نگاهی به زن سرخپوش کردم و گفتم:
— پیش از اینکه لنا تاریخچهٔ مهاجرت را تعریف کند، بهتر است موضع خودم را روشن کنم. من بهعنوان یک چپی، با هر نوع مرز و مرزبندی میان انسانها مخالفم.
مرد پادشاهیخواه کمی روی صندلیاش جابهجا شد، اما چیزی نگفت.
ادامه دادم:
— من معتقدم ثروت زمین از آنِ همهٔ مردم جهان است و باید عادلانه میان آنان تقسیم شود؛ نه اینکه بخشی از جهان روی انبارهای طلا، نفت، گاز، آب، غذا و فناوری بنشیند و بخش دیگری با گرسنگی، قحطی و جنگ دستوپنجه نرم کند.
زن تازهوارد دست از نوازش کوکو کشید و به من نگاه کرد.
گفتم:
— اگر ثروت جهان عادلانه تقسیم شود، دیگر کشوری برای تصاحب ثروت مردم کشور دیگری لشکر نمیکشد. دیگر کودکی بهدلیل گرسنگی نمیمیرد و انسانی مجبور نمیشود برای یک لقمه نان، خانه و خانوادهاش را رها کند. کسی هم بهزور از سرزمینش تبعید نمیشود.
مرد پادشاهیخواه لبخند زد.
هنوز حرفم تمام نشده بود.
گفتم:
— من معتقدم انسان باید آزاد باشد در هر نقطهای از کرهٔ زمین زندگی کند؛ بدون اینکه برای نفسکشیدن، کارکردن، عاشقشدن یا پیرشدن، مجبور باشد از دولتها اجازهٔ اقامت بگیرد.
خر گوشهایش را بالا آورد.
گفتم:
— البته این حرف شامل تو هم میشود. ولی اگر وارد باغچهٔ مردم شدی و تمام گلهایشان را خوردی، دیگر پای آزادی جابهجایی را وسط نکش.
زن سرخپوش خندید.
لنا لبخند زد و زن تازهوارد دوباره سر کوکو را نوازش کرد.
گفتم:
— این توضیح را دادم تا بدانید نگاه ما چپیها به جابهجایی انسانها چیست. این تقسیمبندیهایی که امروز دربارهٔ مهاجر سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، قانونی، غیرقانونی و دهها نوع دیگر میشنویم، فقط واژههای بیطرف نیستند. بسیاری از آنها محصول جهانیاند که دولتهای سرمایهداری ساختهاند؛ جهانی که ثروت میتواند آزادانه از مرزها عبور کند، اما انسان فقیر برای عبور از همان مرز باید جانش را به دریا بسپارد.
مرد پادشاهیخواه نتوانست بیشتر تحمل کند.
گفت:
— آقا، پنج انگشت دست هم مثل هم نیستند. شما میخواهید همهٔ مردم دنیا را برابر کنید؟ این همان مدینهٔ فاضله است. قشنگ است، ولی فقط در کتابها پیدا میشود.
به دست راست خودم روی فرمان نگاه کردم.
پنج انگشتم را کمی باز کردم.
گفتم:
— درست میگویی. پنج انگشت شبیه هم نیستند، ولی هیچکدام را بهدلیل کوتاهبودن از دست جدا نمیکنند.
زن سرخپوش با صدای بلند خندید.
گفتم:
— برابری یعنی انگشت کوچک هم بهاندازهٔ انگشت بزرگ حق داشته باشد جزئی از دست بماند. قرار نیست آدمها شبیه هم شوند. قرار است هیچ انسانی بهدلیل محل تولد، رنگ پوست، زبان، جنسیت یا فقر، کمارزشتر از دیگری حساب نشود.
مرد پادشاهیخواه گفت:
— باز هم شعار!
گفتم:
— شاید. اما بیشتر چیزهایی که امروز حق طبیعی میدانیم، روزی شعار بودهاند. لغو بردهداری شعار بود. حق رأی زنان شعار بود. هشت ساعت کار روزانه شعار بود. درمان عمومی و آموزش همگانی هم روزی مدینهٔ فاضله به حساب میآمدند.
