خالویی که مرگ خود را پیشاپیش در خواب دید — قسمت چهلم: تاریخی که از آشپزخانه آغاز شد

نوشته شده توسط

در

زن سرخ‌پوش نگاهی به اطراف انداخت، همان خندهٔ شیطنت‌آمیزش را کرد و طبق معمول کتاب را بست. از جایش بلند شد و به‌طرف لنا رفت.

نگاهی به او کرد و گفت:

— در نگاه اول، با آن سادگی پوشش و برخورد معمولی‌ات، اصلاً به تو نمی‌آید که یک کتابخانهٔ متحرک باشی.

مرد پادشاهی‌خواه گفت:

— راستش را بخواهید، چپی‌ها خورهٔ کتاب‌اند.

زن سرخ‌پوش گفت:

— خیلی هم خوب است که انسان این‌قدر مطالعه داشته باشد. دست‌کم می‌تواند آگاهانه‌تر زندگی کند و شاید کمتر اشتباه کند.

مرد پادشاهی‌خواه دوباره گفت:

— اگر این‌ها در سال پنجاه‌وهفت این‌قدر آگاه بودند، آن فاجعهٔ ملی پیش نمی‌آمد.

زن سرخ‌پوش نگاهی به او کرد و گفت:

— من دو سال بعد از سقوط حکومت پهلوی به دنیا آمده‌ام. هر خاطره‌ای هم که از آن دوران دارم، از تعریف‌های خانواده و دیگران است. ولی توضیحات لنا برایم منطقی است. مثلاً ما در همین کشور از بسیاری از امکانات عمومی استفاده می‌کنیم؛ به نظر شما این بد است؟

مرد پادشاهی‌خواه خواست چیزی بگوید، اما سکوت کرد.

زن سرخ‌پوش ادامه داد:

— شما سلطنت‌طلب‌ها طوری حرف می‌زنید که انگار در حکومت قبلی زندان، شکنجه و اعدام وجود نداشته است؛ درحالی‌که یکی از همان زندانیان و شکنجه‌شدگان همین‌جا حضور دارد.

مرد پادشاهی‌خواه گفت:

— از کجا معلوم راست می‌گوید؟

زن سرخ‌پوش گفت:

— نام بسیاری از آن زندانیان و شرح وضعیتشان در گزارش‌های سازمان عفو بین‌الملل ثبت شده است. پس از فشارهای بین‌المللی، از سال ۱۳۵۵ راه بررسی زندان‌ها باز شد و در سال ۱۳۵۶ نمایندگان کمیتهٔ بین‌المللی صلیب سرخ با شماری از زندانیان سیاسی گفت‌وگو کردند.

مرد پادشاهی‌خواه گفت:

— آن‌ها هم بنا به دستور فرماندهٔ بزرگ آمدند!

زن سرخ‌پوش خنده‌ای خشم‌آلود کرد و گفت:

— بله، حتماً فرماندهٔ بزرگ دستور داده بود بیایند و بررسی کنند چرا در کشور او زندانیان را شکنجه می‌کنند!

بعد رو به لنا کرد:

— لنای عزیز، می‌شود مختصری از تاریخ بشر، از آغاز تا امروز، برایمان بگویی؟ فقط خواهش می‌کنم مختصر. اگر لازم شد، بعداً به قسمت‌های مهمش برمی‌گردیم.

مرد پادشاهی‌خواه گفت:

— باز هم می‌خواهد از دیدگاه چپی بحث کند.

زن سرخ‌پوش گفت:

— شاید هم از دیدگاه ماتریالیسم تاریخی.

مرد پادشاهی‌خواه دستی روی سرش کشید و گفت:

— باز این مارکس دست از سر کچل ما برنمی‌دارد!

لنا گفت:

— من سعی می‌کنم ماتریالیسم تاریخی را خیلی مختصر توضیح بدهم؛ اگرچه بخش زیادی از مقدماتش را پیش‌تر گفته‌ایم. تلاش می‌کنم چیزی را تکرار نکنم.

خر همان لحظه عرعر کوتاهی کرد.

زن سرخ‌پوش به‌طرف من برگشت و گفت:

— تأیید کرد.

گفتم:

— خواهش می‌کنم رأی خر را به نام خودتان مصادره نکنید. هنوز معلوم نیست سخنان لنا را تأیید کرده یا به کوتاه‌بودن سخنرانی اعتراض دارد.

زن تازه‌وارد دستی بر سر کوکو کشید و گفت:

— شاید می‌گوید این بار تاریخ را از جایی شروع کنید که اجداد او هم در آن حضور داشته‌اند.

گفتم:

— نگران نباش. در تاریخ زحمتکشان، جایگاه خانوادهٔ ایشان محفوظ است.

خر گوش‌هایش را تکان داد.

