خالویی که مرگ خود را پیشاپیش در خواب دید — قسمت سی‌وسوم: خری که مهاجر شد

نوشته شده توسط

در

لنا حرفش را تمام کرد.

چند لحظه کسی چیزی نگفت.

زن تازه‌وارد به بیرون نگاه می‌کرد. زن سرخ‌پوش کتابش را بسته بود و مرد پادشاهی‌خواه همچنان ساکت مانده بود.

من به آینه نگاه کردم.

گاهی سکوت در یک اتوبوس بیشتر از ده دقیقه حرف‌زدن معنا دارد.

لنا گفت:

— شاید مشکل از جایی شروع می‌شود که به‌جای شناختن آدم‌ها، آن‌ها را در یک کلمه خلاصه می‌کنیم. آدم‌ها از دل خانواده، طبقه، ترس، امید، شکست، مهاجرت، زندان، عشق و هزار اتفاق دیگر بیرون می‌آیند. هیچ‌کس فقط همان اسمی نیست که امروز روی خودش گذاشته یا دیگران روی او گذاشته‌اند.

زن تازه‌وارد آرام گفت:

— یعنی برای شناختن آدم‌ها باید گذشته‌شان را هم دید.

لنا گفت:

— گذشته‌شان را، و جایی را که در آن ایستاده‌اند.

مرد پادشاهی‌خواه سرش را بلند کرد.

برای لحظه‌ای فکر کردم می‌خواهد چیزی بگوید.

نگفت.

من هم چیزی نپرسیدم.

بعضی سکوت‌ها را نباید شکست. باید گذاشت خودشان، هر وقت خواستند، زبان باز کنند.

پایم را کمی بیشتر روی گاز گذاشتم.

اتوبوس آرام در خیابان خیس جلو رفت.

باران هنوز می‌بارید.

چراغ‌های مغازه‌ها روی آسفالت خیس کش آمده بودند و اتوبوس قرمز ما میان آن همه نور و سایه پیش می‌رفت؛ اتوبوسی که معلوم نبود مسافرهایش را به کجا می‌برد، اما هر چند ایستگاه یک بحث تازه سوارش می‌شد.

در همین موقع صدای عرعر خر از عقب اتوبوس بلند شد.

در آینه نگاهش کردم.

گفتم:

— تو دیگر چه می‌خواهی؟

دوباره عرعر کرد.

گفتم:

— بله، فهمیدم. از وقتی سوار این اتوبوس شده‌ای، هم غذا می‌خواهی، هم صندلی، هم حق اظهارنظر.

زن سرخ‌پوش خندید.

گفت:

— حق دارد. بالاخره او هم یکی از مسافران است.

گفتم:

— مسافر؟

کمی فکر کردم و گفتم:

— اصلاً این آقا خودش مهاجر است.

زن تازه‌وارد خندید.

— از کجا مهاجرت کرده؟

گفتم:

— پرونده‌اش هنوز کامل نشده. خودش همکاری نمی‌کند. نه پاسپورت نشان می‌دهد، نه محل تولدش را می‌گوید، نه حتی حاضر است فرم ادارهٔ مهاجرت را پر کند.

خر عرعر کرد.

گفتم:

— دیدید؟ تا اسم ادارهٔ مهاجرت آمد، اعتراض کرد.

خنده‌ای در اتوبوس پیچید.

حتی مرد پادشاهی‌خواه گوشهٔ لبش کمی تکان خورد.

زن سرخ‌پوش گفت:

— شاید پناهنده است.

گفتم:

— نه خانم. این یکی خیلی زرنگ‌تر از این حرف‌هاست. احتمالاً وقتی وارد کشور شده، گفته برای دیدن اقوام آمده، بعد مستقیم سوار اتوبوس ما شده و دیگر هم پیاده نشده.

لنا گفت:

— ممکن است تبعیدی باشد.

گفتم:

— خالو جان، حالا دیگر برای خر هم سابقهٔ سیاسی درست نکن.

لنا خندید.

— چرا؟ مگر خر نمی‌تواند تبعیدی باشد؟

گفتم:

— اگر زبان باز کند، با شناختی که من از او دارم، احتمالاً ادعا می‌کند به‌دلیل فعالیت سیاسی مجبور شده طویله را ترک کند.

این بار صدای خنده بلندتر شد.

خر هم عرعر کرد.

گفتم:

— دیدید؟ تأیید کرد.