لنا گفت:
— حتی همین حق پناهگرفتن هم روزی فقط تمنای کسی بود که از برابر شمشیر فرار میکرد.
به او نگاه کردم.
گفتم:
— حالا نوبت تاریخ توست. فقط مواظب باش مسافران ما وسط تاریخ پیاده نشوند.
مرد پادشاهیخواه گفت:
— البته خانم لنا اگر ممکن است از زمان دایناسورها شروع نکند.
لنا آرام جواب داد:
— نگران نباشید. آن زمان هنوز سلطنت موروثی اختراع نشده بود.
زن سرخپوش خندید و مرد پادشاهیخواه لبهایش را جمع کرد.
اتوبوس از کنار ردیفی از خانههای آجری گذشت. باران آرامتر شده بود و چراغهای خیابان روی آسفالت خیس کش میآمدند.
لنا گفت:
— اگر بخواهیم تاریخ مهاجرت را درست بفهمیم، باید نخست یک اشتباه را کنار بگذاریم: مهاجرت با دولت، مرز یا مذهب آغاز نشده است. انسان بسیار پیشتر از پیدایش دولتها، ادیان سازمانیافته و مرزهای سیاسی، در حرکت بوده است.
زن تازهوارد پرسید:
— یعنی از همان ابتدا؟
— تقریباً. انسانها برای یافتن آب، شکار، هوای مناسبتر، زمین امنتر و امکان زندهماندن حرکت میکردند. جابهجایی استثنا نبود؛ بخشی از زندگی بود. آنها نه پاسپورت داشتند، نه ویزا، نه ادارهٔ مهاجرت و نه مأموری که بپرسد هدف شما از سفر چیست.
نگاهی به خر کردم.
گفتم:
— چه دوران خوبی بوده. حتی از او هم مدرک نمیخواستند.
لنا ادامه داد:
— گروههای انسانی طی هزاران سال از منطقهای به منطقهٔ دیگر رفتند. در این حرکتها، با محیطهای تازه روبهرو شدند، ابزار ساختند، زبانها تغییر کرد و فرهنگهای گوناگون شکل گرفت. تاریخ بشر را نمیتوان از تاریخ حرکت انسان جدا کرد.
مرد پادشاهیخواه گفت:
— پس همه مهاجر بودهاند؟
لنا گفت:
— اگر به اندازهٔ کافی در تاریخ عقب برویم، بله. کسی نمیتواند روی نقطهای از زمین بایستد و با اطمینان بگوید اجداد من از آغاز جهان دقیقاً همینجا بودهاند.
زن سرخپوش گفت:
— یعنی حتی کسانی که امروز فریاد میزنند مهاجران به خانههایشان برگردند، احتمالاً خودشان فرزندان مهاجران قدیمیاند؟
لنا گفت:
— دقیقاً. فقط تاریخ سفر خودشان را فراموش کردهاند.
چند لحظه سکوت کرد و بعد ادامه داد:
— تحول بزرگ وقتی آغاز شد که گروههایی از انسانها به کشاورزی روی آوردند و در مکانهای معینی ساکن شدند. با کشاورزی، امکان تولید غذای بیشتر و ذخیرهکردن محصول به وجود آمد. اما همراه با ذخیرهٔ محصول، پرسش دیگری هم به وجود آمد: این زمین مال چه کسی است؟ این گندم در اختیار چه کسی باشد؟ چه کسی کار کند و چه کسی بر محصول فرمان براند؟
مرد پادشاهیخواه گفت:
— معلوم است؛ هر کس زحمت کشیده، محصول مال خودش است.
لنا نگاه کوتاهی به او انداخت.
— اگر همیشه کسی که زحمت میکشید صاحب محصول میشد، بخش بزرگی از تاریخ بشر شکل دیگری داشت.
زن سرخپوش لبخند زد.
