قسمت چهلودوم: هنرمند کجای تاریخ میایستد؟
زن سرخپوش هنوز کمی سرخ شده بود.
معلوم نبود از گرمای اتوبوس بود، از نگاههای ما، یا از اینکه خودش بحث هنر را پیش کشیده بود و حالا همه منتظر بودند ببینند چطوری ادامه می دهد تا حالا خیلی خوب آمده بود و لنا که در بحث به کسی امتیاز نمی دهد به او داد.
دستی به موهایش کشید و گفت:
— بسیار خوب. حالا که من را وسط گود گیر انداخته اید بگذارید از همان چیزی شروع کنم که همیشه برای خودم سؤال بوده است. ما خیلی راحت میگوییم «هنرمند مردمی». اما واقعاً هنرمند مردمی یعنی چه؟
مرد پادشاهیخواه که مدتی بود بیشتر گوش میداد تا حرف بزند، گفت:
— لابد کسی که برای مردم هنر تولید کند.
زن سرخپوش خندید.
— مشکل دقیقاً همین کلمهٔ «مردم» است. همه میگویند مردم. حکومت میگوید مردم، مخالف حکومت میگوید مردم، انقلابی میگوید مردم، ضدانقلاب هم میگوید مردم. آخر این مردم بیچاره دقیقاً کجا هستند؟
از پشت فرمان گفتم:
— فعلاً چند نفرشان در اتوبوس من هستند، به اضافهٔ یک خر که هنوز وضعیت طبقاتیاش روشن نشده.
خر گوشهایش را تکان داد.
لنا گفت:
— اتفاقاً وضعیت طبقاتی او از همهٔ ما روشنتر است. نه سرمایه دارد، نه ابزار تولید، نه حتی کرایهٔ اتوبوس داده.
گفتم:
— پس اولین مفتسوار انقلابی تاریخ هم مشخص شد.
صدای خنده بلند شد.
خر سرش را برگرداند و نگاهی به ما کرد که اگر زبان داشت احتمالاً شکایت رسمی میکرد.
زن سرخپوش گفت:
— شوخی را کنار بگذاریم. مسئله جدی است. آیا هر هنرمندی که دربارهٔ فقرا، کارگران، زندانیان، زنان، مهاجران یا محرومان اثر بسازد، هنرمند مردمی است؟
لنا گفت:
— نه لزوماً.
زن تازهوارد پرسید:
— چرا؟
لنا کمی خودش را روی صندلی جابهجا کرد.
— چون مردم موضوع نقاشی نیستند که کسی چند کارگر و کشاورز و زن فقیر بکشد و فوراً هنرمند مردمی شود. حتی رنج مردم هم میتواند تبدیل به کالا شود.
زن سرخپوش سریع گفت:
— این همان چیزی است که من میخواستم بگویم.
مرد پادشاهیخواه پرسید:
— یعنی چه که رنج مردم کالا میشود؟
زن سرخپوش گفت:
— یعنی ممکن است کسی درد دیگران را بردارد، از آن فیلم بسازد، کتاب بنویسد، نمایشگاه برگزار کند، شهرت و پول به دست بیاورد، اما خودش هیچ رابطهای با زندگی آن آدمها نداشته باشد. حتی ممکن است همان مردم برای او فقط سوژه باشند.
گفتم:
— یعنی فقیر برای خودش فقیر است، برای بعضیها مادهٔ اولیهٔ هنری.
زن سرخپوش نگاهم کرد.
— تلخ گفتی، ولی بله، گاهی چنین است.
لنا گفت:
— به همین دلیل من در استفاده از واژهٔ «مردمی» احتیاط میکنم. مردمی بودن فقط به موضوع اثر مربوط نیست. به نگاه هنرمند به انسان هم مربوط است.
زن تازهوارد گفت:
— و طرف مقابلش؟ هنرمند ضد مردمی؟
لنا چند لحظه سکوت کرد.
— این یکی حتی خطرناکتر است.
پرسیدم:
— چرا؟
گفت:
— چون تاریخ نشان داده هر وقت قدرت سیاسی شروع کرده تعیین کند چه کسی هنرمند مردمی و چه کسی ضد مردمی است، هنر به خطر افتاده است. امروز حکومت میگوید فلان شاعر ضد مردم است، فردا گروه مخالف همان حکومت قدرت میگیرد و شاعر دیگری را ضد مردم اعلام میکند.
