مرد پادشاهیخواه نگاهی به من و بعد به لنا کرد و گفت:
— همین حرفها شما جوانها را منحرف کرد که ایران را به آتش کشیدید و ما را هم بدبخت کردید.
لنا غضبناک به او نگاه کرد، اما چیزی نگفت.
من سریع برگشتم و به عقب اتوبوس نگاه کردم.
گفتم:
— نگاه کن، ما هنوز از تاریخ فلسفه، رشد اندیشه و نقشی که افکار تازه در مبارزهٔ مردم داشتهاند صحبت نکردهایم. شما متأسفانه بدون اینکه مطالعهای داشته باشی، فقط به یک حرف چسبیدهای و مدام ناله میکنی.
مرد پادشاهیخواه خواست چیزی بگوید، اما اجازه ندادم.
— بگذار لنا بحثش را تمام کند. قطعاً آنقدر آگاهی دارد که به ابهامها یا سؤالهای تو جواب بدهد. اگر هم نظری داری که بر مطالعه و استدلال استوار است، بیان کن. همهٔ ما از شنیدن آن لذت خواهیم برد.
خر ناگهان شروع به عرعر کرد.
زن سرخپوش گفت:
— حرف را گفتی، خالو!
خندیدم و گفتم:
— البته ظاهراً نخستین نظر علمی را جناب خر ارائه داد.
زن تازهوارد گفت:
— ترجمهاش چه بود؟
گفتم:
— میگوید پنج انگشت شبیه هم نیستند، ولی با هر پنجتا میشود کتابی را باز کرد؛ بهشرط اینکه کسی آن را خوانده باشد.
صدای خنده در اتوبوس پیچید.
مرد پادشاهیخواه صورتش را به طرف پنجره برگرداند.
لنا نگاه محبتآمیزی به من کرد و گفت:
— خالو، حالا که اجازه دادی، از همانجایی ادامه میدهم که بحثمان متوقف شد.
گفتم:
— اختیار داری. فرمان اتوبوس دست من است، اما فرمان تاریخ فعلاً دست تو.
لنا گفت:
— در قسمت قبل به اینجا رسیدیم که انسان همیشه در حرکت بوده، اما با پیدایش مالکیت، طبقه، دولت و مرز، حرکت آزاد انسان به حرکتی کنترلشده تبدیل شد. حالا باید ببینیم چه زمانی فرار از قدرت، معنای سیاسی پیدا کرد.
مرد پادشاهیخواه زیر لب گفت:
— از زمان چپیها لابد.
لنا این بار مستقیم به او نگاه کرد.
— نه. بسیار پیشتر از آنکه چپ و راست به معنای امروزی به وجود بیایند، حاکمان مخالفانشان را تبعید میکردند.
مرد پادشاهیخواه چیزی نگفت.
لنا ادامه داد:
— در جوامع قدیم، کسی ممکن بود بهدلیل مخالفت با فرمانروا، شرکت در شورش، دفاع از یک اندیشه، تعلق به یک گروه شکستخورده یا حتی رقابت درون خانوادهٔ حاکم مجبور به فرار شود. فیلسوف، شاعر، فرمانده، شاهزاده، بردهٔ شورشی، رهبر قومی یا کسی که فقط حاضر نبود در برابر قدرت سر خم کند، ممکن بود ناگهان خانه و شهرش را از دست بدهد.
زن تازهوارد پرسید:
— پس آنها هم پناهندهٔ سیاسی بودند؟
لنا گفت:
— از نظر تجربهٔ انسانی، بسیاری از آنها چیزی شبیه پناهندهٔ سیاسی امروز بودند؛ اما هنوز این عنوان و حقوق مشخص وجود نداشت. سرنوشت فرد فراری به ارادهٔ حاکم سرزمین دیگر بستگی داشت. اگر حاکم میخواست، به او پناه میداد؛ اگر نمیخواست، تحویلش میداد یا حتی از حضورش برای معامله با دشمن استفاده میکرد.
گفتم:
— یعنی بهجای ادارهٔ مهاجرت، مستقیماً نزد پادشاه میرفتند؟
زن سرخپوش گفت:
— و اگر پادشاه خوابش نمیبرد، پرونده همان روز بررسی میشد.
