خالویی که مرگ خود را پیشاپیش در خواب دید
قسمت چهلوچهارم: وقتی رسیدن، پایان سفر نبود
چیزهایی که باورشان نمیکردم
چند دقیقهای بود که هیچکس حرف نمیزد.
بعد از آن همه بحث دربارهٔ هنر و تاریخ، سکوت بد هم نبود.
اتوبوس آرام در خیابان خیس پیش میرفت و من تصمیم گرفته بودم چند دقیقه فقط رانندگی کنم.
نه مارکس.
نه تاریخ.
نه هنر.
نه انقلاب.
حتی اگر خر هم نظری داشت، فعلاً میتوانست برای خودش نگه دارد.
اما مگر در این اتوبوس میشد پنج دقیقه سکوت داشت؟
از آینه نگاه کردم و گفتم:
— بچهها، یک پیشنهاد دارم.
زن سرخپوش گفت:
— وقتی تو میگویی «یک پیشنهاد دارم»، من نگران میشوم.
گفتم:
— این یکی خطرناک نیست.
لنا گفت:
— بگو.
گفتم:
— اینهمه دربارهٔ تاریخ و جامعه و مهاجرت و تبعید حرف زدیم. بیایید چند قسمت اصلاً از کتاب و نظریه شروع نکنیم. از خودمان شروع کنیم.
زن تازهوارد پرسید:
— یعنی چه؟
گفتم:
— هرکداممان یک خاطره از پناهندگی خودمان تعریف کنیم. نه زندگینامه، نه سخنرانی؛ فقط چیزهایی که بعد از سالها هنوز در ذهنمان مانده. بعد ببینیم چرا همانها ماندهاند.
خر ناگهان عرعر کرد.
از آینه نگاهش کردم.
— تو ساکت! هنوز معلوم نکردهای مهاجری، پناهندهای، تبعیدی هستی یا بدون ویزا سوار اتوبوس من شدهای.
خنده در اتوبوس پیچید.
زن سرخپوش گفت:
— پیشنهاد از خودت بود؛ پس خودت اول شروع کن.
گفتم:
— معلوم بود آخرش این بلا سر خودم میآید.
لنا گفت:
— فرار نکن، خالو. شروع کن.
چند لحظه چیزی نگفتم.
بعضی خاطرهها عجیباند.
سالها فکر میکنی تمام شدهاند، اما کافی است کسی بگوید «تعریف کن»؛ ناگهان میبینی همانجا نشستهاند.
نه پیر شدهاند.
نه رنگشان رفته.
فقط ساکت بودهاند.
گفتم:
— بسیار خوب. از لندن شروع میکنم. سال ۱۹۹۳، اول سپتامبر.
مکث کردم.
— اما خاطرهای که میخواهم بگویم فقط دربارهٔ روز ورودم نیست. دربارهٔ چیزهایی است که بعد از ورود یکییکی دیدم و باورکردنشان برایم آسان نبود.
زن تازهوارد پرسید:
— مثلاً چه؟
گفتم:
— مثلاً اینکه به تو میگفتند میتوانی بمانی. بعد برایت مکانی فراهم میشد که زندگی کنی. حتی کمک مالی میگرفتی تا دستکم بتوانی زندگیات را بگذرانی.
زن سرخپوش نگاهم کرد.
گفتم:
— شاید امروز وقتی این را تعریف میکنم، خیلی عادی به نظر برسد. یک سیستم حمایت اجتماعی است؛ قوانین و مقررات خودش را دارد. اما برای آدمی که از دنیای دیگری آمده بود، عادی نبود.
من دربارهٔ چنین چیزهایی خوانده بودم؛ در کتابها، در نوشتههایی دربارهٔ حقوق اجتماعی، دولت رفاه، پناهندگی و حمایت از انسانهایی که به دلایلی مجبور شدهاند کشورشان را ترک کنند.
اما خواندن یک چیز است و دیدن آن در زندگی خودت، چیز دیگری.
من عادت کرده بودم حکومت را بیشتر در چهرهٔ مأمور ببینم.
در بازجویی.
در زندان.
در سؤال.
در دستور.
حالا ناگهان همان مفهومی که همیشه اسمش «دولت» بود، از طرف دیگری خودش را نشان میداد و میگفت:
اینجا جایی برای ماندن داری.
و تا زمانی که بتوانی روی پای خودت بایستی، حداقلی برای زندگی در اختیارت هست.
