۴۷
خالویی که مرگ خود را پیشاپیش در خواب دید
قسمت چهلوهفتم: وقتی پول دیگر نرسید
مرد سلطنتطلب بطری آبش را کنار گذاشت و گفت:
— من خیلی کوتاه از زندگیام در ایران و کمی هم از خارج تعریف کردم. اگر قرار است ادامه بدهم، دو شرط دارم.
از آینه نگاهش کردم.
— بفرمایید.
— اول اینکه خالو وسط حرفم متلک نگوید.
زن سرخپوش خندید.
لنا گفت:
— شرط سنگینی است.
زن تازهوارد هم گفت:
— شاید سنگینترین شرطی که تا حالا در این اتوبوس گذاشته شده.
گفتم:
— قبول.
مرد با تردید نگاهم کرد.
— همین؟
— همین.
— قول میدهی؟
— قول میدهم.
زن سرخپوش خندهٔ شیطنتآمیزش را کرد.
مرد گفت:
— دوم اینکه اگر چیزی گفتم و تأکید کردم شخصی است، قول بدهید همینجا خاک شود.
این بار کسی نخندید.
لنا گفت:
— قبول.
زن سرخپوش و خواهرش هم سر تکان دادند.
من گفتم:
— از این اتوبوس بیرون نمیرود.
مرد نگاهی به خر کرد.
— ایشان چطور؟
لبهایم را محکم روی هم فشار دادم.
به زن سرخپوش نگاه کردم.
گفت:
— آفرین. هنوز داری مقاومت میکنی.
مرد خندید.
— خب، شروع کنم.
کمی روی صندلی جابهجا شد.
— زندگی دانشجویان ایرانی لندن آن سالها چیزی نبود که بتوانی با یک جمله تعریفش کنی. ما همه از یک کشور آمده بودیم، اما گاهی انگار در چند لندن متفاوت زندگی میکردیم.
لنا چیزی نگفت.
مرد ادامه داد:
— مثلاً یک شب ممکن بود چند دانشجوی ایرانی در اتاق کوچکی دور هم جمع شده باشند، روی زمین و صندلی و لبهٔ تخت نشسته باشند و دربارهٔ سیاست بحث کنند.
اعلامیه روی میز.
چای کنار دست.
سیگار پشت سیگار.
یکی حرف میزد، دیگری وسط حرفش میپرید.
یکی میگفت مبارزه باید اینطور باشد.
دیگری میگفت نه، این خط اشتباه است.
گاهی من تعجب میکردم چطور هنوز حکومت ایران سر جایش است، وقتی در یک اتاق کوچک در لندن سه بار سرنگونش کردهاند!
زن سرخپوش خندید.
من هم خندیدم، ولی چیزی نگفتم.
مرد با انگشت به من اشاره کرد.
— همینطور خوب است.
بعد ادامه داد:
— بخشی از دانشجویان مخالف شاه واقعاً زندگی سیاسی داشتند. بعضیها در کنفدراسیون یا در فضای فعالیتهای دانشجویی مخالف حکومت بودند. جلسه، اعلامیه، تظاهرات، جمعآوری کمک، بحثهای طولانی…
گاهی سیاست تمام وقت آزادشان را میگرفت.
ولی چیزی که امروز برایم جالب است این است که خود آنها هم یکدست نبودند.
در همان جمع مخالف حکومت ممکن بود دو نفر بر سر یک کلمه یک ساعت بحث کنند.
یکی دیگری را متهم میکرد که زیادی راست است.
آن یکی میگفت تو زیادی چپ رفتهای.
نفر سوم میگفت هر دوی شما مسئلهٔ اصلی را نفهمیدهاید.
زن تازهوارد خندید.
— پس دعوا فقط با شاه نبود؟
مرد گفت:
— اصلاً!
گاهی فکر میکردم اگر حکومت ایران هیچ مخالفی هم نداشت، اینها برای اختلاف با یکدیگر دلیل پیدا میکردند.
لنا لبخند زد.
— این قسمت را نمیتوانم کاملاً رد کنم.
مرد گفت:
— اما چند خیابان آنطرفتر ممکن بود گروه دیگری از دانشجویان ایرانی اصلاً در دنیای دیگری باشند.