زن سرخپوش گفت:
— پس تو اصلاً اصطلاح «هنرمند ضد مردمی» را قبول نداری؟
لنا گفت:
— من دربارهٔ عملکرد هنرمند حرف میزنم، نه اینکه برای همیشه مهر روی پیشانیاش بزنم.
مرد پادشاهیخواه پرسید:
— مثلاً؟
لنا گفت:
— مثلاً هنرمندی آگاهانه در دستگاه تبلیغاتی یک قدرت سیاسی قرار میگیرد و سرکوب یا جنگ یا تبعیض را زیبا جلوه میدهد. این عمل را میتوان نقد کرد. میتوان پرسید این اثر در خدمت چه مناسباتی قرار گرفته است. اما اگر فقط بگوییم «ضد مردمی» و پرونده را ببندیم، دیگر تحلیل نکردهایم؛ حکم صادر کردهایم.
زن سرخپوش سر تکان داد.
— با این قسمت موافقم.
من از آینه نگاهشان کردم و گفتم:
— عجب! هنوز قسمت چهلودوم تمام نشده، شما دو نفر به توافق رسیدید. من نگران آیندهٔ داستان شدم.
زن تازهوارد خندید.
لنا گفت:
— صبر کن. اختلافمان هم پیدا میشود.
زن سرخپوش گفت:
— اتفاقاً همین حالا اختلاف داریم. من فکر میکنم هنرمند در بعضی لحظات تاریخی نمیتواند پشت جملهٔ «من فقط هنرمندم» پنهان شود.
لنا نگاهش کرد.
— اینجا باید توضیح بدهی.
زن سرخپوش گفت:
— فرض کن در جامعهای انسانها زندانی میشوند، شکنجه میشوند، جنگ جریان دارد یا گروهی از مردم مورد تبعیض قرار میگیرند. هنرمندی همهٔ اینها را میبیند و میگوید من کاری به سیاست ندارم؛ من فقط دربارهٔ گل و پرنده و عشق کار میکنم. آیا واقعاً بیطرف است؟
اتوبوس برای چند لحظه ساکت شد.
این سؤال را دوست داشتم.
لنا گفت:
— ممکن است واقعاً نخواهد وارد سیاست شود.
زن سرخپوش جواب داد:
— من دربارهٔ حقش حرف نمیزنم. حق دارد. دربارهٔ مسئولیتش حرف میزنم.
لنا گفت:
— مسئولیت را چه کسی تعیین میکند؟
— وجدان خودش.
— اگر وجدانش چیز دیگری گفت چه؟
زن سرخپوش مکث کرد.
لنا ادامه داد:
— مشکل از همینجا شروع میشود. اگر بگوییم هنرمند «موظف» است دربارهٔ فلان موضوع حرف بزند، باید بپرسیم چه کسی این وظیفه را تعیین میکند. حزب؟ دولت؟ انقلاب؟ جامعه؟ مخاطب؟ روشنفکران؟
زن تازهوارد گفت:
— یا خود هنرمند؟
لنا گفت:
— من به آخری نزدیکترم.
زن سرخپوش گفت:
— ولی سکوت هم گاهی موضع است.
لنا گفت:
— بله، گاهی. اما همیشه نه.
مرد پادشاهیخواه که تا آن لحظه گوش داده بود گفت:
— من فکر میکنم هنر اصلاً نباید سیاسی شود.
زن سرخپوش برگشت و نگاهش کرد.
— چرا؟
— چون وقتی سیاست وارد هنر میشود، هنر تبدیل به تبلیغات میشود.
لنا گفت:
— الزاماً نه.
مرد گفت:
— بیشتر مواقع همینطور است.
لنا گفت:
— پس باید میان «هنر سیاسی» و «تبلیغات سیاسی» فرق بگذاریم. یک اثر میتواند دربارهٔ قدرت، جنگ، فقر، انقلاب، استبداد یا آزادی باشد و همچنان هنر باقی بماند. همانطور که یک اثر عاشقانه میتواند سطحی و تجاری باشد. موضوع سیاسی بهخودیخود اثر را تبلیغاتی نمیکند.
زن سرخپوش گفت:
— و برعکس، اثری که ادعا میکند سیاسی نیست هم ممکن است کاملاً در خدمت وضع موجود قرار بگیرد.
مرد پادشاهیخواه ابرو بالا انداخت.
— یعنی حالا سکوت هم جرم شد؟
زن سرخپوش گفت:
— من نگفتم جرم. گفتم باید دربارهاش فکر کرد.
