قسمت سیویکم: چهرهای که از دور آشنا بود
زن تازهوارد کنار خواهرش نشست.
من دوباره دستم را روی فرمان گذاشتم و اتوبوس آرام راه افتاد.
چند متر بیشتر نرفته بودیم که چشمم به آینه افتاد.
زن تازهوارد به من نگاه میکرد.
نه آنطور که آدم به رانندهٔ اتوبوس نگاه میکند تا ببیند حواسش به خیابان هست یا نه؛ کمی دقیقتر.
نگاهمان برای لحظهای در آینه به هم افتاد.
من فوراً چشمم را به خیابان برگرداندم.
چند ثانیه گذشت.
دوباره آینه را نگاه کردم.
هنوز نگاهم میکرد.
با خودم گفتم یا این خانم مرا جایی دیده، یا از همین حالا به شیوهٔ رانندگی من مشکوک شده است.
خر از عقب عرعر کوتاهی کرد.
گفتم:
— تو فعلاً دخالت نکن. هنوز پنج دقیقه نشده خانم سوار شده، بازرس روابط عمومی شدی؟
صدای خندهای در اتوبوس پیچید.
زن تازهوارد هم خندید، اما نگاهش را از آینه برنداشت.
بعد رو به خواهرش کرد و گفت:
— نمیدانم چرا چهرهٔ آقای راننده برایم خیلی آشناست.
گفتم:
— امیدوارم از ادارهٔ پلیس نباشد.
این بار خودش بلندتر خندید.
گفت:
— نه… جدی میگویم. فکر میکنم قبلاً شما را دیدهام.
نگاهش کردم.
این بار من هم کمی بیشتر دقت کردم.
چهرهاش برای من کاملاً غریبه نبود.
اما آن آشنایی از آن نوعی نبود که بتوانی فوراً برایش تاریخ و مکان پیدا کنی. بیشتر شبیه صدایی بود که سالها پیش شنیدهای و حالا نمیدانی از کدام اتاق آمده بود.
گفتم:
— ممکن است. آدمهای تبعیدی گاهی سالها دور هم میچرخند، بیآنکه واقعاً به هم برسند.
لنا که تا آن لحظه ساکت بود، گفت:
— یا ممکن است همدیگر را بشناسند، بدون اینکه هیچوقت واقعاً همدیگر را شناخته باشند.
زن سرخپوش کتابش را بست.
میدانستم وقتی کتابش را میبندد، یعنی قرار است بحث تازهای در اتوبوس شروع شود. با شیطنت نگاهی به من کرد و خندهای شیطنتآمیز بر لبش نشست؛ در واقع خنده بود، ولی نمیدانم چه اسمی میشد روی آن گذاشت.
زن تازهوارد دوباره به من نگاه کرد.
— شاید نوشتهای از شما خوانده باشم.
گفتم:
— آن وقت وضع بدتر شد.
پرسید:
— چرا؟
گفتم:
— چون آدمی که نوشتههای مرا خوانده باشد، قطعاً وقتی مرا میبیند، البته اگر به جا بیاورد، میگوید: نویسندهٔ ناامیدیها هم که اینجاست.
چند لحظه سکوت شد.
بعد اضافه کردم:
— در حالی که خودم، بعد از این همه سال، هنوز مطمئن نیستم که از پوچگرایی مینویسم یا امید؛ بهخصوص بعد از آن اتفاق ناگواری که برای من افتاد.
خر عرعر کرد.
گفتم:
— البته ایشان معتقد است مرا کاملاً شناخته.
دوباره خنده در اتوبوس پیچید.
اما زن تازهوارد همچنان به من نگاه میکرد.
چند لحظه بعد ناگهان گفت:
— شما در تلویزیون رنگارنگ، روزهای چهارشنبه، بحث سیاسی نمیکنید؟
کمی متعجب شدم.
نه فقط از اینکه بالاخره مرا شناخته بود؛ برایم جالبتر این بود که او تلویزیون رنگارنگ لندن را نگاه میکرد؛ تلویزیونی که آقای محمود سرابی سالهاست در لندن اداره میکند و من آن را رسانهای مستقل میدانم.
مجدداً در آینه نگاه کردم.
اما جوابی ندادم.
نمیدانم چرا.
شاید از آن لحظههایی بود که آدم دلش میخواهد پیش از جوابدادن، چند ثانیه خودش را از چشم دیگری نگاه کند.
زنی که چند دقیقه پیش مرا فقط رانندهٔ یک اتوبوس عجیب میدانست، حالا مرا از جعبهای دیگر بیرون کشیده بود.
