خالویی که مرگ خود را پیشاپیش در خواب دید
قسمت چهلوپنجم: چمدانی که دو بار بسته شد
همه به همدیگر نگاه کردند.
تکلیف لنا تقریباً مشخص بود. از طرز نشستن و نگاهش معلوم بود حرف برای گفتن دارد؛ از آن حرفهایی که اگر شروع میکرد، احتمالاً تا دو ایستگاه بعد هم تمام نمیشد.
اما مرد سلطنتطلب سرش را به طرف پنجره چرخانده بود.
چنان با دقت بیرون را نگاه میکرد که انگار ناگهان معماری خیابانهای لندن برایش مسئلهٔ مرگ و زندگی شده است.
از آینه نگاهش کردم.
گفتم:
— بعضیها هم ظاهراً امروز علاقهٔ شدیدی به شهرسازی لندن پیدا کردهاند.
تکان نخورد.
زن تازهوارد خندید.
لنا هم متوجه شده بود.
اما لنا کسی نبود که به این راحتی کوتاه بیاید.
کمی خودش را روی صندلی جابهجا کرد و گفت:
— بسیار خوب. برای اینکه تساوی زن و مرد رعایت شود، پیشنهاد میکنم زن سرخپوش کتاب را کنار بگذارد و این بار خودش قصهاش را تعریف کند.
نگاهش کردم.
گفتم:
— خیلی دموکراتیک بود!
لنا گفت:
— چرا؟
— چون اول خودت تصمیم گرفتی چه کسی حرف بزند، بعد هم اسمش را گذاشتی تساوی زن و مرد.
زن تازهوارد زد زیر خنده.
گفتم:
— اگر این دموکراسی است، من از همین الان نگران دیکتاتوریاش هستم.
زن سرخپوش کتاب را آرام بست.
همان خندهٔ شیطنتآمیز خودش را کرد.
خندهای که گوشهٔ لبش را کمی بالا میبرد و گودال کوچکی روی صورتش میانداخت.
هنوز نفهمیده بودم آن گودال از شرم بود، از شیطنت بود یا ترکیبی از هر دو.
گفتم:
— همین خنده خطرناک است. هر وقت اینطور میخندی، معلوم نیست میخواهی خاطره تعریف کنی یا برای یکی از ما نقشه بکشی.
گفت:
— اگر زیادی حرف بزنی، اولین نقشه دربارهٔ راننده است.
خر عرعر کرد.
گفتم:
— دیدی؟ اپوزیسیون هم پیدا کردی.
کتاب را کنار گذاشت.
چند ثانیه دستش روی جلد کتاب ماند.
بعد گفت:
— قصهٔ من با قصهٔ تو فرق دارد.
گفتم:
— بهتر. اگر مثل من باشد، خواننده کتاب را میبندد.
لبخند زد.
— من وقتی از ایران رفتم، از زندان فرار نکرده بودم. تحت تعقیب هم نبودم. ازدواج کرده بودم.
گفتم:
— پس پرونده از همینجا مشکوک شد.
نگاهی به من انداخت.
— میخواهی من تعریف کنم یا تو؟
— بفرمایید، خانم سرخپوش.
گفت:
— قبل از ازدواج در تهران زندگی خودم را داشتم. در خانهٔ پدری زندگی میکردم، اما این به معنی آن نبود که هیچ استقلالی نداشتم. دوستان خودم را داشتم، رفتوآمد خودم را داشتم، شهر را میشناختم، زبانم زبان خودم بود، خانواده نزدیکم بودند و برای کارهای معمول زندگی احتیاج نداشتم از کسی بپرسم اینجا چه میگویند، آنجا چه میکنند، این فرم را چطور پر میکنند یا از کدام خیابان باید رفت.
مکث کرد.
— بعد ازدواج کردم و رفتم یک کشور دیگر.
لنا پرسید:
— اولین چیزی که سخت بود چه بود؟
زن سرخپوش گفت:
— اگر بگویم تنهایی، جواب سادهای دادهام. تنهایی بود، ولی فقط تنهایی نبود.
