خالویی که مرگ خود را پیشاپیش در خواب دید — قسمت سی‌ونهم: وقتی سؤال از تاج بلندتر شد

نوشته شده توسط

در

مرد پادشاهی‌خواه سرفه‌ای کرد و گفت:

— جهان با پادشاهی شروع شده و تا جهان وجود دارد، پادشاهی هم هست.

خر ناگهان وسط حرف او شروع به عرعرکردن کرد.

صدایش چنان در اتوبوس پیچید که مرد پادشاهی‌خواه مجبور شد حرفش را نیمه‌تمام بگذارد.

به‌طرف خر برگشتم و گفتم:

— بی‌تربیت! وسط حرف مردم پا‌پتی نمی‌پرند.

زن تازه‌وارد خندید و گفت:

— من از طرف خر می‌گویم بستگی دارد آن حرف چه باشد. رفیقمان لنا یک ساعت صحبت کرده، تازه آقا می‌پرسد لیلی زن است یا مرد!

زن سرخ‌پوش وارد بحث شد.

طبق معمول، هر وقت می‌خواست چیزی جدی بگوید، کتابش را می‌بست، چشم‌هایش را کمی تنگ می‌کرد، خنده‌ای شیطنت‌آمیز می‌زد و دستش را روی چانه‌اش می‌گذاشت؛ همان‌جا که خط باریکی روی پوستش داشت و در آن حالت کمی شبیه اسکارفیس می‌شد.

گفت:

— من فکر می‌کنم بهتر است لنا تاریخ فلسفه را هم به‌طور مختصر و مفید تعریف کند تا تازه متوجه شویم سیر روشنفکری و رشد افکار بشر چگونه بوده است.

کوکو شروع به تکان‌دادن دمش کرد.

گفتم:

— این حرکت کوکو هم یک رأی موافق به حساب می‌آید.

مرد پادشاهی‌خواه نگاهی به زن سرخ‌پوش انداخت، اما چیزی نگفت.

لنا بطری آبش را برداشت، چند جرعه نوشید و گفت:

— گفتید مختصر و مفید؟

زن تازه‌وارد گفت:

— بله، لطفاً. چون اگر تاریخ فلسفه را هم مثل تاریخ مهاجرت از آغاز بشر شروع کنیم، ممکن است تا پایان قصه هنوز در غار باشیم.

گفتم:

— نگران نباش. این اتوبوس جواز حرکت در همهٔ دوره‌های تاریخی را دارد. فقط هنوز بیمه‌اش مشخص نیست.

زن سرخ‌پوش گفت:

— بیمه‌اش با خر است.

گفتم:

— پس در نخستین تصادف ورشکست می‌شویم.

خر عرعر کوتاهی کرد.

گفتم:

— قبول دارم، نباید پیش از بررسی پرونده دربارهٔ توانایی مالی تو قضاوت کنم.

لنا لبخند زد و گفت:

— بسیار خوب. پیش از هر چیز باید بگویم فلسفه با نام یک فیلسوف یا در یک کشور معین آغاز نشد. هر جا انسانی از خودش پرسید «جهان چیست؟»، «من کیستم؟»، «مرگ چیست؟»، «عدالت کدام است؟»، «چه کسی باید حکومت کند؟» و «چرا عده‌ای فرمان می‌دهند و عده‌ای فرمان می‌برند؟»، اندیشهٔ فلسفی هم آغاز شد.

مرد پادشاهی‌خواه گفت:

— ولی همه می‌گویند فلسفه از یونان شروع شده است.

لنا گفت:

— آنچه معمولاً فلسفهٔ کلاسیک غربی می‌نامیم، بخش مهمی از آن در یونان باستان رشد کرد؛ اما اندیشه دربارهٔ هستی، اخلاق، عدالت و حکومت پیش‌تر و هم‌زمان در تمدن‌های مختلف وجود داشت. در هند، چین، ایران، بین‌النهرین، مصر و جاهای دیگر نیز انسان‌ها دربارهٔ زندگی، مرگ، نظم اجتماعی و جایگاه انسان پرسش می‌کردند.

گفتم:

— یعنی نخستین فیلسوف ممکن است کسی بوده باشد که شب کنار آتش نشسته و پرسیده این همه گوشت شکار کجا رفت؟

زن سرخ‌پوش گفت:

— و رئیس قبیله جواب داده دربارهٔ مسائل امنیتی سؤال نکن.

