اتوبوس همچنان آرام در خیابانهای خیس لندن پیش میرفت.
باران تقریباً بند آمده بود، اما قطرههای آب هنوز روی شیشهها سر میخوردند و چراغهای خیابان را کش میدادند.
بحث مهاجرت و تبعید هم مثل همان قطرهها بود.
فکر میکردی تمام شده، اما چند سانتیمتر پایینتر دوباره راه میافتاد.
از آینه نگاهی به عقب انداختم.
خر هنوز کنار پنجره نشسته بود.
گفتم:
— خب، جناب مهاجر، هنوز از دست من ناراحتی؟
گوشهایش را تکان داد.
گفتم:
— این حرکت گوشها در حقوق بینالملل یعنی اعتراض رسمی یا هنوز پروندهات در دست بررسی است؟
زن سرخپوش خندید.
لنا گفت:
— تو اگر همینطور ادامه بدهی، آخر سر خر از همهٔ ما زودتر تابعیت میگیرد.
گفتم:
— حقش هم هست. نه ادعای سیاسی دارد، نه در تلویزیون مصاحبه میکند، نه در شبکههای اجتماعی به کسی فحش میدهد. کار میکند، بار میکشد و آخرش هم ما آدمها به او میگوییم خر.
این بار حتی مرد پادشاهیخواه هم لبخند کوتاهی زد.
خوب بود.
گاهی یک شوخی کوچک میتواند دری را باز کند که ده دقیقه بحث سیاسی نمیتواند.
زن تازهوارد گفت:
— ولی هنوز یک چیز برای من روشن نشد. شما مرتب از مهاجر و تبعیدی حرف میزنید. پناهنده کجای این داستان قرار میگیرد؟
لنا کمی خودش را روی صندلی جابهجا کرد.
گفت:
— سؤال خوبی است، چون ما معمولاً این کلمات را بهجای هم استفاده میکنیم؛ مهاجر، پناهجو، پناهنده، تبعیدی. درحالیکه هرکدام داستان متفاوتی دارند.
مرد پادشاهیخواه گفت:
— ولی همهشان بالاخره کشورشان را ترک کردهاند.
لنا گفت:
— درست است. اما همانطور که همهٔ کسانی که از یک در بیرون میروند، به یک دلیل بیرون نرفتهاند.
سکوت کوتاهی شد.
لنا ادامه داد:
— یکی برای تحصیل میرود. یکی برای کار. یکی برای پیوستن به خانوادهاش. یکی برای زندگی بهتر. یکی هم میرود چون اگر بماند، ممکن است زندانی شود، شکنجه شود، کشته شود یا آزادی و امنیتش به خطر بیفتد.
زن سرخپوش گفت:
— یعنی تفاوت را باید در علت رفتن جستوجو کرد؟
لنا گفت:
— علت رفتن مهم است، اما فقط آن نیست. امکان برگشتن هم مهم است.
این جمله در اتوبوس ماند.
امکان برگشتن.
دستم را کمی روی فرمان محکم کردم.
بعضی کلمات وقتی سالهای زیادی بیرون از کشورت زندگی کرده باشی، دیگر فقط کلمه نیستند.
مرد پادشاهیخواه پرسید:
— یعنی اگر کسی بتواند برگردد، دیگر تبعیدی نیست؟
لنا گفت:
— به این سادگی هم نیست. تبعید فقط یک وضعیت حقوقی نیست. میتواند سیاسی، تاریخی و حتی روانی باشد. ممکن است کسی پاسپورت داشته باشد، اما احساس کند برگشتن برایش امن نیست. ممکن است دیگری از نظر قانونی امکان سفر داشته باشد، اما چیزی که از آن گریخته هنوز سر جایش باشد.
زن تازهوارد پرسید:
— پس فرق تبعیدی با پناهنده چیست؟
گفتم:
— حالا رسیدیم به قسمت سخت ماجرا.
خر عرعر کوتاهی کرد.
گفتم:
— بله، استاد. شما هم اگر نظری داری بگو. بالاخره از اول بحث مهاجرت به نام تو شروع شد.
خندهای در اتوبوس پیچید.
لنا گفت:
— پناهنده یک مفهوم حقوقی مشخص دارد. تبعیدی الزاماً چنین عنوان حقوقی مستقلی ندارد. یک نفر میتواند از نظر حقوقی پناهنده باشد و از نظر تجربهٔ شخصی و سیاسی، خودش را تبعیدی بداند.
زن سرخپوش گفت:
— یعنی ممکن است یک آدم همزمان هر دو باشد؟
— بله.
مرد پادشاهیخواه گفت:
— و مهاجر؟
لنا جواب داد:
— او هم ممکن است سالها بعد خودش را مهاجر بداند، حتی اگر زمانی با عنوان دیگری وارد کشور شده باشد. هویت آدمها همیشه بهاندازهٔ فرمهای ادارهٔ مهاجرت مرتب نیست.
