اتوبوس همچنان در خیابانهای خیس لندن پیش میرفت.
بحث قسمت قبل تمام نشده بود.
اصلاً بعضی بحثها تمام نمیشوند؛ فقط برای چند دقیقه ساکت میشوند، میروند روی یکی از صندلیهای عقب مینشینند و منتظر میمانند تا کسی دوباره صدایشان کند.
از آینه نگاه کردم.
خر هنوز کنار پنجره نشسته بود.
زن سرخپوش ساکت بود. لنا دستهایش را روی زانو گذاشته بود و زن تازهوارد گاهی بیرون را نگاه میکرد و گاهی به ما.
مرد پادشاهیخواه هم، برخلاف معمول، چیزی نمیگفت.
گفتم:
— یک چیزی هنوز برای من حل نشده.
لنا پرسید:
— چه چیزی؟
گفتم:
— اینکه چه بلایی سر عبارت «پناهندهٔ سیاسی» آمد؟ در بحث قبلی، پروتکلها را توضیح دادی و از نظر حقوق بینالملل هم موضوع را روشن کردی؛ ولی نگفتی چه بر سر پناهندهٔ سیاسی آمد.
زن سرخپوش ابروهایش را بالا برد.
— یعنی چه بلایی؟
گفتم:
— نمیدانم. شاید هم هیچ بلایی سرش نیامده و من زیادی حساس شدهام. ولی یک زمانی وقتی میگفتند فلانی پناهندهٔ سیاسی است، تقریباً معلوم بود دربارهٔ چه چیزی حرف میزنند: کسی که بهدلیل فعالیت سیاسی، عقیده، مخالفت با حکومت، عضویت در یک جریان، نوشتن، اعتراضکردن یا ترس از سرکوب، مجبور شده کشورش را ترک کند.
کمی مکث کردم.
— اما بعدها انگار کلمهٔ «پناهنده» ماند و «سیاسی» آرامآرام از کنارش بلند شد و رفت.
خر عرعر کوتاهی کرد.
گفتم:
— البته نگران نباش. هنوز نگفتم تو چه نوع پناهندهای هستی. پروندهٔ تو پیچیدهتر از این حرفهاست.
زن سرخپوش خندید.
لنا گفت:
— شاید مشکل از جایی شروع میشود که زبان روزمره با زبان حقوقی قاطی میشود.
گفتم:
— دقیقاً همین را میخواهم بفهمم.
زن تازهوارد پرسید:
— مگر پناهنده، پناهنده نیست؟
گفتم:
— همین سؤال ساده ممکن است ما را تا چند ایستگاه دیگر ببرد.
زن سرخپوش گفت:
— پس بهتر است بنزین داشته باشیم.
گفتم:
— اتوبوس ما با بحث حرکت میکند. فعلاً باک پر است.
این بار حتی مرد پادشاهیخواه هم لبخند کوچکی زد.
لنا گفت:
— در حرفهای روزمره، ما برای پناهندهها انواع اسم ساختهایم: پناهندهٔ سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، مذهبی، قومی، جنسی و دهها عنوان دیگر.
گفتم:
— و همینجا من سؤال دارم. آیا همهٔ این عنوانها از نظر حقوقی واقعاً «نوع پناهندگی» هستند، یا ما در گفتوگوی روزمره آنها را ساختهایم تا علت مهاجرت آدمها را توضیح بدهیم؟
زن سرخپوش گفت:
— یا شاید برای طبقهبندی آدمها.
گفتم:
— یا حتی برای قضاوتکردنشان.
چند لحظه سکوت شد.
این بار مسئله جدیتر از یک واژه بود.
در جامعهٔ مهاجر ایرانی، من بارها دیده بودم که کلمهٔ «پناهنده» فقط یک وضعیت حقوقی نبود؛ گاهی به شناسنامهٔ اجتماعی آدم تبدیل میشد.
میپرسیدند:
«سیاسی آمده؟»
«اقتصادی آمده؟»
«اجتماعی آمده؟»
«واقعاً مشکل داشته یا فقط میخواسته بیاید اروپا؟»
و گاهی پشت همین سؤالها یک دادگاه کوچک هم تشکیل میشد؛ دادگاهی بدون قاضی، بدون وکیل و بدون پرونده.
هر کس هم حکم خودش را صادر میکرد.
گفتم:
— شاید یکی از مشکلات ما این باشد که خیلی راحت دربارهٔ علت فرار آدمها حکم میدهیم.
لنا سرش را تکان داد.
گفتم:
— کسی ممکن است از یک کشور فرار کرده باشد چون زندان در انتظارش بوده؛ یکی بهدلیل عقیدهاش، یکی بهخاطر قومیتش، یکی بهخاطر مذهبش و یکی بهخاطر عضویت در یک گروه اجتماعی مشخص. یک نفر ممکن است چند دلیل را همزمان داشته باشد. زندگی آدم که فرم ادارهٔ مهاجرت نیست تا فقط یک خانه را تیک بزنی.