گفتم:

— و همان شب، نخستین فیلسوف سیاسی به وجود آمده است.

صدای خنده بلند شد.

لنا گفت:

— شاید شوخی باشد، اما پرسش دربارهٔ تقسیم غذا، قدرت و عدالت از قدیمی‌ترین پرسش‌های بشر است. فلسفه فقط فکرکردن دربارهٔ آسمان و ستارگان نیست؛ دربارهٔ نان، مالکیت، فرمان‌برداری و آزادی هم هست.

مرد پادشاهی‌خواه گفت:

— باز رسیدیم به نان و طبقه.

گفتم:

— فلسفه با شکم خالی هم ممکن است، ولی فیلسوف گرسنه معمولاً زودتر دربارهٔ عدالت سؤال می‌کند.

لنا ادامه داد:

— در سنت‌های فلسفی هند، مسئلهٔ رنج، آگاهی، خواسته‌های انسانی و راه رهایی اهمیت داشت. در چین، اندیشمندانی مانند کنفوسیوس دربارهٔ اخلاق، مسئولیت، نظم اجتماعی و رفتار حاکم سخن گفتند. اندیشه‌های دیگری نیز بر هماهنگی انسان با طبیعت، سادگی و پرهیز از سلطه تأکید کردند.

زن تازه‌وارد پرسید:

— یعنی فلسفه از همان ابتدا با حکومت هم سروکار داشت؟

— بله. چون هر وقت انسان دربارهٔ زندگی خوب صحبت کند، دیر یا زود به این پرسش می‌رسد که جامعهٔ خوب چگونه باید اداره شود.

گفتم:

— و معمولاً همان‌جا سروکلهٔ مأموران حکومت هم پیدا می‌شود.

لنا گفت:

— در ایران باستان نیز اندیشه‌های اخلاقی و پرسش دربارهٔ خیر، شر، انتخاب و مسئولیت انسان وجود داشت. البته در بسیاری از تمدن‌های قدیم، فلسفه، اسطوره و باورهای دینی از یکدیگر جدا نبودند. انسان‌ها جهان را با مجموعه‌ای از روایت، تجربه و استدلال توضیح می‌دادند.

مرد پادشاهی‌خواه گفت:

— پس مذهب هم در رشد فکر نقش داشته است؟

لنا گفت:

— هم نقش داشته و هم گاهی جلوی پرسش را گرفته است. مسئله ساده و یک‌طرفه نیست. گاهی باورهای دینی مردم را به اخلاق، همبستگی و مقاومت دعوت کرده‌اند و گاهی نهادهای مذهبی در کنار قدرت سیاسی، پرسش‌کردن را جرم دانسته‌اند.

زن سرخ‌پوش گفت:

— پس باز باید میان باور مردم و نهادی که از آن باور قدرت می‌سازد فرق گذاشت.

— دقیقاً.

اتوبوس از کنار پارکی تاریک گذشت.

چراغ‌های کوچک کنار پیاده‌رو در میان شاخه‌های خیس درختان می‌لرزیدند.

لنا گفت:

— در یونان باستان، گروهی از متفکران کوشیدند پدیده‌های طبیعت را بدون توسل مستقیم به افسانه‌ها توضیح دهند. پرسیدند مادهٔ اصلی جهان چیست، تغییر چگونه رخ می‌دهد و آیا پشت این گوناگونی، نظمی وجود دارد.

گفتم:

— یعنی به‌جای اینکه بگویند رعدوبرق نتیجهٔ عصبانیت خدایان است، دنبال علت دیگری گشتند؟

— بله. اهمیت کارشان فقط در جواب‌هایی که دادند نبود؛ در شیوهٔ سؤال‌کردنشان بود. آن‌ها گفتند جهان را می‌توان بررسی کرد، درباره‌اش استدلال آورد و نظر دیگری را نقد کرد.

مرد پادشاهی‌خواه گفت:

— ولی خیلی از جواب‌هایشان غلط بود.

لنا گفت:

— درست است. فلسفه مجموعه‌ای از جواب‌های همیشه صحیح نیست. تاریخ تلاش انسان برای بهتر پرسیدن است. گاهی یک سؤال درست، از ده پاسخ آماده ارزشمندتر است.