کمی فکر کرد.
— وقتی به واسطهٔ ازدواج وارد کشور دیگری میشوی، خیلیها تصور میکنند چون همسرت آنجاست دیگر مشکلی نداری. میگویند تنها که نیستی؛ خانه داری، زندگی داری، پس مشکل چیست؟
بعد دستش را از روی کتاب برداشت.
— مشکل این است که ممکن است ناگهان همهٔ زندگی جدیدت از یک نفر عبور کند.
لنا با دقت نگاهش کرد.
زن سرخپوش ادامه داد:
— زبان را او بهتر میداند. قوانین را او بهتر میداند. بانک را او میشناسد. اداره را او میشناسد. اگر جایی را پیدا نکنی، از او میپرسی. اگر نامهای بیاید که درست نفهمی، به او نشان میدهی. اگر کسی تلفن کند و تند حرف بزند، گوشی را به او میدهی.
کمکم ممکن است متوجه شوی آدمی که در تهران برای خودش شخصیت مستقلی داشته، در محیط تازه برای سادهترین کارها دارد به دیگری وابسته میشود.
گفتم:
— و این وابستگی اگر انتخاب خودت نباشد، احتمالاً آزاردهنده است.
گفت:
— بسیار.
بعد لبخند کوتاهی زد.
— اولین خاطرهٔ من از یک خرید ساده است.
گفتم:
— بالاخره رسیدیم به حادثه!
گفت:
— حادثهای نبود. همین مهم است.
یک روز تصمیم گرفتم تنها بروم خرید.
نه خرید بزرگی.
چند وسیلهٔ معمولی برای خانه.
مسیر را تقریباً بلد بودم. پول همراهم بود. فکر کردم چه کاری از این سادهتر؟
از خانه بیرون آمدم و تا فروشگاه رفتم.
همهچیز خوب بود تا رسیدم به صندوق.
صندوقدار چیزی پرسید.
نفهمیدم.
دوباره گفت.
باز نفهمیدم.
صف پشت سرم بود و من احساس کردم همه دارند نگاهم میکنند.
گفتم:
— احتمالاً هیچکس هم نگاه نمیکرد.
زن سرخپوش گفت:
— بعدها فهمیدم احتمالاً همینطور بوده. ولی آن لحظه احساس میکردم تمام فروشگاه منتظر است ببیند این زن چرا جواب نمیدهد.
صندوقدار دوباره سؤال کرد.
من چند کلمهای که بلد بودم گفتم.
او متوجه نشد.
من هم منظور او را نمیفهمیدم.
بالاخره با اشاره مسئله حل شد.
پول را دادم، وسایل را برداشتم و از فروشگاه بیرون آمدم.
گفتم:
— پیروزی انقلاب خرید!
نگاهم کرد و خودش هم خندید.
— مسخره کن، ولی وقتی بیرون آمدم احساس عجیبی داشتم.
— چه حسی؟
— هم خجالت میکشیدم و هم عصبانی بودم.
— از صندوقدار؟
— نه. از خودم.
این جوابش مرا ساکت کرد.
گفت:
— با خودم میگفتم تو در تهران اینهمه کار را خودت انجام میدادی. حالا برای یک سؤال ساده جلوی صندوق دستوپایت را گم کردهای؟
لنا آرام گفت:
— پس مسئله فقط زبان نبود.
زن سرخپوش گفت:
— نه. مسئله تصویری بود که از خودم داشتم.
من خودم را زنی میدانستم که میتواند زندگیاش را اداره کند. اما مهاجرت ناگهان مرا در موقعیتهایی قرار میداد که احساس میکردم آن زن قبلی نیستم.
وقتی رسیدم خانه چیزی نگفتم.
خریدها را گذاشتم روی میز.
اما فردای آن روز دوباره رفتم بیرون.
زن تازهوارد پرسید:
— همان فروشگاه؟
— همان فروشگاه.
— چرا؟
لبخند شیطنتآمیزی زد.
