خالویی که مرگ خود را پیشاپیش در خواب دید — قسمت سی‌وچهارم: چمدانی که هنوز باز نشده بود

نوشته شده توسط

در

اتوبوس آرام پیش می‌رفت.

باران لندن دیگر آن باران تند چند دقیقهٔ پیش نبود. تبدیل شده بود به همان باران ریز و سمجی که نه آن‌قدر جدی است که چتر باز کنی و نه آن‌قدر بی‌اهمیت که بعد از ده دقیقه خیس نشده باشی.

بحث قسمت قبل هنوز جایی میان صندلی‌ها مانده بود.

نه کسی می‌خواست فوراً ادامه‌اش بدهد و نه واقعاً تمام شده بود.

از آینه نگاهی به عقب انداختم.

خر سرش را به شیشه چسبانده بود و بیرون را نگاه می‌کرد. به نظر خیلی مغموم می‌رسید؛ شاید از شوخی‌هایی که با او می‌کردم. ولی من خر را به‌خاطر زحمتکش‌بودنش دوست دارم و این شوخی‌ها از سر دوست‌داشتن او بود.

همان‌طور که از آینه نگاهش می‌کردم، گفتم:

— خر زحمتکش، اگر از شوخی‌های من ناراحت می‌شوی، بگو دیگر شوخی نکنم.

لحظه‌ای سرش را به‌سمت من برگرداند و نگاهم کرد. نگاهش خیلی غریبانه بود. احساس کردم از گوشهٔ چشمش اشکی سرازیر شد. نگاهش کردم که یک‌دفعه شروع به عرعر کرد. متوجه شدم حواسم کاملاً از رانندگی پرت شده است. به‌هرصورت، اگر کدورتی پیدا شده بود، فکر کنم برطرف شد.

و به‌دنبال آن گفتم:

— تو چرا این‌قدر ساکتی؟

گوش‌هایش را تکان داد.

گفتم:

— نکند داری دربارهٔ مهاجرت فکر می‌کنی؟

عرعر کوتاهی کرد.

زن سرخ‌پوش خندید و گفت:

— شاید می‌خواهد بداند خودش مهاجر است یا تبعیدی.

گفتم:

— این دیگر مسئلهٔ مهمی است. باید ببینیم با اختیار سوار اتوبوس شده یا کسی از طویله بیرونش کرده.

صدای خنده در اتوبوس پیچید.

خر برگشت و چنان نگاهم کرد که انگار حرفم نه فقط توهین به خودش، بلکه اهانت به تمام جامعهٔ الاغ‌های جهان بوده است.

گفتم:

— بسیار خوب، عصبانی نشو. پرونده‌ات را جداگانه بررسی می‌کنیم. اگر ثابت شود به دلایل سیاسی از طویله اخراج شده‌ای، رسماً تبعیدی محسوبت می‌کنیم.

زن تازه‌وارد خندید.

اما بعد از چند لحظه پرسید:

— واقعاً فرق مهاجر و تبعیدی چیست؟

این بار کسی فوراً جواب نداد.

حتی من.

چون سؤال ساده بود، اما جواب ساده‌ای نداشت.

زن سرخ‌پوش تا آن لحظه ساکت بود. ناگهان کتابی را که در دست داشت بست و گفت:

— اتفاقاً مبحث مهمی است؛ چون بعضی‌ها با این ادعا که تبعیدی هستند، می‌خواهند بر سر مهاجرها منت بگذارند.

با عصبانیت ساکت شد.

لنا دست‌هایش را روی زانو گذاشت و گفت:

— شاید اول باید قبول کنیم که همیشه نمی‌شود بینشان یک خط صاف کشید.

زن تازه‌وارد گفت:

— یعنی فرقی ندارند؟

زن سرخ‌پوش گفت:

— باید فرقی داشته باشند.

لنا گفت:

— چرا، فرق دارند. اما زندگی آدم‌ها همیشه مطابق تعریف‌های مرتب ما جلو نمی‌رود.

مرد پادشاهی‌خواه که تا آن لحظه ساکت بود، سرش را بلند کرد. نگاهی به من و لنا انداخت و با تعجب به آن دو خواهر نگاه کرد.