خر عرعر کرد.

گفتم:

— این یکی را خر فهمید. تمام عمر سؤال می‌کند و هیچ‌وقت منتظر جواب نمی‌ماند.

زن تازه‌وارد گفت:

— شاید چون می‌داند جواب‌ها معمولاً طولانی‌تر از سؤال‌ها هستند.

لنا گفت:

— بعد به سقراط می‌رسیم؛ کسی که در کوچه‌ها و میدان‌ها با مردم گفت‌وگو می‌کرد و با پرسش‌های پیاپی، تناقض‌های فکرشان را آشکار می‌ساخت.

گفتم:

— یعنی کارش چیزی شبیه لنا در این اتوبوس بود؟

زن سرخ‌پوش گفت:

— با این تفاوت که سقراط خر نداشت.

گفتم:

— اگر داشت، شاید سرنوشتش طور دیگری می‌شد.

مرد پادشاهی‌خواه گفت:

— آخرش هم اعدامش کردند.

لنا گفت:

— بله. قدرت همیشه از کسی که فقط جواب می‌دهد نمی‌ترسد؛ گاهی بیشتر از کسی می‌ترسد که سؤال درست می‌پرسد. سقراط متهم شد جوانان را منحرف می‌کند.

به مرد پادشاهی‌خواه نگاه کردم.

— شنیدی؟ این اتهام «منحرف‌کردن جوانان» هم ظاهراً از شما قدیمی‌تر است.

زن سرخ‌پوش خندید.

مرد پادشاهی‌خواه گفت:

— شاید سقراط هم چپی بوده.

گفتم:

— فعلاً سند عضویتش در دست نیست.

لنا ادامه داد:

— شاگرد سقراط، افلاطون، دربارهٔ عدالت، حقیقت، شناخت و حکومت نوشت. او جامعهٔ آرمانی خودش را ترسیم کرد و معتقد بود فیلسوفان باید حکومت کنند.

مرد پادشاهی‌خواه کمی صاف‌تر نشست.

— دیدید؟ بالاخره یک فیلسوف حرف حساب زد. همان پادشاهی است دیگر؛ فیلسوف‌پادشاه.

لنا گفت:

— زیاد ذوق‌زده نشوید. فیلسوف‌پادشاه افلاطون با پادشاه موروثی فرق داشت. قرار نبود کسی فقط به این دلیل که از خانواده‌ای سلطنتی به دنیا آمده، حق حکومت داشته باشد.

زن تازه‌وارد گفت:

— یعنی شناسنامهٔ پدرش کافی نبود؟

گفتم:

— نه. ظاهراً آن زمان هنوز فلسفه برای ولیعهد کلاس خصوصی نگذاشته بود.

مرد پادشاهی‌خواه دوباره به پنجره نگاه کرد.

لنا گفت:

— پس از افلاطون، ارسطو کوشید جهان، سیاست، اخلاق، منطق و طبیعت را منظم‌تر بررسی کند. او مشاهده و طبقه‌بندی را جدی می‌گرفت و دربارهٔ شکل‌های مختلف حکومت بحث کرد.

زن سرخ‌پوش پرسید:

— آیا او هم دربارهٔ برابری حرف می‌زد؟

لنا گفت:

— اینجاست که باید فیلسوفان را در زمان خودشان دید، اما اسیر احترام به نامشان نشد. ارسطو دستاوردهای بزرگی داشت، ولی برخی نابرابری‌ها، از جمله برده‌داری، را طبیعی می‌دانست. تاریخ اندیشه فقط تاریخ پیشرفت نیست؛ تاریخ تناقض‌ها و محدودیت‌ها هم هست.

گفتم:

— یعنی ممکن است کسی دربارهٔ منطق کتاب بنویسد، اما در برابر بی‌عدالتی زمان خودش منطقش لنگ بزند.

— دقیقاً. هیچ نام بزرگی نباید ما را از نقد معاف کند.

خر صدایی درآورد.

گفتم:

— خیالت راحت باشد. هنوز فیلسوفی پیدا نشده که عرعرکردن را غیرمنطقی اعلام کند.

