خالویی که مرگ خود را پیشاپیش در خواب دید — قسمت سی‌ودوم: آدم‌ها از کجا می‌آیند؟

نوشته شده توسط

در

لنا گفت:

— مشکل ما این است که معمولاً آدم‌ها را از آخر داستانشان می‌شناسیم.

زن تازه‌وارد پرسید:

— یعنی چه؟

لنا گفت:

— یعنی امروز کسی را می‌بینیم و می‌گوییم سلطنت‌طلب است، چپ است، مذهبی است، لیبرال است، انقلابی است یا ضدانقلاب. بعد خیال می‌کنیم همین یک کلمه تمام زندگی او را توضیح می‌دهد. درحالی‌که برای شناخت یک آدم باید کمی عقب‌تر رفت و پرسید: از کجا آمده؟ در چه خانواده‌ای بزرگ شده؟ چه چیزی داشته؟ چه چیزی نداشته؟ از چه چیزی ترسیده؟ چه چیزی را از دست داده؟ و از همه مهم‌تر، در کجای جامعه ایستاده بوده است؟

مرد پادشاهی‌خواه چیزی نگفت.

لنا هم مستقیماً به او نگاه نکرد.

این بار بحث دیگر دربارهٔ یک نفر نبود.

گفت:

— تاریخ فقط مجموعه‌ای از شاه‌ها، دولت‌ها، انقلاب‌ها و جنگ‌ها نیست. تاریخ از داخل خانه‌های مردم هم عبور می‌کند؛ از سفره‌شان، مدرسه‌شان، محل کارشان، رابطهٔ زن و مرد، امیدشان به آینده و حتی ترسی که شب با آن می‌خوابند.

زن سرخ‌پوش گفت:

— پس تو می‌گویی شخصیت آدم هم تاریخی است؟

لنا گفت:

— بله. ما بیرون از زمان ساخته نمی‌شویم.

من از پشت فرمان گفتم:

— یعنی اگر من صد سال زودتر به دنیا آمده بودم، حالا به‌جای این اتوبوس باید گاری می‌راندم؟

لنا گفت:

— با شناختی که از تو پیدا کرده‌ام، احتمالاً همان موقع هم وسط راه گاری را نگه می‌داشتی و با مسافرها بحث سیاسی می‌کردی.

زن سرخ‌پوش خندید.

گفتم:

— و خر هم مشکل شغلی پیدا نمی‌کرد.

از عقب عرعری آمد.

گفتم:

— بله رفیق، تنها موجودی که از تغییر نظام حمل‌ونقل ضرر کرده، تویی.

خنده‌ای در اتوبوس پیچید.

اما لنا بحث را رها نکرد.

گفت:

— وقتی از پایگاه طبقاتی حرف می‌زنیم، بعضی‌ها فوری تصور می‌کنند داریم آدم‌ها را به خوب و بد تقسیم می‌کنیم؛ درحالی‌که مسئله اصلاً این نیست.

زن تازه‌وارد گفت:

— پس چیست؟

— موقعیت آدم در جامعه روی چیزی که می‌بیند اثر می‌گذارد.

لنا به ساختمان‌های دو طرف خیابان اشاره کرد.

— فرض کنید سه نفر به همین ساختمان نگاه کنند. یکی صاحب آن است، یکی هر روز آنجا کار می‌کند و سومی شب‌ها جلوی در آن می‌خوابد. ساختمان یکی است، اما معنایش برای این سه نفر یکی نیست.

گفتم:

— اولی حساب می‌کند چقدر می‌ارزد، دومی حساب می‌کند چند ساعت دیگر باید کار کند و سومی نگاه می‌کند ببیند زیر سایبانش از باران در امان می‌ماند یا نه.

لنا گفت:

— همین است.

زن سرخ‌پوش گفت:

— ولی آدم همیشه مطابق منافع طبقاتی خودش رفتار نمی‌کند.

— البته که نه.

لنا این را فوری گفت.

— اگر چنین بود، شناخت جامعه خیلی آسان می‌شد. کافی بود شغل و درآمد هرکس را بدانیم و بعد عقایدش را حدس بزنیم. انسان پیچیده‌تر از این حرف‌هاست. در جریان مبارزهٔ طبقاتی، خیلی‌ها به طبقهٔ خود پشت می‌کنند یا برعکس، به آن بازمی‌گردند. بعضی‌ها از طبقات پایین می‌آیند، خودشان را بالا می‌کشند و بعد به طبقهٔ خود پشت می‌کنند. اما در تاریخ نمونه‌های بسیاری هم داریم که کسانی از طبقات بالا برخاسته‌اند و از طبقهٔ کارگر و زحمتکشان دفاع کرده‌اند؛ یعنی به‌اصطلاح به طبقهٔ خود پشت کرده‌اند. این مسئله به سطح آگاهی طبقاتی‌ای بازمی‌گردد که انسان به دست می‌آورد.