— چون نمیخواستم آن صندوقدار در تاریخ زندگی من پیروز شود!
صدای خنده در اتوبوس پیچید.
حتی مرد سلطنتطلب برای لحظهای سرش را از پنجره برگرداند.
گفتم:
— بالاخره ایشان هم از معماری لندن خسته شد.
دوباره صورتش را برگرداند، اما لبخندش را دیده بودم.
زن سرخپوش ادامه داد:
— این بار قبل از رفتن چند جمله را تمرین کردم. رفتم. خرید کردم. رسیدم صندوق. باز هم نصف حرفهای صندوقدار را نفهمیدم، ولی این بار دستپاچه نشدم. گفتم دوباره بگوید. آرامتر بگوید.
بعد شانههایش را بالا انداخت.
— خرید کردم و برگشتم.
گفتم:
— همین؟
— همین.
— این شد خاطره؟
گفت:
— خالو، بعضی پیروزیهای مهاجران آنقدر کوچکاند که اگر برای کسی تعریفشان کنی، میخندد.
زن سرخپوش گفت:
— ولی برای خود فرد کوچک نیستند.
زن سرخپوش سر تکان داد.
— دقیقاً.
سالها گذشت.
کار کردم.
زبان و محیط را بهتر شناختم.
وارد بیزنس شدم.
موفق هم شدم.
دیگر آن زن جلوی صندوق فروشگاه نبودم.
گفتم:
— پس قصه تمام شد؟
نگاهم کرد.
— نه. چمدان دوم مانده.
— کدام چمدان؟
— لندن.
فضای اتوبوس دوباره آرام شد.
گفت:
— به دلایلی که لازم نیست همهٔ جزئیاتش را اینجا بگویم، آن زندگی هم به مشکلاتی رسید. مجموعهای از مسائل شخصی و شرایط زندگی باعث شد دوباره تصمیم بزرگی بگیرم.
این بار مقصد لندن بود.
گفتم:
— یعنی یک بار دیگر همهچیز را از نو شروع کردی.
— بله، ولی این بار فرق داشت.
لنا پرسید:
— چه فرقی؟
زن سرخپوش گفت:
— بار اول، وقتی مهاجرت کردم، بخشی از هویتم هنوز در حال شکلگرفتن بود. ازدواج کرده بودم، وارد کشور دیگری شده بودم و داشتم یاد میگرفتم چطور در محیط تازه زندگی کنم.
اما وقتی به لندن آمدم، دیگر آن زن نبودم.
سالها زندگی کرده بودم.
کار کرده بودم.
در بیزنس موفق شده بودم.
مشکل حل کرده بودم.
پول درآورده بودم.
تصمیم گرفته بودم.
اشتباه کرده بودم.
شکست خورده بودم.
دوباره بلند شده بودم.
حالا باید همهٔ آن تجربه را با خودم برمیداشتم و وارد شهری میشدم که مرا نمیشناخت.
زن تازهوارد گفت:
— یعنی این بار زبان تنها مسئله نبود.
— اصلاً.
این بار مشکل این بود که خودت میدانی چه کسی هستی، ولی شهر هنوز نمیداند.
این جملهاش توجهم را جلب کرد.
گفتم:
— این را دوباره بگو.
گفت:
— خودت میدانی چه کسی هستی، ولی شهر هنوز نمیداند.
ساکت شدم.
زن سرخپوش ادامه داد:
— وقتی وارد لندن شدم، کسی روی پیشانی من ننوشته بود که این زن قبلاً کسبوکار داشته، موفق بوده، تجربه دارد و میتواند از پس خودش بربیاید.
برای شهر، من فقط یک زن تازهوارد بودم.
و این شاید یکی از سختترین تجربههای مهاجرت دوم باشد.
در مهاجرت اول هنوز داری خودت را میسازی.
در مهاجرت دوم ممکن است مجبور شوی چیزی را که قبلاً ساختهای، دوباره ثابت کنی.