گفتم:
— باورم نمیشد.
لنا پرسید:
— چون انتظارش را نداشتی؟
گفتم:
— دقیقاً. من این چیزها را بیشتر در کتابها خوانده بودم: اینکه جامعه میتواند برای کسی که در موقعیت دشواری قرار گرفته، مسئولیتی قائل شود. اما یک چیز است که دربارهاش بخوانی و یک چیز دیگر اینکه خودت ناگهان طرفِ دریافتکنندهٔ همان حمایت باشی.
بعد خندیدم.
— البته اینطور هم نبود که در فرودگاه یک نفر با دستهگل منتظرم باشد و بگوید: «آقای کمالی، بفرمایید؛ این هم خانه و این هم پول!»
همه خندیدند.
گفتم:
— روند اداری خودش را داشت. مسئله برای من خودِ آن تجربه بود: اینکه کسی که تازه آمده و هنوز تقریباً هیچچیز ندارد، کاملاً رها نمیشود.
زن سرخپوش گفت:
— چه حسی داشتی؟
فکر کردم.
— شاید ترکیبی از تعجب، آرامش و حتی کمی ناباوری.
بعد گفتم:
— وقتی سالها رابطهات با قدرت بر اساس ترس شکل گرفته باشد، مدتی طول میکشد تا بفهمی قدرت میتواند شکل دیگری هم داشته باشد.
لنا خواست چیزی بگوید. دستم را بالا آوردم.
— نه! تحلیل برای آخر. فعلاً خاطره.
خندید.
— بسیار خوب.
بخش دوم: پلیس، کتاب، پاب و یک چهارپایه در هاید پارک
کمی جلوتر دو پلیس کنار خیابان ایستاده بودند. نگاهم ناخودآگاه به آنها افتاد.
گفتم:
— مثلاً همین پلیس.
زن تازهوارد پرسید:
— پلیس چه؟
گفتم:
— یکی از چیزهایی که در روزهای اول لندن توجهم را جلب کرد این بود که پلیسهایی میدیدم که تصویر آشنای پلیس مسلح را که در ذهنم حک شده بود نداشتند.
برای کسی که اینجا بزرگ شده، شاید چیز مهمی نباشد.
پلیس کنار خیابان ایستاده است.
مردم از کنارش رد میشوند.
او هم کار خودش را میکند.
اما برای من اینقدر ساده نبود.
هر بار از کنارشان رد میشدم، پیش از آنکه عقلم چیزی بگوید، بدنم واکنش نشان میداد.
یک دلشوره.
یک جمعشدن در شکم.
یک لحظه مراقبت.
آیا نگاهم کرد؟
چرا نگاه کرد؟
میخواهد چیزی بپرسد؟
باید بایستم؟
باید رد شوم؟
چند قدم که دور میشدم، عقل تازه میرسید و میگفت:
ناصر، اینجا لندن است.
کسی با تو کاری ندارد.
اما دلشوره کار خودش را کرده بود.
زن سرخپوش گفت:
— یعنی میدانستی خطری نیست، ولی بدنت قبول نمیکرد؟
گفتم:
— همین است.
آن دلشوره در یک روز ساخته نشده بود که در یک روز از بین برود.
در دو رژیم مختلف سراغ آدم آمده بود.
لباسها عوض شده بودند.
اسمها عوض شده بودند.
شعارها عوض شده بودند.
اما در ذهن و بدن من، نزدیکشدن به مأمور قدرت معنایی پیدا کرده بود که با عبور از مرز پاک نمیشد.
اینجا مردم از کنار پلیس رد میشدند.
کسی ناگهان مسیرش را عوض نمیکرد.
کسی ساکت نمیشد.
کسی دستپاچه نمیشد.
اما من، دستکم در آغاز، گاهی دستپاچه میشدم.
آدم کشورش را ترک میکند، اما حافظهٔ بدنش را نمیتواند در فرودگاه تحویل بار بدهد.
چند لحظه سکوت کردم.
بعد گفتم:
— چیز دیگری هم بود که برایم عجیب بود: کتاب.
زن تازهوارد گفت:
— کتاب چرا؟
گفتم:
— در اتوبوس مینشستی، یکی کتاب میخواند. وارد قطار میشدی، چند نفر کتاب دستشان بود. یکی رمان، یکی روزنامه، یکی کتابی قطور که نمیدانستم چیست.
کتاب را باز میکردند.
میخواندند.
