خالویی که مرگ خود را پیشاپیش در خواب دید — قسمت چهل‌وسوم: آنچه قدرت نتوانست پاک کند

نوشته شده توسط

در

خالویی که مرگ خود را پیشاپیش در خواب دید

قسمت چهل‌وسوم: آنچه قدرت نتوانست پاک کند

بحث هنر ظاهراً تمام شده بود، اما چیزی از حرف‌های زن سرخ‌پوش هنوز در ذهنم مانده بود.

اتوبوس آرام در خیابان خیس پیش می‌رفت. برف‌پاک‌کن با نظمی خسته‌کننده از راست به چپ می‌رفت و برمی‌گشت و من برای چند دقیقه تصمیم گرفته بودم فقط رانندگی کنم و وارد هیچ بحثی نشوم.

حتی اگر خر هم نظری داشت، فعلاً می‌توانست برای خودش نگه دارد.

اما مگر در این اتوبوس می‌شد پنج دقیقه سکوت داشت؟

زن سرخ‌پوش ناگهان گفت:

— خالو، کمی آهسته‌تر برو.

پایم را از روی گاز برداشتم.

— چرا؟

با دست به سمت پیاده‌رو اشاره کرد.

روی دیواری آجری، درست کنار ایستگاه اتوبوس، نقاشی بزرگی دیده می‌شد. صورت زنی بود با چشمانی درشت و موهایی که انگار در باد پخش شده بودند. پایین تصویر چند شاخه گل نقاشی شده بود و کنار آن نوشته‌ای بود که از داخل اتوبوس درست خوانده نمی‌شد.

گفتم:

— می‌خواهی برای دیدن نقاشی اتوبوس را نگه دارم؟

گفت:

— نه. فقط نگاه کن.

نگاه کردم.

چیز عجیبی در آن تصویر بود.

نه می‌دانستم زن کیست، نه می‌دانستم چه کسی او را کشیده، اما حس می‌کردم پشت آن صورت داستانی وجود دارد.

لنا هم از پنجره نگاه کرد.

زن تازه‌وارد پرسید:

— می‌شناسیدش؟

هیچ‌کس جواب نداد.

خر گردنش را کشید تا از پنجره ببیند.

گفتم:

— تو دیگر چرا؟ نقد هنری هم می‌کنی؟

زن سرخ‌پوش گفت:

— بگذار نگاه کند. شاید بیشتر از تو بفهمد.

گفتم:

— بعید نیست. من چهل‌ودو قسمت است راننده‌ام و ایشان چهل‌ودو قسمت است بدون پرداخت کرایه، منتقد فرهنگی شده.

خر عرعر کوتاهی کرد.

اما زن سرخ‌پوش هنوز به دیوار نگاه می‌کرد که آرام‌آرام پشت سرمان دور می‌شد.

کوکو هم که در چرت بود، سریع بلند شد و روی یکی از صندلی‌ها نشست. با تکان دادن دمش نشان می‌داد که از آن نقاشی روی دیوار لذت می‌برد.

زن سرخ‌پوش با اندوه گفت:

— شاید فردا کسی روی آن رنگ بزند.

لنا گفت:

— شاید.

— آن وقت تمام می‌شود؟

لنا به او نگاه کرد.

— چه چیزی؟

— آن زن. آن تصویر. آن چیزی که کسی خواسته روی دیوار بماند.

لنا گفت:

— بستگی دارد.

گفتم:

— به چه؟

— به اینکه فقط روی دیوار مانده باشد یا وارد حافظهٔ آدم‌ها هم شده باشد.

این بار سکوت کردم.

حرف تازه‌ای بود.

زن سرخ‌پوش گفت:

— پس هنر فقط چیزی نیست که ساخته می‌شود؛ مسئله این است که بعد از ساخته‌شدن چه اتفاقی برایش می‌افتد.

لنا گفت:

— و چه کسی می‌خواهد آن را نگه دارد یا از بین ببرد.

مرد پادشاهی‌خواه که مدتی ساکت بود، گفت:

— باز رسیدیم به سیاست.

گفتم:

— در این اتوبوس ظاهراً هر جاده‌ای آخرش به سیاست می‌رسد.

زن تازه‌وارد گفت:

— تقصیر جاده نیست، راننده سیاسی است.

