۴۸
خالویی که مرگ خود را پیشاپیش در خواب دید
قسمت چهلوهشتم: مردی که شبیه «خرابکارها» نبود
مرد سلطنتطلب بطری آبش را کنار گذاشت و گفت:
— بههرحال، بعد از آن اتفاقات، تقریباً همهٔ دانشجویان به شکلی شرایطی شبیه به هم پیدا کرده بودند. البته بچههای سیاسی از قبل به زندگی سختتر عادت داشتند و شاید این تغییر شرایط آنقدر که روی ما اثر گذاشت، روی آنها اثر نگذاشت.
کمی مکث کرد.
— عجیب این بود که خیلی از همانها در درس و مشقشان هم موفق بودند. من آن زمان این را درست نمیفهمیدم. با خودم میگفتم اینها که اینهمه جلسه میروند، اعلامیه میخوانند، فعالیت میکنند و تا نصفشب بحث سیاسی دارند، پس چه وقت درس میخوانند؟
لبخند کوتاهی زد.
بعد گفت:
— بگذارید یک خاطره تعریف کنم.
همه ساکت شدیم.
گفت:
— آن زمان مرتب تبلیغ میشد که مخالفان حکومت، همان «ارتجاع سرخ و سیاه» هستند؛ تروریستاند، آدمکشاند و کسانی هم که در زندان هستند، لابد کاری کردهاند که زندانی شدهاند.
من هم تا حدود زیادی همین تصویر را باور کرده بودم.
قبلاً گفتم یک دوست دانشجو داشتم که خیلی فعال بود. شاید حتی در سطح رهبری فعالیت میکرد، ولی آنها خیلی مخفیکاری میکردند و من هم دقیقاً نمیدانستم چه مسئولیتی دارد.
هر از گاهی نشریهای داشتند که اگر اشتباه نکنم، اسمش «۱۹ بهمن» بود.
نشریه بیشتر جنبهٔ تئوریک داشت، ولی دربارهٔ چریکها و زندانیان سیاسی داخل ایران هم مطالبی مینوشت.
دوستم بعضی وقتها یکی از آنها را به من میداد و میگفت:
— بخوان.
راستش را بخواهید، من بیشتر بهخاطر دوستیمان نشریه را از او میگرفتم.
گاهی چند صفحهاش را ورق میزدم.
گاهی چند خط میخواندم.
گاهی هم میگذاشتم یک گوشه و اصلاً سراغش نمیرفتم.
دوستم خیلی تیز بود.
میدانست که من درستوحسابی نمیخوانم.
ولی عجیب اینکه هیچوقت دست از دادن آن نشریهها به من برنداشت.
اصرار هم نمیکرد.
فقط میداد.
انگار با خودش میگفت بالاخره یک روز این پسر یکی از اینها را باز میکند و میخواند.
یک روز صبح در دانشگاه بودم که او را دیدم.
از همان دور فهمیدم حالش عادی نیست.
همیشه شاد بود.
میخندید.
شوخی میکرد.
حتی وقتی دربارهٔ سیاست حرف میزد، انرژی عجیبی داشت.
ولی آن روز درهم بود.
صورتش گرفته بود.
رفتم طرفش.
کمی صحبت کردیم.
جواب میداد، اما معلوم بود حوصله ندارد.
پرسیدم:
— چه شده؟
گفت:
— هیچی.
ولی معلوم بود «هیچی» نیست.
من هم زیاد اصرار نکردم.
بعدها فهمیدم چه اتفاقی افتاده بود.
خبر آمده بود که ساواک ۹ زندانی سیاسی را کشته و گفته شده بود هنگام فرار کشته شدهاند.
یکی از نزدیکان یا بستگان همان دوستم هم در میان کشتهشدگان بود.
من باور نمیکردم.
اصلاً نمیتوانستم باور کنم.
با خودم میگفتم: مگر میشود؟
گفتم:
— دولت شاه که به مردم دروغ نمیگوید. اگر گفتهاند هنگام فرار کشته شدهاند، حتماً فرار کردهاند.
