خالویی که مرگ خود را پیشاپیش در خواب دید — قسمت سوم: مرده‌ها در صف، زنده‌ها در بایگانی

نوشته شده توسط

در

از خانه بیرون آمدم و تا ایستگاه اتوبوس پیاده رفتم. هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودم که متوجه شدم راه‌رفتن بدون سایه چندان هم آسان نیست.

آدم تا زمانی که سایه‌اش همراه اوست، قدرش را نمی‌داند. سایه نه اجاره می‌خواهد، نه غذا می‌خورد و نه در کار آدم دخالت می‌کند. سال‌ها بی‌هیچ اعتراضی زیر پا، پشت سر یا کنار آدم حرکت می‌کند؛ اما کافی است یک روز در خانه بماند تا ناگهان احساس کنی چیزی از وجودت کم شده است.

چند بار ناخودآگاه به زمین نگاه کردم. جای سایه‌ام خالی بود. عجیب است؛ گاهی آدم تازه وقتی چیزی را از دست می‌دهد، می‌فهمد تمام این سال‌ها بی‌صدا همراهش بوده است.

در ایستگاه، مردی که کنارم ایستاده بود چند بار به زمین و سپس به من نگاه کرد. سرانجام پرسید:

— ببخشید، شما همیشه بدون سایه بیرون می‌آیید؟

گفتم:

— نه، امروز میانمان اختلافی پیش آمده است.

مرد سرش را تکان داد و گفت:

— حق دارد. این روزها سایه‌ها هم دیگر حاضر نیستند مسئولیت اعمال صاحبانشان را بر عهده بگیرند.

اتوبوس رسید. کارت بانکی‌ام را روی دستگاه گذاشتم؛ اما دستگاه با صدایی خشک گفت:

«کارت متعلق به فرد فوت‌شده است.»

راننده نگاهم کرد.

گفتم:

— اشتباهی پیش آمده. من هنوز زنده‌ام.

گفت:

— برای من فرقی نمی‌کند؛ فقط باید کرایه بدهی.

پرسیدم:

— وقتی مرده محسوب می‌شوم، باز هم باید کرایه بدهم؟

گفت:

— مردن باعث معافیت از پرداخت کرایه نمی‌شود. فقط اگر زیر شانزده سال باشی می‌توانی رایگان سفر کنی.

ناچار با کارت دیگری پرداخت کردم و سوار شدم. خوشحال بودم که دست‌کم بانک دوم هنوز از مرگم باخبر نشده است.

کنار پنجره نشستم. آدم‌ها در پیاده‌رو می‌رفتند، اتومبیل‌ها رد می‌شدند، مغازه‌ها باز بودند و زندگی، بی‌اعتنا به اینکه من در سیستم مرده‌ام یا زنده، کار خودش را می‌کرد. با خودم فکر کردم شاید زندگی همین باشد: چیزی که بدون اجازهٔ اداره‌ها ادامه پیدا می‌کند.

نشانی اداره را در تلفنم جست‌وجو کردم. نقشه مرا تا انتهای خیابان زندگی برد؛ جایی که ساختمان خاکستری و بلندی میان یک بیمارستان و یک گورستان قرار داشت.

بالای درِ ورودی نوشته بودند:

«ادارهٔ کل مرگ‌های طبیعی، غیرطبیعی و موارد مشکوک»

زیر آن، با خطی کوچک‌تر آمده بود:

«مراجعان محترم، لطفاً پیش از ورود از زنده یا مرده‌بودن خود اطمینان حاصل کنند.»

و پایین‌تر، روی کاغذی دست‌نویس نوشته بودند:

«مسئولیت هرگونه مرگ در صف انتظار بر عهدهٔ مراجعه‌کننده است.»

وارد ساختمان شدم.

سالن بزرگی بود با صدها صندلی پلاستیکی. عده‌ای نشسته بودند، عده‌ای ایستاده بودند و چند نفر نیز چنان بی‌حرکت روی صندلی‌ها افتاده بودند که معلوم نبود منتظر نوبت‌اند یا نوبتشان رسیده است.

از دستگاه شماره گرفتم.