لنا گفت:
— خاطرهٔ لندن چیست؟
زن سرخپوش کمی فکر کرد.
بعد لبخند زد.
— یک روز بارانی.
گفتم:
— لندن؟ باران؟ خیلی غیرمنتظره است!
گفت:
— خفه شو، خالو.
همه خندیدند.
— مدت زیادی از آمدنم نگذشته بود. برای یک قرار کاری رفته بودم؛ چیزی مربوط به شروع دوبارهٔ کار و ساختن ارتباطهای جدید.
صبح که از خانه بیرون آمدم مرتب بودم. لباس مناسب پوشیده بودم. مدارکم را آماده کرده بودم. آدرس را چند بار کنترل کرده بودم.
گفتم:
— تا اینجا همهچیز تحت کنترل.
— صبر کن.
از ایستگاه بیرون آمدم و باران شروع شد.
نه باران رمانتیکی که در فیلمها میبینی.
باران واقعی لندن.
از آن بارانهایی که باد تصمیم میگیرد چترت را هم وارد بحث کند.
چتر را باز کردم.
باد زد.
چتر برگشت.
زن تازهوارد زد زیر خنده.
زن سرخپوش گفت:
— من مانده بودم وسط پیادهرو با یک چتر وارونه، کیف مدارک، موهایی که دیگر هیچ شباهتی به ده دقیقه قبل نداشت و قراری که نباید دیر میرسیدم.
گفتم:
— بالاخره آن وقار همیشگی به خطر افتاد!
گودال کوچک کنار صورتش دوباره پیدا شد.
— موقتاً.
خر عرعر کرد.
گفتم:
— ایشان هم تأیید کرد.
مرد سلطنتطلب ناگهان برگشت.
— خر از طرف خودش حرف بزند.
اتوبوس برای یک ثانیه ساکت شد.
بعد همه زدیم زیر خنده.
گفتم:
— بالاخره زنده شدی! فکر کردم از پنجره مهاجرت کردهای.
مرد چیزی نگفت، ولی این بار دیگر صورتش را کاملاً به پنجره برنگرداند.
زن سرخپوش ادامه داد:
— چتر را جمع کردم. دیگر فایده نداشت. شروع کردم به دویدن.
رسیدم به ساختمان.
خیس.
نفسزنان.
وارد شدم.
زن پشت میز نگاهم کرد و گفت:
«هوا وحشتناک است، نه؟»
گفتم:
— و تو؟
— شروع کردم به خندیدن.
نه از حرف او.
از خودم.
از اینکه چند سال قبل در کشور دیگری جلوی صندوق فروشگاه از یک سؤال ساده خجالت کشیده بودم و حالا در لندن با چتر شکسته و لباس خیس وارد یک جلسهٔ کاری شده بودم و دیگر از این چیزها نمیترسیدم.
گفتم:
— جلسه چه شد؟
— خوب شد.
— کار را گرفتی؟
مکث کرد.
— آن مورد مشخص هرچه بود، دیگر اهمیتش برای خاطرهٔ من کمتر از چیزی است که بعدش اتفاق افتاد.
وقتی بیرون آمدم هنوز باران میبارید.
این بار چتر نداشتم.
همانطور زیر باران راه رفتم و یک لحظه با خودم گفتم:
«تو دوباره داری شروع میکنی.»
نه از صفر.
این خیلی مهم است.
از نو، اما نه از صفر.
لنا آرام گفت:
— فرق بزرگی است.
زن سرخپوش گفت:
— خیلی بزرگ.
مهاجر وقتی دوباره شروع میکند، دیگر صفر نیست.
ممکن است حساب بانکیاش کم باشد.
ممکن است شبکهٔ دوستانش کوچک شده باشد.
ممکن است مدرکش اینجا همان ارزشی را نداشته باشد.
ممکن است کسی سابقهٔ کاریاش را نشناسد.
اما خودش صفر نشده.
تجربهاش را دارد.
شکستهایش را دارد.
مهارتهایش را دارد.
حتی اشتباههایش سرمایهاند، اگر دوباره تکرارشان نکند.