گفتم:
— دوستان، خواهش میکنم جرم و دادگاه راه نیندازید. ما همین حالا هم یک مأمور مرگ را گم کردهایم، اگر قاضی هم سوار شود دیگر معلوم نیست این اتوبوس به کجا میرود.
خر عرعر کرد.
گفتم:
— تو هم وکیل مدافع کسی نشو.
زن تازهوارد خندید، اما لنا هنوز به زن سرخپوش نگاه میکرد.
گفت:
— مسئلهٔ دیگری هم هست. گاهی هنرمند مخالف قدرت سیاسی است، اما خودش مردم را تحقیر میکند.
زن سرخپوش گفت:
— دقیقاً.
لنا ادامه داد:
— ممکن است کسی علیه حکومت شعر بگوید، اما کارگر، روستایی یا آدم معمولی را نادان بداند. ممکن است خودش را روشنفکری تصور کند که آمده مردم را نجات دهد.
من گفتم:
— یعنی حتی مخالفت با قدرت هم بهتنهایی کسی را مردمی نمیکند.
— دقیقاً.
زن تازهوارد پرسید:
— پس معیار چیست؟
لنا گفت:
— شاید اصلاً یک معیار ثابت وجود ندارد. باید مجموعهٔ اثر، رفتار، موقعیت تاریخی و رابطهٔ هنرمند با جامعه را دید.
زن سرخپوش گفت:
— من یک چیز دیگر هم اضافه میکنم: احترام به انسان.
لنا نگاهش کرد.
زن سرخپوش ادامه داد:
— برای من هنر مردمی قبل از هر چیز انسانی است. آدمها را وسیله نمیکند. فقیر را موجودی قابل ترحم نشان نمیدهد. زن را فقط بدن نمیبیند. کارگر را فقط مشت گرهکرده نمیکشد. زندانی را فقط قهرمان نمیسازد. آدمها را با تناقضهایشان میبیند.
این بار لنا لبخند زد.
— این تعریف را بیشتر دوست دارم.
گفتم:
— اختلاف شما خیلی زود تمام شد. لطفاً یکی مخالفت کند، وگرنه خواننده پولش را پس میخواهد.
مرد پادشاهیخواه گفت:
— من مخالفت میکنم.
گفتم:
— خدا خیرت بدهد. داستان را نجات دادی.
همه خندیدند.
مرد گفت:
— مسئلهای که شما فراموش میکنید این است که هنرمند هم باید زندگی کند. اگر کسی برای دولت یا دربار یا یک مؤسسهٔ ثروتمند کار کرد، لزوماً مزدور نیست.
لنا گفت:
— کاملاً درست است.
مرد کمی جا خورد. ظاهراً انتظار داشت لنا مخالفت کند.
لنا ادامه داد:
— تاریخ هنر بدون سفارشدهنده قابل فهم نیست. در دورههای مختلف، دربارها، نهادهای مذهبی، دولتها و ثروتمندان هزینهٔ بسیاری از آثار را دادهاند. صرف دریافت پول از قدرت، بهتنهایی برای قضاوت دربارهٔ هنرمند کافی نیست.
زن سرخپوش گفت:
— اما باز سؤال باقی میماند: در برابر آن پول چه چیزی از او خواستهاند؟
لنا گفت:
— درست همینجاست که بحث جدی میشود.
من گفتم:
— یعنی مشکل از جیب شروع نمیشود، از جایی شروع میشود که جیب به قلم دستور بدهد.
زن سرخپوش خندید.
— این را خوب آمدی.
گفتم:
— گاهی راننده هم حرف حساب میزند.
خر صدایی کرد.
— تو لازم نیست تأیید کنی.
زن تازهوارد گفت:
— ولی قدرت همیشه مستقیم نمیگوید چه بنویس یا چه بکش.
لنا فوراً گفت:
— بسیار نکتهٔ مهمی است.
همه نگاهها به زن تازهوارد برگشت.
او ادامه داد:
— گاهی اصلاً لازم نیست چیزی بگوید. هنرمند خودش میفهمد اگر چه چیزی بگوید جایزه میگیرد، کجا دعوت میشود، چه کسی آثارش را میخرد، کدام در به رویش باز میشود و اگر چه چیزی بگوید ممکن است همهٔ اینها را از دست بدهد.
زن سرخپوش گفت:
— یعنی سانسور فقط قیچی نیست.
— دقیقاً.
لنا گفت:
— و اینجا مسئله پیچیدهتر میشود. سانسور رسمی را میتوان دید. کتاب ممنوع میشود، نمایش اجرا نمیشود، فیلم اجازهٔ نمایش نمیگیرد. اما خودسانسوری را همیشه نمیتوان دید.