گفتم:
— اگر هم بدخواب بود، متقاضی را بهعنوان عامل اختلال در خواب سلطنتی زندانی میکردند.
خر عرعر کوتاهی کرد.
گفتم:
— تو دیگر از نظام اداری آن دوره تعریف نکن.
لنا لبخند زد و ادامه داد:
— در برخی جوامع، معبدها، کلیساها و مکانهای مقدس نیز پناهگاه محسوب میشدند. فرد تعقیبشده میتوانست به آنجا پناه ببرد و امیدوار باشد قدرت سیاسی حرمت آن مکان را نگه دارد. اما این پناهگرفتن هنوز «حق» نبود؛ امتیازی بود که ممکن بود داده یا پس گرفته شود.
زن سرخپوش گفت:
— یعنی امنیت انسان به لطف صاحب قدرت وابسته بود، نه به حقی که خود انسان داشت.
— دقیقاً. تفاوت بزرگی است میان اینکه حاکمی به تو رحم کند و اینکه قانون مجبور باشد از تو حمایت کند.
مرد پادشاهیخواه گفت:
— بههرحال بدون حکومت که نمیشود امنیت داشت.
لنا گفت:
— بحث بر سر نبودن حکومت نیست. بحث این است که حکومت صاحب جان انسان است یا مسئول حفاظت از حقوق او.
گفتم:
— حکومت اگر صاحب جان مردم شد، دیگر حکومت نیست؛ مالک یک مزرعهٔ انسانی است.
مرد پادشاهیخواه گفت:
— شما همهچیز را طبقاتی میبینید.
گفتم:
— چون طبقه خودش را همهجا نشان میدهد. تقصیر چشم ما نیست.
لنا گفت:
— با گسترش دولتها و درگیریهای مذهبی و سیاسی، تبعید مخالفان هم گستردهتر شد. کسانی که عقیدهشان با مذهب رسمی یا خواست حکومت هماهنگ نبود، ناچار میشدند سرزمینشان را ترک کنند. اما پذیرش آنها در کشور دیگر همیشه فقط از سر انساندوستی نبود.
زن تازهوارد پرسید:
— یعنی چه؟
— گاهی حکومتها مخالفان دشمن خود را میپذیرفتند تا از آنها علیه رقیب سیاسی استفاده کنند. گاهی هم نیروی کار، مهارت، دانش یا سرمایهٔ آنان را میخواستند. ممکن بود همان حکومتی که از یک گروه پناهنده استقبال میکرد، مخالفان داخلی خودش را زندانی یا تبعید کند.
زن سرخپوش گفت:
— یعنی پناهندگی از همان ابتدا هم با سیاست خارجی دولتها قاطی بود؟
لنا گفت:
— بله. دولتها گاهی با پناهدادن به مخالفان یک حکومت دیگر، خود را آزادیخواه نشان میدادند؛ ولی در همان حال، مخالفان خودشان را خطرناک و خائن مینامیدند.
گفتم:
— پس ظاهراً «مبارز آزادی» و «آشوبگر» هم از همان زمان بستگی داشته که در کدام طرف مرز ایستاده باشی.
لنا گفت:
— و اینکه چه کسی نام تو را در دفترش ثبت کند.
اتوبوس آرام از چهارراه گذشت.
چراغ مغازهها یکییکی خاموش میشد، اما باران هنوز روی شیشه مینشست.
لنا ادامه داد:
— از قرن هجدهم و بهویژه قرن نوزدهم، با گسترش انقلابها، جنبشهای جمهوریخواه، جنبشهای کارگری، مبارزات استقلالطلبانه و اعتراض علیه سلطنتهای مطلقه، تعداد تبعیدیان سیاسی بیشتر شد.
مرد پادشاهیخواه گفت:
— باز رسیدیم به انقلاب!
لنا گفت:
— چون تاریخ منتظر اجازهٔ شما نمانده است.
زن سرخپوش خندید.