کمی مکث کرد.
بعد صدایش آرامتر شد.
— و لندن برای من فقط شهر کار و شروع دوباره نبود.
زن تازهوارد به او نگاه کرد.
لنا هم چیزی نگفت.
من از آینه نگاهش کردم.
زن سرخپوش برای چند لحظه به کتاب بستهشده روی زانویش نگاه کرد.
بعد گفت:
— شاید در لندن… عاشق هم شدم.
این بار هیچکس نخندید.
حتی من.
کلمهٔ «شاید» را طوری گفت که معلوم نبود تردید دربارهٔ عشق است یا احتیاط دربارهٔ گفتنش.
زن تازهوارد پرسید:
— شاید؟
زن سرخپوش همان لبخند کمرنگ و شیطنتآمیزش را کرد.
— بعضی چیزها اگر کاملاً توضیح داده شوند، خراب میشوند.
گفتم:
— بالاخره یک جمله گفتی که حتی من هم نمیتوانم مسخرهاش کنم.
نگاهم کرد.
— عجله نکن.
خندیدیم.
بعد گفت:
— نمیدانم باید بگویم عاشق شدم یا بگویم برای اولین بار معنای دیگری از عشق را دیدم. شاید هم فقط فکر کردم عشق را پیدا کردهام.
مکث کرد.
— ولی مهم این بود که این بار عشق برای من قرار نبود جای استقلالم را بگیرد.
لنا آرام پرسید:
— یعنی چه؟
زن سرخپوش گفت:
— آدم وقتی جوانتر است، گاهی عشق را با یکیشدن اشتباه میگیرد. فکر میکند اگر دو نفر عاشق باشند، باید همهچیزشان یکی شود؛ خواستههایشان، مسیرشان، حتی گاهی شخصیتشان.
اما من دیگر آن زن جوانی نبودم که با یک چمدان از تهران رفته بود.
زندگی به من یاد داده بود دو نفر میتوانند نزدیک باشند، بدون اینکه یکی در دیگری گم شود.
این بار اگر عشقی بود، من نمیخواستم خودم را برای نگهداشتنش کوچک کنم.
نمیخواستم دوباره زندگیام از یک نفر عبور کند.
نمیخواستم برای دوستداشتهشدن، استقلالی را که با آن همه زحمت دوباره ساخته بودم کنار بگذارم.
اتوبوس آرام شده بود.
حتی صدای موتور بیشتر به گوش میرسید.
گفتم:
— یعنی لندن فقط محل مهاجرت دوم نبود.
گفت:
— نه.
کمی فکر کرد.
— لندن برای من یک انقلاب کوچک شخصی بود.
گفتم:
— انقلاب؟
لبخند زد.
— نترس، خالو؛ این یکی حکومت سرنگون نمیکند.
خر عرعر کرد.
گفتم:
— ایشان ظاهراً ناامید شد.
خندهٔ کوتاهی در اتوبوس پیچید.
زن سرخپوش ادامه داد:
— انقلاب من علیه یک حکومت نبود؛ علیه بخشهایی از خودم بود که سالها فکر میکردم تغییرناپذیرند.
علیه ترس از تنها ماندن.
علیه این تصور که شروع دوباره یعنی شکست.
علیه اینکه موفقیت فقط در پول و بیزنس اندازه گرفته شود.
و شاید حتی علیه این فکر که عشق یعنی تکیهکردن به دیگری تا جایی که خودت نتوانی بدون او بایستی.
لنا گفت:
— پس عشق هم بخشی از پختهشدن بود.
زن سرخپوش گفت:
— شاید.
دوباره همان «شاید».
این بار گودال کوچک کنار صورتش پیدا شد.
— شاید من عشق را پیدا کردم. شاید هم عشق کمک کرد خودم را بهتر پیدا کنم. هنوز مطمئن نیستم کدام درستتر است.
من گفتم:
— این یکی را دیگر دست نزنید. همینطور بماند.