لنا هم متوجه نگاه مرد شده بود و با احتیاط شروع کرد:

— یک نفر ممکن است برای تحصیل از کشورش برود. دیگری برای کار. یکی دنبال زندگی بهتر باشد. یکی از فقر فرار کند. یکی از جنگ. یکی از زندان. یکی به‌خاطر عقیده‌اش دیگر نتواند بماند. یکی هم شاید خودش دقیقاً نداند چرا رفته؛ فقط بداند دیگر نمی‌توانسته آنجا زندگی کند.

زن سرخ‌پوش گفت:

— و بعضی‌ها هم فکر می‌کنند برای دو سال می‌روند و سی سال بعد می‌فهمند هنوز برنگشته‌اند.

گفتم:

— بعضی‌ها هم سی سال بعد هنوز کلید خانه‌ای را نگه داشته‌اند که شاید دیگر اصلاً وجود نداشته باشد.

این بار کسی نخندید.

نمی‌دانم چرا آن جمله را گفتم.

من خودم که خانه و کاشانه‌ای نداشتم؛ از زمانی که خودم را می‌شناختم، نداشتم. چون به بخش خصوصی آن، یعنی مالکیت خصوصی، معتقد نبودم. حتی زمانی که با مریم زندگی می‌کردیم، او از من بدتر بود و هیچ‌وقت مالکیت چیزی را قبول نداشت و این در جمع ما یک قدرت محسوب می‌شد. پس این قضیهٔ کلید از کجا پیدا شد، نمی‌دانم.

به‌هرصورت، شاید چون بعضی جمله‌ها پیش از آنکه اجازه بگیرند، از دهان آدم بیرون می‌آیند.

و این خیلی بد است. ولی خوشبختانه زن تازه‌وارد به دادم رسید.

زن تازه‌وارد پرسید:

— پس تبعید از کجا شروع می‌شود؟

کمی فکر کردم.

گفتم:

— شاید از جایی که رفتن دیگر فقط عوض‌کردن جغرافیا نیست.

لنا نگاهم کرد.

گفتم:

— مهاجرت می‌تواند انتخاب باشد. می‌تواند هم انتخاب کاملی نباشد. آدم ممکن است برای کار، تحصیل، آیندهٔ بچه‌هایش یا هزار دلیل دیگر برود. اما تبعید معمولاً چیزی را با خودش می‌برد که در بلیت هواپیما نوشته نشده.

زن تازه‌وارد پرسید:

— چه چیزی؟

گفتم:

— حق برگشتن بدون ترس.

سکوت کوتاهی افتاد.

خر هم دیگر عرعر نکرد.

لنا گفت:

— اما باید مراقب باشیم این را هم تبدیل به قانون مطلق نکنیم. مهاجر هم می‌تواند درد جدایی داشته باشد. مهاجر هم ممکن است خانه‌اش را از دست بدهد، زبانش را از دست بدهد، خانواده‌اش را از دست بدهد. حتی ممکن است بعد از سال‌ها دیگر جایی برای برگشتن نداشته باشد.

گفتم:

— درست است.

زن سرخ‌پوش گفت:

— پس شاید تفاوت اصلی در مقدار درد نیست.

لنا گفت:

— دقیقاً. نمی‌شود رنج آدم‌ها را با ترازو وزن کرد.

مرد پادشاهی‌خواه برای اولین بار وارد بحث شد.

گفت:

— من هیچ‌وقت خودم را مهاجر یا تبعیدی ندانستم.

همه به‌طرف او برگشتند.

حتی خر.

مرد گفت:

— ولی نمی‌دانم، باور کنید، چه هستم؛ تبعیدی، مهاجر، فراری از وطن یا هر مارک دیگری که حکومت می‌زند.

من گفتم:

— در جریان ۲۸ مرداد هم کسانی که مجبور شدند از کشور فرار کنند، از سوی رهبر وقت «فراری‌های خائن و دور از وطن» نامیده می‌شدند!

زن سرخ‌پوش متعجبانه نیم‌نگاهی به من انداخت و زن تازه‌وارد رو به مرد کرد و پرسید:

— چرا؟

مرد کمی مکث کرد.