صفحه را ورق میزدند.
به ایستگاهشان که میرسیدند، نشان میگذاشتند، کتاب را میبستند و پیاده میشدند.
همین.
هیچ اتفاقی نمیافتاد.
همین «هیچ اتفاقی نمیافتاد» برای من مهم بود.
هیچکس نمیپرسید:
چه میخوانی؟
نویسندهاش کیست؟
چرا این کتاب را داری؟
از چه کسی گرفتهای؟
برای کسی که از جایی آمده بود که بهخاطر کتاب خواندن، داشتن کتاب و عقیده هزینه داده و زندان و شکنجه را تجربه کرده بود، این صحنهٔ ساده دیگر ساده نبود.
گاهی به جلد کتابهای مردم نگاه میکردم.
نه برای اینکه بفهمم چه میخوانند؛ برای اینکه باور کنم واقعاً میشود جلد کتاب را آشکار نگه داشت.
گفتم:
— آدم بعضی وقتها آزادی را در پارلمان پیدا نمیکند؛ در دست یک مسافر قطار پیدا میکند.
لنا سرش را بالا آورد، اما این بار چیزی نگفت.
ادامه دادم:
— یک جوان روبهرویت نشسته و کتاب میخواند. شاید کتابش اصلاً سیاسی نیست؛ مهم هم نیست. مسئله این است که برای او خواندن یک عمل عادی است، نه عملی که پیش از آن باید اطرافت را نگاه کنی.
شاید یکی از عجیبترین شکلهای آزادی همین باشد:
حادثهای که دیگر اتفاق نمیافتد.
زن سرخپوش آرام گفت:
— این را دوست دارم.
گفتم:
— نگهش دار. شاید بعداً خرجمان شود.
بعد لبخند زدم.
— اما لندن فقط پلیس و کتاب نبود. چیزهای خندهدار هم داشت.
زن سرخپوش گفت:
— خدا را شکر!
گفتم:
— یک بار با یکی از دوستان رفتیم پاب.
خر سرش را بالا آورد.
گفتم:
— تو آنجا نبودی. هیجانزده نشو.
همه خندیدند.
پاب از آن جاهایی بود که خیلی زود فهمیدیم مشتریهای همیشگیاش از قشر و فضای خاصی هستند.
لازم نبود کسی چیزی بگوید.
از لباسها، رفتارها، نوع حرفزدن و فضای محل معلوم بود که ما احتمالاً مشتری همیشگی آنجا نیستیم.
خودمان هم متوجه شدیم.
اول کمی معذب بودیم، چون تازهوارد وقتی وارد جامعهای میشود، هنوز قوانین نانوشته را نمیداند.
نمیدانی کجا بنشینی.
چطور سفارش بدهی.
چه چیزی عادی است.
چه چیزی ممکن است باعث شود بقیه بفهمند تازه آمدهای.
زن سرخپوش گفت:
— احتمالاً از همان لحظهٔ ورودتان فهمیده بودند.
گفتم:
— دقیقاً! ما خیال میکردیم مأمور مخفی هستیم، درحالیکه احتمالاً از صد متر آنطرفتر معلوم بود تازه آمدهایم.
رفتیم سمت بار.
بارمن نگاهی به ما کرد. به گمانم خیلی زود فهمید با محیط آشنا نیستیم.
اما چیزی که بعد از این همه سال در ذهن من مانده، این نیست که او فهمید؛ این است که وقتی فهمید، چگونه رفتار کرد.
خیلی دوستانه.
کاملاً طبیعی.
نه لبخند تحقیرآمیز.
نه بیحوصلگی.
نه رفتاری که بگوید اینجا جای شما نیست.
سرویس داد و اگر چیزی را نمیدانستیم، طوری رفتار کرد که احساس نکنیم موجودات عجیبی وارد پاب شدهاند.
شاید برای او اصلاً اتفاق مهمی نبود.
دو مشتری آمده بودند و او کارش را انجام میداد.
اما برای من مهم بود، چون تازهوارد رفتارهای کوچک را با ذرهبین میبیند.
یک اخم میتواند برایش معنای بزرگی پیدا کند.
یک لبخند هم همینطور.
آن بارمن برای من سخنرانی دربارهٔ برابری نکرد.
نگفت «به جامعهٔ بریتانیا خوش آمدید».
فقط مثل یک مشتری با من رفتار کرد.
همین.