لنا ادامه داد:
— با افزایش تولید، تقسیم کار پیچیدهتر شد. روستاها گسترش یافتند، شهرها ساخته شدند، مالکیت شکل منظمتری پیدا کرد و گروههایی بر زمین، آب، محصول و نیروی کار دیگران مسلط شدند. بهتدریج طبقات اجتماعی، دستگاههای حکومتی، ارتشها و قوانین به وجود آمدند.
گفتم:
— یعنی همانجا بود که انسان فهمید میتواند دور تکهای از زمین خط بکشد و بگوید این مال من است؟
لنا گفت:
— تقریباً. البته این روند یکشبه و در همهجا به یک شکل اتفاق نیفتاد. اما از زمانی که زمین، آب و محصول به منابع قدرت تبدیل شدند، جابهجایی انسان هم دیگر فقط حرکت آزاد برای زندهماندن نبود. گاهی انسانها را از زمینی بیرون میراندند و گاهی برای کارکردن به سرزمینی دیگر میبردند.
زن تازهوارد پرسید:
— یعنی تبعید هم از همان زمان آغاز شد؟
لنا گفت:
— شکلهای قدیمی تبعید، کوچ اجباری، اسارت و انتقال جمعیتها از دوران باستان وجود داشت. حکومتها پس از پیروزی در جنگ، مردم شکستخورده را میکشتند، به بردگی میبردند یا از سرزمینشان بیرون میراندند. گاهی جمعیتی را برای کار، خدمت در ارتش یا جلوگیری از شورش به نقطهای دیگر منتقل میکردند.
مرد پادشاهیخواه گفت:
— ولی جنگ همیشه وجود داشته است.
گفتم:
— بیماری هم همیشه وجود داشته؛ آیا به همین دلیل نباید درمانش کرد؟
زن سرخپوش گفت:
— خالو، امروز انگار جوابهایت را از قبل در جیب گذاشتهای.
گفتم:
— نه، باران لندن مغزم را شسته است.
لنا گفت:
— در بسیاری از جنگهای قدیم، مسئله فقط اختلاف عقیده یا دشمنی شخصی پادشاهان نبود. زمین حاصلخیز، آب، راههای تجاری، نیروی کار، مالیات و ثروت اهمیت اساسی داشتند. حاکمان سرزمین میگرفتند و همراه با آن دربارهٔ سرنوشت مردمی که روی آن زندگی میکردند تصمیم میگرفتند.
کمی مکث کرد.
— مذهب نیز بعدها در بعضی جوامع به بخشی از هویت جمعی و ساختار قدرت تبدیل شد. اما نباید همهٔ مهاجرتها یا جنگها را فقط به مذهب نسبت داد. گاهی باور دینی پناه و همبستگی میآفرید و گاهی حاکمان از آن برای مشروعیتبخشیدن به جنگ، سرکوب یا اخراج دیگران استفاده میکردند.
گفتم:
— یعنی مشکل فقط آن چیزی نبود که مردم باور داشتند؛ مهمتر این بود که چه کسی از آن باور برای قدرت خودش استفاده میکرد.
لنا گفت:
— بله. وقتی دولت، مالکیت، طبقه و مذهب سازمانیافته درهم آمیختند، انسانها نهتنها بر اساس محل زندگی، بلکه بر اساس قوم، زبان، عقیده و جایگاه اجتماعی نیز از یکدیگر جدا شدند.
زن تازهوارد پرسید:
— پس مرزهای امروزی هم از همان زمان وجود داشتند؟
لنا گفت:
— نه. حکومتها قلمرو داشتند، دیوار میساختند و از سرزمین خود دفاع میکردند؛ اما مرز به معنای امروزی، با خط دقیق روی نقشه، پاسپورت، ویزا، ایست بازرسی و ثبت هویت همهٔ مردم، پدیدهای بسیار جدیدتر است.