تلویزیون.
خر.
اتوبوس.
سیاست.
لندن.
زندگی واقعاً استعداد عجیبی در مخلوطکردن چیزهایی دارد که ظاهراً هیچ ربطی به هم ندارند. شاید هم داشته باشند.
زن تازهوارد گفت:
— اشتباه کردم؟
گفتم:
— نه.
— پس خودتان هستید؟
— بستگی دارد.
با تعجب پرسید:
— به چه چیزی؟
گفتم:
— اگر منظورتان همان مردی است که چهارشنبهها جلوی دوربین مینشیند و دربارهٔ سیاست حرف میزند، بله. اگر منظورتان رانندهٔ این اتوبوس است، متأسفانه باز هم بله.
خر عرعر کرد.
گفتم:
— و اگر منظورتان صاحب این آقاست، شدیداً تکذیب میکنم. ما فقط همکاریم.
زن تازهوارد خندید.
خواهرش هم خندید.
حتی لنا لبخند زد.
اما آن مرد پادشاهخواه، به قول خودش، و از نظر ما سلطنتطلب، فقط نگاهی به من انداخت.
زن سرخپوش گفت:
— پس بالاخره معلوم شد چرا چهرهات برایش آشنا بوده.
گفتم:
— معلوم شد. ولی هنوز معلوم نشده چرا کسی باید چهارشنبهها بنشیند و قیافهٔ مرا تماشا کند.
زن تازهوارد گفت:
— من همیشه نگاه نمیکنم.
گفتم:
— خیالم راحت شد.
— ولی چند بار بحثهایتان را دیدهام.
این بار چیزی نگفتم.
خیابان خیس بود و نور چراغها روی آسفالت کشیده میشد.
برفپاککن با نظمی خستهکننده روی شیشه رفت و برگشت.
زن تازهوارد گفت:
— جالب است.
پرسیدم:
— چه چیزی؟
— اینکه شما اینجا با آن آدمی که در تلویزیون میبینم فرق دارید.
گفتم:
— امیدوارم آن یکی خوشقیافهتر باشد.
گفت:
— نه، منظورم این نبود.
— پس امیدوارم عاقلتر باشد.
گفت:
— جدی میگویم.
نگاهی در آینه انداختم.
— من هم جدی میگویم. آدم وقتی خودش را در تلویزیون میبیند، گاهی شک میکند آن آدم واقعاً خودش است یا یکی از بستگان دورش که بدون اجازه از اسم او استفاده میکند.
زن سرخپوش گفت:
— ولی سؤال جالبی است.
گفتم:
— کدام سؤال؟
— اینکه کدامیک از این دو نفر واقعیتر است؟ مردی که جلوی دوربین دربارهٔ سیاست حرف میزند یا مردی که اینجا با خرش دعوا میکند؟
خر فوراً عرعر کرد.
گفتم:
— اعتراض ثبت شد. ایشان معتقد است دعوا دوطرفه است.
این بار همه خندیدند.
اما سؤال زن سرخپوش در ذهنم ماند.
کدام واقعیتر بود؟
آدم جلوی دوربین؟
آدم پشت فرمان؟
آدمی که مقاله مینوشت؟
آدمی که شبها تنها میشد و در تنهایی خود به همه سر میزد، تا جایی که دلش میل پرواز میکرد؟
یا آدمی که شوخی میکرد؟
یا همان آدمی که گاهی ساعتها حرف نمیزد؟
لنا گفت:
— شاید هیچکدام بهتنهایی واقعی نباشند.
زن تازهوارد به او نگاه کرد.
لنا ادامه داد:
— ما عادت داریم از یک تکهٔ زندگی آدمها، تمام شخصیتشان را بسازیم. کسی را در تلویزیون میبینیم، فکر میکنیم میشناسیمش. نوشتهاش را میخوانیم، فکر میکنیم میشناسیمش. ده دقیقه با او بحث میکنیم و حتی ممکن است تصمیم بگیریم چه جور آدمی است.
زن سرخپوش گفت:
— ولی مگر رفتار آدم چیزی دربارهٔ خودش نشان نمیدهد؟
لنا گفت:
— چرا. اما همهٔ او را نه.
من گفتم:
— خوشبختانه.
زن تازهوارد پرسید:
— چرا خوشبختانه؟
گفتم:
— چون اگر آدمها با دیدن یک برنامهٔ تلویزیونی میتوانستند تمام مرا بشناسند، هفتاد سال زندگیکردنم واقعاً اسراف بزرگی بود.
خنده دوباره در اتوبوس پیچید.