زن تازهوارد پرسید:
— چرا؟
گفتم:
— چون بعضی جوابها اگر قطعی شوند، دیگر قصه نیستند.
زن سرخپوش نگاهم کرد.
برای لحظهای چیزی نگفت.
بعد گفت:
— شاید برای اولین بار حرف حساب زدی.
گفتم:
— لطفاً تاریخ و ساعت را ثبت کنید.
لنا خندید.
زن سرخپوش ادامه داد:
— آنچه میدانم این است که وقتی به لندن آمدم، همان زنی نبودم که از تهران رفته بود. و امروز هم همان زنی نیستم که اولین روز وارد لندن شد.
هر مرحله چیزی از من گرفت و چیزی به من داد.
ازدواج.
مهاجرت اول.
تنهایی.
وابستگی.
کار.
موفقیت.
مشکلات.
مهاجرت دوباره.
لندن.
و شاید عشق.
همهٔ اینها مرا تغییر دادند.
نه اینکه امروز جواب همهچیز را بدانم.
نه.
فقط شاید کمی پختهتر شدهام.
گفتم:
— کمی؟
خندید.
— خیلی پررو نشو.
بعد گفت:
— پختگی برای من یعنی اینکه امروز کمتر از گذشته احتیاج دارم برای خودم داستانهای قطعی بسازم.
میتوانم بگویم این تصمیم خوب بود، آن یکی اشتباه بود.
این آدم را دوست داشتم.
از آن یکی ناراحت شدم.
اینجا موفق شدم.
آنجا شکست خوردم.
بدون اینکه مجبور باشم تمام زندگی را به دو ستون پیروزی و شکست تقسیم کنم.
لنا گفت:
— حالا اجازه هست؟
زن سرخپوش پرسید:
— چه چیزی؟
— روانشناسی.
زن سرخپوش به من نگاه کرد.
گفتم:
— من دیگر مسئولیتی قبول نمیکنم. این دیکتاتوری را خودت شروع کردی.
لنا خندید.
— این دو مهاجرت یک تفاوت مهم دارند. در مهاجرت اول، محیط تازه بخشی از تواناییهایی را که او قبلاً در خودش میشناخت، موقتاً از دسترسش خارج کرد. زبان، شبکهٔ اجتماعی، شناخت قوانین و حتی کارهای روزمره تغییر کرده بودند.
زن تازهوارد گفت:
— یعنی ضعیف نشده بود، ولی احساس ضعف میکرد.
— دقیقاً.
لنا ادامه داد:
— اما در مهاجرت دوم، تجربهٔ قبلی هم همراهش آمده بود. برای همین لندن فقط تهدید نبود؛ امکان بازسازی هم بود.
زن سرخپوش گفت:
— همان چیزی که گفتم: از نو، نه از صفر.
لنا سر تکان داد.
— و شاید مسئلهٔ عشق هم از همینجا معنا پیدا میکند. رابطهای که در دورهای از زندگی میتواند بر وابستگی بنا شود، در مرحلهٔ دیگری ممکن است بر انتخاب بنا شود.
من گفتم:
— خانم استاد، مراقب باش عشق را هم تبدیل به نمودار نکنی.
خندید.
— تمام کردم.
زن سرخپوش کتابش را دوباره برداشت.
گفتم:
— نه، نه. یک سؤال مانده.
— چه؟
— اگر امروز آن زن جلوی صندوق فروشگاه را ببینی، چه میگویی؟
همان لبخند شیطنتآمیز برگشت.
کمی فکر کرد.
گفت:
— به او میگویم خجالت نکش.
نفهمیدن عیب نیست.
دوباره بپرس.
اگر باز هم نفهمیدی، یک بار دیگر بپرس.
اگر کسی پشت سرت منتظر است، بگذار منتظر بماند.
تو احمق نشدهای.
فقط وارد دنیایی شدهای که هنوز زبان و قواعدش را یاد نگرفتهای.
بعد مکث کرد.