لنا ادامه داد:
— انقلابها فقط حکومتها را تغییر ندادند؛ زبان سیاست را هم عوض کردند. مفاهیمی مانند آزادی، حقوق شهروندی، برابری در برابر قانون، حاکمیت مردم و حق مقاومت گسترش یافتند. از آن پس، فردی که از حکومت فرار میکرد، همیشه یک مجرم عادی دیده نمیشد. ممکن بود در چشم مردم کشور دیگر، مبارزی باشد که بهخاطر عقیدهاش تحت تعقیب قرار گرفته است.
گفتم:
— یعنی جرم سیاسی کمکم از جرم عادی جدا شد؟
— بله. این تمایز بسیار مهم بود. دزد برای مال دیگری فرار میکرد، اما مخالف سیاسی ممکن بود بهدلیل سخنرانی، نوشتن، سازماندهی، شرکت در اعتصاب یا مبارزه با حکومت فرار کرده باشد. البته دولتها همیشه این تفاوت را قبول نمیکردند. حکومت سرکوبگر معمولاً مخالف سیاسی را هم دزد، قاتل، تروریست یا خائن معرفی میکرد.
مرد پادشاهیخواه گفت:
— خب، ممکن است واقعاً هم مجرم باشد.
لنا گفت:
— ممکن است. به همین دلیل پرونده باید بر اساس مدرک و شرایط بررسی شود، نه بر اساس ادعای حکومت تعقیبکننده و نه بر اساس علاقهٔ شخصی ما به متقاضی.
گفتم:
— همانطور که در قسمت قبل گفتیم، ما نمیتوانیم از روی لباس، لهجه یا قیافهٔ کسی حکم صادر کنیم.
خر صدایی درآورد.
گفتم:
— البته قیافهٔ تو از نظر دادگاه کمی مشکوک است.
زن سرخپوش گفت:
— چرا؟
گفتم:
— چون از اول سفر تا حالا بدون بلیت سوار شده.
خندهای در اتوبوس پیچید.
لنا گفت:
— در قرن نوزدهم، بسیاری از انقلابیون، جمهوریخواهان، سوسیالیستها، آزادیخواهان و مخالفان سلطنتها پس از شکست جنبشهایشان به کشورهای دیگر گریختند. بعضی دولتها آنان را تحمل کردند؛ نه به این دلیل که با افکارشان موافق بودند، بلکه چون سنتی به وجود آمده بود که پناهندهٔ سیاسی را نباید بهسادگی به حکومتی سپرد که ممکن است او را اعدام کند.
زن تازهوارد گفت:
— یعنی حق پناهندگی کمکم از مبارزهٔ خود مردم بیرون آمد؟
لنا گفت:
— بسیاری از حقوق همینطور شکل گرفتهاند. نخست کسی برای آن مبارزه میکند، بعد حکومتها آن را خطرناک میخوانند، سپس وقتی نمیتوانند کاملاً سرکوبش کنند، بخشی از آن را به قانون تبدیل میکنند و سالها بعد وانمود میکنند از ابتدا هدیهٔ خودشان بوده است.
گفتم:
— درست مثل کارگری که اعتصاب میکند، کتک میخورد و زندانی میشود؛ بعد همان حقی که برایش کتک خورده، در بروشور دولت با عنوان «افتخار ملی» چاپ میشود.
مرد پادشاهیخواه گفت:
— شما باز هم همهٔ دستاوردها را مال خودتان کردید.
گفتم:
— نه. دستاوردها مال کسانی است که برایشان هزینه دادهاند، نه کسانی که سالها بعد روبان افتتاحشان را قیچی کردهاند.
لنا چند لحظه مکث کرد و گفت:
— اما با آغاز قرن بیستم، مسئله بسیار بزرگتر شد. جنگ جهانی اول، انقلابها و فروپاشی چند امپراتوری، میلیونها نفر را آواره یا بیتابعیت کرد. مشکل دیگر فقط چند نویسنده، فیلسوف یا فعال سیاسی نبود. جمعیتهای بزرگی بودند که نه دولت سابقشان آنها را میپذیرفت و نه دولت دیگری مسئولیتشان را قبول میکرد.
زن سرخپوش گفت:
— انسانی که وجود داشت، اما روی کاغذ متعلق به هیچجا نبود.
لنا گفت:
— بله. دولتها برای شناسایی انسان به کاغذ نیاز داشتند، اما همان انسان کاغذی نداشت که وجودش را ثابت کند.
