زن سرخپوش با شیطنت گفت:
— ولی نقش هنر را در تاریخ نگفتی. فکر میکنم وقتی نقش هنر روشن شود، آنوقت بهتر میتوانیم به این سؤال برسیم که اگر مردم عادی سازندگان واقعی تاریخاند، چرا نام آنان همیشه زیر نام شاهان، فرماندهان و صاحبان ثروت دفن شده است.
طبق معمول، همهٔ نگاهها بهطرف لنا برگشت.
زن تازهوارد گفت:
— البته خود زن سرخپوش هم دستی در هنر دارد.
لنا بهطرف زن سرخپوش برگشت و گفت:
— رفیق، خودت که هنرمندی؛ حالا دیگر نوبت توست.
زن سرخپوش کمی سرخ شد و چند قطره عرق روی پیشانیاش نشست.
گفت:
— میدانی که اطلاعات من بهاندازهٔ تو نیست. تو شروع کن و من بهعنوان یک نسلشصتی وارد بحث میشوم.
نگاهم به مرد پادشاهیخواه افتاد که میخواست چیزی بگوید.
برگشتم و گفتم:
— پیش از اینکه لنا شروع کند، اگر کسی نظری دارد لطفاً در بحث شرکت کند.
بعد صورتم را بیشتر بهطرف مرد پادشاهیخواه چرخاندم.
او گفت:
— من هم دستی در هنر دارم. اجازه بدهید بعد از زن سرخپوش صحبت کنم.
لنا بهطرف او برگشت و گفت:
— اگر میخواهید، شما شروع کنید.
مرد گفت:
— نه، بعد از زن سرخپوش.
لنا دوباره کمی آب نوشید، گلویش را صاف کرد و گفت:
— بسیار خوب. دربارهٔ نقش هنر در تاریخ صحبت میکنیم؛ اما نه به این معنا که یک فهرست از نام نقاشان، شاعران، موسیقیدانان و نویسندگان تهیه کنیم. میخواهیم ببینیم هنر چگونه با زندگی مادی مردم، قدرت، طبقه، مقاومت و حافظهٔ اجتماعی پیوند خورده است.
خر عرعر کوتاهی کرد.
گفتم:
— لطفاً هنوز شروع نشده، درخواست اجرای زنده نکن.
زن تازهوارد گفت:
— شاید میخواهد بداند صدایش موسیقی محسوب میشود یا اعتراض اجتماعی.
گفتم:
— بستگی دارد چه کسی بلیت فروخته باشد.
زن سرخپوش خندید.
لنا گفت:
— هنر تقریباً بهاندازهٔ خود انسان قدیمی است. انسان پیش از آنکه دولت، پادشاه، ارتش یا خط داشته باشد، تصویر میکشید، آواز میخواند، میرقصید، داستان تعریف میکرد و اشیا را تزئین میکرد.
مرد پادشاهیخواه گفت:
— از کجا میدانیم آواز میخوانده؟ ضبطصوت که نداشته است.
لنا گفت:
— درست است که صدای انسانهای هزاران سال پیش ضبط نشده، اما سازهای ابتدایی، نقاشیهای مربوط به رقص و آیینهای جمعی و استمرار سنتهای شفاهی نشان میدهند موسیقی و حرکت جمعی بخشی از زندگی انسان بودهاند.
گفتم:
— ممکن است اولین آواز تاریخ همان وقتی ساخته شده باشد که کسی سنگ بزرگی را روی پایش انداخته است.
زن سرخپوش گفت:
— و اولین منتقد هنری هم گفته صدایت را پایین بیاور، بچه خوابیده است.
خر عرعر کرد.
گفتم:
— این اجرا را نمیشود پایین آورد. هنرمند بر استقلال صدای خود تأکید دارد.
لنا ادامه داد:
— نقاشیهای روی دیوارهٔ غارها فقط تزئین نبودند. ممکن است با شکار، آیینهای جمعی، آموزش، ترس، امید یا ارتباط انسان با طبیعت پیوند داشته باشند. دربارهٔ معنای دقیق همهٔ آنها مطمئن نیستیم، اما میدانیم انسان میخواست تجربهاش را به شکلی بیرون از بدن خودش ثبت کند.
زن تازهوارد پرسید:
— یعنی هنر نوعی حافظه بود؟
— بله. پیش از آنکه خط به وجود بیاید، تصویر، صدا، حرکت و روایت شفاهی حافظهٔ گروه بودند. با هنر، انسان میتوانست چیزی را که دیده، ترسیده، آرزو کرده یا از دست داده بود به دیگران منتقل کند.
زن سرخپوش گفت:
— شاید اولین هنرمند کسی بود که نمیخواست یک شکار، یک مرگ یا یک عشق فراموش شود.
لنا گفت:
— همینطور است. هنر از همان ابتدا فقط زیبایی نبود؛ مبارزه با فراموشی هم بود.
دستم را روی فرمان جابهجا کردم.
— پس ما از همان آغاز، هنر را برای مقابله با مرگ ساختهایم؟
لنا گفت:
— شاید بخشی از آن همین باشد. انسان میداند که میمیرد، اما میکوشد صدایش، تصویرش، قصهاش یا اثری از دستهایش پس از مرگ باقی بماند.