گفتم:
— یعنی آن پادشاهانی که نصف جهان را مال خودشان میدانستند، حتی نمیدانستند خط مرزشان دقیقاً از کدام جوی آب میگذرد؟
لنا گفت:
— در بسیاری موارد، مرزها مناطق پهناوری بودند، نه یک خط دقیق. مردم در اطراف آنها رفتوآمد میکردند، دادوستد داشتند، ازدواج میکردند و گاهی حتی نمیدانستند زیر فرمان کدام حاکم قرار گرفتهاند.
مرد پادشاهیخواه گفت:
— ولی بدون مرز که کشور معنی ندارد.
پرسیدم:
— کشور برای چه کسی معنی دارد؟ برای مردمی که در آن زندگی میکنند یا برای خطی که سیاستمداری با مداد روی نقشه کشیده است؟
او گفت:
— باز شروع کردی!
گفتم:
— من شروع نکردم. آن کسی شروع کرد که نخستین خط را کشید و بعد سربازی را کنار آن گذاشت.
خر عرعر کرد.
زن سرخپوش گفت:
— احتمالاً خر میگوید آن خط از وسط چراگاهش گذشته است.
گفتم:
— تاریخ مالکیت خصوصی احتمالاً با اعتراض یکی از اجداد همین خر آغاز شده.
حتی لنا هم خندید.
بعد گفت:
— با شکلگیری امپراتوریهای بزرگ، حرکت جمعیتها گستردهتر شد. سربازان، بازرگانان، بردگان، صنعتگران و کشاورزان میان سرزمینها جابهجا میشدند. بعضی با میل خود میرفتند و بسیاری به اجبار. گاهی شهری ویران میشد و مردمش میگریختند. گاهی خشکسالی و قحطی، جمعیتی را به حرکت وامیداشت. گاهی هم فاتحان، مردم را مانند بخشی از غنیمت جنگی با خود میبردند.
لنا به شیشهٔ بارانخورده نگاه کرد.
— قرنها بعد، با گسترش تجارت جهانی و استعمار، جابهجایی انسان ابعادی بسیار بزرگتر و خشنتر پیدا کرد. میلیونها انسان از آفریقا ربوده شدند، به زنجیر کشیده شدند و برای کار اجباری به سرزمینهای دیگر برده شدند. این دیگر مهاجرت نبود؛ انتقال سازمانیافتهٔ انسان بهعنوان کالا بود.
زن سرخپوش آهسته گفت:
— و ثروت بزرگی روی همان زنجیرها ساخته شد.
لنا گفت:
— بله. بسیاری از شهرها، بانکها، شرکتها و خاندانهای ثروتمند از تجارت برده و استعمار سود بردند. استعمار فقط منابع سرزمینها را نبرد؛ ساختار زندگی مردم را نیز بههم زد. زمینها را تصاحب کرد، تولید محلی را نابود ساخت، مرزهای تازه کشید و میلیونها نفر را برای کار در معدنها، مزرعهها و پروژههای استعماری جابهجا کرد.
مرد پادشاهیخواه گفت:
— ولی استعمار تمدن هم برد.
زن سرخپوش چنان به او نگاه کرد که حتی خر سرش را عقب کشید.
لنا آرام گفت:
— اگر کسی وارد خانهٔ شما شود، طلاهایتان را ببرد، اتاقها را میان دوستانش تقسیم کند و هنگام خروج یک ساعت دیواری برایتان بگذارد، آیا میگویید برایتان تمدن آورده است؟
مرد پادشاهیخواه ساکت شد.
گفتم:
— ساعت را هم احتمالاً طوری تنظیم کرده که همیشه زمان خودش را نشان بدهد.
لنا ادامه داد:
— با رشد سرمایهداری و انقلاب صنعتی، میلیونها نفر از روستاها به شهرها رانده شدند. زمینهای مشترک از دست مردم خارج شد، شیوههای قدیمی زندگی فروپاشید و کارخانهها به نیروی کار نیاز پیدا کردند. بعضی برای یافتن کار حرکت کردند، اما این انتخاب همیشه آنقدر آزادانه نبود که امروز در کتابها نوشته میشود.