لنا چند لحظه سکوت کرد و سپس گفت:

— برای فهم ماتریالیسم تاریخی، اول باید یک سوءتفاهم را کنار بگذاریم. این دیدگاه نمی‌گوید انسان فقط برای خوردن و پول زندگی می‌کند. نمی‌گوید عشق، فرهنگ، دین، اخلاق، هنر و اندیشه بی‌اهمیت‌اند. می‌گوید انسان برای اینکه بتواند شعر بگوید، عاشق شود، عبادت کند، فلسفه بنویسد یا انقلاب کند، ابتدا باید زنده بماند.

زن تازه‌وارد گفت:

— یعنی اول نان؟

لنا گفت:

— اول امکان ادامهٔ زندگی؛ غذا، آب، سرپناه، امنیت و تولید چیزهایی که انسان برای زیستن نیاز دارد. پرسش اصلی ماتریالیسم تاریخی این است: انسان‌ها در هر دوره چگونه وسایل زندگی خود را تولید کرده‌اند؟ ابزار تولید در اختیار چه کسانی بوده؟ چه کسانی کار کرده‌اند؟ محصول کار چگونه تقسیم شده و چه رابطه‌ای میان گروه‌های مختلف جامعه به وجود آمده است؟

گفتم:

— یعنی تاریخ را از آشپزخانه شروع می‌کند، نه از تالار تاج‌گذاری.

مرد پادشاهی‌خواه گفت:

— باز هم نیش زدی.

گفتم:

— من فقط می‌گویم پیش از آنکه تاجی ساخته شود، باید کسی فلز آن را از معدن بیرون آورده باشد، کسی آن را گداخته باشد و کسی گرسنه مانده باشد تا دیگری تاج را بر سر بگذارد.

زن سرخ‌پوش گفت:

— پس عنوان درس امروز شد: «تاریخی که از آشپزخانه آغاز شد.»

لنا لبخند زد.

— در نخستین دوره‌های زندگی بشر، انسان‌ها در گروه‌های کوچک شکارچی و گردآورنده زندگی می‌کردند. مالکیت خصوصی به شکل امروزی وجود نداشت. بقای هر فرد تا حد زیادی به بقای گروه وابسته بود. چیزی که شکار یا جمع‌آوری می‌شد، معمولاً در میان اعضای گروه تقسیم می‌شد.

مرد پادشاهی‌خواه گفت:

— یعنی همه کمونیست بودند؟

لنا گفت:

— نباید مفاهیم امروز را عیناً به هزاران سال پیش منتقل کنیم. مارکس و انگلس برای اشاره به برخی از این جوامع از تعبیر «کمون اولیه» استفاده کردند؛ اما این به معنای وجود یک نظام سیاسی کمونیستی با حزب و دولت نبود. دولت، طبقات اجتماعی و مالکیت گستردهٔ خصوصی هنوز به شکل بعدی به وجود نیامده بودند.

گفتم:

— یعنی دبیرکل نداشتند؟

— نه.

— کمیتهٔ مرکزی چطور؟

— نه.

— پس اختلافاتشان را چه کسی حل می‌کرد؟

زن سرخ‌پوش گفت:

— احتمالاً همان کسی که گوشت شکار را عادلانه تقسیم نمی‌کرد، اولین اپوزیسیون را هم به وجود می‌آورد.

خر عرعر کرد.

گفتم:

— این اعتراض مربوط به سهم علف بود؛ وارد صورت‌جلسه شود.

لنا ادامه داد:

— البته آن زندگی را هم نباید بهشت گمشده تصور کرد. مرگ‌ومیر بالا بود، طبیعت خشن بود، بیماری و گرسنگی وجود داشت و میان گروه‌ها درگیری پیش می‌آمد. اما هنوز جامعه به طبقات بزرگی تقسیم نشده بود که یکی مالک ابزار و منابع باشد و دیگری برای او کار کند.

زن تازه‌وارد پرسید:

— طبقات از چه زمانی شکل گرفتند؟

— با تغییر شیوهٔ تولید. وقتی انسان کشاورزی و دامداری را آموخت، کم‌کم توانست بیش از نیاز فوری خود تولید کند. مازاد محصول به وجود آمد. ذخیرهٔ غله، زمین، دام و ابزار ارزش تازه‌ای پیدا کردند.

مرد پادشاهی‌خواه گفت:

— مازاد که چیز بدی نیست.

لنا گفت:

— خود مازاد بد نیست. بدون تولید بیشتر، شهر، علم، هنر و تمدن‌های بزرگ به وجود نمی‌آمدند. مسئله این است که مازاد در اختیار چه کسی قرار می‌گیرد و چه کسی دربارهٔ آن تصمیم می‌گیرد.

گفتم:

— همان سؤال قدیمی کنار آتش: گوشت‌ها کجا رفتند؟

زن سرخ‌پوش گفت:

— پرونده هنوز باز است.

لنا گفت:

— کشاورزی باعث شد انسان در یک محل ساکن شود. روستاها شکل گرفتند، جمعیت افزایش یافت و تقسیم کار گسترده‌تر شد. دیگر همهٔ افراد یک کار انجام نمی‌دادند. عده‌ای کشاورزی می‌کردند، عده‌ای ابزار می‌ساختند، برخی نگهبانی می‌دادند و گروه‌هایی ادارهٔ ذخایر و سازمان‌دهی امور را بر عهده گرفتند.