حالا که بعد از این همه سال آن جمله را به یاد میآورم، بیشتر از خود اتفاق، گاهی از اطمینانی که در صدای خودم داشتم تعجب میکنم.
من آنجا نبودم.
چیزی ندیده بودم.
هیچکدام از آن زندانیها را نمیشناختم.
هیچ تحقیقی هم نکرده بودم.
اما مطمئن بودم.
فقط چون هنوز باور داشتم حکومتی که من از آن دفاع میکنم، نمیتواند دربارهٔ چنین چیزی دروغ بگوید.
دوستم هم آن روز سعی نکرد مرا قانع کند.
شاید حوصله نداشت.
شاید غمش بیشتر از آن بود که بخواهد با من بحث کند.
و شاید هم فهمیده بود بعضی چیزها را نمیشود با ده دقیقه بحث عوض کرد.
زمان گذشت.
اما آن روز و صورت درهم او جایی در ذهنم مانده بود.
تا اینکه یک روز یکی دیگر از دوستان فعال دانشجو به من گفت:
— فلانی، یکی از بچههای چپ که در ایران زندانی بوده، الان در لندن است.
گفتم:
— خب؟
گفت:
— اگر دوست داری ببینیش و سؤالی داری، میتوانی بیایی.
سعی کردم اشتیاقم را نشان ندهم.
گفتم:
— حالا ببینم.
اما حقیقت این است که کنجکاو شده بودم.
من در تمام عمرم با کسی که زندانی سیاسی بوده، از نزدیک صحبت نکرده بودم.
چه برسد به کسی که مخالف شاه باشد و خودش زندان را تجربه کرده باشد.
کمی اینپا و آنپا کردم و خیلی بیخیال گفتم:
— خوب، آدرس را بده. اگر توانستم میآیم.
دوستم خوشحال شد.
گفت:
— آدرس نمیدهم. با هم میرویم.
تعجب کردم.
— چرا؟
گفت:
— محل را به هرکسی نمیدهیم.
گفتم:
— برای چه؟
گفت:
— از ترس مأموران امنیتی شاه و خبرچینها. آدرس مخفی است. اگر دوست داری بیایی، خودم میبرمت.
کنجکاوی من بیشتر شد.
با خودم گفتم:
مگر میشود در کشوری آزاد مثل انگلیس هم آدم مجبور باشد مخفی باشد؟
اما چیزی نپرسیدم.
گفتم:
— حتماً میآیم.
قرار را برای ساعت هفت بعدازظهر گذاشتیم.
سر ساعت آمد دنبالم.
راه افتادیم.
از همان اول متوجه چیزی شدم.
مرتب اطرافش را نگاه میکرد.
گاهی پشت سرش را نگاه میکرد.
گاهی مکث میکرد.
مسیر را هم مستقیم نمیرفت.
کمی دور زد.
من این چیزها را تا آن روز فقط در فیلمها دیده بودم.
کسی که نگاه میکند ببیند تعقیبش میکنند یا نه.
کسی که مسیرش را عوض میکند.
کسی که قبل از ورود به جایی، اطرافش را کنترل میکند.
ولی حالا خودم وسط همان صحنه بودم.
یک لحظه حتی با خودم گفتم:
من دارم کجا میروم؟
اما دیگر کنجکاوی اجازه نمیداد برگردم.
بعد از کمی دورزدن به محلی رسیدیم که برایم آشنا بود.
داخل شدیم.
تعدادی آدم آنجا بودند.
با تعجب دیدم تقریباً همه را میشناسم.
همان دانشجوهایی که در دانشگاه، جلسهها یا جمعهای ایرانی دیده بودم.
خیلی گرم و صمیمانه با من برخورد کردند.
هیچکس نپرسید:
تو چرا آمدهای؟
هیچکس نگفت:
این که طرفدار شاه است.
حداقل جلوی خودم چیزی نگفتند!
چای تعارف کردند.
یکی دست داد.
یکی گفت خوش آمدی.
فضا برخلاف چیزی که در ذهنم ساخته بودم، نه ترسناک بود و نه عجیب.