— چون وقتی از ایران آمدم، خیال می‌کردم چند ماه بیشتر طول نمی‌کشد.

من پرسیدم:

— چرا از آن بهشتی که حالا از آن دم می‌زنید، بیرون آمدی؟

مرد نگاهی خشمناک به من کرد و ساکت شد.

اما کسی چیزی نگفت.

مرد ادامه داد:

— چند دست لباس برداشتم. حتی بعضی وسایلم را جا گذاشتم. گفتم وقتی برگشتم، لازمشان دارم.

لبخند کوتاهی زد.

زن سرخ‌پوش پرسید:

— چرا خارج شدی؟

او به‌جای پاسخ مستقیم، ادامه داد:

— آدم وقتی فکر می‌کند چند ماه دیگر برمی‌گردد، خیلی چیزها را با خودش نمی‌برد.

لنا پرسید:

— بعد چه شد؟

— چند ماه شد یک سال. یک سال شد چند سال. بعد دیگر شمارش را کنار گذاشتم.

زن سرخ‌پوش پرسید:

— هنوز چیزی از آن خانه داری؟

مرد چند لحظه به پنجره نگاه کرد.

— یک کلید.

نمی‌دانم چرا پایم ناخودآگاه کمی از روی گاز برداشته شد.

اتوبوس آرام‌تر شد.

مرد گفت:

— احتمالاً قفل آن خانه چند بار عوض شده. شاید اصلاً آن در دیگر وجود نداشته باشد. ولی کلید را نگه داشته‌ام.

خر ناگهان عرعر کرد.

برگشتم و گفتم:

— تو هم کلید داری؟

زن سرخ‌پوش زد زیر خنده.

فضای سنگین اتوبوس کمی شکست.

گفتم:

— اگر کلید طویله را داری، همین حالا تحویل بده. اموال عمومی را نمی‌شود چهل سال در تبعید نگه داشت.

حتی مرد پادشاهی‌خواه خندید.

خنده‌اش کوتاه بود، اما واقعی بود.

لنا گفت:

— همین کلید شاید چیز مهمی را دربارهٔ تبعید توضیح بدهد.

زن تازه‌وارد پرسید:

— چه چیزی؟

— اینکه آدم گاهی از یک کشور بیرون می‌آید، اما کشور برای سال‌ها از آدم بیرون نمی‌آید.

به آینه نگاه کردم.

این جمله را دوست داشتم.

اما چیزی نگفتم.

لنا ادامه داد:

— مسئله فقط خاک نیست. آدم زبانش را با خودش می‌آورد، خاطراتش را، عادت‌هایش را، غذاهایی را که دوست دارد، ترس‌هایش را، شوخی‌هایش را، موسیقی‌اش را، شکست‌هایش را، حتی دعواهای قدیمی‌اش را.

گفتم:

— مخصوصاً دعواهای قدیمی را. ما ایرانی‌ها در حمل بار اضافی تخصص داریم.

زن سرخ‌پوش نیم‌نگاهی به زن تازه‌وارد انداخت و خنده‌ای کرد.

زن تازه‌وارد کمی با عصبانیت به نگاه او پاسخ داد.

من ادامه دادم:

— بعضی‌ها حتی دشمن‌هایشان را هم با خودشان می‌آورند.

این بار نوبت مرد سلطنت‌طلب بود که نگاه خصمانه‌اش را متوجه من کند.

گفتم:

— آن‌ها را معمولاً در چمدان دستی می‌گذاریم که گم نشوند.

با این جمله باز خنده‌ای در اتوبوس پیچید.

مرد پادشاهی‌خواه گفت:

— شوخی می‌کنید، ولی واقعاً همین است. آدم می‌آید اینجا و بعد می‌بیند هنوز با آدم‌هایی دعوا می‌کند که چهل سال است ندیده.

گفتم:

— این یکی را دیگر باید به ادارهٔ مهاجرت گزارش کنیم. ورود دشمن خیالی بدون ویزا ممنوع است.

لنا خندید، اما بعد جدی شد.

— شاید یکی از دشواری‌های تبعید همین باشد. زمان در دو جا با یک سرعت حرکت نمی‌کند.