زن تازه‌وارد گفت:

— و همان گروه آخر کم‌کم رئیس شدند؟

لنا گفت:

— در بسیاری از جوامع، بله. هرچه محصول و ثروت بیشتر شد، نگهداری و کنترل آن اهمیت بیشتری پیدا کرد. کسانی که بر انبارها، زمین‌ها، آب، نیروی نظامی یا آیین‌های مذهبی تسلط داشتند، قدرت بیشتری به دست آوردند. تفاوت‌های اجتماعی عمیق‌تر شد و نخستین دولت‌ها، طبقات و ارتش‌های سازمان‌یافته شکل گرفتند.

مرد پادشاهی‌خواه گفت:

— پس بالاخره دولت لازم بود.

— دولت در شرایط تاریخی معینی پدید آمد. اما لازم‌بودن ادارهٔ جامعه، به این معنا نیست که هر شکلی از دولت یا هر نوع سلطه‌ای ابدی و مقدس است.

زن سرخ‌پوش گفت:

— دوباره رهبر، مدیر و مالک را با هم قاطی نکنیم.

مرد پادشاهی‌خواه گفت:

— مگر دولت فقط برای دفاع از ثروتمندان ساخته شده بود؟

لنا گفت:

— دولت وظایف عمومی هم انجام می‌داد؛ آبراه می‌ساخت، نظم برقرار می‌کرد، از سرزمین دفاع می‌کرد و اختلاف‌ها را حل می‌کرد. اما هم‌زمان، نظم مالکیت و فرمان‌روایی طبقهٔ مسلط را نیز حفظ می‌کرد. همین دوگانگی مهم است. دولت هرگز فقط یک پاسبان ساده نیست، ولی در جامعهٔ طبقاتی هم کاملاً بی‌طرف نیست.

گفتم:

— مثل داوری که سوت دست اوست، اما صاحب یکی از تیم‌ها حقوقش را می‌دهد.

زن تازه‌وارد گفت:

— آن‌وقت اگر تیم صاحبش گل بزند چه می‌کند؟

گفتم:

— اول صحنه را از زاویهٔ تاریخی بررسی می‌کند.

خر عرعر بلندی کرد.

زن سرخ‌پوش گفت:

— کمک‌داور اعتراض دارد.

لنا گفت:

— در تمدن‌های باستانی، برده‌داری یکی از شکل‌های مهم استثمار شد. اسیران جنگی و انسان‌های به‌بردگی‌کشیده‌شده مجبور بودند برای مالکان کار کنند. شهرها، کاخ‌ها، معابد، جاده‌ها و بخشی از شکوه تمدن‌های باستانی بر کار کسانی ساخته شد که خودشان صاحب زندگی‌شان نبودند.

مرد پادشاهی‌خواه گفت:

— ولی همهٔ تمدن‌های باستانی یکسان نبودند.

— درست است. ماتریالیسم تاریخی هم نمی‌گوید همهٔ جوامع دقیقاً از یک مسیر و با یک برنامهٔ از پیش نوشته‌شده عبور کرده‌اند. جغرافیا، فرهنگ، جنگ، دین، منابع طبیعی و رابطهٔ جوامع با یکدیگر مسیرهای متفاوتی ساخته‌اند. تاریخ یک قطار نیست که همهٔ کشورها دقیقاً از ایستگاه‌های یکسان عبور کنند.

نگاهی به آینه کردم و گفتم:

— خوشبختانه، چون اگر تاریخ قطار بود، من با این گواهی‌نامه اجازهٔ رانندگی نداشتم.

زن سرخ‌پوش گفت:

— خیال می‌کنی برای این اتوبوس اجازه داری؟

گفتم:

— فعلاً تاریخ اعتراضی نکرده است.

خر عرعر کرد.

— به‌جز نمایندهٔ رسمی زحمتکشان.

لنا ادامه داد:

— در بخش‌هایی از جهان، با فروپاشی امپراتوری‌های برده‌دار و تغییر مناسبات اقتصادی، نظام‌های فئودالی رشد کردند. زمین مهم‌ترین وسیلهٔ تولید بود. اشراف و زمین‌داران بزرگ بر زمین تسلط داشتند و دهقانان روی آن کار می‌کردند.

زن تازه‌وارد پرسید:

— دهقان برده بود؟

لنا گفت:

— همیشه نه. شکل‌های وابستگی متفاوت بود. بسیاری از دهقانان از نظر حقوقی برده محسوب نمی‌شدند، اما به زمین، ارباب و تعهدات سنگین وابسته بودند. بخشی از محصول یا نیروی کارشان را تحویل می‌دادند و در مقابل اجازه داشتند روی قطعه‌ای زمین زندگی و کار کنند.