گفتم:

— خانم محترم، من فقط رانندگی می‌کنم. این مسافرها هستند که انقلاب و ضدانقلاب و هنر و تاریخ را با خودشان سوار کرده‌اند.

لنا خندید.

بعد رو به مرد پادشاهی‌خواه گفت:

— اتفاقاً مسئله فقط سیاست نیست. مسئلهٔ قدرت است، و قدرت همیشه فقط دولت نیست.

زن سرخ‌پوش پرسید:

— یعنی؟

لنا گفت:

— کسی که پول دارد می‌تواند سفارش هنری بدهد. کسی که رسانه دارد می‌تواند اثری را مشهور کند. کسی که موزه را اداره می‌کند تصمیم می‌گیرد چه چیزی نمایش داده شود. حکومت هم می‌تواند اثری را ممنوع یا تبلیغ کند. حتی سلیقهٔ جامعه می‌تواند هنرمندی را سال‌ها نادیده بگیرد و نسل دیگری دوباره او را کشف کند.

گفتم:

— یعنی هنرمند بیچاره اثر را می‌سازد و بعد دیگران دربارهٔ سرنوشتش تصمیم می‌گیرند؟

زن سرخ‌پوش گفت:

— همیشه نه.

بعد مکث کرد و ادامه داد:

— گاهی خود هنرمند هم تصمیم می‌گیرد با چه کسی بایستد.

این جمله‌اش فضای اتوبوس را کمی تغییر داد.

لنا پرسید:

— منظورت چیست؟

زن سرخ‌پوش گفت:

— همان چیزی که قبلاً درباره‌اش حرف زدیم، ولی از زاویه‌ای دیگر. فرض کن دو نقاش در یک شهر زندگی می‌کنند. یکی سفارش می‌گیرد تا فرمانروا را باشکوه‌تر از آنچه هست نقاشی کند. دیگری صورت آدم‌هایی را می‌کشد که کسی حاضر نیست به آن‌ها نگاه کند. هر دو نقاش‌اند. هر دو ممکن است حتی از نظر فنی بسیار توانا باشند. اما انتخابشان یکسان نیست.

لنا گفت:

— درست است. فقط باید مراقب باشیم هنر را به اعلامیهٔ سیاسی تقلیل ندهیم.

زن سرخ‌پوش سر تکان داد.

— قبول دارم. یک اثر می‌تواند سیاسی نباشد و باارزش باشد. می‌تواند دربارهٔ عشق، تنهایی، مرگ، طبیعت یا حتی یک سیب روی میز باشد. حرف من این است که هنرمند هم مثل هر انسان دیگری در جامعه زندگی می‌کند. بیرون از زمان خودش نیست.

گفتم:

— بالاخره از آن سیب دفاع شد. از اول بحث هنر نگرانش بودم.

زن تازه‌وارد خندید.

— کدام سیب؟

— همان سیبی که همیشه در نقاشی‌ها روی میز می‌گذارند و هیچ‌کس اجازه ندارد بخوردش.

زن سرخ‌پوش گفت:

— خالو، تو اگر وارد موزه شوی، نصف آثار طبیعت بی‌جان را می‌خوری.

گفتم:

— اگر بعد از این همه بحث گرسنه باشم، مسئولیتش با لناست.

این بار حتی مرد پادشاهی‌خواه خندید.

فضای اتوبوس سبک‌تر شد.

اما لنا هنوز به نقاشی‌ای فکر می‌کرد که حالا دیگر پشت چند خیابان جا مانده بود.

گفت:

— می‌دانید چه چیزی در هنر برای من جالب است؟

گفتم:

— امیدوارم جوابش کوتاه باشد.

گفت:

— اینکه قدرت می‌تواند یک اثر را نابود کند، اما همیشه نمی‌تواند معنایی را که آن اثر در ذهن مردم ساخته نابود کند.

زن تازه‌وارد گفت:

— مثلاً؟

لنا گفت:

— فرض کن نمایشی ممنوع شود. ممکن است سالن را ببندند، اما کسانی که آن را دیده‌اند درباره‌اش حرف می‌زنند. کتابی جمع شود، نسخه‌ای از آن در خانه‌ای می‌ماند. ترانه‌ای ممنوع شود، کسی آن را از حفظ می‌خواند. دیواری را رنگ کنند، تصویرش در حافظه یا عکس‌ها می‌ماند.