— و به او میگویم یک روز نهتنها خریدت را خودت انجام میدهی، بلکه زندگیات را هم دوباره خودت میسازی.
کار میکنی.
موفق میشوی.
شاید دوباره چمدانت را ببندی.
شاید دوباره از صفر به نظر برسی، درحالیکه صفر نیستی.
و شاید یک روز در شهری بارانی، وقتی اصلاً انتظارش را نداری، دوباره عاشق شوی.
یا دستکم فکر کنی عشق را پیدا کردهای.
اما این بار یادت باشد:
برای دوستداشتن دیگری، لازم نیست خودت را گم کنی.
هیچکس چیزی نگفت.
من هم چند ثانیه ساکت ماندم.
بعد گفتم:
— و دربارهٔ چتر لندن چه؟
خندید.
— چتر ارزان نخر.
همه زدند زیر خنده.
خر بلندتر از همه عرعر کرد.
گفتم:
— بالاخره اولین نتیجهٔ اقتصادی و علمی این بحث مشخص شد.
زن سرخپوش کتابش را باز کرد.
گفتم:
— صبر کن. هنوز تمام نشده.
— دیگر چه میخواهی؟
با سر به طرف مرد سلطنتطلب اشاره کردم.
— من فقط میخواهم بدانم این آقا تا کی میخواهد وانمود کند بیرون اتوبوس از داخلش جالبتر است.
همه نگاهها به سمت او برگشت.
مرد اول به من نگاه کرد.
بعد به لنا.
بعد به زن سرخپوش.
و دوباره خواست سرش را به طرف پنجره برگرداند.
لنا گفت:
— نه.
مرد ایستاد.
گفتم:
— دیدی؟ دیکتاتوری شروع شد.
لنا گفت:
— تساوی زن و مرد.
گفتم:
— با اسلحهٔ روانشناسی!
زن سرخپوش خندهٔ شیطنتآمیزش را کرد.
گودال کوچک دوباره روی صورتش نشست.
مرد سلطنتطلب آهی کشید.
برای اولین بار احساس کردم شاید پشت آن سکوت طولانی چیزی بیشتر از لجاجت سیاسی وجود دارد.
شاید او هم خاطرهای داشت که نمیخواست تعریف کند.
و شاید فرارکردنش از این بازی، خودش بخشی از همان خاطره بود.
پایم را روی گاز نگه داشتم.
اتوبوس در خیابان خیس لندن جلو رفت.
یک چمدان در تهران بسته شده بود.
چمدان دیگری سالها بعد برای لندن.
اما حالا میفهمیدم آدم هر بار که مهاجرت میکند، همهچیز را از صفر شروع نمیکند.
بعضی چیزها در چمدان جا نمیشوند.
زبان قبلی.
شکستها.
مهارتها.
ترسها.
اعتمادبهنفس.
عشق.
و آن بخش سرسخت وجود آدم که بعد از هر زمینخوردن دوباره میگوید:
از نو شروع میکنم؛ اما از صفر نه.
از آینه به مرد سلطنتطلب نگاه کردم.
این بار او هم داشت به من نگاه میکرد.
گفتم:
— خب؟
چیزی نگفت.
لنا لبخند زد.
زن سرخپوش کتابش را باز کرد، اما حس کردم دیگر نمیخواند.
شاید ذهنش هنوز جایی زیر همان باران لندن قدم میزد.
شاید کنار همان چتر شکسته.
شاید کنار عشقی که پیدا کرده بود.
یا شاید هنوز نمیخواست اسمش را عشق بگذارد.
من هم چیزی نپرسیدم.
بعضی خاطرهها را باید تا یک جایی همراهی کرد و بعد اجازه داد ادامهٔ راهشان را خودشان بروند.
به نظرم قسمت بعد داشت خودش را انتخاب میکرد.
مرد سلطنتطلب هنوز ساکت بود.
اما دیگر به بیرون نگاه نمیکرد.
ادامه دارد.
ناصر کمالی
لندن، در کتابخانهٔ عمویم در بارنت
دیدگاهتان را بنویسید