زن سرخپوش آرام گفت:
— یعنی هر اثر هنری بهنوعی میگوید: من اینجا بودم.
خر عرعر کوتاهی کرد.
گفتم:
— ایشان هم میگوید: من اینجا هستم؛ لازم نیست منتظر تاریخ بمانید.
لنا لبخند زد و ادامه داد:
— در جوامع اولیه، هنر اغلب فعالیتی جمعی بود. آواز، رقص و روایت الزاماً صاحب مشخصی نداشتند. یک نفر چیزی میساخت و نسلهای بعد آن را تغییر میدادند. اثر متعلق به حافظهٔ جمع بود، نه مالکیت خصوصی یک فرد.
مرد پادشاهیخواه گفت:
— یعنی حقوق مؤلف وجود نداشت؟
گفتم:
— نه. اگر کسی آهنگ قبیلهٔ دیگری را میخواند، برایش نامهٔ وکیل نمیآمد.
زن تازهوارد گفت:
— شاید با چماق سراغش میرفتند.
گفتم:
— آن شکل ابتدایی قانون کپیرایت بوده است.
لنا گفت:
— با شکلگیری طبقات، دولتها و نهادهای مذهبی، جایگاه هنر هم تغییر کرد. حاکمان فهمیدند تصویر، معماری، شعر، موسیقی و مراسم میتوانند قدرت را باشکوه، طبیعی و مقدس نشان دهند.
مرد پادشاهیخواه گفت:
— مگر ساختن یک کاخ زیبا بد است؟
لنا گفت:
— زیبایی کاخ موضوع دیگری است. پرسش این است که چه کسانی آن را ساختند، هزینهاش از کجا آمد و چرا نام حاکم باقی ماند، اما نام هزاران کارگر، بنا، سنگتراش و هنرمند فراموش شد.
زن سرخپوش گفت:
— روی ساختمان مینوشتند کاخ فلان پادشاه، نه کاخ کارگرانی که آن را ساختند.
— دقیقاً. قدرت فقط محصول کار دیگران را تصاحب نکرد؛ نام و حافظهٔ آنها را هم تصاحب کرد.
نگاهی به مرد پادشاهیخواه کردم.
— یعنی پادشاه ممکن بود حتی یک آجر هم جابهجا نکرده باشد، ولی ساختمان به نام او ثبت شود.
مرد گفت:
— او دستور ساختش را داده بود.
گفتم:
— اگر من دستور بدهم یک بیمارستان بسازند، ولی نه پولی بدهم، نه آجری بگذارم و نه در آن کار کنم، بیمارستان به نام من میشود؟
زن تازهوارد گفت:
— بستگی دارد تاج داشته باشی یا نه.
خر عرعر کرد.
گفتم:
— ایشان پیشنهاد میدهد بیمارستان به نام کسی باشد که بار آجرها را برده است.
لنا گفت:
— بسیاری از آثار بزرگ تاریخ حاصل کار جمعی انسانهای بیناماند. معبدها، کاخها، دیوارها، فرشها، مجسمهها، کتابها و سازها را انسانهایی ساختهاند که نام بیشترشان ثبت نشده است.
زن سرخپوش گفت:
— پس بینامی همیشه به این معنا نیست که سازنده مهم نبوده؛ گاهی یعنی قدرت اجازه نداده نامش باقی بماند.
— بله. تاریخ رسمی معمولاً نام کسی را بهتر نگه میدارد که مالک اثر، حامی مالی یا صاحب قدرت بوده، نه کسی را که با دست خودش آن را ساخته است.
مرد پادشاهیخواه گفت:
— ولی بدون حمایت پادشاهان، خیلی از هنرها به وجود نمیآمدند.
لنا گفت:
— حمایت دربارها و حاکمان نقش مهمی داشته است. هنرمند برای زندگی به غذا، ابزار، زمان و امنیت نیاز داشت. دربار میتوانست این امکانات را فراهم کند. اما این حمایت بیشرط نبود. معمولاً هنرمند باید چیزی میساخت که با سلیقه، اعتبار و منافع حامی هماهنگ باشد.
زن تازهوارد گفت:
— یعنی هنرمند نان داشت، ولی کاملاً آزاد نبود.
— درست است. گاهی از امکانات دربار استفاده میکرد و اثری بزرگ میآفرید، گاهی هم مجبور بود حاکم را بزرگتر، زیباتر، شجاعتر و عادلتر از چیزی که واقعاً بود نشان دهد.
گفتم:
— یعنی نوع قدیمی فتوشاپ.
زن سرخپوش گفت:
— بدون دکمهٔ حذف چینوچروک.
گفتم:
— آن زمان چینوچروک پادشاه را با حکم حکومتی حذف میکردند.
حتی مرد پادشاهیخواه خندید.
لنا ادامه داد:
— شاعران درباری هم گاهی برای پادشاهان قصیده میسرودند. برخی از این آثار از نظر زبانی و ادبی ارزشمندند، اما باید دید شعر در خدمت چه تصویری از قدرت قرار گرفته است.