مرد پادشاهی‌خواه گفت:

— پادشاه چه نقشی داشت؟

لنا گفت:

— جایگاه پادشاه در سرزمین‌ها و دوره‌های مختلف یکسان نبود. گاهی قدرت مرکزی نیرومند بود و گاهی اشراف محلی قدرت بیشتری داشتند. اما سلطنت، اشرافیت، مالکیت زمین و نهادهای مذهبی اغلب شبکه‌ای از قدرت تشکیل می‌دادند و نظم موجود را مشروع و حتی الهی معرفی می‌کردند.

مرد پادشاهی‌خواه گفت:

— باز هم سلطنت شد مقصر همه‌چیز.

زن سرخ‌پوش گفت:

— کسی نگفت مقصر همه‌چیز است. بحث این است که پادشاه در آن نظام کجا ایستاده بود؛ کنار دهقانی که محصول می‌داد یا کنار کسی که محصول را می‌گرفت؟

مرد پادشاهی‌خواه گفت:

— پادشاه باید به همه فکر می‌کرد.

گفتم:

— «باید» با «می‌کرد» فرق دارد. من هم باید اتوبوس را فقط در مسیر تعیین‌شده برانم، ولی حالا داریم از جامعهٔ اولیه به قرن بیست‌ویکم می‌رویم.

لنا گفت:

— با رشد تجارت، شهرها، بازارها، دریانوردی و تولید کالایی، گروه‌های اجتماعی تازه‌ای قدرت گرفتند. بازرگانان، صاحبان کارگاه‌ها و سرمایه‌داران اولیه به محدودیت‌های نظام فئودالی برخوردند. آن‌ها آزادی تجارت، مالکیت مطمئن‌تر و قدرت سیاسی بیشتری می‌خواستند.

زن تازه‌وارد گفت:

— یعنی طبقه‌ای که علیه اشراف مبارزه می‌کرد، همان سرمایه‌داران بعدی بودند؟

— بخش مهمی از آنان، بله. طبقه‌ای که در دوره‌ای نیرویی تحول‌خواه بود و با امتیازات موروثی اشراف مبارزه می‌کرد، پس از رسیدن به قدرت، برای حفظ مالکیت و منافع خودش نظم تازه‌ای ساخت.

زن سرخ‌پوش گفت:

— یعنی یک طبقه می‌تواند زمانی انقلابی باشد و بعداً محافظه‌کار شود؟

لنا گفت:

— دقیقاً. هیچ طبقه یا نیروی سیاسی ذاتاً و برای همیشه انقلابی یا ارتجاعی نیست. باید دید در هر دوره چه جایگاهی در تولید و قدرت دارد و از چه مناسباتی دفاع می‌کند.

مرد پادشاهی‌خواه گفت:

— پس ممکن است چپ‌ها هم ارتجاعی شوند؟

لنا بدون مکث گفت:

— حتماً. اگر نیرویی فقط نام چپ را حمل کند، اما آزادی را سرکوب کند، پرسش را ممنوع سازد، قدرت را در دست گروه کوچکی نگه دارد و مردم را از تصمیم‌گیری کنار بگذارد، نامش مانع نقد آن نمی‌شود.

مرد پادشاهی‌خواه لبخند زد.

— بالاخره یک اعتراف شنیدیم.

لنا گفت:

— نقد سنت خودمان اعتراف نیست؛ مسئولیت است. کسی که فقط رقیبش را نقد می‌کند، اهل اندیشه نیست، هوادار یک تیم است.

گفتم:

— لطفاً تیم‌ها را وارد اتوبوس نکنید. همین حالا هم تعداد مسافران از ظرفیت بحث بیشتر شده است.

لنا گفت:

— با انقلاب صنعتی، ماشین و کارخانه شیوهٔ تولید را دگرگون کردند. انسان‌های زیادی از روستاها به شهرها رفتند. سرمایه‌داران مالک کارخانه، ماشین و مواد اولیه بودند و کارگران برای زنده‌ماندن نیروی کارشان را می‌فروختند.

زن سرخ‌پوش گفت:

— تفاوت کارگر با برده در چه بود؟

— کارگر از نظر حقوقی آزاد بود. کسی مالک بدن او نبود و می‌توانست محل کارش را ترک کند. اما چون ابزار تولید و سرمایه‌ای برای زندگی مستقل نداشت، مجبور بود نیروی کارش را به یک سرمایه‌دار یا کارفرما بفروشد. آزادی حقوقی وجود داشت، ولی اجبار اقتصادی هم وجود داشت.

مرد پادشاهی‌خواه گفت:

— مگر سرمایه‌دار کارخانه را با پول خودش نساخته بود؟

لنا گفت:

— ممکن بود سرمایهٔ اولیه متعلق به او باشد؛ اما ارزش تازه در فرایند تولید و با کار انسان‌ها ایجاد می‌شد. مسئلهٔ مارکس این بود که چرا محصول کار جمعی در مالکیت خصوصی عده‌ای محدود قرار می‌گیرد و چرا کارگر تنها بخشی از ارزشی را که تولید می‌کند به شکل دستمزد پس می‌گیرد.

گفتم:

— یعنی اگر خر تمام روز بار ببرد، آخر شب فقط به‌اندازه‌ای علف می‌گیرد که فردا دوباره بتواند بار ببرد.