گفتم:
— خوشبختانه ادارهٔ مهاجرت هنوز مسئول تعیین هویت فلسفی آدمها نشده.
زن سرخپوش گفت:
— بهشان ایده نده.
دوباره خندیدیم.
زن تازهوارد گفت:
— ولی یک اصطلاح دیگر هم زیاد میشنویم؛ پناهندهٔ سیاسی و پناهندهٔ اجتماعی.
لنا مکث کرد.
— اینجا باید کمی دقیق باشیم.
اتوبوس پشت چراغ قرمز ایستاد.
لنا گفت:
— در حرفهای روزمره، مردم ممکن است بگویند فلانی پناهندهٔ سیاسی است و دیگری پناهندهٔ اجتماعی یا اقتصادی. اما اینها را نباید بدون توضیح، عنوانهای حقوقی جداگانه فرض کنیم.
مرد پادشاهیخواه گفت:
— یعنی پناهندهٔ اجتماعی وجود ندارد؟
لنا گفت:
— بهعنوان یک اصطلاح اجتماعی ممکن است مردم از آن استفاده کنند، اما در تعریف اصلی کنوانسیون پناهندگان، چیزی به نام یک طبقهٔ حقوقی مستقل با عنوان «پناهندهٔ اجتماعی» نداریم.
زن تازهوارد گفت:
— پس اگر کسی بهخاطر فقر از کشورش بیرون آمده باشد؟
لنا گفت:
— فقر بهتنهایی همان چیزی نیست که در تعریف کلاسیک پناهندگی آمده است. کسی که برای کار، درآمد بهتر یا زندگی بهتر مهاجرت میکند، معمولاً در معنای حقوقی پناهنده محسوب نمیشود. اما زندگی واقعی همیشه تمیز و ساده نیست.
پرسیدم:
— منظورت چیست؟
گفت:
— یعنی ممکن است فقر با تبعیض، سرکوب، جنگ یا تعلق به یک گروه اجتماعی مشخص گره خورده باشد. بنابراین نمیشود از روی یک جمله دربارهٔ پروندهٔ یک انسان حکم داد. باید دید چرا آن فرد در آن وضعیت قرار گرفته و چه خطری در صورت بازگشت تهدیدش میکند.
چراغ سبز شد.
اتوبوس دوباره حرکت کرد.
مرد پادشاهیخواه گفت:
— پس کسی که صرفاً برای زندگی بهتر آمده، مهاجر است؟
لنا گفت:
— در معنای معمول، بله. اما حتی دربارهٔ کلمهٔ «مهاجر» هم باید محتاط بود. تعریف حقوقی جهانی و واحدی برای آن وجود ندارد. گاهی این کلمه آنقدر گسترده استفاده میشود که تقریباً هر کسی را که محل زندگیاش را عوض کرده، دربرمیگیرد.
زن سرخپوش گفت:
— مشکل از جایی شروع میشود که این کلمات تبدیل به قضاوت اخلاقی میشوند.
همه نگاهش کردیم.
ادامه داد:
— میگوییم این یکی «پناهندهٔ واقعی» است، آن یکی «اقتصادی» است، یکی «سیاسی» است، یکی «اجتماعی». بعد بدون اینکه زندگی هیچکدام را بدانیم، برایشان ارزش تعیین میکنیم.
لنا گفت:
— دقیقاً.
من چیزی نگفتم.
از آینه به مسافران نگاه کردم.
ناگهان متوجه شدم اتوبوس کوچک ما خودش نمونهای از همین پیچیدگی شده است.
دو نفر در آن بودند که خودشان را تبعیدی میدانستند.
دو نفر مهاجر بودند.
و یک نفر هنوز معلوم نبود.
به آینه نگاه کردم و گفتم:
— جالب شد.
زن سرخپوش پرسید:
— چه چیزی؟
گفتم:
— ما داریم دربارهٔ مهاجرت و تبعید حرف میزنیم، ولی خود اتوبوس تبدیل شده به یک نمونهٔ کوچک از همین داستان.
لنا خندید.
— یعنی؟
گفتم:
— دو تبعیدی داریم، دو مهاجر داریم و یک نفر هم داریم که هنوز پروندهاش برای من روشن نیست.
زن تازهوارد گفت:
— چه کسی؟
گفتم:
— اگر بگویم، دوباره دعوا میشود.
مرد پادشاهیخواه فوراً گفت:
— منظورت منم؟
گفتم:
— من که اسم نبردم.
— ولی نگاهت به آینه بود.
— من رانندهام. اگر به آینه نگاه نکنم، تصادف میکنیم.
زن سرخپوش خندید.
لنا دستش را جلوی دهانش گرفت.
حتی زن تازهوارد هم خندید.
مرد پادشاهیخواه گفت:
— خیلی خوب. من خودم میگویم. من مهاجرم.