گفتم:

— یعنی دردسر اصلی از حافظهٔ مردم شروع می‌شود.

لنا لبخند زد.

— برای کسانی که می‌خواهند همه‌چیز را کنترل کنند، بله.

ناگهان زن سرخ‌پوش کیفش را باز کرد.

چند لحظه داخلش گشت و یک مداد کوچک بیرون آورد.

گفتم:

— حالا چه کار می‌کنی؟

گفت:

— هیچ.

از جیب دیگری تکه‌کاغذی پیدا کرد و شروع کرد چیزی کشیدن.

زن تازه‌وارد سرش را جلو برد.

— چه می‌کشی؟

— همان زن روی دیوار را.

گفتم:

— مگر ندیدی صورتش چه شکلی بود؟ سه ثانیه بیشتر از کنارش رد نشدیم.

زن سرخ‌پوش بدون آنکه سرش را بلند کند، گفت:

— لازم نیست دقیقاً همان باشد.

— پس چیست؟

— چیزی که از او در ذهن من مانده.

لنا گفت:

— همین است.

گفتم:

— باز چه چیزی را کشف کردی؟

— فرق سند و هنر.

زن سرخ‌پوش همچنان نقاشی می‌کرد.

لنا گفت:

— دوربین ممکن بود شکل دقیق آن دیوار را ثبت کند. اما او دارد چیزی را می‌کشد که آن تصویر در ذهنش گذاشته است.

نگاهی به آینه انداختم.

— لطفاً این جمله را ادامه نده. احساس می‌کنم دوباره داریم وارد یک بحث چهل‌قسمتی می‌شویم.

زن سرخ‌پوش خندید.

کاغذ را بالا آورد.

نقاشی ساده‌ای بود. چند خط بیشتر نبود، اما صورت زنی در آن پیدا بود.

پرسید:

— چطور است؟

گفتم:

— بینی‌اش کمی شبیه خر شده.

خر فوراً عرعر کرد.

زن سرخ‌پوش گفت:

— تو واقعاً غیرقابل‌تحملی.

گفتم:

— نقد هنری بود.

کاغذ را تا کرد و داخل کیفش گذاشت.

همان لحظه چیزی به ذهنم رسید.

دیوار چند خیابان عقب مانده بود.

شاید فردا نقاشی روی آن پاک می‌شد.

شاید ساختمان خراب می‌شد.

شاید هیچ‌کدام از ما دیگر از آن خیابان رد نمی‌شدیم.

اما حالا تصویر دیگری از همان زن داخل کیف زن سرخ‌پوش بود.

نه اصلش.

نه کپی‌اش.

ردّی از آن.

گفتم:

— لنا.

— جانم؟

— شاید حالا فهمیدم منظورت چیست.

— چه چیزی؟

— اینکه پاک‌کردن هنر همیشه به معنی پاک‌شدن آن نیست.

لنا گفت:

— دقیقاً.

این بار بحث را ادامه نداد.

و من از همین خوشم آمد.

گاهی یک جمله اگر همان‌جا تمام شود، بیشتر از ده صفحه توضیح در ذهن آدم می‌ماند.

چند دقیقه فقط صدای موتور و حرکت برف‌پاک‌کن شنیده می‌شد.

بعد مرد پادشاهی‌خواه گفت:

— ولی یک طرف دیگر هم دارد.

همه برگشتند سمت او.

گفت:

— همان‌طور که حکومت‌ها ممکن است از هنر برای ساختن تصویر دلخواه خودشان استفاده کنند، مخالفان حکومت‌ها هم می‌توانند همین کار را بکنند. آن‌ها هم ممکن است قهرمان بسازند، اغراق کنند یا چیزهایی را که به نفعشان نیست کنار بگذارند.

لنا بدون مکث گفت:

— درست است.

مرد انگار انتظار مخالفت داشت.

— همین؟

— همین. تحریف وقتی از طرف کسی باشد که من با او موافقم، تبدیل به حقیقت نمی‌شود.

برای لحظه‌ای سکوت شد.

این جمله را دوست داشتم.

گفتم:

— این یکی را جایی یادداشت کنید. بعداً همه‌مان ممکن است به آن احتیاج پیدا کنیم.