لنا گفت:

— پس از فروپاشی جهان کلاسیک، بخش بزرگی از فلسفه در اروپا، خاورمیانه و مناطق دیگر با دین و الهیات درآمیخت. پرسش‌های فلسفی از بین نرفتند، اما اغلب در چهارچوب ایمان، تفسیر متون دینی و رابطهٔ عقل و وحی طرح می‌شدند.

زن تازه‌وارد گفت:

— یعنی فلسفه به خدمت مذهب درآمد؟

لنا گفت:

— گاهی بله؛ اما رابطه همیشه فقط خدمت‌کردن نبود. برخی متفکران می‌کوشیدند برای عقل جای مستقلی باز کنند. در جهان اسلام، ترجمه و بررسی آثار یونانی گسترش یافت و متفکرانی مانند فارابی، ابن‌سینا و ابن‌رشد دربارهٔ عقل، سیاست، هستی و شناخت بحث کردند.

گفتم:

— یعنی فلسفه از مرزها عبور می‌کرد، حتی وقتی انسان‌ها برای عبور به مشکل می‌خوردند.

لنا گفت:

— اندیشه همیشه مهاجر بزرگی بوده است. از زبانی به زبان دیگر، از شهری به شهر دیگر و از نسلی به نسل دیگر رفته است. هیچ تمدنی به‌تنهایی صاحب تمام دانش بشر نیست.

زن سرخ‌پوش گفت:

— پس حتی فلسفه هم گذرنامهٔ نانسن لازم نداشته است.

گفتم:

— اندیشه قاچاقچی‌های خوبی داشته؛ مترجمان.

لنا خندید.

— بله. مترجمان گاهی چیزی را از مرزی عبور داده‌اند که ارتش‌ها نتوانسته‌اند از بین ببرند.

مرد پادشاهی‌خواه گفت:

— ولی این متفکران هم بیشترشان در دربار پادشاهان بودند.

لنا گفت:

— بعضی از آنان از حمایت دربار برخوردار بودند و بعضی نیز زیر فشار قدرت قرار گرفتند. این هم بخشی از تناقض تاریخ است. متفکر برای نوشتن و زنده‌ماندن به امنیت نیاز داشت، اما حامی او ممکن بود همان قدرتی باشد که اجازه نمی‌داد از بعضی مرزها عبور کند.

گفتم:

— یعنی فیلسوف باید حقیقت را می‌گفت، ولی طوری که شام شبش قطع نشود.

زن تازه‌وارد گفت:

— کار سختی بوده.

گفتم:

— هنوز هم هست.

لنا ادامه داد:

— با رنسانس، رشد شهرها، گسترش تجارت، اختراع چاپ و پیشرفت علوم، شرایط تازه‌ای به وجود آمد. آثار بیشتری در دسترس قرار گرفتند و قدرت انحصاری نهادهای قدیمی بر دانش کم‌کم شکسته شد.

زن سرخ‌پوش گفت:

— چاپ همان کاری را کرد که امروز اینترنت می‌کند؟

لنا گفت:

— از بعضی جهت‌ها بله. چاپ امکان داد اندیشه سریع‌تر منتشر شود و از کنترل یک دربار یا یک نهاد خارج شود. البته همان‌طور که اینترنت هم فقط آزادی نیاورده، چاپ نیز هم‌زمان وسیلهٔ آموزش، تبلیغات، مبارزه و دروغ بود.

گفتم:

— یعنی از همان ابتدا، کنار هر کتاب فلسفه چند اعلامیهٔ تبلیغاتی هم چاپ می‌شده است.

لنا گفت:

— احتمالاً.

سپس ادامه داد:

— انقلاب علمی نیز نگاه انسان به جهان را تغییر داد. مشاهده، آزمایش و ریاضیات اهمیت بیشتری پیدا کردند. زمین دیگر مرکز قطعی جهان نبود و طبیعت می‌توانست با قوانین خودش توضیح داده شود.

مرد پادشاهی‌خواه گفت:

— این‌ها چه ربطی به سیاست داشت؟

لنا گفت:

— وقتی انسان یاد می‌گیرد دربارهٔ طبیعت سؤال کند و پاسخ آماده را نپذیرد، دیر یا زود دربارهٔ جامعه و حکومت هم سؤال می‌کند. اگر می‌شود حرکت سیاره‌ها را دوباره بررسی کرد، چرا نتوان حق موروثی پادشاه را بررسی کرد؟

زن سرخ‌پوش گفت:

— یعنی تلسکوپ فقط آسمان را تغییر نداد؛ تخت سلطنت را هم کوچک‌تر کرد.

