قسمت چهل‌وششم: مردی که پیش از انقلاب به لندن آمده بود

نوشته شده توسط

در

خالویی که مرگ خود را پیشاپیش در خواب دید

قسمت چهل‌وششم: مردی که پیش از انقلاب به لندن آمده بود

اتوبوس آرام در خیابان‌های لندن پیش می‌رفت.

حرف‌های زن سرخ‌پوش هنوز در فضای اتوبوس مانده بود.

آن خندهٔ شیطنت‌آمیزش که همیشه گوشه‌ای از صورتش را جمع می‌کرد، این بار جای خودش را به سکوت داده بود.

لنا نگاهش کرد.

چیزی نگفت.

فقط از جایش بلند شد و کنارش نشست.

زن سرخ‌پوش سرش را کمی پایین انداخت و لنا دستش را دور شانه‌اش گذاشت.

همین.

نه تحلیل.

نه سؤال.

نه فلسفه.

گاهی آدم به جای صد جمله، فقط به یک دست روی شانه‌اش احتیاج دارد.

از آینه نگاهشان کردم.

چشم‌های زن سرخ‌پوش خیس شده بود. سعی می‌کرد لبخند بزند، اما این بار آن خندهٔ همیشگی‌اش کامل نمی‌شد.

نمی‌دانم چرا، دیدن اشک‌هایش ناگهان مرا برد به مراسم مادرم؛ روزی که میان جمع ایستاده بودم و نوشته‌ای را می‌خواندم.

فکر می‌کردم می‌توانم تا آخرش بخوانم.

اما یک جایی صدا شکست.

کلمات هنوز روی کاغذ بودند، ولی دیگر درست نمی‌دیدمشان.

اشک آمد و نتوانستم جلوش را بگیرم.

آن لحظه دیگر نه سیاست معنایی داشت، نه عقیده و نه هیچ‌کدام از اسم‌هایی که آدم‌ها در طول زندگی به هم می‌دهند.

فقط پسری مانده بود که مادرش را از دست داده بود.

بعدها کسی که خودش را سلطنت‌طلب می‌دانست، با تعجب از من پرسید:

— مگر کمونیست‌ها هم احساس دارند و گریه می‌کنند؟

نمی‌دانم سؤالش شوخی بود، کنایه بود یا واقعاً تعجب کرده بود.

اما جمله‌اش در ذهنم ماند.

چطور ممکن است یک برچسب سیاسی آن‌قدر بزرگ شود که آدم پشت آن دیده نشود؟

کمونیست.

سلطنت‌طلب.

مذهبی.

لیبرال.

انقلابی.

ضدانقلاب.

پناهنده.

مهاجر.

گاهی کافی است یکی از این کلمات را روی پیشانی کسی بچسبانیم تا خیال کنیم تمام زندگی‌اش را شناخته‌ایم.

از آینه دوباره به زن سرخ‌پوش نگاه کردم.

بعد به لنا.

و بعد نگاهم افتاد به مرد سلطنت‌طلب.

همان‌جا فهمیدم چرا خاطرهٔ مراسم مادرم درست در این لحظه برگشته بود.

آن روز یک سلطنت‌طلب از گریهٔ یک کمونیست تعجب کرده بود.

من نمی‌خواستم امروز همان اشتباه را از طرف دیگر تکرار کنم.

نمی‌خواستم چون مردی روبه‌رویم خودش را سلطنت‌طلب می‌دانست، خیال کنم تمام زندگی‌اش را از قبل می‌شناسم.

برچسب فقط می‌گفت امروز خودش را چه می‌نامد.

نمی‌گفت چگونه به اینجا رسیده است.

در همین فکر بودم که لنا سرش را برگرداند. دیدم خودش هم خیلی سریع گوشهٔ چشمش را پاک کرد؛ طوری که انگار نمی‌خواست کسی ببیند.

گفتم:

— لنا، تو چرا؟

فوری گفت:

— من چی؟

— هیچی.

زن سرخ‌پوش با همان چشم‌های خیس گفت:

— خالو، بعضی وقت‌ها اگر حرف نزنی هم اتفاقی نمی‌افتد.

گفتم:

— دارم تمرین می‌کنم.

خر عرعر کرد.

زن تازه‌وارد گفت:

— از ایشان یاد بگیر. مدت‌هاست ساکت است.

گفتم:

— ایشان وقتی حرف می‌زند، همه می‌فهمند.

صدای خندهٔ کوتاهی در اتوبوس پیچید.

همان چند ثانیه کافی بود تا فضای سنگین کمی بشکند.

کوکو کنار زن تازه‌وارد آرام گرفته بود. زن دستش را روی سرش می‌کشید و کوکو چشم‌هایش را نیمه‌بسته بود؛ انگار تمام بحث‌های سیاسی و عاشقانهٔ ما هیچ اهمیتی برایش نداشت.