مرد پادشاهیخواه گفت:
— مگر شاعر حق نداشت پادشاهی را که دوست دارد ستایش کند؟
— چرا، حق داشت. مسئله ممنوعکردن ستایش نیست. مسئله این است که اگر شاعر دیگری همان پادشاه را نقد میکرد، آیا او هم امنیت، نان و حق سخنگفتن داشت؟
زن سرخپوش گفت:
— آزادی هنر وقتی معنا دارد که مدح و نقد هر دو امکان بیان داشته باشند.
لنا گفت:
— دقیقاً. اگر هزار شعر در ستایش حاکم باقی مانده، ولی شعرهای منتقدان سوزانده شده یا شاعرانشان کشته و تبعید شدهاند، نمیتوانیم از تعداد شعرهای باقیمانده نتیجه بگیریم که همهٔ مردم عاشق آن حاکم بودهاند.
گفتم:
— سکوت بایگانی همیشه به معنای رضایت مردم نیست؛ شاید صدای مخالف را از بایگانی بیرون انداختهاند.
لنا گفت:
— این یکی از مشکلات تاریخ هنر است. ما اغلب چیزی را میبینیم که قدرت توانسته نگهداری کند. کاخ سنگی قرنها باقی میماند، اما ترانهٔ زنی که هنگام کار در مزرعه خوانده ممکن است با مرگ آخرین کسی که آن را به خاطر داشته از بین برود.
زن تازهوارد گفت:
— یعنی هنر طبقات فرودست بیشتر در خطر فراموشی بوده است.
— بله. مردم عادی همیشه هنر داشتهاند: لالایی، قصه، ضربالمثل، ترانهٔ کار، رقص، گلدوزی، سفال، قالی، لباس، سوگواری، طنز و نمایشهای محلی. اما چون بسیاری از این آثار شفاهی، روزمره یا جمعی بودهاند، نام سازندگانشان کمتر ثبت شده است.
زن سرخپوش گفت:
— جالب است که بعضیها میگویند مردم عادی فرهنگ ندارند، درحالیکه خودشان با لالایی همان مردم بزرگ شدهاند.
گفتم:
— و روی فرش همان مردم نشستهاند و دربارهٔ بیفرهنگیشان سخنرانی کردهاند.
خر عرعر بلندی کرد.
گفتم:
— بله، و بار وسایل سخنرانی را هم خانوادهٔ شما حمل کردهاند.
لنا گفت:
— هنر مردم فقط برای تفریح نبود. کار را قابلتحملتر میکرد، تجربه را منتقل میکرد، سوگواری را جمعی میکرد و گاهی زبان اعتراضی بود که قدرت نمیتوانست بهآسانی خاموشش کند.
مرد پادشاهیخواه گفت:
— یک ترانه چگونه میتواند قدرت را تهدید کند؟
لنا گفت:
— چون ترانه میتواند چیزی را که مردم جداگانه احساس میکنند به تجربهای مشترک تبدیل کند. انسانی که خیال میکند دردش فقط مشکل شخصی خودش است، وقتی همان درد را در شعر یا ترانهای میشنود، میفهمد تنها نیست.
زن سرخپوش گفت:
— و قدرت از همین «تنها نبودن» میترسد.
— بله. هنر میتواند ترسهای پراکنده را به آگاهی مشترک تبدیل کند.
گفتم:
— یعنی یک نفر زیر لب میخواند، نفر دوم همراهش میشود و ناگهان حکومت متوجه میشود گروه کُر تشکیل شده است.
زن تازهوارد گفت:
— اگر خر هم همراهی کند، حکومت فوراً وضعیت فوقالعاده اعلام میکند.
خر عرعر کرد.
گفتم:
— تمرین گروه کُر را بگذار برای بعد.
لنا ادامه داد:
— با پیدایش خط، بخشی از ادبیات و تاریخ ثبت شد؛ اما سواد و ابزار نوشتن در اختیار همه نبود. کاتبان، روحانیان، درباریان و گروههای محدودی امکان ثبت وقایع را داشتند.
زن تازهوارد پرسید:
— یعنی کسی که مینوشت، تصمیم میگرفت چه چیزی از تاریخ باقی بماند؟
— تا حد زیادی بله. البته نویسنده هم همیشه آزاد نبود. ممکن بود مأمور ثبت پیروزیهای حاکم باشد و اجازه نداشته باشد از شکستها، گرسنگی مردم یا شورشها بنویسد.
گفتم:
— پس نخستین سانسورچی تاریخ شاید کنار نخستین نویسنده نشسته بوده است.
زن سرخپوش گفت:
— و گفته این قسمت را حذف کن؛ به وحدت قبیله آسیب میزند.
مرد پادشاهیخواه گفت:
— شما هر چیزی را سیاسی میکنید.
زن سرخپوش گفت:
— اگر حاکم دستور میدهد چه چیزی نوشته شود و چه چیزی حذف شود، چه نامی روی آن بگذاریم؟ آشپزی؟
گفتم:
— آشپزی هم سیاسی است، مخصوصاً وقتی یک نفر غذا میخورد و دیگری ظرفش را میشوید.