گفتم:
— عجب جهانی ساختهایم؛ انسانی که نفس میکشد، حرف میزند، درد میکشد و گرسنه میشود، باید یک ورق کاغذ نشان بدهد تا ثابت کند واقعاً وجود دارد.
لنا گفت:
— پس از انقلاب روسیه و حوادث پیرامون آن، شمار زیادی از روسها بیرون از کشورشان ماندند و بسیاری از آنان تابعیت مؤثری نداشتند. جامعهٔ ملل، فریتیوف نانسن را برای رسیدگی به مسئلهٔ پناهندگان برگزید. در سال ۱۹۲۲، سندی برای سفر و شناسایی پناهندگان بیتابعیت شکل گرفت که بعدها به «گذرنامهٔ نانسن» مشهور شد.
مرد پادشاهیخواه پرسید:
— واقعاً گذرنامه بود؟
لنا گفت:
— نه گذرنامهٔ ملی به معنای معمول؛ سندی بینالمللی بود که به انسان بیتابعیت امکان میداد هویتش شناخته شود و بتواند قانونی از مرزی عبور کند.
به خر نگاه کردم.
گفتم:
— دیدی؟ بالاخره برای تو هم راهحلی پیدا شد. اگر کشوری تابعیتت را قبول نکرد، گذرنامهٔ نانسن میگیریم.
زن سرخپوش گفت:
— فقط در قسمت شغل چه مینویسی؟
گفتم:
— منتقد سیاسی مستقل، متخصص در امور علف و حملونقل عمومی.
خر چنان عرعر کرد که زن تازهوارد مجبور شد کوکو را آرام کند.
لنا گفت:
— گذرنامهٔ نانسن گام مهمی بود، اما هنوز نظامی جهانی و همگانی برای حمایت از همهٔ پناهندگان وجود نداشت. حمایتها بیشتر بر اساس گروه، ملیت یا بحران خاص تنظیم میشد. یعنی جهان هنوز نمیگفت هر انسانی که با شرایط معینی از آزار و تعقیب فرار کرده، صرفنظر از ملیتش، باید از حقوقی مشخص برخوردار باشد.
زن سرخپوش گفت:
— پس باز هم دولتها انتخاب میکردند چه کسی شایستهٔ نجات است.
— بله. و حوادث بعدی نشان داد این انتخاب تا چه اندازه میتواند مرگبار باشد.
صدای لنا آرامتر شد.
— با قدرتگرفتن فاشیسم و نازیسم، میلیونها انسان بهدلیل عقیده، قومیت، مذهب، فعالیت سیاسی یا هویتی که حکومت برایشان تعیین کرده بود، تحت تعقیب قرار گرفتند. بسیاری تلاش کردند فرار کنند، اما کشورهای مختلف حاضر نبودند مرزهایشان را به روی آنان باز کنند.
داخل اتوبوس سکوت سنگینی افتاد.
لنا گفت:
— بعضی از آنان همهچیز داشتند جز اجازهٔ ورود به جایی امن. مدارک داشتند، خطر را توضیح میدادند و حتی میدانستند اگر بازگردند چه سرنوشتی در انتظارشان است؛ اما دولتها سهمیه، محدودیت، مصلحت سیاسی و امنیت مرزی را جلوتر از جان آنان قرار دادند.
گفتم:
— یعنی مشکل این نبود که جهان نمیدانست چه اتفاقی دارد میافتد. مشکل این بود که میدانست و درها را باز نمیکرد.
لنا گفت:
— در بسیاری موارد، بله.
مرد پادشاهیخواه این بار چیزی نگفت.
لنا ادامه داد:
— پس از جنگ جهانی دوم و آشکارشدن ابعاد جنایتها و آوارگی گسترده، دیگر نمیشد مسئله را فقط به تصمیم سلیقهای دولتها واگذار کرد. در سال ۱۹۴۸، اعلامیهٔ جهانی حقوق بشر گفت هر انسانی حق دارد در برابر آزار، در کشورهای دیگر پناه بجوید و از پناه برخوردار شود.