بعد دوستم با اشاره مردی را نشانم داد.
یک آدم کاملاً معمولی.
سبیل داشت.
خندهرو بود.
با همه خوشوبش میکرد.
هرکس چیزی میپرسید، جواب میداد.
گاهی میخندید.
گاهی دست روی شانهٔ کسی میگذاشت.
دوستم آرام گفت:
— او شاعر است. نویسنده است. کار تئاتر هم میکند.
بعد اضافه کرد:
— ساواک دستگیرش کرده بود. آنقدر شکنجهاش کردهاند که هنوز آثار شکنجه روی بدنش مانده.
کنجکاویام چند برابر شد.
نگاهش کردم.
راستش را بگویم، باورم نمیشد.
آنقدر به ما گفته بودند اینها یک مشت آدم علاف، هفتتیرکش، خشن و بیسوادند که ذهن من برای مخالف سیاسی یک تصویر آماده ساخته بود.
اما این آدم به هیچکدام از آن تصاویر نمیخورد.
از دوستم خواستم:
— مرا به او معرفی میکنی؟
گفت:
— حتماً.
با اشتیاق جمعیت را کنار زد.
از دور دستی برای آن مرد تکان داد و گفت:
— رفیق سعید!
همه او را «رفیق سعید» صدا میکردند.
مرد برگشت.
دوستم مرا جلو برد.
بعد فهمیدم او سعید سلطانپور است.
دوستم گفت:
— رفیق سعید، ایشان از دوستان دانشجوی ماست. خیلی دوست داشت با شما آشنا شود.
برای یک لحظه دستوپایم را گم کردم.
من که تا چند دقیقه قبل با کنجکاوی آمده بودم یک «زندانی سیاسی» را ببینم، حالا روبهروی انسانی ایستاده بودم که هیچ شباهتی به تصویری که سالها در ذهنم ساخته بودند، نداشت.
سعید سلطانپور جلو آمد.
آنچنان صمیمانه مرا در آغوش گرفت که خودم هم برای لحظهای شک کردم شاید چند دهه است یکدیگر را میشناسیم و من فراموش کردهام!
خوشآمد گفت.
پرسید چه میخوانم.
از دانشگاه پرسید.
از زندگی در لندن.
نه بازجویی کرد که عقیدهام چیست.
نه پرسید طرفدار چه کسی هستم.
نه خواست همان لحظه مرا انقلابی کند.
فقط حرف میزد.
و من نگاهش میکردم.
حالا من، که موافق شاه بودم، داشتم با کسی حرف میزدم که حکومت شاه او و امثال او را «خرابکار» معرفی میکرد.
به ما گفته بودند اینها خشناند.
بیاحساساند.
خطرناکاند.
اگر دستگیر یا حتی اعدام میشوند، برای آرامش جامعه است.
اما من هیچکدام از این چیزها را در آن مرد نمیدیدم.
برعکس.
چیزی که بیش از همه توجهم را جلب کرد، احساسش بود.
وقتی شروع به صحبت میکرد، برق چشمهایش آدم را میگرفت.
من شاید با خیلی از حرفهایش موافق نبودم.
شاید حتی بخشهایی را درست نمیفهمیدم.
اما نمیتوانستم چشم از صورتش بردارم.
وقتی از شعر حرف میزد، انگار شعر فقط چند کلمه روی کاغذ نبود.
وقتی از تئاتر میگفت، احساس میکردی صحنه را همانجا جلوی تو ساخته است.
وقتی دربارهٔ مردم حرف میزد، کلماتش خشک نبودند.
یک لحظه با خودم گفتم:
این همان آدمی است که باید از او بترسم؟
این همان «خرابکار» است؟
من نمیدانستم چه جوابی باید به خودم بدهم.
فقط میدانستم تصویری که سالها در ذهنم ساخته شده بود، با انسانی که روبهرویم ایستاده بود، جور درنمیآمد.
مرد سلطنتطلب برای چند لحظه ساکت شد.
اتوبوس هم ساکت بود.
حتی من که تا آن لحظه گوش میدادم، نتوانستم جلو خودم را بگیرم.