گفتم:

— مخصوصاً وقتی معلوم شد خورشید دور پادشاه نمی‌گردد.

خر عرعر کرد.

گفتم:

— این کشف برای بعضی‌ها هنوز قطعی نشده است.

لنا گفت:

— در فلسفهٔ جدید، متفکرانی مانند دکارت بر شک و عقل تأکید کردند. دکارت می‌خواست از چیزی آغاز کند که بتواند در برابر شک مقاومت کند.

گفتم:

— اگر وارد این اتوبوس می‌شد، بعد از چند دقیقه به همه‌چیز شک می‌کرد؛ حتی به اینکه واقعاً سوار اتوبوس شده است.

زن تازه‌وارد گفت:

— شاید می‌پرسید این خر واقعاً وجود دارد یا فقط تصور ماست.

گفتم:

— قبض خسارت صندلی را که ببیند، به وجودش یقین پیدا می‌کند.

لنا گفت:

— در همان دوران، متفکران سیاسی نیز دربارهٔ منشأ حکومت و حق مردم پرسیدند. آیا قدرت از آسمان می‌آید؟ آیا پادشاه حق الهی دارد؟ یا حکومت قراردادی میان انسان‌هاست و باید رضایت مردم را داشته باشد؟

مرد پادشاهی‌خواه گفت:

— پادشاه هم می‌تواند رضایت مردم را داشته باشد.

لنا گفت:

— ممکن است فردی محبوب باشد، اما مسئلهٔ فلسفی این است که آیا حق حکومت باید به‌صورت ارثی منتقل شود. اگر مردم منبع مشروعیت هستند، چرا باید فرزند یک خانواده از لحظهٔ تولد برای حکومت‌کردن آماده‌تر از میلیون‌ها انسان دیگر شناخته شود؟

مرد پادشاهی‌خواه گفت:

— چون آموزش دیده است.

گفتم:

— خیلی‌ها برای رانندگی اتوبوس هم آموزش می‌بینند، ولی کلید اتوبوس را برای همیشه به فرزندانشان ارث نمی‌دهند.

زن سرخ‌پوش گفت:

— فعلاً معلوم نیست کلید این اتوبوس دست چه کسی است.

گفتم:

— به‌ظاهر دست من؛ در عمل دست تاریخ.

لنا ادامه داد:

— متفکرانی مانند هابز از نیاز به قدرتی نیرومند برای جلوگیری از هرج‌ومرج گفتند. لاک بر حقوق طبیعی، مالکیت و رضایت حکومت‌شوندگان تأکید کرد. روسو پرسید چگونه انسانی که آزاد به دنیا می‌آید، در جامعه گرفتار زنجیر می‌شود.

مرد پادشاهی‌خواه گفت:

— باز هم زنجیر!

گفتم:

— اگر تاریخ این‌همه زنجیر نداشت، فیلسوفان مجبور نبودند این‌قدر دربارهٔ آزادی بنویسند.

لنا گفت:

— اندیشه‌های دورهٔ روشنگری در شکل‌گیری انقلاب‌ها و مفاهیم جدید حقوق بشر تأثیر داشتند. عقل، آزادی، برابری و نقد اقتدار اهمیت یافت. اما این دوره نیز پر از تناقض بود.

زن تازه‌وارد پرسید:

— چه تناقضی؟

— کسانی از آزادی انسان حرف می‌زدند، درحالی‌که برده‌داری، استعمار و محرومیت زنان ادامه داشت. «انسان» در بسیاری از نوشته‌ها عملاً مرد سفیدپوستِ صاحب دارایی بود. گروه‌های دیگر مجبور شدند مبارزه کنند تا ثابت کنند وقتی از حقوق انسان حرف می‌زنیم، آنان هم انسان‌اند.

زن سرخ‌پوش گفت:

— یعنی حتی تعریف انسان هم طبقاتی و سیاسی بود.

لنا گفت:

— بله. زنان، بردگان، کارگران، مستعمره‌شدگان و اقلیت‌ها مجبور شدند وارد صحنه شوند و بگویند فلسفه‌ای که ما را نمی‌بیند، هنوز کامل نیست.