زن تازه‌وارد گفت:

— ولی واقعاً مهاجر و تبعیدی یکی نیستند.

خنده‌ها آرام گرفت.

جمله ساده‌ای بود، اما چیزی در آن بود که هوای اتوبوس را کمی تغییر داد.

لنا به او نگاه کرد.

زن ادامه داد:

— من همیشه از این کلمه‌ها می‌ترسم. مهاجر، پناهنده، تبعیدی… آدم‌ها خیلی راحت آن‌ها را به‌جای هم به کار می‌برند.

زن سرخ‌پوش گفت:

— مگر خیلی فرق دارند؟

زن تازه‌وارد چند لحظه مکث کرد.

— فکر می‌کنم دارند.

مرد پادشاهی‌خواه که تا آن لحظه ساکت بود، ناگهان گفت:

— همهٔ ما بالاخره یک‌جور مهاجریم.

لنا به طرف او برگشت.

نه با حالت مخالفت، نه تأیید.

فقط پرسید:

— همه؟

مرد گفت:

— خب، کسی کشورش را ترک کرده و آمده اینجا. اسمش هرچه باشد، مهاجرت کرده.

من دستم را روی فرمان جابه‌جا کردم.

احساس کردم همان شوخی خر دارد آرام‌آرام به جایی می‌رود که دیگر چندان شوخی‌بردار نیست.

زن سرخ‌پوش گفت:

— از نظر جغرافیایی شاید درست باشد. آدم از یک کشور به کشور دیگری رفته است.

لنا گفت:

— اما زندگی فقط جغرافیا نیست.

مرد پادشاهی‌خواه گفت:

— منظورت چیست؟

لنا کمی جلو آمد.

— فرق است میان کسی که تصمیم می‌گیرد برود و کسی که شرایط به او می‌گوید اگر بمانی، ممکن است زندان بروی، کشته شوی، آزادی‌ات را از دست بدهی یا اصلاً نتوانی آن‌طور که می‌خواهی زندگی کنی.

مرد گفت:

— ولی در هر دو حالت طرف کشورش را ترک کرده.

لنا گفت:

— بله. همان‌طور که هم کسی که برای تفریح از خانه بیرون می‌رود و هم کسی که خانه‌اش آتش گرفته، هر دو از خانه بیرون آمده‌اند. اما آیا داستانشان یکی است؟

مرد چیزی نگفت.

زن تازه‌وارد به لنا نگاه کرد.

زن سرخ‌پوش گفت:

— پس مسئله انتخاب است؟

لنا گفت:

— تا اندازه‌ای. اما حتی انتخاب هم همیشه ساده نیست. خیلی از مهاجران هم با فشار اقتصادی، فقر، بیکاری یا نداشتن آینده حرکت می‌کنند. نمی‌شود گفت همهٔ مهاجران آزادانه چمدانشان را بسته‌اند و گفته‌اند برویم جای دیگری زندگی کنیم.

من گفتم:

— بعضی چمدان‌ها را آدم خودش می‌بندد، بعضی چمدان‌ها را تاریخ برایش می‌بندد.

لنا نگاهم کرد.

لبخند زد.

— این یکی را خوب گفتی.

گفتم:

— گاهی راننده‌ها هم حرف حساب می‌زنند.

خر عرعر کرد.

گفتم:

— تو ساکت. هنوز معلوم نیست چمدانت را خودت بسته‌ای یا از طویله اخراجت کرده‌اند.

دوباره چند نفر خندیدند.

اما این بار خنده کوتاه بود.

چون کلمهٔ «تبعید» حالا وسط اتوبوس نشسته بود.

نه روی صندلی.

میان آدم‌ها.

زن تازه‌وارد پرسید:

— پس تبعیدی دقیقاً کیست؟

لنا بلافاصله جواب نداد.

از پنجره بیرون را نگاه کرد.

باران آرام‌تر شده بود.

گفت:

— شاید پیش از آنکه تعریفش کنیم، بهتر باشد ببینیم تبعید با آدم چه می‌کند.

زن سرخ‌پوش پرسید:

— مثلاً؟

لنا گفت:

— مهاجرت می‌تواند شروع یک زندگی تازه باشد. تبعید هم ممکن است در نهایت تبدیل به زندگی تازه شود. اما تبعیدی معمولاً چیزی را پشت سر گذاشته که هنوز تمام نشده است.

پرسیدم:

— یعنی گذشته با او می‌آید؟

گفت:

— دقیقاً.