مرد پادشاهی‌خواه بالاخره گفت:

— پس قبول داری که نمی‌شود از طبقه، عقیدهٔ سیاسی آدم را نتیجه گرفت؟

لنا گفت:

— بله؛ همان‌طور که نمی‌شود نقش طبقه را هم نادیده گرفت.

مرد دوباره ساکت شد.

لنا ادامه داد:

— انسان در نقطه‌ای میان شرایطی که خودش انتخاب نکرده و انتخاب‌هایی که خودش انجام می‌دهد، شکل می‌گیرد.

زن تازه‌وارد گفت:

— این را دوست داشتم.

زن سرخ‌پوش اما انگار هنوز چیزی ذهنش را مشغول کرده بود.

گفت:

— من فکر می‌کنم مسئله فقط شرایط بیرونی نیست. خود آدم هم ممکن است پر از تناقض باشد. آن بخش ناخودآگاه درون آدم چه می‌شود؛ همان بخشی که به رفتارش انرژی می‌دهد؟

لنا گفت:

— حتماً باید آن را هم در نظر گرفت.

زن سرخ‌پوش کتابش را روی زانو گذاشت.

— آدمی را تصور کن که دربارهٔ آزادی حرف می‌زند، اما در زندگی شخصی تحمل آزادی نزدیک‌ترین آدم زندگی‌اش را ندارد.

کسی چیزی نگفت.

او ادامه داد:

— یا کسی که خودش را طرفدار برابری می‌داند، اما وقتی پای رابطهٔ زن و مرد می‌رسد، ناگهان قواعد دیگری از جیبش بیرون می‌آورد.

زن تازه‌وارد لبخند زد.

— این یکی را خوب آمدی.

زن سرخ‌پوش گفت:

— یا کسی که در جمع بسیار آرام، منطقی و مهربان است، ولی در رابطهٔ نزدیک چهرهٔ دیگری نشان می‌دهد.

لنا گفت:

— فقط من اسمش را «دوشخصیتی» نمی‌گذارم.

زن سرخ‌پوش پرسید:

— چرا؟

— چون ممکن است سوءتفاهم ایجاد کند؛ انگار دربارهٔ یک اختلال روانی حرف می‌زنیم. من بیشتر می‌گویم انسان چندلایه و متناقض است.

زن سرخ‌پوش سر تکان داد.

— منظور من هم همین بود.

لنا گفت:

— ما یک شخصیت برای محل کار، یک شخصیت برای سیاست و یک شخصیت برای عشق نداریم. همان آدمیم، ولی موقعیت‌های مختلف، بخش‌های متفاوتی از ما را آشکار می‌کنند.

من گفتم:

— مثل همین خر ما. وقتی غذا می‌خواهد یک شخصیت دارد، وقتی باید از اتوبوس پیاده شود، شخصیتی دیگر.

خر عرعر کرد.

گفتم:

— اعتراضت ثبت شد.

زن تازه‌وارد خندید، اما بعد گفت:

— من فکر می‌کنم رابطهٔ عاطفی بیشتر از هر جای دیگری آدم را لو می‌دهد.

زن سرخ‌پوش به‌طرف او برگشت.

— چرا؟

— چون فاصله کم می‌شود.

لنا با علاقه نگاهش کرد.

زن تازه‌وارد ادامه داد:

— بیرون از رابطه، آدم فرصت دارد خودش را مرتب کند؛ انتخاب کند چه بگوید، چطور رفتار کند و چه تصویری از خودش نشان بدهد. ولی وقتی کسی وارد زندگی روزمره‌ات می‌شود، دیگر نمی‌توانی همیشه نقش بازی کنی.

زن سرخ‌پوش گفت:

— یعنی نزدیکی نقاب را کنار می‌زند؟

زن تازه‌وارد گفت:

— بعضی وقت‌ها.

کمی مکث کرد.

— و فکر می‌کنم این مسئله دربارهٔ مردها خیلی جالب است.

من گفتم:

— باز رسیدیم به مردها.

زن تازه‌وارد گفت:

— تازه رسیدیم.

گفتم:

— من از همین حالا اعلام می‌کنم فقط راننده‌ام و مسئول رفتار تاریخی جنس مذکر نیستم.

زن سرخ‌پوش خندید.

زن تازه‌وارد گفت:

— اتفاقاً راننده‌ها همیشه فکر می‌کنند فقط راننده‌اند، درحالی‌که فرمان دستشان است.

برای لحظه‌ای ساکت ماندم.

بعد گفتم:

— این جمله بوی دردسر می‌دهد.

لنا خندید.

مرد پادشاهی‌خواه گفت:

— من این بار ترجیح می‌دهم وارد بحث نشوم.