لنا گفت:
— هنر همیشه مستقیماً سیاسی نیست. یک ترانهٔ عاشقانه ممکن است فقط دربارهٔ دلتنگی باشد. یک نقاشی ممکن است طبیعت را نشان دهد. یک داستان ممکن است از تنهایی انسان بگوید. اما حتی این آثار هم در جامعهای معین ساخته میشوند و از زبان، امکانات و تجربههای همان جامعه تأثیر میگیرند.
مرد پادشاهیخواه گفت:
— یعنی هیچ هنری مستقل نیست؟
لنا گفت:
— هنرمند میتواند استقلال نسبی داشته باشد، برخلاف انتظار قدرت یا بازار کار کند و حتی ارزشهای زمانهاش را به چالش بکشد؛ اما بیرون از تاریخ زندگی نمیکند. رنگ، کاغذ، چاپخانه، سالن، ناشر، آموزش و زمانی که برای خلق اثر دارد، همه با شرایط اجتماعی پیوند دارند.
زن سرخپوش گفت:
— حتی اینکه چه کسی فرصت هنرمندشدن پیدا میکند، مسئلهٔ اجتماعی است.
— دقیقاً. فرزند خانوادهای ثروتمند ممکن است ابزار، آموزش و زمان بیشتری داشته باشد؛ درحالیکه کودکی با همان استعداد مجبور است از نوجوانی کار کند.
گفتم:
— بعد تاریخ مینویسد یکی نابغه بود و دیگری اصلاً وجود نداشت.
لنا گفت:
— همینطور است. استعداد فقط ویژگی فردی نیست؛ برای شکوفایی به امکان اجتماعی نیاز دارد. ممکن است در طول تاریخ میلیونها شاعر، موسیقیدان، نقاش و نویسنده به دنیا آمده باشند که فرصت نکردهاند هنرشان را نشان دهند.
زن تازهوارد گفت:
— مخصوصاً زنان.
لنا گفت:
— بله. زنان قرنها در بسیاری از جوامع از آموزش، استقلال مالی، حضور عمومی و حق امضای اثر محروم بودند. بخشی از هنر آنان در خانه، پارچه، لالایی، قصه و صنایع دستی باقی ماند، اما اغلب بهعنوان «کار زنانه» دیده شد، نه هنر.
زن سرخپوش گفت:
— اگر مردی نقش پیچیدهای روی دیوار کاخ میکشید، هنرمند بود؛ اما زنی که همان پیچیدگی را روی قالی یا پارچه میآورد، فقط وظیفهاش را انجام داده بود.
لنا گفت:
— و بسیاری از آن زنان حتی نامشان روی اثری که سالها برایش زحمت کشیده بودند باقی نماند.
زن تازهوارد دستی روی سر کوکو کشید و گفت:
— شاید برای همین بسیاری از لالاییها غمگیناند. زن چیزی را میخوانده که اجازه نداشته در جای دیگری بگوید.
چند لحظه سکوت شد.
زن سرخپوش گفت:
— لالایی فقط برای خواباندن کودک نیست؛ گاهی اعتراف مادری است که خودش هیچوقت فرصت خوابیدن نداشته است.
من به خیابان نگاه کردم.
باران آرامتر شده بود.
گفتم:
— بعضی صداها آنقدر آراماند که تاریخ رسمی آنها را نمیشنود.
لنا گفت:
— اما همان صداهای آرام نسلها را پرورش دادهاند.
بعد ادامه داد:
— با گسترش چاپ، امکان انتشار شعر، داستان، تصویر و اندیشه بیشتر شد. هنر و ادبیات کمکم از انحصار کامل دربار و نهادهای مذهبی فاصله گرفتند. کتاب و روزنامه مخاطبان وسیعتری پیدا کردند.
مرد پادشاهیخواه گفت:
— و بازار جای دربار را گرفت.
لنا گفت:
— تا حدی. هنرمند ممکن بود از وابستگی مستقیم به پادشاه آزاد شود، اما به ناشر، خریدار و بازار وابسته شود. آزادی تازهای به وجود آمد و همزمان نوع تازهای از فشار شکل گرفت.
زن سرخپوش گفت:
— قبلاً باید چیزی میساخت که پادشاه خوشش بیاید؛ بعد باید چیزی بسازد که فروش برود.
گفتم:
— و امروز باید چیزی بسازد که الگوریتم خوشش بیاید.
خر عرعر کرد.
زن تازهوارد گفت:
— این یکی را الگوریتم پسندید.
لنا خندید.
— در دوران انقلابها، هنر نقش مهمی در بسیج مردم پیدا کرد. پوستر، سرود، نمایش، کاریکاتور، شعر و روزنامه میتوانستند پیام سیاسی را به کسانی برسانند که شاید کتابهای فلسفی نمیخواندند.
مرد پادشاهیخواه گفت:
— یعنی هنر تبدیل به تبلیغات شد.
لنا گفت:
— گاهی بله. همهٔ هنر انقلابی الزاماً هنر بزرگی نیست، همانطور که همهٔ هنر درباری هم بیارزش نیست. باید میان ارزش هنری و نقش سیاسی اثر تفاوت گذاشت، هرچند این دو از هم کاملاً جدا نیستند.