و گاهی جامعه از همین «همین»ها ساخته میشود.
از یک پیشخوان.
از یک سلام.
از اینکه وقتی لهجهات را میشنوند، صورتشان را طوری جمع نکنند که انگار مرتکب جرم زبانی شدهای.
زن تازهوارد خندید.
— جرم زبانی؟
گفتم:
— من آن سالها تعداد زیادی از این جرائم مرتکب شدم و خوشبختانه هنوز پروندهام به دادگاه نرفته.
خر عرعر کرد.
گفتم:
— تو نخند. انگلیسی تو هنوز از من بدتر است.
صدای خنده در اتوبوس پیچید.
بعد گفتم:
— ولی یک جای دیگر لندن برای من از همه شیرینتر و عجیبتر بود.
لنا پرسید:
— کجا؟
گفتم:
— هاید پارک. Speakers’ Corner.
اولین بار که آنجا رفتم، بیشتر برای تماشا بود.
آدمها دور چند سخنران جمع شده بودند.
یکی روی چهارپایه ایستاده بود و حرف میزد.
کمی آنطرفتر یکی تقریباً خلاف او را میگفت.
یکی دربارهٔ مذهب حرف میزد.
یکی دربارهٔ سیاست.
مردم سؤال میکردند.
بعضی مخالفت میکردند.
بعضی میخندیدند.
یکی وسط حرف سخنران چیزی میگفت و جمعیت میخندید.
یکی تشویق میکرد.
یکی اصلاً اهمیت نمیداد و رد میشد.
اما من فقط به سخنران نگاه نمیکردم؛ دوروبرم را هم نگاه میکردم.
زن سرخپوش پرسید:
— دنبال چه میگشتی؟
گفتم:
— پلیس.
اتوبوس ساکت شد.
گفتم:
— عادت داشتم اگر کسی وسط جمعیت بایستد و با صدای بلند دربارهٔ حکومت، سیاست یا مذهب حرف بزند، بخش بعدی داستان را حدس بزنم.
فکر میکردم بالاخره کسی میآید.
میگوید بس است.
اسمش را میپرسد.
پایینش میآورد.
اما کسی نمیآمد.
طرف همچنان حرف میزد.
یکی از میان جمعیت با او مخالفت میکرد.
او جواب میداد.
یکی مسخرهاش میکرد.
دیگری تشویقش میکرد.
و دنیا هم تمام نمیشد.
یک لحظه با خودم گفتم:
اینها نمیترسند؟
بعد کمکم سؤال دیگری جای آن را گرفت:
چرا من انتظار دارم بترسند؟
شاید آن سؤال از خود سخنرانی برایم مهمتر بود.
چیزی که برای من شجاعتی عجیب به نظر میرسید، برای بسیاری از آدمهای آنجا یک یکشنبهٔ معمولی بود.
مدتی ایستادم و گوش کردم.
یکی از سخنرانها آنقدر با اطمینان حرف میزد که انگار اگر پنج دقیقهٔ دیگر ادامه بدهد، تمام مشکلات بشر را حل خواهد کرد.
به دوستم گفتم:
— این اگر جایی که ما از آن آمدهایم بود، یا وزیر میشد یا زندانی!
دوستم خندید.
گفت:
— اینجا فعلاً فقط دارد حرف میزند.
گفتم:
— مجانی؟
گفت:
— مجانی.
گفتم:
— پس خطرناکتر است!
هر دو خندیدیم.
حالا بعد از این همه سال اصلاً یادم نیست آن مرد دربارهٔ چه حرف میزد.
و شاید همین جالب باشد.
حرف او فراموش شده، اما حق حرفزدنش در ذهن من مانده است.
آن روز آزادی بیان را در یک مادهٔ قانونی ندیدم؛ در یک صحنه دیدم.
آدمی حرف میزد.
دیگری مخالفت میکرد.
هیچکدام ناپدید نمیشدند.
و بعد احتمالاً هر دو کتشان را پوشیدند و رفتند دنبال زندگیشان.
زن سرخپوش پرسید:
— خودت نرفتی بالای چهارپایه؟
گفتم:
— خانم محترم، من تازه داشتم انگلیسی یاد میگرفتم. اگر بالای چهارپایه میرفتم، احتمالاً بعد از سه دقیقه مردم فکر میکردند بخشی از برنامهٔ طنز پارک هستم.
همه خندیدند.