زن سرخ‌پوش گفت:

— حتی تو؟

گفتم:

— مخصوصاً من.

لنا ادامه داد:

— به همین دلیل باید میان هنر، تبلیغات و تاریخ تفاوت گذاشت. مرزهایشان گاهی به هم نزدیک می‌شود، اما یکی نیستند. هنر می‌تواند پرسش ایجاد کند؛ تبلیغات معمولاً می‌خواهد پاسخ را از قبل به تو بدهد.

زن تازه‌وارد گفت:

— یعنی بگوید چه فکر کن؟

لنا گفت:

— اغلب بله.

زن سرخ‌پوش گفت:

— ولی هنر خوب گاهی کاری می‌کند که بعد از دیدنش تازه شک کنی.

گفتم:

— اگر معیار هنر خوب شک‌کردن باشد، این اتوبوس بزرگ‌ترین گالری هنری لندن است. من از وقتی راه افتاده‌ایم به همه‌چیز شک کرده‌ام؛ حتی به اینکه واقعاً راننده‌ام. یا اصلاً زنده‌ام؟

خر عرعر کرد.

گفتم:

— به آن هم شک نکن. تو واقعاً خری.

صدای خنده دوباره بلند شد.

و احساس کردم بحث هنر به جایی رسیده که دیگر لازم نیست بیشتر کشش بدهیم.

نه لازم بود برایش حکم صادر کنیم.

نه لازم بود هنرمندان را در دو صف مرتب کنیم.

نه لازم بود از چند هزار سال تاریخ مثال بیاوریم.

همین اندازه برای من روشن شده بود که هنر فقط چیزی برای آویختن به دیوار نیست.

می‌تواند زیبایی باشد.

می‌تواند اعتراض باشد.

می‌تواند وسیلهٔ قدرت باشد.

می‌تواند پناهگاه یک انسان تنها باشد.

می‌تواند دروغ را زیباتر کند و می‌تواند چیزی را که قرار بوده فراموش شود، دوباره جلوی چشم ما بگذارد.

اما هیچ‌کدام از این‌ها به‌تنهایی تمام هنر نبود.

شاید اشتباه ما همین بود که می‌خواستیم برای چیزی به این بزرگی یک تعریف کوچک پیدا کنیم.

به زن سرخ‌پوش نگاه کردم.

کاغذ هنوز از گوشهٔ کیفش بیرون بود.

گفتم:

— آن را نگه دار.

پرسید:

— چرا؟

گفتم:

— شاید یک روز دوباره از همان خیابان رد شدیم و دیدیم نقاشی روی دیوار دیگر نیست.

کاغذ را کمی بیشتر داخل کیف فرو برد.

— آن وقت این می‌ماند.

گفتم:

— نه.

نگاهم کرد.

— پس چه؟

گفتم:

— چیزی که تو از آن به خاطر آورده‌ای می‌ماند.

لنا لبخند زد، اما چیزی نگفت.

خوشبختانه این بار چیزی نگفت.

چون بعضی بحث‌ها را باید درست همان لحظه‌ای تمام کرد که هنوز چیزی در ذهن آدم باقی گذاشته‌اند.

پایم را کمی روی گاز فشار دادم.

گفتم:

— بسیار خوب. پروندهٔ هنر بسته شد.

زن سرخ‌پوش گفت:

— برای همیشه؟

— در این اتوبوس هیچ پرونده‌ای برای همیشه بسته نمی‌شود. فعلاً بگذارید هنرمندان چند ایستگاه استراحت کنند.

خر عرعر کرد.

گفتم:

— و منتقدان هنری هم همین‌طور.

باران هنوز می‌بارید.

اتوبوس جلو می‌رفت.

نقاشی روی دیوار مدت‌ها بود از دید ما ناپدید شده بود، اما تکه‌کاغذی در کیف زن سرخ‌پوش باقی مانده بود.

شاید همین کافی بود.

چند دقیقه هیچ‌کس حرفی نزد.

و برای اولین بار بعد از مدت‌ها، از این سکوت خوشم آمد.

چون می‌دانستم وقتی دوباره کسی دهان باز کند، بهتر است دربارهٔ چیز دیگری باشد.

ادامه دارد.

ناصر کمالی، در ناکجاآباد ذهنش

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Persian
Powered by TranslatePress