زن تازهوارد گفت:
— یعنی از آن زمان پناهندگی تبدیل به حق شد؟
لنا گفت:
— دستکم در زبان حقوق بینالملل، انسان دیگر فقط موجودی نبود که از یک پادشاه تقاضای ترحم کند. اما میان نوشتهشدن یک حق و اجرای آن فاصلهٔ زیادی وجود دارد.
گفتم:
— فاصلهای که گاهی به پهنای یک دریاست.
زن سرخپوش به شیشهٔ خیس نگاه کرد.
لنا گفت:
— در سال ۱۹۵۱، کنوانسیون مربوط به وضعیت پناهندگان در ژنو تصویب شد. این کنوانسیون تعریف مشخصتری از پناهنده ارائه داد و حقوق و مسئولیتهایی را برای دولتها تعیین کرد.
مرد پادشاهیخواه گفت:
— بالاخره رسیدیم به همان تعریف.
لنا گفت:
— بله، اما نکتهای وجود دارد که در بحثهای روزمره معمولاً گم میشود. در این کنوانسیون، چیزی به نام چند طبقهٔ جداگانه و رتبهبندیشدهٔ پناهنده وجود ندارد. تعریف بر ترس موجه از آزار استوار است؛ آزاری که میتواند بهدلیل نژاد، مذهب، ملیت، عضویت در یک گروه اجتماعی مشخص یا عقیدهٔ سیاسی باشد.
گفتم:
— پس «عقیدهٔ سیاسی» یکی از علتهای بهرسمیتشناختهشده است، نه مدالی که روی سینهٔ یک پناهنده بزنند و او را از بقیه بالاتر ببرند.
لنا گفت:
— دقیقاً. کسی که بهدلیل عقیده یا فعالیت سیاسیاش تحت تعقیب است، ممکن است در زبان روزمره «پناهندهٔ سیاسی» نامیده شود؛ اما قانون او را در چارچوب تعریف کلی پناهنده بررسی میکند.
زن سرخپوش گفت:
— پس صفت «سیاسی» از قانون حذف نشده؛ درون تعریف پناهنده قرار گرفته است.
لنا گفت:
— آفرین. گمشدن آن بیشتر در ذهنیت عمومی، تبلیغات سیاسی و طبقهبندیهای اجتماعی اتفاق افتاده است، نه اینکه قانون گفته باشد عقیدهٔ سیاسی دیگر اهمیتی ندارد.
مرد پادشاهیخواه گفت:
— ولی از کجا معلوم کسی واقعاً بهدلیل عقیدهاش فرار کرده باشد؟
لنا گفت:
— این همان وظیفهٔ بررسی پرونده است. شخص باید نشان دهد ترس او واقعی و موجه است و در صورت بازگشت با خطر آزار روبهرو میشود. اما باز هم تأکید میکنم: بررسی با بدبینی عمومی فرق دارد. نمیتوان گفت چون چند نفر ممکن است دروغ گفته باشند، پس همه دروغگو هستند.
گفتم:
— اگر چنین منطقی درست باشد، چون چند سیاستمدار دروغ گفتهاند، باید تمام دولتها را تعطیل کنیم.
زن سرخپوش گفت:
— خالو، این پیشنهاد بدی هم نیست.
گفتم:
— فعلاً بگذار اتوبوس را سالم به مقصد برسانیم، بعد دربارهٔ تعطیلی دولتها تصمیم میگیریم.
خر عرعر کرد.
گفتم:
— رأی موافق ثبت شد.
لنا گفت:
— یکی از مهمترین اصول کنوانسیون این است که پناهنده نباید به جایی بازگردانده شود که جان یا آزادیاش در خطر است. این اصل را «عدم بازگرداندن» مینامند.
زن تازهوارد پرسید:
— یعنی اگر کسی خودش را به مرز رساند و گفت در خطر است، نباید فوراً او را پس فرستاد؟
— اصل ماجرا همین است: نخست باید خطر و ادعای او بررسی شود. اگر بازگرداندن او به معنای فرستادنش به زندان، شکنجه یا مرگ باشد، دولت نمیتواند بهسادگی بگوید مدارکت کامل نیست و او را تحویل همان قدرتی دهد که از آن گریخته است.