گفتم:
— تازه باید اول یاد میگرفتم آزادی بیان یعنی چون اجازه داری حرف بزنی، مجبور نیستی دربارهٔ همهچیز حرف بزنی.
لنا گفت:
— این یکی را هم باید نگه داشت.
گفتم:
— امروز هرچه میگویم، تو میخواهی نگه داری!
بخش سوم: وقتی ذهن دیرتر از بدن مهاجرت میکند
چند دقیقه بعد گفتم:
— حالا، خانم لنا، اجازه داری روانشناسی کنی.
لنا گفت:
— مطمئنی؟
— فقط اگر تا مقصد برایمان سمینار برگزار نکنی.
خندید.
بعد گفت:
— من در خاطرههایی که گفتی یک خط مشترک میبینم.
گفتم:
— کدام؟
— انتظار.
منتظر توضیحش ماندم.
گفت:
— وقتی از کنار پلیس رد میشدی، انتظار خطر داشتی.
وقتی مردم را با کتاب میدیدی، بخشی از ذهنت هنوز کتاب را با احتمال دردسر مرتبط میکرد.
وقتی وارد پاب شدی، نمیدانستی جامعهٔ جدید تو را میپذیرد یا طرد میکند.
وقتی در هاید پارک کسی آزادانه حرف میزد، منتظر دخالت قدرت بودی.
و حتی وقتی به تو محل زندگی و کمک مالی داده شد، تعجب کردی، چون تجربهٔ قبلی تو از رابطهٔ فرد و حکومت چیز دیگری بود.
گفتم:
— یعنی مشکل از من بود؟
لنا گفت:
— نه. این زبان خوبی برای توضیحش نیست. ذهن تو بر اساس تجربهٔ قبلی پیشبینی میکرد.
زن سرخپوش گفت:
— ولی پیشبینیهایش در محیط تازه دیگر همیشه درست نبود.
— دقیقاً.
لنا ادامه داد:
— و اینجاست که تجربههای تازه اهمیت پیدا میکنند. نه با یک سخنرانی و نه در یک روز، بلکه با تکرار.
یک بار از کنار پلیس رد میشوی و اتفاقی نمیافتد.
دوباره رد میشوی.
باز اتفاقی نمیافتد.
بارها آدمی را میبینی که آزادانه کتاب میخواند.
بارها حرف سیاسی میشنوی و میبینی کسی به خاطر همان حرف از خیابان جمع نمیشود.
و آرامآرام ذهن یاد میگیرد که محیط عوض شده است.
گفتم:
— یعنی بدنم اول سپتامبر ۱۹۹۳ وارد بریتانیا شد، ولی مغزم با پرواز دیگری آمد؟
زن سرخپوش گفت:
— ظاهراً پروازش هم تأخیر داشته.
خندیدم.
— بعضی چمدانهایش هنوز هم نرسیده!
حتی لنا هم خندید.
بعد گفت:
— اما روانشناسی اجتماعی قسمت دیگری هم دارد. تو فقط امنیت را یاد نمیگرفتی؛ داشتی جایگاه خودت را در جامعهٔ تازه هم پیدا میکردی.
پناهنده فقط با سؤال «آیا امن هستم؟» زندگی نمیکند.
سؤالهای دیگری هم میآیند:
من اینجا چه کسی هستم؟
دیگران مرا چگونه میبینند؟
پناهنده؟
ایرانی؟
خارجی؟
مردی با لهجه؟
آیا پذیرفته میشوم؟
آیا برای پذیرفتهشدن باید چیزی از گذشتهام را کنار بگذارم؟
آیا میتوانم بخشی از این جامعه شوم و در عین حال همان آدمی بمانم که تاریخ دیگری پشت سرش دارد؟
زن تازهوارد گفت:
— جوابش چیست؟
لنا گفت:
— فکر نمیکنم یک جواب برای همه وجود داشته باشد.
من گفتم:
— بالاخره یک بار لنا گفت جواب آماده ندارد. تاریخ این لحظه را ثبت کنید.
خر عرعر کرد.
گفتم:
— ثبت شد.
بعد جدیتر شدم.
گفتم:
— شاید پناهندگی همین باشد. آدم نمیخواهد تمام گذشتهاش را پشت مرز بگذارد، ولی نمیتواند تمام گذشتهاش را هم هر روز روی دوشش حمل کند.
زن سرخپوش گفت:
— پس چه کار میکند؟
گفتم:
— شاید کمکم یاد میگیرد چه چیزی را زمین بگذارد و چه چیزی را با خودش نگه دارد.