اما این بار خودم نخندیدم.
چیزی در حرفم بود که بعد از گفتنش تازه متوجه آن شدم.
چقدر از زندگی ما صرف ساختن تصویری از خودمان برای دیگران میشود؟
و چقدر دیگران همان تصویر را با خود ما اشتباه میگیرند؟
آدم سیاسی.
نویسنده.
تنهایی.
مهاجر.
تبعیدی.
زندانی سابق.
پدر.
دوست.
عاشق.
دشمن.
راننده.
هرکس یکی از این برچسبها را برمیدارد و خیال میکند تمام پرونده را خوانده است.
در حالی که شاید انسان درست از جایی شروع میشود که برچسبها تمام میشوند.
زن تازهوارد گفت:
— ولی شما در تلویزیون خیلی جدیتر هستید.
گفتم:
— مجبورم. اگر وسط بحث سیاسی برای مهمان برنامه عرعر کنم، احتمالاً دیگر دعوتم نمیکنند.
خر چنان عرعری کرد که این بار حتی خودم هم نتوانستم جلوی خندهام را بگیرم.
گفتم:
— دیدید؟ ایشان همین الان برای جایگزینی من اعلام آمادگی کرد.
لنا گفت:
— شاید بینندهاش هم بیشتر شود.
گفتم:
— از تو انتظار نداشتم، رفیق.
زن سرخپوش گفت:
— من برنامهٔ اولش را حتماً نگاه میکنم.
گفتم:
— بسیار خوب. انقلاب از داخل اتوبوس شروع شد. هنوز به مقصد نرسیده، راننده را هم عوض کردید.
زن تازهوارد میخندید.
اما بعد آرام شد.
گفت:
— حالا که از نزدیک میبینمتان، احساس میکنم آدمی که در تلویزیون دیده بودم فقط بخشی از شما بوده.
گفتم:
— احتمالاً همینطور است.
— یعنی جلوی دوربین نقش بازی میکنید؟
این بار سریع جواب دادم:
— نه.
کمی مکث کردم.
— نقش بازیکردن با نشاندادن بخشی از خودت فرق دارد.
ساکت شدند.
ادامه دادم:
— وقتی دربارهٔ سیاست حرف میزنم، آنچه میگویم متعلق به خودم است. اما آن لحظه قرار نیست تمام زندگیام را روی میز بگذارم. همانطور که وقتی آدم در مراسمی، در حضور جمعیت زیادی، گریه میکند، نمیشود گفت چون آن لحظه نمیخندد، پس آدم شوخی نیست.
لنا سر تکان داد.
گفت:
— انسان یک نقش ندارد. شرایط مختلف، بخشهای مختلف او را آشکار میکنند.
زن سرخپوش گفت:
— ولی بعضیها سالها یک چهره از خودشان میسازند و کمکم خودشان هم باور میکنند همان هستند.
گفتم:
— این دیگر خطرناکتر است.
زن تازهوارد پرسید:
— چرا؟
گفتم:
— چون دیگر فقط دیگران را فریب نمیدهی؛ خودت هم تماشاگر برنامهٔ خودت میشوی.
چند لحظه هیچکس چیزی نگفت.
حتی خر.
از آینه نگاهش کردم.
سرش را پایین انداخته بود.
گفتم:
— تو چرا ساکت شدی؟
عرعر کوتاهی کرد.
— بسیار خوب. قبول. تو از همهٔ ما صادقتری. هر وقت ناراحتی عرعر میکنی، هر وقت خوشحالی هم عرعر میکنی، هر وقت نظری نداری باز هم عرعر میکنی.
زن تازهوارد گفت:
— زندگی سادهای دارد.
گفتم:
— برعکس. ما هنوز زبانش را نفهمیدهایم. شاید همین حالا دارد دربارهٔ بحران هویت انسان مدرن سخنرانی میکند.
لنا گفت:
— و تو داری حرفش را سانسور میکنی.
گفتم:
— ببینید چه شد! پنج دقیقه پیش راننده بودم، بعدش مترجمِ خرِ عالیمقام، حالا هم شدم سانسورچی.
اتوبوس به چراغ قرمز رسید.
ایستادم.
باران کمی شدیدتر شده بود.
مردم با چترهایشان از مقابل ما عبور میکردند. هرکدام چهرهای، داستانی و گذشتهای داشتند.
ناگهان فکر کردم شاید ما هر روز صدها زندگی را میبینیم، بیآنکه حتی متوجه شویم.
پیرمردی که از خیابان رد میشود ممکن است زمانی عاشق بزرگی بوده باشد.