خر چنان عرعر کرد که کوکو از جا پرید.

زن تازه‌وارد گفت:

— این یکی را خیلی شخصی گرفت.

زن سرخ‌پوش گفت:

— چون برای نخستین بار نظریهٔ ارزش اضافی را به زبان مادری خودش شنید.

حتی مرد پادشاهی‌خواه خندید.

لنا ادامه داد:

— سرمایه‌داری نسبت به نظام‌های پیشین، نیروهای تولیدی را با سرعتی بی‌سابقه رشد داد. کارخانه، علم، فناوری، حمل‌ونقل و ارتباطات را گسترش داد و بسیاری از روابط کهنه را شکست. اما در همان حال، ثروت را در یک‌سو و فقر و ناامنی را در سوی دیگر انباشته کرد.

مرد پادشاهی‌خواه گفت:

— ولی سطح زندگی مردم بالا رفت.

لنا گفت:

— در بسیاری از جوامع بالا رفت، اما این تغییر فقط هدیهٔ سرمایه‌داران نبود. کارگران برای کاهش ساعات کار، افزایش دستمزد، حق تشکل، منع کار کودکان، بیمه، آموزش عمومی، درمان و بازنشستگی مبارزه کردند. بسیاری از حقوقی که امروز طبیعی به نظر می‌رسند، نتیجهٔ اعتصاب، سازمان‌دهی و فشار اجتماعی‌اند.

زن سرخ‌پوش گفت:

— مثل همین خدمات عمومی که در بریتانیا از آن استفاده می‌کنیم.

— بله. دولت رفاه و خدماتی مانند درمان عمومی، آموزش و حمایت‌های اجتماعی نتیجهٔ مجموعه‌ای از عوامل بودند: مبارزات طولانی کارگران، قدرت اتحادیه‌ها، تجربهٔ جنگ‌ها، ترس طبقات حاکم از گسترش انقلاب و همچنین تصمیم‌های سیاسی دوره‌های مختلف.

مرد پادشاهی‌خواه گفت:

— یعنی هر بیمارستانی را هم مارکس ساخته است؟

گفتم:

— نه، ولی احتمالاً اگر تصمیم دست بعضی‌ها بود، برای ورود به اورژانس باید سند خانه را گرو می‌گذاشتی.

زن تازه‌وارد گفت:

— اگر خانه نداشتی چه؟

— آن‌وقت آزاد بودی در خیابان مریض شوی.

لنا گفت:

— سرمایه‌داری فقط درون مرزهای اروپا رشد نکرد. گسترش آن با استعمار، تجارت برده، تصرف زمین‌ها و منابع و تحمیل روابط نابرابر به بخش‌های بزرگی از جهان همراه بود. ثروت برخی کشورها را نمی‌توان جدا از مواد خام، کار ارزان و منابع سرزمین‌های مستعمره فهمید.

زن سرخ‌پوش گفت:

— پس وقتی امروز می‌گویند مردم کشورهای فقیر چرا به کشورهای ثروتمند مهاجرت می‌کنند، بخشی از تاریخ را حذف می‌کنند.

لنا گفت:

— دقیقاً. سرمایه، ارتش، شرکت و کالا قرن‌ها از مرزها عبور کرده‌اند. اما وقتی انسانی که زندگی‌اش زیر تأثیر همان روابط از هم پاشیده از مرز عبور می‌کند، ناگهان مرز مقدس می‌شود.

گفتم:

— پول بدون ویزا سفر می‌کند، ولی انسان برای رفتن دنبال نانی که پول از کشورش برده، باید ثابت کند خطرناک نیست.

مرد پادشاهی‌خواه گفت:

— همه‌چیز را نمی‌شود گردن استعمار انداخت.

لنا گفت:

— درست است. استعمار تنها علت مشکلات امروز نیست. حکومت‌های داخلی، طبقات حاکم محلی، فساد، سرکوب و تصمیم‌های سیاسی نیز مسئول‌اند. اما نمی‌توان اثر چند قرن غارت، تقسیم سرزمین‌ها، جنگ و تحمیل اقتصادی را هم نادیده گرفت.

زن سرخ‌پوش گفت:

— یعنی نه همه‌چیز تقصیر خارجی است و نه همه‌چیز فقط مسئلهٔ داخلی.

— بله. تاریخ واقعی معمولاً از شعارهای دوکلمه‌ای پیچیده‌تر است.

اتوبوس پشت چراغ قرمز ایستاد.

خیابان خیس بود و چراغ‌های مغازه‌ها در آب جمع‌شده کنار جدول می‌لرزیدند.

لنا گفت:

— در قرن بیستم، انقلاب‌های بزرگی با نام سوسیالیسم رخ دادند. بسیاری از مردم برای پایان‌دادن به سلطهٔ زمین‌داران، سرمایه‌داران و قدرت‌های استعماری مبارزه کردند. برخی از این انقلاب‌ها دستاوردهایی مانند آموزش همگانی، صنعتی‌شدن، بهداشت و کاهش نابرابری داشتند.