آخر هفته نزدیک میشد و سؤال اصلیشان نه سیاست ایران، بلکه این بود:
امشب کجا برویم؟
کدام دیسکوتک؟
چه کسی ماشین دارد؟
چه کسی دوست تازهای پیدا کرده؟
چه کسی میآید؟
چه کسی پول دارد؟
موسیقی، لباس، رقص، دوستدختر، دوستپسر، مهمانی…
لندن برای اینها یک شهر سیاسی نبود.
یک شهر بزرگ بود که یک جوان میتوانست در آن چیزهایی را تجربه کند که شاید قبلاً تجربه نکرده بود.
کمی مکث کرد.
— بعضیها هم کازینو میرفتند.
زن تازهوارد فوری پرسید:
— شما چطور؟
مرد گفت:
— من دارم دربارهٔ جامعهشناسی دانشجویان ایرانی صحبت میکنم.
لنا زد زیر خنده.
زن سرخپوش گفت:
— جواب سؤال نبود.
مرد خندید.
— مگر قرار نبود من خاطره تعریف کنم؟
این بار من واقعاً داشتم منفجر میشدم.
یک جمله تا نوک زبانم آمد.
زن سرخپوش از آینه نگاهم کرد.
انگشتش را بالا آورد.
حرفم را خوردم.
مرد گفت:
— متشکرم.
بعد ادامه داد:
— کازینو برای بعضیها تفریح بود. برای بعضیها هیجان. برای بعضیها هم متأسفانه بیشتر از تفریح شد.
اما گروه دیگری هم بود که نه حوصلهٔ این بحثهای سیاسی را داشت و نه چندان دنبال دیسکوتک و کازینو بود.
برنامهشان ساده بود:
درس را تمام کن.
مدرک را بگیر.
برگرد ایران.
یکی مهندسی میخواند.
یکی پزشکی.
یکی مدیریت.
یکی رشتهای فنی.
صبح دانشگاه، عصر کتابخانه، شب درس. اگر هم آخر هفته بیرون میرفت، نمیخواست دوشنبه صبح زندگیاش بههمریخته باشد.
زن تازهوارد گفت:
— یعنی این سه گروه از هم جدا بودند؟
مرد گفت:
— نه. این همان اشتباهی است که نباید بکنیم.
مرز نداشتند.
یک دانشجوی سیاسی ممکن بود شنبه شب دیسکوتک برود.
یک نفر که میگفت من کاری به سیاست ندارم، ممکن بود وقتی خبری از ایران میرسید تا سه صبح بحث کند.
یکی ممکن بود یک بار از روی کنجکاوی به جلسهٔ سیاسی برود و دیگر هرگز نرود.
زندگی واقعی آدمها مرتب و طبقهبندیشده نیست.
گفت:
— حتی بعضی شبها این دنیاها به هم میرسیدند.
دو دانشجوی سیاسی در یک مهمانی شروع به بحث میکردند.
موسیقی در حال پخش بود.
بقیه میرقصیدند.
این دو نفر کنار دیوار ایستاده بودند و دربارهٔ آیندهٔ ایران بحث میکردند.
نیم ساعت بعد یکی از همان دو نفر میرفت وسط جمع و میرقصید.
زن سرخپوش گفت:
— یعنی انقلاب فعلاً تا پایان آهنگ تعطیل میشد؟
مرد خندید.
— تقریباً.
این بار خر عرعر کرد.
همه نگاهش کردیم.
من همچنان ساکت ماندم.
مرد گفت:
— خالو، حالت خوب است؟
— نگران شدم.
صدای خنده در اتوبوس پیچید.
بعد مرد کمی جدیتر شد.
— من آن سالها یک چیز را نمیفهمیدم.
بعضی از دانشجوها علاوه بر درس، کار هم میکردند.
آخر هفته.
عصر.
گاهی شب.
یکی در رستوران.
یکی در مغازه.
یکی هر کاری که پیدا میشد.
من میدیدم صبح به کلاس میآیند و خستهاند.
گاهی میگفتم چرا اینقدر خودتان را اذیت میکنید؟
برای من کارکردن کنار درس یک انتخاب عجیب بود.
لنا پرسید:
— چون خودت احتیاجی نداشتی؟
مرد گفت:
— دقیقاً.
و این را امروز خیلی راحتتر از آن زمان میتوانم بگویم.
وقتی پول داری، بعضی از مشکلات دیگران از دور خیلی ساده به نظر میرسند.