ادامه دادم:
— من فکر میکنم دولتها خیلی آگاهانه، برای لوثکردن مفهوم پناهندگی سیاسی، گاهی مشتی از وابستگان خودشان را صادر میکنند و با تلویزیونهای وابسته نیز میکوشند این عنوان را بیاعتبار سازند؛ بعد هم از نتیجهٔ آن علیه پناهندگان استفادهٔ تبلیغاتی میکنند. شواهد بسیاری وجود دارد و، متأسفانه، در مواردی هم موفق بودهاند.
زن سرخپوش گفت:
— ولی تو هنوز جواب سؤال خودت را ندادی. چرا میگویی «پناهندهٔ سیاسی» گم شده؟
با تعجب گفتم:
— همین چند ثانیه پیش نظر خودم را گفتم!
بعد ادامه دادم:
— چون احساس میکنم در ذهنیت عامیانه، آنقدر شاخه و عنوان ساختهایم که گاهی فراموش میکنیم پشت بسیاری از این فرارها مسئلهای به نام قدرت وجود دارد.
لنا گفت:
— قدرت سیاسی؟
گفتم:
— قدرت به معنای وسیعترش: اینکه چه کسی حق دارد حرف بزند، چه کسی حق دارد زندگی کند، چه کسی حق دارد عقیدهاش را داشته باشد، چه کسی حق دارد سازمان پیدا کند، چه کسی حق دارد اعتراض کند و چه کسی تصمیم میگیرد دیگری خطرناک است.
زن تازهوارد گفت:
— پس از نظر تو همهٔ پناهندگیها سیاسیاند؟
گفتم:
— نه. اگر این را بگویم، دوباره داریم همهچیز را در یک کلمه حل میکنیم. من میگویم باید فرق بگذاریم میان علت مهاجرت، علت درخواست پناهندگی، تعریف حقوقی پناهنده و برداشتی که جامعه از آن آدم دارد.
لنا گفت:
— این چهار تا را باید جدا کرد.
گفتم:
— بله. چون اگر جدا نکنیم، کسی که برای کار بهتر به کشور دیگری رفته، با کسی که نیمهشب از مرز فرار کرده چون ممکن بوده فردا بازداشت شود، در یک ظرف قرار میگیرند.
خر دوباره صدایی درآورد.
گفتم:
— تو باز اعتراض داری؟
زن سرخپوش گفت:
— شاید میگوید خودش برای علف بهتر مهاجرت کرده.
گفتم:
— پس پرونده روشن شد: مهاجرت اقتصادی با انگیزهٔ کشاورزی.
خندهای در اتوبوس پیچید.
اما خنده زود خوابید.
چون پشت شوخی، مسئلهای واقعی ایستاده بود.
گفتم:
— من با این مشکل دارم که گاهی «پناهندهٔ سیاسی» در حرف روزمره به یک عنوان افتخاری تبدیل شده و، در مقابل، عنوانهای دیگر به چیزی برای تحقیر آدمها.
لنا گفت:
— یعنی یکی میگوید من سیاسی بودم، پس پناهندگی من واقعیتر است؟
— دقیقاً.
مکث کردم.
— و این هم غلط است. رنج آدمها مسابقه نیست. نمیشود جدولی درست کرد و گفت این پناهنده درجهٔ یک است، آن یکی درجهٔ دو و آن دیگری درجهٔ سه.
زن تازهوارد گفت:
— ولی بالاخره فرق دارند.
گفتم:
— البته که فرق دارند. فرقداشتن با ارزشگذاریکردن یکی نیست.
چراغ قرمز شد.
اتوبوس را نگه داشتم.
باران دوباره کمی شدیدتر شده بود.
برفپاککن یک بار از روی شیشه رد شد و خیابان برای چند ثانیه روشنتر شد.
گفتم:
— من فکر میکنم باید یک چیز دیگر را هم روشن کنیم. ما ایرانیها خیلی وقتها اصطلاح «پناهندهٔ اجتماعی» را به کار میبریم؛ ولی باید ببینیم اصلاً این اصطلاح دقیقاً یعنی چه. آیا یک مفهوم حقوقی مشخص است یا اصطلاحی است که خودمان در گفتوگوها ساختهایم؟
لنا گفت:
— همین دربارهٔ «پناهندهٔ اقتصادی» هم صادق است.
گفتم:
— بله. کسی ممکن است بهدلیل فقر مهاجرت کند، بهدلیل بیکاری مهاجرت کند یا برای آیندهای بهتر مهاجرت کند. اینها واقعیتهای مهم انسانیاند؛ اما اینکه از نظر حقوقی به او «پناهنده» گفته شود، بحث دیگری است.
مرد پادشاهیخواه برای نخستین بار وارد بحث شد.
گفت:
— ولی خیلیها هم داستان سیاسی میسازند تا پناهندگی بگیرند.
اتوبوس ساکت شد.
از آینه نگاهش کردم.