زن تازه‌وارد گفت:

— یعنی چه؟

— یعنی تو اینجا پیر می‌شوی، تغییر می‌کنی، تجربه پیدا می‌کنی. آن جامعه‌ای هم که ترک کرده‌ای تغییر می‌کند. اما تصویری که در ذهن تو مانده، ممکن است مربوط به همان روزی باشد که از آنجا بیرون آمده‌ای.

زن سرخ‌پوش پرسید:

— یعنی آنجا زمان تغییر نمی‌کند؟

مرد چیزی نگفت.

لنا ادامه داد:

— بعد ممکن است سال‌ها دربارهٔ کشوری حرف بزنی که بخشی از آن دیگر فقط در حافظهٔ تو وجود دارد.

این جمله کمی سنگین‌تر از جمله‌های قبلی بود.

مرد سلطنت‌طلب گفت:

— خانم، کمی کوتاه بیا! خاک همان خاک است و بس!

بعد به لنا نگاه کرد. فکر کردم شاید بیشتر اعتراض کند.

نکرد.

فقط پرسید:

— یعنی آدم تبعیدی حق ندارد دربارهٔ کشورش حرف بزند؟

لنا آرام گفت:

— چرا نباید داشته باشد؟ حرف من چیز دیگری است. می‌گویم فاصله فقط کیلومتر نیست. فاصله می‌تواند زمانی هم باشد. همهٔ ما باید حواسمان باشد خاطره را جای واقعیت امروز نگذاریم.

مرد سرش را تکان داد.

نه به نشانهٔ موافقت کامل.

نه مخالفت.

فقط شنیده بود.

و گاهی همین شنیدن از صد بار موافقت مهم‌تر است.

زن سرخ‌پوش گفت:

— یک چیز دیگر هم هست. مهاجر معمولاً تلاش می‌کند جایی در جامعهٔ جدید برای خودش پیدا کند. تبعیدی هم مجبور است همین کار را بکند، ولی ممکن است بخشی از وجودش مدام به عقب نگاه کند.

گفتم:

— مثل راننده‌ای که تمام راه به آینه نگاه کند.

زن تازه‌وارد گفت:

— خطرناک است.

گفتم:

— بسیار. مخصوصاً اگر یک خر هم پشت سرت نشسته باشد.

خر بلافاصله اعتراض کرد.

گفتم:

— دیدی؟ حتی اجازه نمی‌دهد مثال فلسفی بزنیم.

خنده دوباره برگشت.

اما خودم به همان جمله فکر می‌کردم.

راننده‌ای که تمام راه به آینه نگاه کند.

شاید تبعید گاهی همین باشد.

جاده جلوست، اما چشم آدم دنبال چیزی در پشت سر می‌گردد.

خانه.

کوچه.

مادر.

دوست.

رفیقی که دیگر نیست.

کتابی که جا مانده.

عکسی که نتوانستی برداری.

قبری که نتوانستی کنارش بایستی.

قبرهایی که سنگ ندارند و حتی نمی‌توانی آزادانه به آن قبرستان بروی.

رفقایی که حتی نشانی محل خاک‌شدنشان را نداری.

یا حتی جوانیِ خودت که خیال می‌کنی هنوز در یکی از خیابان‌های آن شهر راه می‌رود.

زن سرخ‌پوش هاج‌وواج مانده بود.

زن تازه‌وارد گفت:

— یعنی شما رفقایی دارید که کشته شده‌اند و حتی از محل دفن آن‌ها خبر ندارید؟

قطرات اشک از چشمان زن تازه‌وارد سرازیر شده بود.

مرد سلطنت‌طلب، هاج‌وواج، وسط اتوبوس ایستاده بود.

لنا، انگار فکر مرا خوانده باشد، گفت:

— برای همین شاید مسئلهٔ اصلی این نباشد که آدم مهاجر است یا تبعیدی.

پرسیدم:

— پس چیست؟

گفت:

— اینکه با این دو زندگی چه می‌کند.

زن تازه‌وارد گفت:

— دو زندگی؟

— زندگی‌ای که آنجا مانده و زندگی‌ای که اینجا ساخته.

مرد پادشاهی‌خواه گفت:

— گاهی هیچ‌کدام کامل نیست.