زن سرخپوش گفت:
— هنر میتواند مردم را آزاد کند و میتواند آنها را فریب دهد.
— دقیقاً. همان نیرویی که میتواند علیه ظلم به کار رود، ممکن است برای ستایش جنگ، رهبر، نژاد یا امپراتوری هم استفاده شود.
گفتم:
— پس هنر چاقویی است که هم میتواند نان ببرد و هم گلوی انسان را.
لنا گفت:
— ابزار خوبی است، بهشرط آنکه فراموش نکنیم هنر فقط ابزار نیست. گاهی اثری از هدفی که سازندهاش داشته فراتر میرود و معنایی تازه پیدا میکند.
مرد پادشاهیخواه پرسید:
— یعنی چه؟
— ممکن است حکومتی فیلم، سرود یا بنایی برای نمایش قدرت خودش بسازد، اما نسلهای بعد همان اثر را بهعنوان سندی از ترس و تبلیغات آن حکومت ببینند. معنا همیشه کاملاً در کنترل سفارشدهنده باقی نمیماند.
زن تازهوارد گفت:
— یعنی هنر ممکن است علیه صاحب خودش شهادت بدهد.
— بله. دیوارهای کاخ فقط شکوه پادشاه را نشان نمیدهند؛ فاصلهٔ او با زندگی مردم را هم نشان میدهند.
گفتم:
— مخصوصاً اگر بیرون کاخ مردم در صف نان ایستاده باشند.
لنا گفت:
— با صنعتیشدن، هنر وارد دورهٔ تازهای شد. عکاسی، ضبط صدا، سینما و بعد رادیو و تلویزیون امکان دادند یک اثر همزمان به میلیونها نفر برسد. دیگر لازم نبود برای شنیدن موسیقی حتماً در حضور نوازنده باشی.
زن سرخپوش گفت:
— اما همانطور که مخاطب بیشتر شد، کنترل هم متمرکزتر شد.
— بله. کسی که چاپخانه، استودیو، شبکهٔ پخش یا رسانه را در اختیار داشت، میتوانست تصمیم بگیرد کدام صدا شنیده شود و کدام هنرمند نادیده بماند.
مرد پادشاهیخواه گفت:
— اگر مردم اثری را دوست نداشته باشند، نمیخرند.
لنا گفت:
— انتخاب مردم واقعی است، اما در خلأ انجام نمیشود. تبلیغات، سرمایه، دسترسی به رسانه و تکرار مداوم میتوانند سلیقه را شکل دهند. اگر یک ترانه هزار بار پخش شود و ترانهای دیگر حتی یک بار فرصت شنیدهشدن نداشته باشد، نمیشود گفت رقابت کاملاً آزاد بوده است.
گفتم:
— مثل مسابقهای که یکی با اتوبوس برود و دیگری با پای پیاده، بعد بگوییم هرکس زودتر رسید محبوبتر است.
خر عرعر کرد.
گفتم:
— نه، برای تو وسیلهٔ جداگانه در نظر نگرفتهایم.
زن سرخپوش به لنا نگاه کرد و گفت:
— حالا میتوانم وارد شوم؟
لنا لبخند زد.
— من منتظر همین لحظه بودم.
زن سرخپوش نفس عمیقی کشید. هنوز اندکی سرخ بود، اما اضطراب آغاز سخن از چهرهاش کنار رفته بود.
گفت:
— من متولد دههٔ شصتم؛ نسلی که وقتی چشم باز کرد، جنگ بود، صف بود، خبر اعدام بود، مدرسه پر از شعار بود و دیوارها پیش از آنکه ما خواندن یاد بگیریم، با ما حرف میزدند.
مرد پادشاهیخواه گفت:
— شما که گفتی دو سال بعد از سقوط پهلوی به دنیا آمدهای.
— بله. گذشته را ندیده بودم، اما نتیجهٔ نزاع بر سر گذشته را هر روز میدیدم. خانهها پر از روایتهای متضاد بود. یک نفر از انقلاب دفاع میکرد، دیگری پشیمان بود، یکی سکوت میکرد و یکی از ترس آهسته حرف میزد.
لنا ساکت گوش میداد.
زن سرخپوش ادامه داد:
— هنر برای نسل ما فقط چیزی نبود که در موزه ببینیم. روی دیوار، دفتر مدرسه، نوار کاست، پوستر، جلد کتاب، لباس و حتی نوع راهرفتن آدمها حضور داشت. حکومت میخواست از هنر برای ساختن نسلی مطابق میل خودش استفاده کند، ولی همان نسل راههای دیگری برای دیدن و شنیدن پیدا کرد.
زن تازهوارد گفت:
— مثل نوارهایی که پنهانی دستبهدست میشدند.
زن سرخپوش گفت:
— بله. یک نوار کاست میتوانست از صد کتاب ممنوعه خطرناکتر باشد. صدایی از جایی دیگر وارد اتاق میشد و به تو میگفت جهان فقط همین چیزی نیست که تلویزیون نشان میدهد.
گفتم:
— و همیشه یک خودکار هم کنار ضبط بود تا اگر نوار گیر کرد، آن را جمع کنیم.