پرسیدم:
— چه تأثیری رویت گذاشت؟
زن سرخپوش که خودش هم کاملاً تحت تأثیر روایت قرار گرفته بود، ناگهان برگشت طرف من و گفت:
— آه خالو! باز هم خراب کردی و شدی خروس بیوقت!
لنا هم نگاهی به من انداخت.
از آن نگاههایی که آدم بدون شنیدن یک کلمه میفهمد بهتر بود دهانش را بسته نگه میداشت.
خواستم چیزی بگویم که مرد سلطنتطلب به دادم رسید.
گفت:
— نه، اشکالی ندارد. صحبت من اینجا تمام شده بود و خالو اثری در آن نداشت.
نفس راحتی کشیدم.
گفتم:
— پس سؤال را تکرار میکنم. چه تأثیری رویت گذاشت؟
مرد دیگر لبخند نمیزد.
چند لحظه به روبهرو نگاه کرد.
بعد با حالتی غمگین گفت:
— خیلی.
مکث کرد.
— آنقدر که حالا اینجا نشستهام و دارم دربارهاش با شما حرف میزنم.
هیچکس چیزی نگفت.
پرسیدم:
— از سرنوشت آن رفیق هم خبر داری؟
صورتش تغییر کرد.
قطرهای اشک از گوشهٔ چشمش پایین آمد.
این بار سعی نکرد پنهانش کند.
گفت:
— آره.
کمی مکث کرد.
— شب عروسیاش دستگیرش کردند.
صدایش پایینتر آمد.
— و بعد اعدامش کردند.
چند ثانیه ساکت ماند.
بعد گفت:
— دستور اعدامش را لاجوردی داد؛ کسی که خودش در زمان شاه زندانی بود.
سرش را پایین انداخت.
بعد آرام گفت:
— اما سعید یک ترانهٔ خیلی قشنگ هم از خودش به یادگار گذاشت.
دیگر ادامه نداد.
بطری آبش را برداشت، اما ننوشید.
فقط آن را در دست نگه داشت.
بعد گفت:
— من فعلاً صحبتی ندارم.
هیچکس سؤال دیگری نکرد.
اتوبوس تحت تأثیر حرفهایش قرار گرفته بود.
سکوت عجیبی حاکم شد.
نه سکوتی که از نداشتن حرف میآید.
از آن سکوتهایی بود که حرف زیاد است، اما هیچکس نمیداند کدام را باید اول به زبان بیاورد.
زن سرخپوش سرش را پایین انداخته بود.
لنا به نقطهای نامعلوم نگاه میکرد.
زن تازهوارد کوکو را کمی محکمتر در بغل گرفته بود.
و عجیبتر از همه، خر هم ساکت بود.
من پشت فرمان نشسته بودم و دیگر چیزی نپرسیدم.
این بار حتی خودم فهمیدم بعضی سؤالها را نباید فوراً پرسید.
بعضی خاطرهها وقتی تمام میشوند، باید چند دقیقه همانجا بمانند.
نباید بلافاصله تحلیلشان کرد.
نباید نتیجهٔ سیاسی گرفت.
نباید از آنها برای پیروزشدن در یک بحث استفاده کرد.
فقط باید اجازه داد در اتوبوس بمانند.
مثل همان قطرهٔ اشکی که از چشم مردی پایین آمده بود که چند قسمت قبل، برای ما فقط «مرد سلطنتطلب» بود.
حالا دیگر فقط آن نبود.
مردی بود که دههها پیش، با تصویری از «خرابکاران» وارد اتاقی در لندن شده بود و با تصویر دیگری از یک انسان از آن بیرون آمده بود.
و شاید خودش هم آن شب هنوز نمیدانست آن دیدار کوچک، سالها بعد همچنان جایی در حافظهاش زنده خواهد ماند.
اتوبوس آرام در خیابانهای لندن جلو میرفت.
هیچکس عجلهای برای شکستن سکوت نداشت.
این بار حتی من.
ادامه دارد
ناصر کمالی
دیدگاهتان را بنویسید