زن تازه‌وارد فوراً گفت:

— شما چرا؟

مرد گفت:

— تجربه به من می‌گوید وقتی چند زن بحث دربارهٔ مردها را شروع می‌کنند، بهترین سیاست خارجی، سکوت است.

صدای خنده بلند شد.

گفتم:

— بالاخره یک سیاست خارجی پیدا شد که تلفات ندارد.

زن تازه‌وارد گفت:

— اتفاقاً همین سکوت مردها هم گاهی بخشی از مسئله است. فکر می‌کنم مردها را خوب می‌شناسم؛ خیلی با آن‌ها سروکله زده‌ام.

مرد با تعجب گفت:

— حرف بزنیم مشکل است، ساکت باشیم هم مشکل است؟

— بستگی دارد چرا ساکت باشید.

مرد دست‌هایش را بالا برد.

— من تسلیمم.

زن سرخ‌پوش گفت:

— هنوز دادگاه شروع نشده.

زن تازه‌وارد گفت:

— من هم نمی‌خواهم دادگاه درست کنم. اصلاً مسئلهٔ من مرد خوب و مرد بد نیست.

لنا پرسید:

— پس چیست؟

زن تازه‌وارد چند لحظه به بیرون نگاه کرد.

— تناقض مردی که واقعاً ممکن است خودش را طرفدار آزادی زن بداند، اما وقتی همان آزادی وارد رابطهٔ خودش می‌شود، تحملش برای او دشوار شود.

لنا آرام گفت:

— این دیگر فقط مسئله‌ای فردی نیست.

— یعنی؟

— چون بخشی از آن می‌تواند از ساختار قدیمی رابطهٔ زن و مرد بیاید. آدم ممکن است از نظر فکری جلو رفته باشد، اما عادت‌ها و انتظاراتی را با خودش حمل کند که بسیار قدیمی‌تر از عقاید امروزش هستند.

زن سرخ‌پوش گفت:

— یعنی مغزش در قرن بیست‌ویکم باشد و رفتارش گاهی از قرن نوزدهم سر دربیاورد؟

گفتم:

— خوش‌بینانه گفتی. بعضی‌ها اگر عصبانی شوند، مستقیم به دوران غارنشینی برمی‌گردند.

زن تازه‌وارد خندید.

مرد پادشاهی‌خواه گفت:

— حالا دیگر اعتراض دارم. غارنشین‌ها حق دفاع از خودشان را ندارند.

حتی لنا خندید.

فضای اتوبوس عوض شده بود.

بحثی که از تاریخ و طبقه شروع شده بود، آرام‌آرام وارد جایی شده بود که دیگر هیچ‌کس نمی‌توانست فقط دربارهٔ دیگران حرف بزند.

چون رابطهٔ انسانی آینهٔ عجیبی است.

وقتی دربارهٔ حکومت حرف می‌زنی، می‌توانی انگشتت را به دوردست بگیری.

وقتی دربارهٔ طبقه حرف می‌زنی، می‌توانی از جامعه مثال بیاوری.

وقتی دربارهٔ تاریخ حرف می‌زنی، می‌توانی به گذشته اشاره کنی.

اما وقتی بحث به رابطهٔ دو انسان می‌رسد، فاصله ناگهان کم می‌شود.

آینه جلوی خودت قرار می‌گیرد.

زن تازه‌وارد پرسید:

— پس یک سؤال.

گفتم:

— باز سؤال؟

— بله.

— از چه کسی؟

نگاهی به لنا کرد.

بعد به زن سرخ‌پوش.

بعد به مرد پادشاهی‌خواه.

و سرانجام چشمش در آینه به من افتاد.

گفت:

— از همه.

پایم را کمی از روی گاز برداشتم.

گفتم:

— بفرمایید.

زن تازه‌وارد گفت:

— چرا بعضی مردها تا وقتی زنی از آن‌ها فاصله دارد، استقلالش را تحسین می‌کنند؛ اما وقتی همان زن به آن‌ها نزدیک می‌شود، همان استقلال برایشان به مشکل تبدیل می‌شود؟

این بار کسی نخندید.

حتی خر هم ساکت ماند.

در آینه نگاه کردم.

زن سرخ‌پوش به زن تازه‌وارد خیره شده بود.

لنا سرش را کمی پایین انداخته بود.

مرد پادشاهی‌خواه بیرون را نگاه می‌کرد.

و من؟

من فقط رانندگی می‌کردم.

بعضی سؤال‌ها را نباید فوری جواب داد.

باید گذاشت چند ایستگاه کنار آدم بنشینند.

ادامه دارد

ناصر کمالی
لندن؛ رویال فستیوال هال، با نوای پیانوی بانویی هندی

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Persian
Powered by TranslatePress