زنی که کیسهٔ خرید در دست دارد شاید شب گذشته تصمیمی گرفته باشد که تمام زندگیاش را عوض کند.
جوانی که هدفون در گوش دارد شاید از کشوری آمده باشد که دیگر نتواند به آن برگردد.
اما برای ما همهشان فقط «رهگذر» هستند.
همانطور که چند دقیقه پیش من برای زن تازهوارد فقط «راننده» بودم.
چراغ سبز شد.
راه افتادم.
گفتم:
— شاید مشکل از همینجا شروع میشود.
زن سرخپوش پرسید:
— کجا؟
— از وقتی که فکر میکنیم آدمها همان چیزی هستند که ما از آنها دیدهایم.
لنا گفت:
— یا همان چیزی که دربارهشان شنیدهایم.
زن تازهوارد گفت:
— یا همان چیزی که سالها پیش بودهاند.
نگاهش کردم.
این جملهاش برایم جالب بود.
گفتم:
— این آخری از همه مهمتر است.
زن سرخپوش پرسید:
— چرا؟
گفتم:
— چون ما گاهی آدمها را در یک زمان منجمد میکنیم. یکی بیست سال پیش اشتباهی کرده و برای ما هنوز همان آدم است. یکی زمانی دوستمان داشته و خیال میکنیم باید تا ابد همانطور بماند. یکی از ما جدا شده و انتظار داریم اگر سی سال بعد دیدیمش، ادامهٔ همان گفتوگوی سی سال پیش را شروع کند.
لنا گفت:
— در حالی که نه او همان آدم است، نه تو.
گفتم:
— دقیقاً.
زن تازهوارد آرام گفت:
— پس شاید آدمها وقتی بعد از سالها همدیگر را میبینند، نباید بپرسند «چرا عوض شدی؟»
پرسیدم:
— پس چه بپرسند؟
چند ثانیه فکر کرد.
گفت:
— شاید بپرسند: «حالا چه کسی هستی؟»
برای چند لحظه اتوبوس ساکت شد.
حتی من جوابی نداشتم.
فقط صدای موتور بود و بارانی که به شیشه میخورد.
دوباره در آینه نگاه کردم.
زن تازهوارد دیگر برایم کاملاً غریبه نبود.
اما عجیب اینکه حالا که فهمیده بود مرا از کجا میشناسد، خود او برایم ناشناختهتر شده بود.
او مرا از تلویزیون دیده بود.
شاید نوشتهای از من خوانده بود.
شاید سالها از دور مرا میشناخت.
اما من دربارهٔ او تقریباً هیچ نمیدانستم.
حتی نمیدانستم چرا جملهٔ «حالا چه کسی هستی؟» را آنطور گفته بود.
مثل کسی که آن سؤال را پیش از من، بارها از خودش پرسیده باشد.
زن سرخپوش کتابش را دوباره باز کرد.
لنا به خیابان نگاه میکرد.
خواهر تازهوارد چیزی آهسته در گوشش گفت.
و خر سرش را از پنجره دور کرد و به من نگاه کرد.
من هم از آینه نگاهش کردم.
گفتم:
— نگاه نکن. خودم هم فهمیدم.
عرعر کوتاهی کرد.
گفتم:
— نه، این یکی را واقعاً نمیدانم.
زن تازهوارد پرسید:
— چه چیزی را نمیدانید؟
لبخند زدم.
دستم را روی فرمان جابهجا کردم و گفتم:
— اینکه ما آدمها وقتی بعد از سالها دوباره یکدیگر را پیدا میکنیم، واقعاً داریم همدیگر را پیدا میکنیم…
کمی مکث کردم.
— یا فقط دنبال کسی میگردیم که زمانی میشناختیم.
هیچکس جواب نداد.
اتوبوس در خیابان بارانی لندن جلو رفت.
و برای اولین بار از وقتی زن تازهوارد سوار شده بود، دیگر این سؤال برایم مهم نبود که او مرا از کجا میشناسد.
سؤال دیگری جایش را گرفته بود:
او خودش از کجا آمده بود؟
و چرا احساس میکردم این زن، پیش از آنکه وارد اتوبوس ما شود، بخشی از راه را با ما آمده است؟
خر عرعر آرامی کرد.
گفتم:
— میدانم.
این بار حق با توست.
بعضی سؤالها را نباید زود جواب داد.
ادامه دارد…
ناصر کمالی
لندن، Covent Garden
با نوای زیبای موسیقی کلاسیک «چهار فصل» اثر آنتونیو ویوالدی
دیدگاهتان را بنویسید