مرد پادشاهی‌خواه فوری گفت:

— و زندان و اعدام هم داشتند.

لنا گفت:

— بله. برخی از آن حکومت‌ها آزادی سیاسی را محدود کردند، مخالفان را سرکوب کردند و قدرت را در دست حزب و دستگاه دولتی متمرکز ساختند. اگر بخواهیم تاریخ را صادقانه بررسی کنیم، نه می‌توانیم دستاوردها را انکار کنیم و نه سرکوب‌ها را توجیه کنیم.

مرد پادشاهی‌خواه گفت:

— پس آن‌ها شکست خوردند.

لنا گفت:

— برخی فروپاشیدند و برخی تغییر شکل دادند. اما پرسش‌هایی که باعث پیدایش سوسیالیسم شدند از بین نرفتند: چرا عده‌ای با کار دیگران ثروت عظیم به دست می‌آورند؟ چرا میلیون‌ها انسان با وجود فراوانی غذا گرسنه‌اند؟ چرا مسکن باید کالایی برای سود باشد؟ چرا درمان، آموزش و حتی آب باید تابع توانایی پرداخت شوند؟

زن تازه‌وارد گفت:

— یعنی فروپاشی یک حکومت، به معنای حل‌شدن مسئله‌ای که آن حکومت ادعا می‌کرد برایش به وجود آمده نیست.

— دقیقاً. همان‌طور که شکست یک انقلاب ثابت نمی‌کند نظم پیش از آن عادلانه بوده است.

به مرد پادشاهی‌خواه نگاه کردم و گفتم:

— این قسمت را اگر خواستی، می‌توانیم با خط درشت روی شیشهٔ اتوبوس بنویسیم.

گفت:

— من گوش می‌دهم.

گفتم:

— امروز پیشرفت بزرگی کردیم. گوش‌دادن، نخستین مرحلهٔ درمان تاریخی است.

زن سرخ‌پوش خندید.

لنا ادامه داد:

— پس از جنگ سرد، عده‌ای گفتند دیگر تاریخ به پایان رسیده و سرمایه‌داری لیبرال آخرین شکل زندگی بشر است. اما تاریخ گوشش به این حرف‌ها بدهکار نبود. بحران‌های اقتصادی، جنگ‌ها، نابرابری، بیکاری، مهاجرت اجباری و تخریب محیط‌زیست ادامه یافتند.

زن تازه‌وارد پرسید:

— سرمایه‌داری امروز چه فرقی با زمان کارخانه‌های قدیمی دارد؟

لنا گفت:

— کارخانه هنوز وجود دارد، اما سرمایه جهانی‌تر و مالی‌تر شده است. شرکت‌ها می‌توانند تولید را به جایی منتقل کنند که دستمزد کمتر و قوانین کار ضعیف‌تر باشد. سرمایه در چند ثانیه از مرز عبور می‌کند، اما کارگر برای عبور از همان مرز ممکن است جانش را در دریا از دست بدهد.

زن سرخ‌پوش گفت:

— و حالا اطلاعات مردم هم تبدیل به کالا شده است.

— بله. در سرمایه‌داری دیجیتال، فقط نیروی جسمی انسان نیست که ارزش تولید می‌کند. توجه، رفتار، اطلاعات شخصی، سلیقه و ارتباطات او نیز به منبع سود تبدیل شده‌اند. انسان گاهی هم کارگر است، هم مصرف‌کننده و هم کالایی که اطلاعاتش فروخته می‌شود.

گفتم:

— یعنی وقتی خیال می‌کنیم مجانی در اینترنت می‌چرخیم، ممکن است خودمان بلیت سفر دیگری باشیم.

خر عرعر کرد.

زن تازه‌وارد گفت:

— اطلاعات خر را هم جمع می‌کنند؟

گفتم:

— البته. تا فردا تمام صفحه‌اش پر از تبلیغ علف ارگانیک و نعل طبی می‌شود.

لنا گفت:

— امروز ثروت جهانی از هر دوره‌ای بیشتر است، اما میلیون‌ها انسان هنوز به غذای کافی، خانه، درمان و آموزش دسترسی ندارند. این تناقض اصلی زمان ماست: توانایی تولید فراوان وجود دارد، ولی دسترسی به نتیجهٔ این تولید برابر نیست.

مرد پادشاهی‌خواه گفت:

— چون پنج انگشت دست شبیه هم نیستند.

زن سرخ‌پوش گفت:

— بالاخره رسیدیم به پنج انگشت!

مرد گفت:

— مگر حرف غلطی است؟

لنا دستش را بالا آورد و گفت:

— پنج انگشت شبیه هم نیستند، اما هیچ‌کدام صاحب دست نیست و چهار انگشت دیگر برایش کار نمی‌کنند. تفاوت انسان‌ها طبیعی است؛ یکی قدبلندتر است، یکی صدای بهتری دارد، یکی سریع‌تر می‌دود و دیگری بهتر می‌نویسد. اما از تفاوت طبیعی نمی‌توان مالکیت میلیاردی یک نفر و گرسنگی میلیون‌ها نفر را نتیجه گرفت.