زن تازهوارد گفت:
— چون اگر نمیرفتند، گرسنه میماندند؟
— دقیقاً. وقتی انتخاب انسان میان مهاجرت و گرسنگی باشد، نمیتوان بهسادگی گفت او آزادانه مهاجرت کرده است.
گفتم:
— آزادیای که یک طرفش مرگ است، بیشتر شبیه تهدید است تا انتخاب.
اتوبوس از روی پلی گذشت. آب تیرهٔ زیر پل، نور چراغها را شکسته و با خود میبرد.
لنا گفت:
— در دوران جدید، دولتهای ملی قدرت بیشتری پیدا کردند. آنها مردم را سرشماری کردند، هویتها را ثبت کردند، ارتشهای دائمی ساختند و مرزها را دقیقتر زیر نظر گرفتند. کمکم مشخص شد چه کسی «شهروند» است و چه کسی «بیگانه».
گفتم:
— و کاغذی که انسان در دست داشت، گاهی از خود انسان مهمتر شد.
— بله. گذرنامه و ویزا فقط ابزار شناسایی نبودند؛ به ابزارهای کنترل حرکت انسان تبدیل شدند. از آن پس، حق ورود و خروج بهشدت به تابعیت، ثروت و قدرت سیاسی بستگی پیدا کرد.
زن سرخپوش گفت:
— یعنی همان انسانی که زمانی بدون گذرنامه قارهها را طی کرده بود، حالا ممکن بود پشت یک سیم خاردار متوقف شود؟
لنا گفت:
— و حتی کشته شود.
داخل اتوبوس ساکت شد.
صدای حرکت برفپاککن میآمد.
لنا ادامه داد:
— جنگهای بزرگ، فروپاشی امپراتوریها، استعمار، مرزبندیهای تازه و تشکیل دولتهای جدید، میلیونها انسان را بیخانه کرد. بعضی از مرزها در اتاقهایی دور از مردمی کشیده شدند که قرار بود با نتایج آنها زندگی کنند. روستاها دوپاره شدند، خانوادهها در دو کشور افتادند و مردمی که قرنها کنار هم زندگی کرده بودند ناگهان «خارجی» نامیده شدند.
مرد پادشاهیخواه گفت:
— ولی باز هم نمیشود همهٔ مرزها را برداشت. اگر همه راه بیفتند و به یک کشور بروند چه؟
گفتم:
— چرا همه باید به یک کشور بروند؟
گفت:
— چون بعضی کشورها بهترند.
پرسیدم:
— چرا بهترند؟
کمی مکث کرد.
گفت:
— چون پیشرفتهترند.
گفتم:
— و بخشی از ثروت آنها از کجا آمده است؟
جواب نداد.
لنا گفت:
— این همان پرسش اصلی است. مردم معمولاً بهسوی امنیت، کار، غذا و آینده حرکت میکنند. اگر ثروت جهان در چند نقطه انباشته شود، اگر جنگ و فقر در جای دیگری باقی بماند و اگر منابع کشورهای ضعیفتر به کشورهای ثروتمند منتقل شود، نباید از حرکت انسانها تعجب کرد.
گفتم:
— سرمایه میتواند صبح از لندن خارج شود، ظهر در نیویورک بنشیند و شب در جزیرهای بینام پنهان شود. هیچکس از آن نمیپرسد چرا بدون ویزا آمدی. اما کارگری که تمام داراییاش در یک کولهپشتی جا میشود، پشت مرز متوقف میشود.
زن سرخپوش گفت:
— چون پول گذرنامهای دارد که انسان فقیر ندارد.
گفتم:
— و آن گذرنامه در همهٔ مرزها اعتبار دارد.
مرد پادشاهیخواه گفت:
— باز هم رسیدیم به سرمایهداری.
گفتم:
— تقصیر ما نیست. هر راهی را دنبال میکنیم، میبینیم پیش از ما به مقصد رسیده است.
خر عرعر بلندی کرد.
گفتم:
— بله، جناب. شما هم احتمالاً میخواهید بگویید علف از سرمایهداری قدیمیتر است.