زن تازهوارد خندید.
— این را فقط نسل ما میفهمد.
گفتم:
— ما پیش از عصر دیجیتال، جراحان نوار کاست بودیم.
خر صدایی درآورد.
گفتم:
— تو اگر نوار میجویدی، دیگر با خودکار درست نمیشد.
زن سرخپوش گفت:
— برای من، هنر راهی بود برای اینکه احساس کنم هنوز چیزی درون انسان وجود دارد که حکومت نمیتواند کاملاً تصاحبش کند. ممکن بود شکل لباس را تعیین کنند، کتاب را سانسور کنند، ساز را پنهان کنند یا فیلم را از نمایش بردارند؛ اما نمیتوانستند خیال انسان را بهطور کامل ببندند.
لنا گفت:
— چون هنر فقط محصول بیرونی نیست؛ توانایی تصورکردن چیزی متفاوت از واقعیت موجود است.
زن سرخپوش گفت:
— دقیقاً. وقتی نقاشی میکشی، فقط چیزی را که هست نشان نمیدهی؛ گاهی چیزی را که میتواند باشد میسازی.
مرد پادشاهیخواه پرسید:
— تو چه هنری داری؟
زن سرخپوش کمی مکث کرد.
— نقاشی میکنم؛ گاهی هم طراحی. اما سالها کارهایم را به کسی نشان نمیدادم.
زن تازهوارد گفت:
— به من هم بهسختی نشان میداد.
لنا پرسید:
— چرا پنهانشان میکردی؟
زن سرخپوش گفت:
— شاید چون همیشه فکر میکردم بهاندازهٔ کافی خوب نیستند. شاید هم چون زن هنرمند فقط از طرف حکومت و بازار قضاوت نمیشود؛ خانواده، جامعه، مردها و حتی زنان دیگر هم دربارهاش حکم میدهند.
مرد پادشاهیخواه گفت:
— مرد هنرمند هم قضاوت میشود.
— بله، اما معمولاً اگر مردی ساعتها خودش را در اتاق حبس کند و نقاشی بکشد، میگویند هنرمند است. اگر زنی همان کار را بکند، میپرسند غذا را چه کسی درست میکند.
زن تازهوارد گفت:
— یا میگویند اول به زندگیات برس، بعد هنرمندی کن.
زن سرخپوش گفت:
— برای همین بسیاری از زنان پیش از آنکه اثرشان را کسی سانسور کند، خودشان آن را پنهان میکنند.
لنا گفت:
— سانسور همیشه از ادارهٔ دولتی آغاز نمیشود. گاهی در ذهن هنرمند خانه میکند.
زن سرخپوش گفت:
— بله. شاید سختترین سانسورچی همان صدایی باشد که درونت میگوید تو حق نداری جدی گرفته شوی.
چند لحظه سکوت شد.
مرد پادشاهیخواه این بار چیزی نگفت.
زن سرخپوش ادامه داد:
— من در نقاشیهایم بیشتر آدمهایی را میکشم که صورتشان کامل دیده نمیشود. همیشه بخشی از چهره در سایه است.
پرسیدم:
— چرا؟
نگاهی به من کرد.
— شاید چون نسل ما یاد گرفت همهٔ صورتش را نشان ندهد. در خانه یک چهره، در مدرسه چهرهای دیگر، در خیابان یک چهره و پیش دوستان چهرهای متفاوت داشتیم.
لنا گفت:
— پس نقاشیهایت فقط شخصی نیستند؛ بخشی از تجربهٔ تاریخی نسلت را حمل میکنند.
زن سرخپوش گفت:
— شاید. ولی من هنگام نقاشی به ماتریالیسم تاریخی فکر نمیکنم.
گفتم:
— خیالت راحت باشد. احتمالاً ماتریالیسم تاریخی هنگام نقاشی به تو فکر میکند.
خر عرعر کرد.
زن تازهوارد گفت:
— خر هم این جمله را نفهمید.
گفتم:
— خودم هم هنوز در حال بررسیاش هستم.
صدای خنده در اتوبوس پیچید.
لنا گفت:
— هنرمند لازم نیست هنگام ساختن اثر، یک نظریهٔ اجتماعی را جلوی خودش بگذارد. تجربهٔ زمانه از راه زبان، رنگ، بدن، خاطره و ترس وارد اثر میشود.
زن سرخپوش گفت:
— هنر گاهی چیزی را پیش از آنکه بتوانی توضیحش بدهی، نشان میدهد.
— درست است. فلسفه ممکن است برای ساختن یک مفهوم به دهها صفحه نیاز داشته باشد، اما یک تصویر، یک صحنه یا یک ترانه میتواند همان تضاد را در چند ثانیه احساسپذیر کند.
به مرد پادشاهیخواه نگاه کردم.
— حالا نوبت شماست. گفتید دستی در هنر دارید.
مرد کمی روی صندلی جابهجا شد.
— من خوشنویسی میکنم.
زن تازهوارد با تعجب گفت:
— واقعاً؟
— بله. نستعلیق کار میکنم. البته سالهاست کمتر شده.
زن سرخپوش پرسید:
— چرا چیزی نگفتی؟
— کسی نپرسیده بود.