روی برگه نوشته بود:

۱۳۳۵۰۰۰۰۰۰

تابلوی بالای سالن شمارهٔ ۲۱ را نشان می‌داد.

از مأمور اطلاعات پرسیدم:

— نوبت من چه زمانی می‌شود؟

بدون آنکه سرش را بلند کند، گفت:

— بستگی دارد.

— به چه چیزی؟

— به طول عمر نفرات قبل از شما.

روی صندلی کنار پیرزنی نشستم. پوشهٔ بزرگی در دست داشت و مرتب زیر لب چیزی می‌گفت.

پرسیدم:

— شما برای چه کاری آمده‌اید؟

گفت:

— برای گرفتن گواهی زنده‌بودن شوهرم.

— شوهرتان کجاست؟

— سه سال پیش مرده.

نگاهش کردم.

— پس چرا می‌خواهید زنده‌بودنش را ثابت کنید؟

گفت:

— ادارهٔ مالیات نامه فرستاده که چون مرگش در سیستم ثبت نشده، باید مالیات سه سال گذشته را بپردازد. ادارهٔ مرگ هم می‌گوید چون مرده، خودش باید برای ثبت مرگش مراجعه کند.

پرسیدم:

— حالا چه می‌کنید؟

گفت:

— منتظرم شاید خودش بیاید.

لحظه‌ای سکوت کرد، سپس با نگاهی امیدوارانه پرسید:

— شما او را آن‌طرف ندیدید؟

دلم نیامد امیدش را خراب کنم.

گفتم:

— من هنوز رسماً آن‌طرف نرفته‌ام؛ فقط دیشب تا دم در رفتم.

پیرزن سرش را تکان داد و دوباره پوشه‌اش را در آغوش گرفت. نمی‌دانستم برای شوهر مرده‌اش انتظار می‌کشد یا برای اداره‌ای که بالاخره باور کند مرده‌ها همیشه نمی‌توانند شخصاً برای اثبات مرگشان مراجعه کنند.

در سوی دیگر سالن، مردی با کت‌وشلوار گران‌قیمت و سه محافظ وارد شد. بدون گرفتن شماره، مستقیم به باجه رفت.

مردم اعتراض کردند:

— آقا، صف دارد!

یکی از محافظان گفت:

— ایشان شخصیت مهمی هستند.

مردی از انتهای سالن فریاد زد:

— اگر مهم بود، چرا مرگ سراغش آمده؟

چقدر چهرهٔ او برایم آشنا بود! در چند هفتهٔ گذشته، او را به‌دروغ در تلویزیون‌های وابسته، رهبر مردم معرفی کرده بودند و اوباشانش نیز با فحش و کتک‌کاری سعی کرده بودند او را به مردم قالب کنند؛ ولی عملاً موفق نشده بودند و حالا مرگ سیاسی او فرارسیده بود.

مأمور باجه با احترام از مرد کت‌وشلواری پرسید:

— چه خدمتی می‌توانیم ارائه کنیم؟

او گفت:

— شایعه شده که من از نظر سیاسی مرده‌ام. آمده‌ام تکذیب کنم.

کارمند نگاهی به او انداخت و گفت:

— از نظر جسمی زنده‌اید؛ اما دربارهٔ مورد دوم باید بخش کارشناسی نظر بدهد.

پس از دو ساعت، شمارهٔ ۱۳۳۵۰۰۰۰۰۰ روی تابلو ظاهر شد. هنوز شمارهٔ ۲۲ را صدا نکرده بودند، اما ظاهراً مرگ نیز، مانند بسیاری از امور جهان، ترتیب روشنی نداشت.

به باجهٔ هفت رفتم. پشت شیشه همان زنی نشسته بود که صبح با من تلفنی صحبت کرده بود.

گفت:

— نام؟

— ناصر کمالی.

نگاهش روی صفحهٔ کامپیوتر بود. داشت پرونده‌ام را بررسی می‌کرد که ناگهان صندلی‌اش را عقب کشید.

— شما نباید اینجا باشید!

گفتم:

— برای همین آمده‌ام. می‌خواهم ثابت کنم باید اینجا باشم.

گفت:

— منظورم این است که طبق سیستم، شما مرده‌اید.