آدم حتی ممکن است برایشان راهحل هم پیشنهاد کند.
«چرا بیشتر درس نمیخوانی؟»
«چرا اینقدر کار میکنی؟»
«چرا خستهای؟»
ولی خودش هیچوقت مجبور نشده بین چند ساعت کار و چند ساعت مطالعه یکی را انتخاب کند.
مکث کرد.
— بعدها فهمیدم.
هیچکس سؤال نکرد چگونه.
میدانستیم خودش خواهد گفت.
چند لحظه به بیرون نگاه کرد.
بعد گفت:
— پولی که از ایران میآمد، قطع شد.
همین.
نه مقدمهای آورد.
نه توضیحی.
فقط همین یک جمله:
پول دیگر نرسید.
گفت:
— اول فکر کردم موقتی است.
چند هفته.
شاید یک ماه.
اوضاع بههمریخته است، درست میشود.
مقداری پول داشتم.
شروع کردم از آن خرجکردن.
ماه اول خیلی نگران نبودم.
ماه دوم کمی حسابوکتاب کردم.
ماه سوم اعداد شروع کردند با من حرفزدن.
زن تازهوارد پرسید:
— چه میگفتند؟
مرد لبخند تلخی زد.
— میگفتند جناب، آن زندگی قبلی تمام شده.
برای اولین بار نشستم هزینهها را دقیق نوشتم.
اجاره.
غذا.
رفتوآمد.
کتاب.
دانشگاه.
قبلاً قیمت خیلی چیزها را میدانستم، ولی احساسشان نمیکردم.
این دو با هم فرق دارد.
ممکن است بدانی یک وعده غذا چقدر است.
اما وقتی پول محدود شود، ناگهان آن عدد تبدیل به تصمیم میشود.
بخورم؟
کمتر بخورم؟
این کتاب را بخرم؟
از کسی قرض بگیرم؟
پیاده بروم؟
اتوبوس سوار شوم؟
این هفته بیرون بروم؟
نروم؟
لنا گفت:
— یعنی پول از عدد تبدیل شد به انتخاب.
مرد سر تکان داد.
— بله.
و انتخابها کوچک بودند، ولی تمام روز را پر میکردند.
یک روز جلوی ویترین ایستادم و چیزی را نگاه کردم که قبلاً احتمالاً بدون فکر میخریدم.
قیمتش را دیدم.
حساب کردم.
و رفتم.
شاید برای خیلیها اتفاق مهمی نباشد.
اما برای من بود.
چون برای اولین بار فهمیدم «نمیخرم» با «نمیتوانم بخرم» یک چیز نیست.
زن سرخپوش ساکت نگاهش میکرد.
مرد ادامه داد:
— کمکم تفریحها حذف شدند.
اول چیزهایی که ضروری نبود.
بعد هزینههای دیگر.
دنبال کار رفتم.
هر کاری که بتوانم در کنار درس انجام بدهم.
همان دانشجوهایی که قبلاً نگاهشان میکردم و فکر میکردم چرا خودشان را اینقدر خسته میکنند، حالا جلوی چشمم بودند.
فقط این بار من هم یکی از آنها بودم.
لنا پرسید:
— سخت بود؟
مرد خندید.
— خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکردم.
صبح کلاس.
بعد کار.
بعد برگشتن.
بعد کتاب.
گاهی یک صفحه را سه بار میخواندم و نمیفهمیدم چه خواندهام.
نه به خاطر اینکه مطلب سخت بود.
چشم باز بود، مغز خوابیده بود.
زن تازهوارد گفت:
— و ادامه دادی؟
— مدتی.
سعی کردم.
به خودم میگفتم درست میشود.
کمی بیشتر تحمل کن.
کمی بیشتر کار کن.
کمی کمتر خرج کن.
اما یک جایی دیگر حساب جور درنمیآمد.
مکث کرد.
— مجبور شدم تحصیل را رها کنم.
این بار سکوت اتوبوس با سکوتهای قبلی فرق داشت.
نه غم عاشقانهای در آن بود و نه بحث سیاسی.
چیزی سادهتر و شاید تلختر بود.
مردی داشت از روزی حرف میزد که پول نداشت درسش را ادامه دهد.
گفت:
— روزی که تصمیم گرفتم فعلاً دانشگاه را کنار بگذارم، خیلی راه رفتم.