گفتم:
— چهل قسمت است حرف میزنی؛ بالاخره یک نکتهٔ مهم هم دربارهٔ خودت گفتی.
مرد گفت:
— من فقط دربارهٔ سیاست حرف نمیزنم.
خر عرعر کرد.
گفتم:
— صورتجلسه میگوید بیشتر دربارهٔ سلطنت حرف زدهای.
مرد این بار لبخند زد.
لنا گفت:
— از خوشنویسی چه آموختهاید؟
مرد به دستهایش نگاه کرد.
— صبر. اگر عجله کنی، خط خراب میشود. اگر بیش از حد فشار بدهی، قلم میشکند یا مرکب پخش میشود. باید بدانی کجا دستت را رها کنی و کجا نگه داری.
زن سرخپوش گفت:
— حرف زیبایی است. کاش در سیاست هم همینقدر بااحتیاط بودی.
مرد خندید.
— در خوشنویسی، حرف پیش از آنکه معنا داشته باشد، شکل دارد. گاهی یک کلمه را بارها مینویسی تا بالاخره آن چیزی شود که در ذهن توست.
لنا پرسید:
— معمولاً چه مینویسید؟
— بیشتر شعرهای حافظ و سعدی. گاهی فردوسی.
زن سرخپوش گفت:
— نام کدام پادشاه را نوشتهای؟
مرد گفت:
— هیچکدام.
گفتم:
— این خطرناک است. ممکن است عضویتت را لغو کنند.
همه خندیدند.
مرد ادامه داد:
— من از سلطنت دفاع میکنم، اما این به آن معنا نیست که فقط نام پادشاه بنویسم. هنر جای دیگری است.
لنا گفت:
— شاید همین تجربه نشان میدهد انسان را نمیتوان در یک برچسب خلاصه کرد. کسی ممکن است در سیاست از نظمی دفاع کند که من با آن مخالفم، اما در هنر تجربهای انسانی داشته باشد که بتوانیم در آن با یکدیگر گفتوگو کنیم.
زن سرخپوش گفت:
— البته هنر اختلاف سیاسی را پاک نمیکند.
— نباید هم پاک کند. هنر قرار نیست حقیقت اختلافها را پنهان کند؛ میتواند امکان دیدن انسان پشت آن اختلاف را فراهم کند.
مرد پادشاهیخواه گفت:
— من وقتی خط مینویسم، به شاه فکر نمیکنم.
گفتم:
— پیشرفت سوم اتفاق افتاد.
زن تازهوارد پرسید:
— کدام پیشرفت؟
گفتم:
— بالاخره چند دقیقهای دست از سر پادشاه برداشت.
خر چنان عرعر کرد که مرد پادشاهیخواه هم با صدای بلند خندید.
زن سرخپوش گفت:
— شاید یک روز خوشنویسیهایش را در اتوبوس نمایش بدهیم.
گفتم:
— نمایشگاه سیار. بلیت ورودی هم یک مشت علف برای مدیر هنری.
خر گوشهایش را بالا آورد.
لنا گفت:
— گفتوگوی شما دو نفر نکتهٔ مهمی را روشن کرد. هنر فقط محصول طبقهٔ حاکم یا فقط سلاح طبقهٔ فرودست نیست. میدان کشمکش است. قدرت میخواهد آن را تصاحب کند، بازار میخواهد آن را بفروشد، مردم میخواهند با آن زندگی کنند و هنرمند میکوشد چیزی از تجربهٔ خودش را نجات دهد.
زن تازهوارد پرسید:
— پس هنر میتواند همزمان چند معنا داشته باشد؟
— بله. یک شعر ممکن است برای یک نفر یادآور عشق باشد، برای دیگری خاطرهٔ زندان و برای کسی دیگر نشانهٔ اعتراض. اثر پس از ساختهشدن وارد زندگی مردمی میشود که هرکدام تجربهای متفاوت دارند.
زن سرخپوش گفت:
— اما هنوز به سؤال آخر قسمت قبل نرسیدیم: چرا نام مردم عادی زیر نام شاهان و صاحبان قدرت دفن شده است؟
لنا گفت:
— اتفاقاً تمام این بحث برای رسیدن به همان سؤال بود. هنر نشان میدهد مردم عادی فقط نیروی کار تاریخ نبودهاند؛ آنها تخیل، زیبایی، زبان و حافظهٔ تاریخ را هم ساختهاند. اما امکانات ثبت، نگهداری و نامگذاری آثار اغلب در اختیار قدرت بوده است.
مرد پادشاهیخواه گفت:
— یعنی تمام تاریخ دروغ است؟
— نه. اگر بگوییم تمام تاریخ دروغ است، دوباره راه فهم را میبندیم. تاریخ رسمی بخشی از واقعیت را ثبت کرده، اما معمولاً بخشهایی را پررنگ و بخشهایی را کمرنگ یا حذف کرده است.
گفتم:
— مثل عکسی که پادشاه وسط آن ایستاده، ولی کسی نمیپرسد چه کسی دوربین را نگه داشته است.