لنا دوباره به صندلی خودش برگشت.

چند لحظه سکوت کرد.

بعد نگاهش رفت سمت مرد سلطنت‌طلب.

گفت:

— فکر کنم حالا نوبت شماست.

مرد کمی روی صندلی جابه‌جا شد.

— نوبت من برای چه؟

زن سرخ‌پوش گفت:

— برای اعتراف.

مرد خندید.

— دادگاه است؟

گفتم:

— فعلاً اتوبوس است. اگر لازم شد، دادگاهش هم می‌کنیم.

لنا گفت:

— نه اعتراف، نه دادگاه. خاطره.

مرد پرسید:

— کدام خاطره؟

لنا گفت:

— از خودت.

مرد برای چند لحظه چیزی نگفت.

بعد پرسید:

— از کجا؟

لنا گفت:

— از جایی که فکر می‌کنی باید شروع شود.

مرد به پنجره نگاه کرد.

خیابان خیس بود و چراغ ماشین‌ها روی آسفالت کش می‌آمد.

چند ثانیه بعد گفت:

— من قبل از آن شورش پنجاه‌وهفت به لندن آمده بودم.

زن سرخ‌پوش فوری خواست چیزی بگوید.

لنا با دست اشاره کرد صبر کند.

من گفتم:

— فعلاً سر کلمهٔ «شورش» با شما دعوا نمی‌کنم.

مرد خندید.

— ممنون.

گفتم:

— ولی یادم می‌ماند.

— می‌دانستم.

لنا گفت:

— بگذار داستانش را تعریف کند. اسمش را بعداً هرچه خواستید بگذارید.

مرد نفس عمیقی کشید.

— من برای فرار نیامده بودم. نه زندانی بودم، نه تحت تعقیب و نه مشکل سیاسی داشتم. برای تحصیل آمدم. خانواده‌ام وضع مالی خوبی داشت. قرار بود درس بخوانم و برگردم ایران.

برای من لندن در ابتدا نه تبعید بود، نه پناهندگی و نه مهاجرت به معنایی که امروز درباره‌اش حرف می‌زنیم.

یک دوره از زندگی بود.

مثل اینکه آدم چند سال برود دانشگاه و بعد برگردد خانه.

زن تازه‌وارد پرسید:

— دلت برای ایران تنگ نمی‌شد؟

— چرا. ولی فرق داشت.

وقتی فکر می‌کنی هر وقت بخواهی می‌توانی برگردی، دلتنگی یک شکل دارد.

وقتی نمی‌دانی می‌توانی برگردی یا نه، شکل دیگری پیدا می‌کند.

لنا آرام سر تکان داد.

مرد ادامه داد:

— آن سال‌ها لندن برای من بیشتر دانشگاه بود و جوانی.

کلاس.

دوست.

سینما.

موسیقی.

خیابان.

آشنایی با آدم‌هایی از کشورهای مختلف.

ولی یک چیز را نمی‌شد نادیده گرفت:

سیاست.

سیاست بین دانشجویان ایرانی همه‌جا بود.

حتی اگر خودت نمی‌خواستی واردش شوی، بالاخره یک جایی جلوی پایت سبز می‌شد.

یک نفر اعلامیه می‌داد.

یک نفر دعوتت می‌کرد جلسه.

یکی دربارهٔ زندانیان سیاسی حرف می‌زد.

یکی دربارهٔ کنفدراسیون.

یکی دربارهٔ شاه.

یکی دربارهٔ آمریکا.

یکی دربارهٔ انقلاب.

گاهی آدم فقط می‌خواست یک چای بخورد، ولی تا چای سرد شود، حکومت را هم سرنگون کرده بودند!

همه خندیدیم.

لنا پرسید:

— آن زمان خودت فعالیت سیاسی داشتی؟

مرد گفت:

— نه.

— هیچ؟

— نه به آن معنا. جلسه‌هایی را دیده بودم، با آدم‌های سیاسی دوست بودم و بحث می‌کردیم، ولی عضو تشکیلات مخالف شاه نبودم.

مکثی کرد.

— برعکس. من آن زمان از شاه حمایت می‌کردم.

زن سرخ‌پوش گفت:

— بالاخره رسیدیم.

مرد نگاهش کرد.

— مگر پنهان کرده‌ام؟

— نه، فقط می‌خواستم مطمئن شوم داستان اشتباهی سوار اتوبوس نشده.

مرد خندید.

— خانوادهٔ من نگاه مثبتی به حکومت پهلوی داشتند. من هم با همان نگاه بزرگ شده بودم.