نمیخواستم برگردم خانه.
احساس میکردم اگر برگردم و در را ببندم، تصمیم واقعی میشود.
راه میرفتم.
بدون مقصد.
بعد یک جایی نشستم.
و برای اولین بار واقعاً احساس کردم شکست خوردهام.
زن سرخپوش آرام پرسید:
— به کسی گفتی؟
— نه به همه.
از بعضیها پنهان کردم.
اگر کسی میپرسید دانشگاه چطور است، موضوع را عوض میکردم.
اگر میپرسید درس چه شد، جواب کوتاه میدادم.
نمیخواستم بگویم نتوانستم ادامه بدهم.
لنا پرسید:
— چرا؟
مرد مدتی ساکت ماند.
— شرم.
کلمه را آهسته گفت.
— من همیشه فکر کرده بودم فقر و مشکل مالی برای دیگران اتفاق میافتد.
بعد دیدم حساب بانکی عقیدهٔ سیاسی آدم را نمیپرسد.
وقتی خالی شد، خالی است.
لنا سرش را پایین انداخت.
هیچ تحلیلی نکرد.
مرد گفت:
— شاید سختترین بخشش این نبود که پول نداشتم.
این بود که تصویری که از خودم داشتم ترک برداشته بود.
من فکر میکردم آدم مستقلی هستم.
چون تنها در لندن زندگی میکردم.
خانوادهام هزاران کیلومتر دور بودند.
کارهای خودم را انجام میدادم.
بعد پول قطع شد و فهمیدم بخش بزرگی از آن استقلال، روی پولی ایستاده بود که از همان هزاران کیلومتر دورتر میآمد.
زن تازهوارد گفت:
— دردناک است.
مرد گفت:
— بود.
ولی شاید لازم بود بفهمم.
مدتی فقط کار کردم.
زندگی کوچکتر شده بود.
نه به معنای بد.
فقط سادهتر.
دیگر سؤال آخر هفته این نبود که کجا برویم.
سؤال این بود که چند ساعت کار دارم.
اما بعد اتفاق دیگری افتاد.
فهمیدم راه دانشگاه برای همیشه بسته نشده.
امکاناتی برای ادامهٔ آموزش وجود داشت.
دورههایی بود که میشد بدون آن هزینههایی که قبلاً تصور میکردم لازم است از آنها استفاده کرد.
بخشی از آموزش و امکانات عمومی در دسترس بود.
برای کسی که همیشه تحصیلش با پول خانواده تأمین شده بود، این کشف عجیبی بود:
میتوانستم چیزی یاد بگیرم، حتی وقتی خانوادهام دیگر توان پرداختش را نداشتند.
لنا پرسید:
— برگشتی؟
— بله.
نه همان روز.
نه خیلی راحت.
ولی برگشتم.
دوباره درس را شروع کردم.
این بار حسش فرق داشت.
قبلاً اگر کتابی روی میز بود، کتاب بود.
حالا فرصت بود.
اگر کلاسی تشکیل میشد، فقط کلاس نبود.
امکانی بود که یک بار از دست داده بودم و دوباره پیدا کرده بودم.
زن سرخپوش گفت:
— پس همان امکانات عمومی نگاهت را عوض کرد؟
مرد کمی فکر کرد.
— بعضی چیزها را عوض کرد.
نمیخواهم ادعا کنم یکشبه آدم دیگری شدم.
نشدم.
ولی دیگر نمیتوانستم به آدمی که از امکان رایگان یا کمک عمومی استفاده میکرد همانطور نگاه کنم که قبلاً شاید نگاه میکردم.
چون خودم آن طرف میز نشسته بودم.
لنا گفت:
— تجربه جای آدم را عوض کرده بود.
— بله.
مرد دستهایش را روی زانو گذاشت.
— قبلاً اگر کسی میگفت بدون این حمایت نمیتوانم درس بخوانم، شاید در ذهنم میگفتم بیشتر کار کن.
بعد خودم کار کردم.
خسته شدم.
درس خواندم.
حساب کردم.
کم کردم.
باز هم نتوانستم.
آنوقت فهمیدم بعضی وقتها مسئله کمکاری نیست.
گاهی اعداد واقعاً با هم جور درنمیآیند.
سکوت کوتاهی افتاد.