گفتم:

— و صاحبان قدرت جواب دادند: فعلاً ظرفیت تکمیل‌شدن نداریم.

زن تازه‌وارد خندید.

لنا گفت:

— انقلاب فرانسه و تحولات پس از آن، نظم قدیمی را به چالش کشیدند. حتی واژه‌های «چپ» و «راست» از چگونگی نشستن نیروها در مجلس همان دوران مشهور شدند. کسانی که خواهان تغییرات بنیادی‌تر بودند در سمت چپ می‌نشستند و مدافعان سلطنت و نظم قدیم بیشتر در سمت راست.

نگاهی به مرد پادشاهی‌خواه کردم.

گفتم:

— حالا فهمیدی چرا ما را چپ صدا می‌زنند؟ مسئله از رانندگی من شروع نشده است.

مرد پادشاهی‌خواه گفت:

— من فکر می‌کردم چون همیشه از سمت چپ سبقت می‌گیرید.

گفتم:

— بالاخره یک شوخی علمی از شما شنیدیم.

زن سرخ‌پوش خندید و حتی لنا هم لبخند زد.

لنا گفت:

— در قرن نوزدهم، فلسفه با تحولات عظیم اقتصادی و اجتماعی روبه‌رو شد. صنعت رشد کرد، شهرها بزرگ شدند و طبقهٔ کارگر جدیدی شکل گرفت. آزادی قانونی اعلام شده بود، اما بسیاری از مردم ساعت‌های طولانی در شرایط سخت کار می‌کردند و چیزی جز نیروی کارشان نداشتند.

گفتم:

— یعنی روی کاغذ آزاد بودند، ولی اگر کار نمی‌کردند گرسنه می‌ماندند.

— بله. به همین دلیل پرسش تازه‌ای مطرح شد: آیا آزادی فقط این است که قانون زنجیر را از دستت باز کند، یا باید امکان واقعی زندگی آزادانه هم وجود داشته باشد؟

مرد پادشاهی‌خواه گفت:

— اینجا دیگر مارکس وارد می‌شود؟

گفتم:

— نگران نباش؛ هنوز از ایستگاه پیاده نشده است.

لنا گفت:

— پیش از مارکس، فیلسوفانی مانند کانت دربارهٔ عقل، اخلاق و استقلال انسان بحث کردند. هگل تاریخ را فرایندی زنده و پر از تضاد می‌دید؛ فرایندی که در آن اندیشه و جامعه از دل کشمکش‌ها تغییر می‌کنند.

زن تازه‌وارد گفت:

— همان دیالکتیک؟

— یکی از سرچشمه‌های مهم آن، بله. اما مارکس این نگاه را از آسمان اندیشه پایین آورد و روی زمین جامعه گذاشت. او گفت برای فهم تاریخ فقط نباید ببینیم مردم دربارهٔ خودشان چه می‌گویند؛ باید ببینیم چگونه تولید می‌کنند، مالکیت در دست چه کسی است، چه طبقاتی وجود دارند و منافع آن‌ها چگونه با یکدیگر درگیر می‌شود.

مرد پادشاهی‌خواه گفت:

— یعنی همه‌چیز اقتصاد است؟

لنا گفت:

— نه. این یکی از ساده‌سازی‌های رایج است. انسان فقط شکم نیست، اما بدون توجه به شیوهٔ زندگی مادی او نمی‌توان اندیشه، سیاست و فرهنگش را به‌درستی فهمید. اقتصاد تنها عامل نیست، ولی پایه‌ای است که بسیاری از روابط اجتماعی روی آن ساخته می‌شوند.

گفتم:

— اگر کسی تمام روز برای نان کار کند، نمی‌توانی شب برایش سخنرانی کنی که گرسنگی فقط یک مسئلهٔ ذهنی است.

زن سرخ‌پوش گفت:

— مگر اینکه سخنران بعد از جلسه شام مفصلی داشته باشد.

لنا گفت:

— مارکس معتقد بود فلسفه نباید فقط جهان را تفسیر کند؛ باید در تغییر آن نیز نقش داشته باشد. از اینجا فاصلهٔ فیلسوفی که در اتاقش دربارهٔ عدالت می‌نویسد با کارگری که برای عدالت اعتصاب می‌کند کمتر شد.