از نظر من در آن زمان، شاه کشور را به سمت توسعه و مدرن‌شدن می‌برد. ثبات، ساخت‌وساز، دانشگاه، راه و برنامه‌های توسعه را می‌دیدم.

حداقل تصویری که من آن زمان داشتم این بود.

لنا چیزی نگفت.

مرد نگاهش کرد.

— می‌دانم الان می‌خواهی چه بگویی.

لنا گفت:

— هیچ‌چیز.

— همین سکوتت خطرناک‌تر است.

زن سرخ‌پوش خندید.

مرد ادامه داد:

— دوستانی داشتم که کاملاً مخالف شاه بودند. بعضی‌هایشان خیلی جدی.

گاهی ساعت‌ها بحث می‌کردیم.

آن‌ها از زندانی سیاسی حرف می‌زدند.

از ساواک.

از سرکوب.

از آزادی سیاسی.

من از توسعه حرف می‌زدم.

از ثبات.

از اینکه کشور در حال تغییر است.

آن‌ها می‌گفتند:

— توسعه بدون آزادی کافی نیست.

من می‌گفتم:

— کشوری که می‌خواهد پیشرفت کند، اول به ثبات احتیاج دارد.

بحث‌ها تمام نمی‌شد.

اما آن زمان من واقعاً فکر می‌کردم بخش زیادی از حرف‌های مخالفان اغراق است.

زن تازه‌وارد پرسید:

— یعنی فکر می‌کردی دروغ می‌گویند؟

مرد کمی فکر کرد.

— بعضی وقت‌ها، بله. یا دست‌کم فکر می‌کردم واقعیت را بزرگ می‌کنند.

وقتی از زندان و شکنجه حرف می‌زدند، در ذهن من این سؤال بود که مگر ممکن است همهٔ این حرف‌ها درست باشد؟

چون با تصویری که من از کشور داشتم جور درنمی‌آمد.

لنا پرسید:

— خودت چیزی دیده بودی؟

مرد گفت:

— نه.

کمی مکث کرد.

— و شاید همین مهم بود. من ندیده بودم. خانوادهٔ من هم مستقیماً با چنین چیزی درگیر نبود. زندگی ما جریان داشت. برای همین خیلی راحت می‌توانستم فکر کنم چیزی که من ندیده‌ام، شاید آن‌قدر که دیگران می‌گویند جدی نیست.

چند لحظه ساکت ماند.

بعد گفت:

— امروز می‌فهمم که تجربهٔ من، تجربهٔ همه نبود.

زن سرخ‌پوش دیگر شوخی نکرد.

مرد ادامه داد:

— آن زمان این را نمی‌فهمیدم. من ایران خودم را می‌شناختم. دوستان سیاسی من ایران دیگری را می‌شناختند.

ما دربارهٔ یک کشور حرف می‌زدیم، ولی انگار دربارهٔ دو جای مختلف صحبت می‌کردیم.

یکی از دوستانم خیلی سیاسی بود.

گاهی بحثمان بالا می‌گرفت.

من می‌گفتم:

— شما خیال می‌کنید اگر شاه برود، فردا ایران بهشت می‌شود؟

او می‌گفت:

— حداقل مردم خودشان سرنوشتشان را تعیین می‌کنند.

من می‌گفتم:

— شما نمی‌دانید دارید چه چیزی را خراب می‌کنید.

او می‌گفت:

— شاید تو نمی‌دانی داری از چه چیزی دفاع می‌کنی.

زن سرخ‌پوش گفت:

— دوستت زبان بدی نداشته.

مرد خندید.

— نه، نداشت.

لنا پرسید:

— هنوز با او ارتباط داری؟

مرد مکث کرد.

— بعداً به آن می‌رسم.

لنا دیگر سؤال نکرد.

مرد ادامه داد:

— کم‌کم خبرهایی از ایران می‌آمد.

اعتراض.

تظاهرات.

درگیری.

هر بار فکر می‌کردم تمام می‌شود.

حکومت کنترل می‌کند.

چند هفته می‌گذرد و اوضاع آرام می‌شود.

اما بعد خبر دیگری می‌رسید.

جلسه‌ها شلوغ‌تر می‌شد.

بحث‌ها تندتر.

و من هنوز فکر می‌کردم حکومت نمی‌افتد.

اصلاً در ذهنم نمی‌گنجید.

برای من شاه بخشی از ساختار کشور بود؛ چیزی ثابت. مثل ساختمانی که همیشه آنجا بوده و آدم فکر نمی‌کند ممکن است فردا نباشد.

زن تازه‌وارد پرسید:

— خانواده‌ات در ایران چه می‌گفتند؟

— اول می‌گفتند نگران نباش.

بعد گفتند فعلاً صبر کن.

بعد گفتند شاید بهتر باشد فعلاً برنگردی.