گفتم:

— تازه اگر انگشت شست اعلام کند چون با بقیه فرق دارد، تمام غذا فقط وارد دهان او شود، بدن زنده نمی‌ماند.

زن تازه‌وارد گفت:

— خالو، نمی‌دانم این مثال علمی بود یا اعلام گرسنگی.

گفتم:

— ماتریالیسم تاریخی از معده جدا نیست.

خر عرعر کرد.

— و علف هم فراموش نشود.

مرد پادشاهی‌خواه گفت:

— پس شما می‌خواهید همه دقیقاً برابر باشند؟

لنا گفت:

— برابری اجتماعی به معنای یک‌شکل‌کردن انسان‌ها نیست. مسئله این است که هیچ‌کس به‌خاطر خانواده، طبقه، جنسیت، قومیت، رنگ پوست یا محل تولدش از حق زندگی شایسته محروم نشود. انسان‌ها متفاوت‌اند، اما تفاوتشان دلیل سلطهٔ یکی بر دیگری نیست.

زن سرخ‌پوش گفت:

— و آرمان‌شهر؟

لنا گفت:

— هر طرحی برای جامعهٔ بهتر اگر آزادی، امکان نقد و مشارکت مردم را نادیده بگیرد، می‌تواند به ضد خودش تبدیل شود. عدالت بدون آزادی، ممکن است به تقسیم برابر سکوت تبدیل شود؛ همان‌طور که آزادی بدون عدالت، برای کسی که گرسنه و بی‌خانه است بیشتر شبیه یک کلمه است.

برای چند ثانیه هیچ‌کس چیزی نگفت.

حتی مرد پادشاهی‌خواه هم نگاهش را از پنجره گرفت و به لنا نگاه کرد.

لنا ادامه داد:

— ماتریالیسم تاریخی نقشه‌ای نیست که آینده را با ساعت و تاریخ دقیق پیش‌بینی کند. روشی است برای دیدن رابطهٔ میان تولید، مالکیت، طبقه، دولت، فرهنگ و مبارزهٔ اجتماعی. می‌پرسد پشت هر نظم سیاسی، چه مناسبات مادی‌ای وجود دارد و چه کسانی از آن سود می‌برند.

مرد پادشاهی‌خواه گفت:

— پس نقش افراد چه می‌شود؟ نقش پادشاه، رهبر یا قهرمان؟

لنا گفت:

— افراد می‌توانند در تاریخ تأثیر بزرگی بگذارند، اما در شرایطی عمل می‌کنند که خودشان به‌تنهایی نساخته‌اند. هیچ پادشاهی بدون ارتش، دیوان، مالیات، زمین‌داران و مردمی که تولید می‌کنند قادر به حکومت نیست. هیچ انقلابی هم فقط با ارادهٔ یک نفر به وجود نمی‌آید.

گفتم:

— یعنی حتی بزرگ‌ترین فرمانده هم اگر آشپزخانه‌اش تعطیل شود، فرمان‌هایش کوتاه‌تر می‌شود.

زن سرخ‌پوش گفت:

— دوباره برگشتیم به آشپزخانه.

گفتم:

— تمام امپراتوری‌ها در نهایت به آشپزخانه برمی‌گردند. سرباز گرسنه با سرود ملی سیر نمی‌شود.

لنا گفت:

— انسان‌ها تاریخ را می‌سازند، اما نه در شرایطی که آزادانه و از هیچ انتخاب کرده باشند. آن‌ها میراث اقتصاد، فرهنگ، قانون، جنگ، شکست و پیروزی نسل‌های پیشین را با خود حمل می‌کنند. بااین‌حال، اسیر مطلق گذشته هم نیستند. از طریق مبارزه و سازمان‌دهی می‌توانند شرایط را تغییر دهند.

زن تازه‌وارد گفت:

— یعنی تاریخ نه از پیش تعیین شده و نه کاملاً تصادفی است.

— دقیقاً. امکان‌های مختلف وجود دارند و نتیجه به نیروهای اجتماعی، آگاهی، سازمان‌یافتگی و تصمیم‌های انسان‌ها بستگی دارد.

مرد پادشاهی‌خواه پرسید:

— دربارهٔ ایران چه می‌گویی؟

لنا گفت:

— تاریخ ایران را نمی‌شود تنها با عوض‌شدن نام پادشاهان یا رهبران توضیح داد. باید رابطهٔ زمین‌داران، روحانیت، بازار، دولت، قدرت‌های خارجی، درآمد نفت، طبقهٔ کارگر، دهقانان، طبقهٔ متوسط و جنبش‌های اجتماعی را هم بررسی کرد.

مرد پادشاهی‌خواه گفت:

— یعنی شاه هیچ کاری نکرد؟

— چنین نگفتم. در هر دوره باید سیاست‌ها، اصلاحات، سرکوب‌ها و نتایجشان را با هم دید. ساختن دانشگاه، جاده یا کارخانه نمی‌تواند شکنجه و نبود آزادی سیاسی را پاک کند؛ همان‌طور که مخالفت با سلطنت نیز به‌خودی‌خود هر نیروی مخالفی را آزادی‌خواه و عادل نمی‌کند.