خر عرعر بلندی کرد.

گفتم:

— ظاهراً ایشان هم خواهان پیوند نظریه و عمل است.

زن تازه‌وارد گفت:

— چه عملی؟

گفتم:

— احتمالاً تصرف انقلابی انبار علف.

لنا خندید و گفت:

— اما فلسفه در مارکس متوقف نشد. پس از او نیز جریان‌های مختلفی شکل گرفتند. بعضی دربارهٔ آزادی فردی، اضطراب، تنهایی، مرگ و معنای زندگی پرسیدند. برخی به زبان، آگاهی، علم و حدود شناخت پرداختند. زنان نشان دادند که بخش بزرگی از تاریخ فلسفه تجربهٔ آنان را نادیده گرفته است. متفکران ضد‌استعماری نیز پرسیدند چگونه استعمار نه‌فقط زمین، بلکه ذهن و تصویر انسان از خودش را اشغال می‌کند.

زن سرخ‌پوش گفت:

— یعنی استعمار فقط معدن و نفت را نمی‌برد؛ به مردم هم می‌گوید شما بدون ما چیزی نیستید.

لنا گفت:

— دقیقاً. استعمار می‌کوشد سلطه را طبیعی جلوه دهد. همان‌طور که سلطنت موروثی، نابرابری طبقاتی و مردسالاری نیز برای قرن‌ها طبیعی معرفی شده‌اند.

مرد پادشاهی‌خواه گفت:

— باز رسیدید به سلطنت.

گفتم:

— ما نرسیدیم؛ سلطنت از ابتدای بحث وسط جاده ایستاده است.

زن تازه‌وارد گفت:

— تازه خر هم از اول به آن اعتراض داشت.

گفتم:

— خر در این مسائل سابقهٔ مبارزاتی طولانی دارد. قرن‌ها بار پادشاهان را کشیده، ولی هیچ‌وقت نشان افتخار نگرفته است.

خر گوش‌هایش را تکان داد.

زن سرخ‌پوش گفت:

— این یکی را قبول داشت.

لنا گفت:

— اگر بخواهم تاریخ فلسفه را در یک جمله خلاصه کنم، می‌گویم فلسفه تاریخ پرسش انسان از جهان، خودش و قدرت است. هر نسل جواب‌هایی داده و نسل بعدی آن جواب‌ها را دوباره زیر سؤال برده است.

مرد پادشاهی‌خواه گفت:

— پس هیچ حقیقت ثابتی وجود ندارد؟

لنا گفت:

— من چنین چیزی نگفتم. اینکه شناخت ما رشد می‌کند به این معنا نیست که هر حرفی به‌اندازهٔ حرف دیگر درست است. میان استدلال و شعار، مدرک و ادعا، دانش و تعصب تفاوت وجود دارد.

نگاهی به او انداخت و ادامه داد:

— اگر کسی بگوید پادشاهی از آغاز جهان وجود داشته، باید بتواند توضیح دهد پیش از تشکیل دولت‌ها و طبقات، آن پادشاه کجا حکومت می‌کرده و رعیتش چه کسانی بوده‌اند.

زن تازه‌وارد گفت:

— شاید پادشاه غار بوده است.

گفتم:

— و خر هم وزیر حمل‌ونقلش.

صدای خنده در اتوبوس پیچید.

مرد پادشاهی‌خواه گفت:

— منظور من این بود که انسان همیشه به رهبر نیاز دارد.

لنا گفت:

— رهبر، مدیر، نماینده و پادشاه موروثی یک چیز نیستند. جامعه می‌تواند مسئولیت‌ها را تقسیم کند، نماینده انتخاب کند و برای ادارهٔ امور نظم داشته باشد، بدون اینکه یک خانواده را برای همیشه صاحب کشور بداند.

زن سرخ‌پوش گفت:

— فلسفه درست از همین‌جا آغاز می‌شود؛ از جایی که میان چیزهایی که عمداً با هم مخلوط شده‌اند تفاوت می‌گذارد.

گفتم:

— مثل تفاوت میان خر و وزیر حمل‌ونقل.

خر اعتراض کرد.

گفتم:

— حق با توست. مقایسهٔ توهین‌آمیزی بود؛ برای خر.