زن سرخپوش گفت:
— یا چه کسی لباسش را دوخته، صحنه را ساخته، نور را تنظیم کرده و جمعیت را آورده است.
لنا گفت:
— تاریخ از بالا به نام صاحبان قدرت نوشته شده؛ تاریخ از پایین میکوشد کسانی را ببیند که در حاشیهٔ همان تصویر ایستادهاند یا اصلاً از قاب بیرون گذاشته شدهاند.
زن تازهوارد گفت:
— کارگران، زنان، دهقانان، بردگان، مهاجران و زندانیان.
— و کودکان، اقلیتها، صنعتگران، پرستاران، خدمتکاران، سربازان عادی و میلیونها انسانی که زندگی کردهاند، ساختهاند و مردهاند، بیآنکه نامشان ثبت شود.
مرد پادشاهیخواه گفت:
— اما نمیشود نام همه را در کتابها نوشت.
لنا گفت:
— درست است. مسئله این نیست که فهرستی از نام تمام انسانها بسازیم. مسئله این است که بفهمیم نیروهای واقعی سازندهٔ تاریخ چه کسانی بودهاند و تاریخ را فقط به ارادهٔ چند فرد بزرگ تقلیل ندهیم.
گفتم:
— یعنی وقتی میگوییم فلان پادشاه جاده ساخت، یادمان باشد خودش با بیل کنار جاده نایستاده بود.
زن سرخپوش گفت:
— و وقتی میگوییم فلان فرمانده جنگ را برد، هزاران سربازی را ببینیم که نامشان حتی در یک پاورقی هم نیامده است.
لنا گفت:
— همین نگاه دربارهٔ هنر هم لازم است. پشت نام یک معمار مشهور ممکن است صدها بنا و کارگر بینام باشند. پشت یک فیلم معروف، گروه بزرگی کار کردهاند. پشت یک ترانه، تجربهٔ نسلی ایستاده که شاید نامش روی جلد اثر نیامده باشد.
مرد پادشاهیخواه گفت:
— پس هنرمند فردی چه میشود؟ ارزش نبوغش را انکار میکنید؟
— نه. فردیت، استعداد و خلاقیت هنرمند واقعیاند. اما هنرمند زبان، ابزار، روایتها و تجربههایش را از جامعه میگیرد و اثرش نیز بدون کار دیگران به مخاطب نمیرسد. دیدن نقش جمع، نفی فرد نیست.
زن سرخپوش گفت:
— همانطور که دیدن نقش فرد، نباید جمع را نامرئی کند.
لنا سرش را تکان داد.
اتوبوس از کنار دیواری گذشت که روی آن نقاشی بزرگی کشیده بودند؛ چند صورت رنگی که از میان خطوط خاکستری شهر بیرون میآمدند.
سرعتم را کم کردم.
زن تازهوارد گفت:
— چه کسی آن را کشیده است؟
زن سرخپوش به دیوار نگاه کرد.
— امضایی نمیبینم.
مرد پادشاهیخواه گفت:
— شاید کار شهرداری باشد.
گفتم:
— باز هم اولین سؤال این شد که صاحب دیوار کیست، نه اینکه نقاش چه کسی است.
لنا گفت:
— شاید همین دیوار خلاصهٔ بحث ما باشد. اثر را میبینیم، اما نام سازندهاش را نه. بااینحال، نبودن نام باعث نمیشود اثر وجود نداشته باشد.
خر عرعر آرامی کرد.
گفتم:
— درست میگوید. هزاران سال بار برده، بیآنکه حتی مجسمهای برایش ساخته باشند.
زن سرخپوش گفت:
— شاید نخستین اثر نمایشگاه سیارمان باید پرترهٔ خر باشد.
مرد پادشاهیخواه گفت:
— من نامش را با نستعلیق مینویسم.
زن تازهوارد گفت:
— زن سرخپوش هم تصویرش را میکشد.
لنا گفت:
— و من تاریخ نقش او در شیوههای تولید را توضیح میدهم.
گفتم:
— خودم هم بلیت میفروشم. بالاخره هر جنبش هنری به یک مدیر اقتصادی نیاز دارد.
خر عرعر بلندی کرد.
زن سرخپوش گفت:
— اعتراض کرد. میگوید درآمد نمایشگاه باید بهطور برابر تقسیم شود.
گفتم:
— هنر هنوز آغاز نشده، اختلاف بر سر مالکیت وسایل تولید شروع شد.
خنده در اتوبوس پیچید.
اما پشت خنده، تصویر همان دیوار بیامضا باقی مانده بود.
میلیونها دست در طول تاریخ ساخته بودند، تراشیده بودند، بافته بودند، نوشته بودند، نواخته بودند و تصویر آفریده بودند؛ اما نام بسیاری از آن دستها جایی ثبت نشده بود.
دوباره پایم را روی پدال گاز گذاشتم.
اتوبوس آرام جلو رفت.
پرسشی تازه کنار پرسش قبلی نشست:
اگر هنر فریاد انسان علیه فراموشی است، چه کسی تصمیم گرفته صدای کدام انسان باقی بماند و صدای کدامیک برای همیشه خاموش شود؟
ادامه دارد…
ناصر کمالی
دیدگاهتان را بنویسید