این جمله را در سالهای تبعید بارها شنیده بودم.
نه فقط از او.
از خیلیها.
گفتم:
— ممکن است پروندهٔ دروغ هم وجود داشته باشد؛ همانطور که در هر نظام حقوقی ممکن است کسی دروغ بگوید. اما من و تو از روی چهرهٔ آدمها نمیتوانیم تشخیص بدهیم چه کسی راست گفته و چه کسی دروغ.
او گفت:
— ولی خودت میدانی که این اتفاق افتاده.
گفتم:
— میدانم. اما یک چیز دیگر را هم میدانم: وقتی چند مورد را میبینیم و بعد آن را به هزاران آدم تعمیم میدهیم، دیگر دربارهٔ واقعیت حرف نمیزنیم؛ دربارهٔ ذهنیت خودمان حرف میزنیم.
لنا گفت:
— و شاید همین ذهنیت است که باید دربارهاش صحبت کنیم.
چراغ سبز شد.
دوباره حرکت کردم.
گفتم:
— بله. چون من فعلاً بیشتر از قانون میخواهم دربارهٔ همین ذهنیت حرف بزنم.
زن سرخپوش پرسید:
— کدام ذهنیت؟
گفتم:
— ذهنیتی که آدمها را، پیش از شنیدن داستانشان، دستهبندی میکند.
«سیاسی.»
«اقتصادی.»
«اجتماعی.»
«واقعی.»
«غیرواقعی.»
«قدیمی.»
«جدید.»
«مبارز.»
«فرصتطلب.»
و بعد خیال میکند با چسباندن یکی از این برچسبها، تمام زندگی یک انسان را فهمیده است.
لنا به پنجره نگاه کرد.
گفت:
— شاید مشکل از همانجایی شروع میشود که ما فراموش میکنیم پناهندگی، پیش از آنکه یک عنوان باشد، داستان یک انسان است.
گفتم:
— و گاهی داستان یک شکست سیاسی.
زن سرخپوش پرسید:
— شکست چه کسی؟
گفتم:
— این سؤال خوبی است.
کمی فکر کردم.
— شاید شکست جامعهای که نتوانسته برای بخشی از مردمش جایی باقی بگذارد.
مرد پادشاهیخواه چیزی نگفت.
لنا هم ساکت شد.
من دستم را روی فرمان جابهجا کردم.
بحث تازه داشت به جایی میرسید که باید با احتیاط بیشتری جلو میرفتیم.
گفتم:
— ولی هنوز یک مسئله مانده.
زن تازهوارد پرسید:
— کدام مسئله؟
گفتم:
— اینکه «پناهندهٔ سیاسی» واقعاً چیست؟
خر گوشهایش را بالا آورد.
گفتم:
— نه، جناب. این بار جواب با تو نیست.
زن سرخپوش خندید.
اما لنا نخندید.
گفت:
— اگر میخواهیم جواب بدهیم، این بار دیگر فقط تجربهٔ خودمان کافی نیست.
پرسیدم:
— یعنی؟
گفت:
— باید ببینیم قانون چه میگوید، تاریخ پناهندگی چه میگوید، و بعد بررسی کنیم چیزی که ما در کوچه و کافه و جمعهای مهاجران به آن «پناهندهٔ سیاسی» میگوییم، چقدر با آن تعریف فاصله دارد.
اتوبوس پیچید و وارد خیابان دیگری شد.
گفتم:
— بسیار خوب.
بعد از آینه نگاهی به مسافران انداختم.
— پس هنوز هیچکس از اتوبوس پیاده نشود. ظاهراً پروندهٔ پناهندگی همهمان دوباره باز شده است.
این بار خر بلندتر از همه اعتراض کرد.
گفتم:
— نگران نباش. برای تو وکیل تسخیری میگیریم.
صدای خنده در اتوبوس پیچید.
اما سؤال همچنان همانجا، میان ما، روی یکی از صندلیهای خالی نشسته بود:
پناهندهٔ سیاسی چه کسی است؟
و چه شد که در زبان ما، این دو کلمه آنقدر ساده به کار رفتند، آنقدر تغییر معنا دادند و آنقدر با عنوانهای دیگر مخلوط شدند که گاهی خودِ سیاست از میانشان ناپدید شد؟
لنا گفت:
— من یک توضیح کلی دادم؛ شاید بهتر باشد کمی هم از تاریخچهٔ آن بگویم.
مرد پادشاهیخواه خندید و گفت:
— شما چپیها تا چیزی میشود، دست به دامن تاریخ و ماتریالیسم تاریخی میشوید.
زن سرخپوش خیلی جدی گفت:
— اتفاقاً خالو درست میگوید.
زن تازهوارد گفت:
— والا ما که کم آوردیم!
بعد شروع به نوازش کوکو کرد.
لنا در سکوت از کنار کنایهٔ مرد پادشاهیخواه گذشت.
ادامه دارد…
ناصر کمالی
دیدگاهتان را بنویسید