بعد مرد خندید.
— البته یک فایده هم داشت.
زن تازهوارد پرسید:
— چه؟
— بالاخره فهمیدم قیمت خیلی چیزها چقدر است!
همه خندیدیم.
حتی خر عرعر کرد.
مرد به او نگاه کرد.
— ایشان چرا میخندد؟
این بار دیگر نتوانستم خودم را نگه دارم.
گفتم:
— چون تمام عمرش کار کرده و هنوز حساب بانکی ندارد.
صدای خنده در اتوبوس پیچید.
زن سرخپوش گفت:
— شرط اول رسماً تمام شد.
گفتم:
— تا جای مهمش رعایت کردم.
مرد خندید.
— قبول.
بعد دوباره جدی شد.
— اگر بخواهم از آن دوره فقط یک چیز بگویم، همین است.
من قبل از قطعشدن پول فکر میکردم استقلال یعنی از خانواده دور باشی.
خودت در یک کشور دیگر زندگی کنی.
کسی بالای سرت نباشد.
هرجا خواستی بروی.
هرچه خواستی بخوانی.
اما بعد فهمیدم استقلال اقتصادی چیز دیگری است.
وقتی میدانی اگر فردا پول نیاید، باز هم باید زندگی را جلو ببری.
آنوقت تازه میفهمی روی پای خودت ایستادن یعنی چه.
لنا نگاهش کرد.
— و آن دانشجوهایی که هم درس میخواندند و هم کار میکردند؟
مرد لبخند زد.
— دیگر برایم عجیب نبودند.
زن سرخپوش پرسید:
— سیاسیها چطور؟
مرد خندید.
— قرار نبود از هر خاطرهای مرا چپ تحویل بگیرید!
همه زدیم زیر خنده.
لنا گفت:
— سؤال نکردم.
— ولی نگاهت سؤال کرد.
لنا هم خندید.
فضای اتوبوس دوباره سبک شده بود.
من از آینه نگاهش کردم.
این بار مرد سلطنتطلب نه داشت از شاه دفاع میکرد، نه از انقلاب حرف میزد، نه با لنا بحث میکرد.
داشت از چیزی حرف میزد که هیچ برچسب سیاسی نمیتوانست کاملاً توضیحش دهد:
روزی که پول تمام شد.
روزی که مجبور شد درس را کنار بگذارد.
شرمی که مدتی پنهان کرد.
کاری که مجبور شد انجام دهد.
و فرصتی که از جایی پیدا شد که قبلاً شاید اصلاً به اهمیتش فکر نکرده بود.
شاید آدمها همیشه با کتاب و بحث سیاسی تغییر نمیکنند.
گاهی یک اجارهٔ عقبافتاده بیشتر از صد صفحه کتاب دربارهٔ طبقه به آدم چیزی یاد میدهد.
گاهی چند ساعت کار بعد از دانشگاه معنای خستگی دیگری را نشان میدهد.
گاهی یک امکان آموزشی رایگان، مفهومی را که سالها فقط در حرف شنیدهای، تبدیل به تجربه میکند.
و گاهی آدم باید چیزی را که همیشه داشته از دست بدهد تا بفهمد داشتنش چه امتیازی بوده است.
مرد بطری آبش را برداشت.
کمی نوشید.
بعد گفت:
— تمام.
لنا پرسید:
— مطمئنی؟
— برای امشب، بله.
زن سرخپوش خندهٔ شیطنتآمیزش را کرد.
— هنوز آن قسمت کازینو روشن نشد.
مرد فوری گفت:
— گفتم بعضیها!
خر عرعر کرد.
من گفتم:
— شاهد هم داریم.
این بار حتی مرد سلطنتطلب با صدای بلند خندید.
اتوبوس در خیابانهای لندن جلو میرفت.
شهری که برای بعضی از آن دانشجویان محل مبارزه بود.
برای بعضی محل رقص و تفریح.
برای بعضی کتابخانه و مدرک.
و برای این مرد، در مقطعی از زندگی، تبدیل شده بود به جایی که فهمید فاصلهٔ میان «داشتن» و «نداشتن» گاهی فقط به اندازهٔ پولی است که همیشه میآمد…
و یک روز دیگر نیامد.
ادامه دارد
ناصر کمالی
۴۷
دیدگاهتان را بنویسید