حتی مرد پادشاهی‌خواه نتوانست جلوی لبخندش را بگیرد.

لنا بطری آبش را بست و گفت:

— اندیشه نیز مانند انسان از مرزها عبور کرده است. فیلسوفان تبعید شده‌اند، کتاب‌ها سوزانده شده‌اند، نویسندگان زندانی شده‌اند و حکومت‌ها کوشیده‌اند سؤال‌ها را خاموش کنند. اما اندیشه‌ها اغلب راه دیگری پیدا کرده‌اند.

زن تازه‌وارد پرسید:

— چرا قدرت از فلسفه می‌ترسد؟

لنا گفت:

— قدرت از هر فلسفه‌ای نمی‌ترسد. از فلسفه‌ای می‌ترسد که نشان دهد آنچه طبیعی، ابدی و تغییرناپذیر معرفی شده، ساختهٔ تاریخ است و می‌تواند تغییر کند.

گفتم:

— یعنی وقتی پادشاه می‌گوید سلطنت تا جهان باقی است، فلسفه آرام دستش را بلند می‌کند و می‌پرسد: سندتان چیست؟

زن سرخ‌پوش گفت:

— و همان یک سؤال ممکن است از یک لشکر خطرناک‌تر باشد.

چند لحظه سکوت شد.

باران دوباره شروع شده بود.

قطره‌ها روی شیشهٔ اتوبوس می‌نشستند و چراغ‌های شهر را در خود می‌شکستند.

مرد پادشاهی‌خواه این بار آرام‌تر گفت:

— ولی سؤال‌کردن هم می‌تواند جامعه را به آشوب بکشد.

لنا گفت:

— ممکن است سؤال، آرامش ظاهری را به هم بزند؛ اما جامعه‌ای که آرامشش بر سکوت اجباری ساخته شده، پیش از مطرح‌شدن سؤال هم بیمار بوده است.

گفتم:

— تب وقتی اندازه گرفته می‌شود که دماسنج را زیر بغل بیمار بگذاری. دماسنج بیماری را ایجاد نکرده است.

زن تازه‌وارد گفت:

— اگرچه ممکن است بیمار از دماسنج خوشش نیاید.

گفتم:

— مخصوصاً اگر دماسنج چپ باشد.

خر دوباره عرعر کرد.

گفتم:

— بسیار خوب، دماسنج مستقل و زحمتکش.

زن سرخ‌پوش کتابش را دوباره باز کرد، اما پیش از آنکه شروع به خواندن کند، گفت:

— حالا بهتر می‌فهمم چرا تاریخ پناهندگی سیاسی را نمی‌شود از تاریخ فلسفه جدا کرد. بسیاری از پناهندگان سیاسی در واقع به‌دلیل پرسش، عقیده، نوشته یا مبارزه‌ای که نظم موجود را به چالش کشیده، مجبور به فرار شده‌اند.

لنا گفت:

— بله. گاهی انسان پیش از آنکه خودش از مرز عبور کند، اندیشه‌اش از مرز عبور کرده است. حکومت می‌کوشد بدنش را زندانی کند، چون دیگر نمی‌تواند فکرش را به زندان بازگرداند.

اتوبوس وارد خیابان دیگری شد.

از آینه به مسافران نگاه کردم.

مرد پادشاهی‌خواه ساکت بود.

زن تازه‌وارد دستش را روی سر کوکو گذاشته بود.

خر کنار پنجره نشسته و گوش‌هایش را به سمت لنا گرفته بود.

گفتم:

— بسیار خوب. حالا هم تاریخ مهاجرت را فهمیدیم، هم پناهندهٔ سیاسی را و هم مختصری از تاریخ فلسفه را.

زن تازه‌وارد گفت:

— این مختصر بود؟

گفتم:

— در اتوبوس ما، هر چیزی که پیش از رسیدن به مقصد تمام شود مختصر محسوب می‌شود.

زن سرخ‌پوش خندید.

اما هنوز یک پرسش در هوا مانده بود:

اگر تاریخ فلسفه، تاریخ پرسش‌کردن انسان از قدرت است، چرا هر قدرتی که بر سر کار می‌آید، پس از مدتی خیال می‌کند آخرین پاسخ تاریخ را در اختیار دارد؟

ادامه دارد…

ناصر کمالی

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Persian
Powered by TranslatePress