خندهٔ کوتاهی در اتوبوس پیچید.
لنا گفت:
— تاریخ مهاجرت نشان میدهد که انسان همیشه حرکت کرده است؛ اما علت، شکل و امکان این حرکت با پیدایش مالکیت، طبقه، دولت، امپراتوری، استعمار و سرمایهداری تغییر کرده است. یک چیز است که گروهی برای یافتن آب حرکت کنند؛ چیز دیگری است که ارتشی آنان را از خانههایشان بیرون کند. یک چیز است که کسی برای شناخت جهان سفر کند؛ چیز دیگری است که برای زندهماندن سوار قایقی فرسوده شود.
زن تازهوارد گفت:
— پس کلمهٔ «مهاجر» بهتنهایی چیزی را توضیح نمیدهد.
لنا گفت:
— درست است. باید پرسید چه کسی حرکت کرده، چرا حرکت کرده، چه چیزی او را رانده، چه قدرتی راهش را بسته و چه کسی از این جابهجایی سود برده است.
گفتم:
— و چه کسی بعداً پشت میز نشسته و اسم تازهای روی او گذاشته است.
لنا گفت:
— بله. مهاجر، تبعیدی، آواره، پناهجو، پناهنده، بیگانه، غیرقانونی. هر واژه بخشی از واقعیت را نشان میدهد، اما گاهی بخشی را هم پنهان میکند.
مرد پادشاهیخواه گفت:
— پس در مدینهٔ فاضلهٔ شما هیچ مرزی وجود ندارد؟
گفتم:
— در دنیایی که من آرزو میکنم، انسان برای زندگیکردن در هیچ گوشهای از زمین مجرم شناخته نمیشود.
او گفت:
— آرزو که مالیات ندارد.
گفتم:
— فعلاً ندارد. اگر سرمایهداری راهی پیدا کند، از آن هم مالیات میگیرد.
زن سرخپوش خندید.
اتوبوس به چهارراه دیگری رسید و چراغ زرد شد.
پایم را آرام روی ترمز گذاشتم.
لنا گفت:
— اما هنوز به مهمترین بخش نرسیدهایم.
پرسیدم:
— کدام بخش؟
گفت:
— اینکه از چه زمانی انسانی که از حکومت میگریخت، بهطور مشخص «پناهندهٔ سیاسی» شناخته شد؛ و چگونه دولتها تصمیم گرفتند بعضی فراریان را بپذیرند و بعضی دیگر را پشت مرز نگه دارند.
مرد پادشاهیخواه گفت:
— اجازه بدهید حدس بزنم؛ باز هم تاریخ؟
لنا گفت:
— بله. چون پناهندهٔ سیاسی از آسمان نیفتاده است. او محصول کشمکش میان انسان و قدرت است.
چراغ سبز شد.
اتوبوس دوباره به حرکت درآمد.
از آینه به مسافران نگاه کردم و گفتم:
— پس حالا فهمیدیم زمین پیش از ما مرز نداشت؛ ما آمدیم، خط کشیدیم، سرباز گذاشتیم و بعد از انسانی که از آن خط عبور کرد پرسیدیم: چرا جابهجا شدی؟
خر سرش را به شیشه تکیه داد.
گفتم:
— تو نگران نباش. هنوز کسی از تو گذرنامه نخواسته است.
زن سرخپوش گفت:
— شاید داشته، ولی عکس گذرنامهاش قبول نشده.
گفتم:
— طبیعی است. با این گوشها در کادر جا نمیشود.
صدای خنده در اتوبوس پیچید.
اما پشت آن خنده، هزاران سال حرکت، جنگ، گرسنگی، فتح، تبعید و فرار ایستاده بود.
و پرسشی که حالا روشنتر از پیش روبهروی ما نشسته بود:
وقتی زمین به همهٔ انسانها تعلق دارد، چه کسی حق پیدا کرد به دیگری بگوید:
«تو اجازه نداری اینجا زندگی کنی»؟
ادامه دارد…
ناصر کمالی
دیدگاهتان را بنویسید