— اگر مرده‌ام، پس چگونه مقابل شما ایستاده‌ام؟

زن نگاهی به من کرد و گفت:

— ممکن است نقص فنی باشد.

پرسیدم:

— در سیستم یا در من؟

مکثی کرد.

— تا بررسی نشود، نمی‌توانم نظر بدهم.

پاسپورتم را زیر شیشه گذاشتم.

نگاهی کرد و گفت:

— این فقط هویت شما را ثابت می‌کند، نه حیاتتان را.

قبض برق را نشان دادم.

— این اقامت شما را ثابت می‌کند.

کارت بیمارستان را نشان دادم.

— این ثابت می‌کند زمانی بیمار بوده‌اید.

گفتم:

— نبضم را بگیرید.

— من اجازهٔ تماس با متوفیان را ندارم.

— از همکارانتان بخواهید.

— اتحادیهٔ کارکنان این کار را ممنوع کرده است.

عصبانی شدم و دستم را محکم روی میز کوبیدم.

صدای ضربه در سالن پیچید. برای لحظه‌ای چند نفر برگشتند و نگاهم کردند. دستم درد گرفت. همان درد، برای خودم بهترین دلیل زنده‌بودنم بود؛ اما ظاهراً درد هم در این اداره مدرک محسوب نمی‌شد.

زن آرام گفت:

— واکنش عصبی نیز دلیل قطعی زنده‌بودن نیست. بسیاری از مردگان، هنگام تقسیم ارث واکنش نشان می‌دهند.

چند لحظه نگاهش کردم. دیگر نمی‌دانستم باید بخندم، عصبانی شوم یا واقعاً به مرده‌بودن خودم شک کنم.

سرانجام پرسیدم:

— پس چه مدرکی لازم دارید؟

فرمی مقابلم گذاشت.

— دو شاهد زنده باید تأیید کنند که شما را پس از ساعت سه و هفده دقیقهٔ بامداد دیده‌اند. یکی از شاهدان نباید خویشاوند، دوست، همسایه، همکار یا آشنای شما باشد.

پرسیدم:

— پس چه کسی باشد؟

— کسی که شما را نمی‌شناسد.

— کسی که مرا نمی‌شناسد چگونه می‌تواند تأیید کند که من همان ناصر کمالی هستم؟

زن لبخند زد:

— این دیگر مشکل شماست، نه اداره.

گفتم:

— می‌خواهم با مدیر صحبت کنم.

— مدیر مرده است.

— معاونش؟

— در مرخصی استعلاجی است.

— مسئول شکایت‌ها؟

— هنوز متولد نشده.

نفس عمیقی کشیدم.

برای لحظه‌ای دستم را روی سینه‌ام گذاشتم. قلبم هنوز می‌زد. نه برای اداره، نه برای پرونده، نه برای اثبات چیزی به کسی. فقط می‌زد؛ همان‌طور که تمام این سال‌ها زده بود. با خودم گفتم: شاید آدم برای زنده‌بودن بیش از هر مدرکی، همین را لازم دارد؛ قلبی که هنوز حاضر نشده تسلیم بایگانی شود.

پرسیدم:

— پروندهٔ من کجاست؟

زن نگاهی به ساعت انداخت.

یازده و پنجاه‌وهشت دقیقه بود.

گفت:

— احتمالاً در راه بایگانی ابدی است.

به ساعت نگاه کردم.

دو دقیقه به نیمه‌شب مانده بود.

نمی‌دانستم باید پیش از رسیدن پرونده‌ام به بایگانی ابدی، زنده‌بودنم را ثابت کنم یا بگذارم پرونده برود و خودم به زندگی ادامه بدهم.

گاهی زندگی شاید همین است:

آدم زنده است، اما جایی در یک اداره، پرونده‌ای اصرار دارد که او مرده است.

و شاید مهم‌تر از همه این باشد که خود آدم حرف آن پرونده را باور نکند.

ناصر کمالی
لندن، اتاق کوچک و محقرِ باصفای خودم
بدون تاریخ؛ حوالی ساعتی پس از نیمه‌شب

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Persian
Powered by TranslatePress