مرد پادشاهیخواه گفت:
— ولی شما همهچیز را به قدرت ربط میدهید.
لنا گفت:
— نه. بازار هم قدرت دارد.
مرد ساکت شد.
لنا ادامه داد:
— اگر فقط آثاری امکان دیدهشدن پیدا کنند که سودآور باشند، بازار هم میتواند مسیر هنر را شکل دهد. نه با دستور پلیس، بلکه با پول.
زن سرخپوش گفت:
— و امروز حتی دیدهشدن خودش تبدیل به نوعی سرمایه شده است.
زن تازهوارد گفت:
— شهرت.
— بله. شهرت، دنبالکننده، جایزه، جشنواره، فروش، رسانه.
من گفتم:
— یعنی قبلاً هنرمند باید حواسش به شاه میبود، حالا باید حواسش به الگوریتم هم باشد؟
زن سرخپوش خندید.
— تقریباً.
گفتم:
— خدا را شکر خر ما هنوز صفحهٔ اجتماعی ندارد.
زن تازهوارد گفت:
— اگر داشت از همهٔ ما دنبالکنندهٔ بیشتری پیدا میکرد.
نگاهی به خر کردم.
— اصلاً بعید نیست. مردم معمولاً از سیاستمدارها خسته میشوند، ولی از خرها نه.
صدای خنده دوباره در اتوبوس پیچید.
باران آرامتر شده بود.
خیابانهای لندن زیر نور چراغها برق میزدند.
چند لحظه کسی چیزی نگفت.
بعد زن سرخپوش آرام گفت:
— با همهٔ این حرفها من هنوز معتقدم لحظاتی در تاریخ وجود دارد که سکوت هنرمند را نمیتوان کاملاً بیطرف دانست.
لنا گفت:
— و من هنوز معتقدم اگر برای هنرمند وظیفه تعیین کنیم، راه خطرناکی باز میکنیم.
زن سرخپوش لبخند زد.
— بالاخره اختلاف پیدا شد.
گفتم:
— خیالم راحت شد. میتوانیم قسمت را ادامه بدهیم.
اما خودم داشتم به حرف هر دو فکر میکردم.
هنرمند باید آزاد باشد.
اگر آزاد نباشد، هنر به فرمان تبدیل میشود.
اما هنرمند در خلأ هم زندگی نمیکند.
در همان خیابانی راه میرود که مردم راه میروند.
همان جنگ را میبیند.
همان زندان را میبیند.
همان فقر را میبیند.
همان عشق را تجربه میکند.
همان ترس را حس میکند.
و گاهی همان تبعید را.
پس شاید مسئله این نبود که هنرمند را مجبور کنیم طرف چه کسی بایستد.
مسئله این بود که وقتی ایستاد، ببینیم کجا ایستاده است.
کنار قدرت؟
روبهروی قدرت؟
کنار مردم؟
بالای سر مردم؟
یا جایی میان همهٔ اینها، با تمام تناقضهایی که یک انسان میتواند داشته باشد؟
از آینه به زن سرخپوش نگاه کردم.
گفتم:
— یک سؤال.
گفت:
— بپرس.
— اگر هنرمند آزاد است که هر طرفی بایستد، مردم هم آزادند از او بپرسند چرا آنجا ایستاده؟
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
— به نظرم بله.
لنا اضافه کرد:
— و شاید این بهتر از آن باشد که ما از قبل برایش تعیین کنیم کجا باید بایستد.
خر ناگهان عرعر بلندی کرد.
گفتم:
— بسیار خوب، نظر منتقد هنری ردیف عقب هم ثبت شد.
همه خندیدند.
اما این بار سؤال در اتوبوس ماند.
سؤالی که دیگر فقط دربارهٔ نقاش و شاعر و نویسنده نبود.
دربارهٔ همهٔ ما بود:
وقتی تاریخ در برابر چشمان ما اتفاق میافتد، هرکدام از ما کجا میایستیم؟
اتوبوس در خیابان خیس لندن به راهش ادامه داد.
و من فکر کردم شاید در قسمت بعد باید سراغ همان کسانی برویم که قرنها ایستادهاند، ساختهاند، جنگیدهاند، آواز خواندهاند و مردهاند، اما نام بسیاری از آنان هرگز وارد کتابهای تاریخ نشده است.
ادامه دارد…
ناصر کمالی
لندن: رویال فستیوال هال
دیدگاهتان را بنویسید