لنا گفت:

— بله. اما شاید لازم هم نباشد یکی را برای دیگری نابود کنیم.

زن سرخ‌پوش گفت:

— یعنی می‌شود هم گذشته را داشت و هم اینجا زندگی کرد؟

لنا گفت:

— اگر نتوانیم، تبعید تبدیل به اتاق انتظار می‌شود.

این بار من برگشتم.

— اتاق انتظار؟

— بله. آدم چهل سال زندگی می‌کند، اما در ذهنش هنوز منتظر روزی است که «زندگی واقعی» شروع شود.

ساکت شدم.

این جمله جای عجیبی در من نشست.

مرد پادشاهی‌خواه هم ساکت بود.

زن تازه‌وارد پرسید:

— و اگر آن روز هیچ‌وقت نرسد؟

لنا جواب نداد.

من گفتم:

— آن وقت ممکن است بفهمی چهل سال در ایستگاه نشسته‌ای، درحالی‌که قطارهای زیادی آمده‌اند و رفته‌اند.

خر عرعر کرد.

گفتم:

— بله، تو استثنا هستی. تو حتی بلیت هم نخریده‌ای.

این بار همه خندیدند.

مرد پادشاهی‌خواه دستش را داخل جیب کتش برد.

چیزی بیرون آورد.

یک کلید کوچک.

آن را میان دو انگشت گرفت.

گفت:

— همین است.

زن تازه‌وارد پرسید:

— همان کلید؟

مرد سرش را تکان داد.

کلید چیز خاصی نبود.

یک تکه فلز قدیمی.

اما ناگهان تمام بحث ما شکل پیدا کرده بود.

دیگر مهاجرت و تبعید دو کلمه نبودند.

یک کلید بودند.

کلیدی برای دری که شاید دیگر وجود نداشت.

لنا به آن نگاه کرد و گفت:

— نگهش دار.

مرد پرسید:

— برای چه؟

لنا گفت:

— نه برای اینکه حتماً روزی آن در را باز کنی. برای اینکه یادت بماند از کجا آمده‌ای.

بعد کمی مکث کرد.

— فقط نگذار این کلید مانع بازکردن درهای دیگری شود.

مرد چیزی نگفت.

کلید را دوباره در جیبش گذاشت.

من به خیابان نگاه کردم.

چراغ سبز شد.

پایم را آرام روی گاز گذاشتم.

اتوبوس حرکت کرد.

در آینه دیدم خر هنوز به جیب مرد نگاه می‌کند.

گفتم:

— تو دیگر فکر دزدیدن کلید را از سرت بیرون کن.

عرعر کرد.

— اصلاً به درد تو نمی‌خورد. درِ آن خانه را باز کند یا نکند، درِ طویله را که باز نمی‌کند.

زن سرخ‌پوش گفت:

— شاید خر هم خانه‌ای داشته که از آن دور مانده.

برای چند ثانیه نمی‌دانستم چه بگویم.

به آینه نگاه کردم.

خر دیگر به ما نگاه نمی‌کرد.

سرش را به‌طرف پنجره برگردانده بود.

بیرون، لندن زیر باران آرام می‌گذشت.

خانه‌ها یکی‌یکی از کنارمان رد می‌شدند.

و برای اولین بار به این فکر کردم که شاید سؤال اصلی این نباشد که چه کسی مهاجر است و چه کسی تبعیدی.

شاید سؤال سخت‌تر این باشد:

آدم چند سال باید در جایی زندگی کند تا بتواند آنجا را خانه صدا بزند؟

و اگر روزی توانست بگوید «خانه»، آیا به خانهٔ قبلی‌اش خیانت کرده است؟

چیزی نگفتم.

چون بعضی سؤال‌ها را نباید همان لحظه جواب داد.

باید گذاشت مدتی در اتوبوس بمانند.

کنار آدم‌ها بنشینند.

از پنجره بیرون را نگاه کنند.

و همراه ما به ایستگاه بعدی بیایند.

قطعاً ادامه دارد…

ناصر کمالی

لندن، در اتوبوسی بدون شماره، به مقصد خانه.

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Persian
Powered by TranslatePress