گفتم:
— چون گاهی یک مُهر اداری میتواند حکم اعدام یک انسان باشد.
لنا سرش را تکان داد.
— کنوانسیون ۱۹۵۱ در آغاز محدودیت زمانی داشت و با شرایط پس از جنگ جهانی دوم پیوند خورده بود. اما بحرانهای تازه در نقاط دیگر جهان نشان دادند پناهندگی به اروپا و جنگ گذشته محدود نیست. به همین دلیل، پروتکل ۱۹۶۷ محدودیت زمانی و جغرافیایی را کنار زد و تعریف را گستردهتر کرد.
مرد پادشاهیخواه گفت:
— پس دیگر همهچیز حل شد؟
لنا لبخند تلخی زد.
— اگر با تصویب یک سند همهچیز حل میشد، امروز این همه انسان پشت مرزها، در اردوگاهها، زندانها و قایقهای ناامن نبودند. قانون یک دستاورد مهم بود، اما قدرت دولتها، منافع اقتصادی، سیاست خارجی، نژادپرستی و تبلیغات همچنان تعیین میکنند که این قانون چگونه اجرا شود.
گفتم:
— یعنی انسان روی کاغذ صاحب حق شد، اما مأمور مرزی هنوز ممکن است کاغذ را ورق بزند و خود انسان را نبیند.
زن سرخپوش گفت:
— یا فقط رنگ پوست و نوع گذرنامهاش را ببیند.
لنا گفت:
— بله. دولتها هنوز میان پناهندگان فرق میگذارند. یک پناهنده را قربانی استبداد معرفی میکنند و دیگری را تهدید امنیتی. از یکی در فرودگاه استقبال میکنند و دیگری را پشت سیم خاردار نگه میدارند. این تفاوت همیشه از میزان خطر نمیآید؛ گاهی از سیاست روز میآید.
مرد پادشاهیخواه گفت:
— یعنی باز هم تقصیر سرمایهداری است؟
گفتم:
— نه، این بار تقصیر خر است که بدون پاسپورت سوار اتوبوس شده.
خر بلندتر عرعر کرد.
گفتم:
— بسیار خوب، اعتراضت در صورتجلسه ثبت شد.
لنا به مرد پادشاهیخواه گفت:
— شما در آغاز بحث گفتید این افکار جوانان را منحرف کرد و ایران را به آتش کشید. اما اندیشهای که از آزادی، عدالت، حقوق کارگر، برابری زن و مرد و مخالفت با استبداد حرف میزند، بهخودیخود آتشافروز نیست. باید دید چه شرایطی مردم را به اعتراض رساند، چه نیروهایی در میدان بودند، چه کسانی قدرت را تصاحب کردند و چه کسانی بعداً قربانی همان قدرت شدند.
مرد پادشاهیخواه گفت:
— یعنی چپها هیچ اشتباهی نکردند؟
لنا گفت:
— من چنین چیزی نگفتم. هر جریان سیاسی باید تاریخ خودش را نقد کند. اما نقد با پاککردن زمینههای تاریخی فرق دارد. نمیشود دهها سال استبداد، نابرابری، سرکوب، وابستگی و نبود آزادی سیاسی را حذف کرد و بعد تمام تاریخ را در یک جمله خلاصه کرد: «چپیها جوانان را منحرف کردند.»
گفتم:
— همانطور که نمیشود تمام مشکلات امروز را گردن پناهندهای انداخت که با یک چمدان وارد کشور شده است.
زن سرخپوش گفت:
— چون قدرت همیشه ترجیح میدهد مردم بهجای نگاهکردن به بالا، به کسی که تازه از مرز گذشته نگاه کنند.
لنا گفت:
— و درست همینجا تاریخ پناهندگی سیاسی با تاریخ مبارزهٔ طبقاتی، آزادیخواهی و سرکوب گره میخورد. پناهندهٔ سیاسی فقط کسی نیست که مکانی را ترک کرده؛ او در بسیاری موارد شاهد زندهٔ چیزی است که حکومت میخواهد انکار کند.
داخل اتوبوس دوباره ساکت شد.
این جمله جایی نزدیک فرمان نشست.