لنا پرسید:
— مطمئنی؟
— بله.
— چرا؟
مکث کرد.
— چون خودم آمدم.
لنا گفت:
— همین جمله مهم است: «خودم آمدم.»
مرد گفت:
— مگر بقیه را کسی کول کرده آورده؟
گفتم:
— بعضیها را تاریخ کول کرده آورده.
خنده این بار کوتاه بود.
چون همه فهمیدند پشت آن شوخی چیزی جدی خوابیده است.
لنا گفت:
— انتخاب همیشه صفر و یک نیست. ممکن است کسی خودش سوار هواپیما شده باشد، خودش بلیت خریده باشد و خودش از مرز گذشته باشد، اما مجموعهای از فشارهای سیاسی، اجتماعی یا امنیتی او را به نقطهای رسانده باشد که دیگر ماندن برایش ممکن نباشد.
زن سرخپوش گفت:
— یعنی بدن خودش حرکت کرده، اما شرایط او را هل داده است.
لنا گفت:
— دقیقاً.
من زیر لب گفتم:
— این تعریف را دوست دارم.
زن تازهوارد گفت:
— پس تبعید شاید بیشتر از اینکه دربارهٔ «رفتن» باشد، دربارهٔ «نتوانستنِ ماندن» است.
برای چند ثانیه هیچکس حرف نزد.
این بار حتی خر هم ساکت بود.
نگاهی به آینه انداختم.
گفتم:
— و شاید دربارهٔ نتوانستنِ برگشتن.
لنا آرام گفت:
— بله. آن هم هست.
خیابان زیر نور چراغها خیس بود.
مرد پادشاهیخواه به بیرون نگاه میکرد.
زن سرخپوش کتابش را بسته بود.
زن تازهوارد انگشتهایش را در هم قفل کرده بود.
فکر کردم شاید برای اولین بار در این بحث، هیچکس نمیخواست ثابت کند دیگری اشتباه میکند.
فقط داشتیم تلاش میکردیم بفهمیم هرکداممان چگونه به این اتوبوس رسیدهایم.
بعد مرد پادشاهیخواه برگشت و پرسید:
— یک سؤال.
گفتم:
— بپرس.
گفت:
— اگر کسی سی سال در تبعید زندگی کند، هنوز تبعیدی است؟
سؤال کردم:
— منظورت چیست؟
این بار کسی جواب نداد.
لنا هم چیزی نگفت.
زن سرخپوش به من نگاه کرد.
زن تازهوارد خندهای کرد.
ولی کوکو از همه ساکتتر بود؛ فقط خودش را به زن تازهوارد چسبانده بود، دمش را تکان میداد و متفکرانه گوش میداد.
خر گوشهایش را بالا آورد.
و من فهمیدم سؤال بعدی ما دیگر فقط دربارهٔ قانون مهاجرت نیست.
دربارهٔ زمان است.
دربارهٔ حافظه.
دربارهٔ خانه.
و شاید دربارهٔ این سؤال سختتر:
آدم تا چند سال میتواند از جایی دور باشد و هنوز بگوید از آنجا تبعید شده است؟
اتوبوس به راهش ادامه داد.
و بحث ما هم.
⸻
یادداشت مستند
در حقوق بینالملل، میان «مهاجر» و «پناهنده» تفاوت مهمی وجود دارد. «پناهنده» در کنوانسیون ۱۹۵۱ مربوط به وضعیت پناهندگان و پروتکل ۱۹۶۷ دارای تعریف حقوقی مشخص است. از جمله، ترس موجه از آزار به دلیل نژاد، مذهب، ملیت، عضویت در یک گروه اجتماعی معین یا عقیدهٔ سیاسی در این تعریف جای دارد.
«مهاجر»، برخلاف «پناهنده»، تعریف واحد و جهانشمولی در حقوق بینالملل ندارد و میتواند برای افرادی به کار رود که به دلایل گوناگون، از جمله کار، تحصیل، پیوستن به خانواده یا بهبود شرایط زندگی، محل زندگی خود را تغییر دادهاند.
همچنین «پناهجو» کسی است که درخواست حمایت بینالمللی کرده و هنوز دربارهٔ درخواست او تصمیم نهایی گرفته نشده است.
اصطلاح «پناهندهٔ اجتماعی» که گاه در گفتوگوهای روزمره به کار میرود، در کنوانسیون ۱۹۵۱ یک طبقهبندی حقوقی مستقل نیست.
منبع اصلی: کنوانسیون ۱۹۵۱ مربوط به وضعیت پناهندگان، پروتکل ۱۹۶۷ و کمیساریای عالی سازمان ملل متحد برای پناهندگان (UNHCR).
ادامه دارد
ناصر کمالی
لندن، در طبقهٔ دوم اتوبوس بیشماره، به مقصد خانهٔ خالو
دیدگاهتان را بنویسید