به خیابان نگاه کردم.
لندن دیگر برای من شهر سال ۱۹۹۳ نبود.
و من هم آن مرد سال ۱۹۹۳ نبودم.
اما هنوز گاهی کافی بود پلیسی ببینم، کسی در قطار کتابی باز کند، از کنار یک پاب قدیمی رد شوم یا نام هاید پارک را بشنوم تا برای چند ثانیه آن مرد جوانتر دوباره کنارم ظاهر شود.
نه برای اینکه هنوز همان آدم بودم؛ برای اینکه او بخشی از من شده بود.
زن سرخپوش پرسید:
— اگر امروز میتوانستی کنار همان ناصر تازهوارد سال ۱۹۹۳ در هاید پارک بایستی، چه میگفتی؟
فکر کردم.
میتوانستم بگویم:
نترس.
اما راست نبود.
ترس بخشی از راه بود.
میتوانستم بگویم:
همهچیز درست میشود.
این هم راست نبود.
زندگی بعضی چیزها را درست میکند و چیزهای دیگری را به هم میریزد.
پس گفتم:
— شاید اول هیچچیز نمیگفتم.
زن سرخپوش پرسید:
— چرا؟
— کنارش میایستادم.
میگفتم عجله نکن.
لازم نیست امروز این کشور را بفهمی.
لازم نیست امروز گذشتهات را حل کنی.
فقط نگاه کن.
به پلیسی که از کنارش رد میشوی و کاری با تو ندارد.
به مسافری که کتابش را پنهان نمیکند.
به بارمنی که وقتی میفهمد غریبهای، بهجای تحقیرکردنت، دوستانه راهنماییات میکند.
به جامعهای که در روزهای اول، وقتی هنوز روی پای خودت نایستادهای، جایی برای ماندن و کمکی برای گذران زندگی در اختیارت میگذارد؛ چیزی که پیش از آن بیشتر در کتابها دربارهاش خوانده بودی.
و به آن مردی در هاید پارک که روی چهارپایه ایستاده و با چنان حرارتی حرف میزند که خیال میکند تا غروب دنیا را نجات خواهد داد.
همه خندیدند.
بعد گفتم:
— نگاه کن، ناصر. فعلاً فقط نگاه کن.
تو به جایی رسیدهای که خیلی چیزهای معمولیاش برای تو غیرمعمولی است.
یک روز شاید برعکس شود.
یک روز شاید همین آزادیهای کوچک برای تو هم آنقدر طبیعی شوند که دیگر متوجهشان نشوی.
اما امیدوارم هیچوقت کاملاً فراموش نکنی که زمانی دیدن یک آدم کتاببهدست در قطار برایت معنای آزادی داشت.
ساکت شدم.
باران روی شیشه میزد.
برفپاککن رفت و برگشت.
بعد گفتم:
— و آخرش شاید یک جمله به آن ناصر میگفتم.
زن سرخپوش پرسید:
— چه جملهای؟
گفتم:
— رسیدهای، اما سفرت هنوز تمام نشده.
هیچکس چیزی نگفت.
این بار سکوت سنگین نبود؛ از آن سکوتهایی بود که آدم دلش نمیخواهد فوراً خرابش کند.
حتی لنا ساکت بود.
حتی خر.
سه ثانیه.
چهار ثانیه.
پنج ثانیه.
خر عرعر کرد.
سرم را تکان دادم.
— میدانستم. این موجود با سکوت فلسفی مشکل دارد.
خنده در اتوبوس پیچید.
از آینه نگاه کردم.
— بسیار خوب. خاطرهٔ من تمام شد. نفر بعدی کیست؟
ناگهان همه به پنجره، سقف، کف اتوبوس و هر جایی جز صورت من نگاه کردند.
گفتم:
— عجب جماعتی! برای روانشناسی من همه متخصص بودید؛ حالا نوبت خودتان که شد، هیچکس پناهنده نیست؟
خر دوباره عرعر کرد.
برگشتم.
— تو نه! پروندهٔ مهاجرتی تو آنقدر پیچیده است که چهار قسمت جداگانه لازم دارد.
صدای خنده در اتوبوس پیچید.
و اینگونه بازی خاطرهها واقعاً شروع شد.
ادامه دارد
ناصر کمالی
در اتاق محقر و باصفای خودم
دیدگاهتان را بنویسید