نه مثل یک تعریف حقوقی، بلکه مثل خاطرهای که سالها از مرزی به مرز دیگر حمل شده باشد.
گفتم:
— یعنی حکومت فقط از فعالیت او نمیترسد؛ گاهی از داستانی که با خود آورده هم میترسد.
لنا گفت:
— دقیقاً. زندان، شکنجه، کشتار، سانسور و سرکوب وقتی از مرز عبور میکنند و در کشور دیگری روایت میشوند، دیگر بهسادگی قابل پنهانکردن نیستند. به همین دلیل بعضی حکومتها حتی در خارج از مرزهایشان نیز تلاش میکنند اعتبار پناهندگان سیاسی را از بین ببرند.
زن تازهوارد گفت:
— با همان کاری که خالو در قسمت قبل گفت؟ فرستادن آدمهای وابسته، ساختن روایتهای دروغ و مخلوطکردن پروندههای واقعی و غیرواقعی؟
لنا گفت:
— بله. وقتی نتوانی شاهد را ساکت کنی، میکوشی مفهوم شهادت را بیاعتبار کنی. کاری میکنی مردم بگویند همه دروغ میگویند، همه برای پول آمدهاند و هیچکس واقعاً سیاسی نیست.
مرد پادشاهیخواه گفت:
— ولی باز هم نمیشود گفت هر کس ادعا کرد سیاسی است، واقعاً سیاسی است.
گفتم:
— کسی هم چنین نگفت. بحث ما این است که تو پیش از شنیدن داستان آدم، حکم آماده در جیبت نداشته باشی.
او به بیرون نگاه کرد.
این بار جوابی نداد.
باران تقریباً بند آمده بود.
فقط چند قطره روی شیشه باقی مانده بود که با حرکت اتوبوس آرام پایین میآمدند.
لنا گفت:
— حالا میتوانیم به سؤال قسمت سیوششم جواب روشنتری بدهیم. «پناهندهٔ سیاسی» ناپدید نشده است. او در تعریف حقوقی پناهنده حضور دارد؛ در همان جایی که از آزار بهدلیل عقیدهٔ سیاسی سخن گفته میشود. چیزی که گم شده، گاهی حافظهٔ تاریخی ماست.
زن سرخپوش پرسید:
— کدام حافظه؟
لنا گفت:
— حافظهٔ اینکه این حق از آسمان نیامده است. نتیجهٔ رنج میلیونها انسان، شکست انقلابها، تبعید مخالفان، جنگها، اردوگاهها، مرزهای بسته و مبارزهٔ کسانی است که گفتند انسان نباید به جلادش تحویل داده شود.
خر صدای کوتاهی درآورد.
گفتم:
— فکر کنم این بار واقعاً حرف مهمی زد.
زن تازهوارد پرسید:
— ترجمهاش چیست؟
گفتم:
— میگوید اگر همهٔ این تاریخ لازم بود تا بشر بفهمد نباید قربانی را به جلاد تحویل دهد، پس چرا هنوز خیلیها نفهمیدهاند؟
کسی نخندید.
حتی مرد پادشاهیخواه هم ساکت ماند.
اتوبوس در خیابان خلوت لندن پیش میرفت و سؤال دیگری روی صندلی خالی کنار ما نشسته بود:
اگر پناهندگی یک حق انسانی است، چرا هنوز ارزش جان پناهنده را گذرنامه، رنگ پوست، سیاست دولتها و منفعت صاحبان قدرت تعیین میکند؟
ادامه دارد…
ناصر کمالی
یادداشت تاریخی: کنوانسیون پناهندگان در ژوئیهٔ ۱۹۵۱ در ژنو تصویب شد و پروتکل ۱۹۶۷ محدودیتهای زمانی و جغرافیایی اولیهٔ آن را کنار زد. در تعریف کنوانسیون، «عقیدهٔ سیاسی» یکی از زمینههای شناختهشدهٔ آزار است؛ نه عنوانی برای برتریدادن یک پناهنده بر دیگری. کنوانسیون ۱۹۵۱ در وبسایت کمیساریای عالی پناهندگان، ثبت رسمی کنوانسیون در مجموعهٔ معاهدات سازمان ملل.
دیدگاهتان را بنویسید