بعد کمی مکث کرد.

— آدم ممکن است سی سال در لندن زندگی کند، کار کند، خانه داشته باشد، دوست پیدا کند، زبان یاد بگیرد، حتی این شهر را دوست داشته باشد؛ اما هنوز بخشی از وجودش در خیابانی مانده باشد که روزی مجبور شده از آن دور شود.

زن تازه‌وارد گفت:

— یعنی هیچ‌وقت کاملاً نمی‌رسد؟

لنا گفت:

— شاید مسئله رسیدن نباشد. شاید مسئله این باشد که آدم تبعیدی گاهی مجبور می‌شود با دو زمان زندگی کند؛ زمانی که اکنون در آن زندگی می‌کند و زمانی که هنوز در ذهنش تمام نشده است.

مرد پادشاهی‌خواه دوباره گفت:

— ولی خیلی‌ها بعد از سال‌ها دیگر برنمی‌گردند، حتی اگر بتوانند.

لنا گفت:

— درست است.

مرد انگار انتظار داشت مخالفت کند.

لنا ادامه داد:

— تبعید را نمی‌شود فقط با بازگشت توضیح داد. آدم ممکن است روزی امکان برگشتن پیدا کند و باز هم نرود. در این سال‌ها زندگی دیگری ساخته، فرزندانش اینجا بزرگ شده‌اند، روابطش تغییر کرده، خودش تغییر کرده. حتی آن کشوری که ترک کرده دیگر همان کشور سابق نیست.

زن سرخ‌پوش گفت:

— و خودش هم همان آدم سابق نیست.

لنا گفت:

— دقیقاً.

من در آینه نگاه کردم.

این جمله را دوست داشتم.

کشوری که جا گذاشته‌ای تغییر کرده است.

تو هم تغییر کرده‌ای.

پس اگر روزی برگردی، چه کسی به کجا برگشته است؟

خواستم همین را بگویم، اما نگفتم.

هنوز زود بود.

زن تازه‌وارد پرسید:

— پس ممکن است آدم هم مهاجر باشد، هم تبعیدی؟

لنا گفت:

— زندگی آدم‌ها از تعریف‌های ما پیچیده‌تر است. کلمات برای فهمیدن‌اند، نه برای زندانی‌کردن آدم‌ها.

خر دوباره عرعر کرد.

گفتم:

— بالاخره مشکل این یکی حل نشد.

زن سرخ‌پوش پرسید:

— کدام مشکل؟

گفتم:

— اینکه مهاجر است یا تبعیدی.

لنا گفت:

— از خودش بپرس.

در آینه به خر نگاه کردم.

— رفیق، یک بار برای همیشه روشن کن. با میل خودت آمدی یا مجبورت کردند؟

خر چند ثانیه ساکت ماند.

بعد عرعر بلندی کرد.

گفتم:

— بسیار خوب. از پاسخ‌دادن به سؤال خودداری کرد.

زن تازه‌وارد خندید.

— شاید پروندهٔ پناهندگی‌اش هنوز در جریان است.

گفتم:

— پس بهتر است زیاد سؤال نکنیم. وکیلش بعداً از ما شکایت می‌کند.

صدای خنده دوباره در اتوبوس پیچید.

اما من در آینه دیدم که لنا دیگر نمی‌خندد.

به خیابان خیس نگاه می‌کرد.

مرد پادشاهی‌خواه هم ساکت شده بود.

زن سرخ‌پوش کتابش را دوباره روی زانو گذاشته بود.

و زن تازه‌وارد انگار هنوز به همان جمله فکر می‌کرد:

«آدم هم می‌تواند مهاجر باشد، هم تبعیدی؟»

اتوبوس از چهارراه گذشت.

چراغ سبز شد.

حرکت کردم.

فکر کردم شاید در ایستگاه بعدی باید از چیز دشوارتری حرف بزنیم:

اینکه آدم وقتی سال‌ها دور از جایی زندگی می‌کند که روزی خانه‌اش بوده، بالاخره به کجا تعلق دارد؟

به جایی که از آن آمده؟

به جایی که اکنون در آن زندگی می‌کند؟

به هر دو؟

یا گاهی به هیچ‌کدام؟

خر از عقب اتوبوس عرعر آرامی کرد.

این بار جوابش را ندادم.

شاید برای اولین بار سؤال او از سؤال ما ساده‌تر نبود.

ادامه خواهد داشت…

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Persian
Powered by TranslatePress