و همین «فعلاً برنگرد» برای من جملهٔ عجیبی بود.

چون من برای برگشتن آمده بودم.

تمام برنامه این بود:

درس.

مدرک.

برگشت.

حالا برای اولین بار، برگشتن علامت سؤال شده بود.

صدایش آرام‌تر شد.

— وقتی آدم با این تصور از کشورش بیرون می‌آید که چند سال بعد برمی‌گردد، چمدانش را هم یک جور دیگر می‌بندد.

خیلی چیزها را پشت سر می‌گذاری، چون فکر می‌کنی موقت است.

دوست.

خانه.

خانواده.

خیابان.

حتی بعضی رابطه‌ها.

می‌گویی چند سال دیگر برمی‌گردم.

اما اگر چند سال تبدیل شود به چیزی که پایانش معلوم نیست، آن‌وقت تازه می‌فهمی بعضی خداحافظی‌ها را جدی نگرفته بودی.

لنا به او نگاه کرد.

مرد گفت:

— هنوز تبعیدی نبودم. پناهنده هم نبودم. کسی مرا بیرون نکرده بود.

اما کم‌کم آن دانشجویی هم نبودم که مطمئن بود بعد از پایان درس به خانه برمی‌گردد.

بین دو وضعیت مانده بودم.

زن سرخ‌پوش گفت:

— نه این‌طرف، نه آن‌طرف.

— تقریباً.

لندن دیگر فقط دانشگاه نبود.

ایران هم دیگر فقط خانه‌ای نبود که هر وقت بخواهم بتوانم برگردم.

هر روز خبرها را دنبال می‌کردم.

گاهی با همان دوستان سیاسی بحث می‌کردم.

آن‌ها می‌گفتند حکومت رفتنی است.

من می‌گفتم امکان ندارد.

یکی از آن‌ها یک روز به من گفت:

— تو هنوز نمی‌فهمی چه اتفاقی دارد می‌افتد.

گفتم:

— شما هم نمی‌فهمید اگر این ساختار فروبریزد، چه چیزی جایش می‌آید.

گفت:

— هرچه باشد، مردم تصمیم می‌گیرند.

گفتم:

— امیدوارم روزی از این جمله پشیمان نشوی.

مرد سکوت کرد.

چند لحظه هیچ‌کس چیزی نگفت.

حتی زن سرخ‌پوش.

حتی من.

حتی خر.

بعد مرد گفت:

— و بعد آن چیزی اتفاق افتاد که من فکر می‌کردم اتفاق نمی‌افتد.

لنا پرسید:

— سقوط حکومت پهلوی؟

مرد گفت:

— بله.

زن سرخ‌پوش کمی جلو آمد.

— و آن روز چه احساسی داشتی؟

مرد مدتی به پنجره نگاه کرد.

خیابان‌های لندن آرام از کنارمان رد می‌شدند.

بعد گفت:

— آن، داستان دیگری است.

زن سرخ‌پوش گفت:

— یعنی الان تمام؟

— برای این قسمت، بله.

گفتم:

— تازه داشت جالب می‌شد.

مرد گفت:

— مگر قول نداده بودید وسطش دخالت نکنید؟

گفتم:

— قول برای قسمت بعد بود!

همه خندیدند.

خر هم عرعر کرد.

مرد گفت:

— می‌بینی؟ حتی ایشان هم طرف توست.

گفتم:

— نه، ایشان از قدیمی‌ترین مخالفان سیاسی من است.

زن سرخ‌پوش گفت:

— بالاخره یک اپوزیسیون واقعی در این اتوبوس پیدا شد.

دوباره صدای خنده پیچید.

اما پشت آن خنده، سؤال بزرگی مانده بود.

مردی که پیش از انقلاب برای تحصیل به لندن آمده بود، هنوز داستانش را تمام نکرده بود.

تا اینجا فقط فهمیده بودیم از کجا آمده.

هنوز نمی‌دانستیم بعد از فروپاشی جهانی که می‌شناخت، چه بر سر خودش آمد.

و شاید مهم‌تر از آن، نمی‌دانستیم سال‌هایی که بعد از آن گذشت، چه چیزهایی را در ذهنش نگه داشت، چه چیزهایی را شکست و چه چیزهایی را هرگز نتوانست کنار بگذارد.

اتوبوس به راهش ادامه داد.

مرد سلطنت‌طلب دوباره به پنجره نگاه کرد.

این بار کسی از او سؤال دیگری نپرسید.

بعضی داستان‌ها را باید همان‌جایی متوقف کرد که صاحبشان می‌خواهد.

تا وقتی خودش دوباره آماده شود.

ناصر کمالی
لندن، گوشه‌ای دنج

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Persian
Powered by TranslatePress