زن سرخ‌پوش گفت:

— پس نه گذشته را سفید کنیم و نه هرکس را که با گذشته جنگید، مقدس بدانیم.

— درست است. تاریخ دادگاه هواداری نیست. اگر فقط برای اثبات بی‌گناهی گروه خودمان وارد آن شویم، چیزی یاد نمی‌گیریم.

مرد پادشاهی‌خواه به من نگاه کرد و گفت:

— تو چه می‌گویی؟ واقعاً شکنجه شدی؟

نگاهم را از خیابان برنداشتم.

چند لحظه صدای باران بود و حرکت برف‌پاک‌کن.

گفتم:

— بدن آدم بعضی چیزها را بهتر از کتاب تاریخ به خاطر می‌سپارد.

اتوبوس ساکت شد.

زن سرخ‌پوش آرام گفت:

— همین برای من کافی است.

مرد پادشاهی‌خواه چیزی نگفت.

لنا هم ادامه نداد.

خر سرش را کمی پایین انداخت و کوکو خودش را به پای زن تازه‌وارد چسباند.

پس از چند لحظه گفتم:

— البته قرار نیست چون من زندانی و شکنجه شده‌ام، هر حرف سیاسی‌ام هم بدون سؤال پذیرفته شود. رنج، سند وقوع ظلم است؛ اما به‌تنهایی سند درستی تمام عقاید یک انسان نیست.

لنا گفت:

— این دقیقاً همان مرزی است که آگاهی تاریخی باید حفظ کند. باید به شهادت قربانی گوش داد، ظلم را انکار نکرد و در عین حال، حق پرسش و نقد را هم زنده نگه داشت.

زن سرخ‌پوش رو به مرد پادشاهی‌خواه گفت:

— می‌بینی؟ کسی که شکنجه شده از تو نمی‌خواهد هر حرفش را بی‌چون‌وچرا قبول کنی؛ فقط از تو می‌خواهد اصل شکنجه را انکار نکنی.

مرد پادشاهی‌خواه آهسته گفت:

— شاید در این مورد تند رفتم.

خر عرعر کوتاهی کرد.

گفتم:

— صورت‌جلسه کنید. امروز دومین پیشرفت تاریخی اتفاق افتاد.

زن تازه‌وارد پرسید:

— اولی چه بود؟

— گوش‌دادن. دومی گفتن «شاید».

زن سرخ‌پوش گفت:

— سومی چه خواهد بود؟

گفتم:

— بستگی دارد. اگر تا پایان مسیر بگوید «ممکن است اشتباه کرده باشم»، باید اتوبوس را نگه داریم و جشن ملی اعلام کنیم.

این بار مرد پادشاهی‌خواه هم خندید.

لنا گفت:

— خلاصهٔ بحث من این است: تاریخ فقط قصهٔ شاهان، جنگ‌ها و فرماندهان نیست. تاریخ زندگی مردمی است که کاشتند، ساختند، بار بردند، بچه بزرگ کردند، اعتصاب کردند، مهاجرت کردند، زندانی شدند و برای تغییر زندگی‌شان جنگیدند. بسیاری از آنان نامشان در هیچ کتابی نیامده، اما بدون کارشان هیچ تمدنی وجود نداشت.

به خر نگاه کردم و گفتم:

— شنیدی؟ بالاخره نام باربران هم وارد تاریخ شد.

خر با غرور سرش را بالا گرفت.

زن سرخ‌پوش گفت:

— فکر کنم از فردا تقاضای حقوق بازنشستگی می‌کند.

گفتم:

— حق دارد. قرن‌ها بار تاریخ را کشیده است.

لنا بطری آبش را برداشت و گفت:

— این مختصرترین توضیحی بود که می‌توانستم بدهم.

زن تازه‌وارد گفت:

— اگر این مختصر بود، توضیح کاملش چند سال طول می‌کشد؟

گفتم:

— تا پیروزی نهایی؛ البته اگر ترافیک اجازه بدهد.

چراغ سبز شد و اتوبوس دوباره به حرکت درآمد.

مرد پادشاهی‌خواه به خیابان خیس خیره شده بود. دیگر از فرماندهٔ بزرگ و پنج انگشت حرفی نمی‌زد.

زن سرخ‌پوش کتابش را باز کرد، اما نگاهش هنوز روی صفحه نبود.

خر آرام شده بود و کوکو سرش را روی زانوی زن تازه‌وارد گذاشته بود.

من دستم را روی فرمان جابه‌جا کردم.

بحث لنا تمام شده بود، اما یک پرسش تازه میان صندلی‌ها راه می‌رفت:

اگر مردم عادی سازندگان واقعی تاریخ‌اند، چرا نام آنان همیشه زیر نام شاهان، فرماندهان و صاحبان ثروت دفن شده است؟

ادامه دارد…

ناصر کمالی

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Persian
Powered by TranslatePress