شب لعنتی

شب لعنتی وقتی می‌آید، همیشه آرام در نمی‌زند.

گاهی مثل دشمنی قدیمی به خانه هجوم می‌آورد؛
دشمنی که آدرس تو را از حفظ است، راه اتاقت را می‌داند و حتی می‌داند کدام زخم را باید دوباره باز کند.

خنجرش را بیرون می‌کشد و عجله هم ندارد.

سانتی‌متر به سانتی‌متر زخمت می‌زند.

نمی‌گذارد بخوابی.

چشم‌هایت را که می‌بندی، به‌جای خواب، گذشته را جلویت می‌گذارد و می‌گوید:

— بیا، امشب دوباره از همین‌جا عبور کنیم.

و ناگهان دیگر در اتاقت نیستی.

برگشته‌ای به همان کوچه‌ها.

کوچه‌هایی که زمانی تمام جهان تو بودند.

قدم می‌زنی.

یک قدم…

دو قدم…

و با هر قدم، چیزی از گوشه‌ای بیرون می‌آید.

صدای بچه‌ها.
هفت‌سنگ.
توپ پلاستیکی.
دریا و شنا.
درِ خانه‌ای که نیمه‌باز مانده.
بوی غذایی که از پنجره‌ای بیرون می‌زند.
بوی قلیه‌ماهی و چربی‌ای که روی آن نشسته.
صدای مادری که بچه‌اش را صدا می‌کند.

اما بچه‌ها آن‌چنان سرگرم بازی‌اند که اهمیتی نمی‌دهند.

و آن‌طرف‌تر، خودت را می‌بینی؛ پسربچه‌ای که هنوز نمی‌داند زندگی چه نقشه‌هایی برایش کشیده است.

شیطنت می‌کند.
می‌دود.
می‌خندد.
باز شیطنت می‌کند.

کاری می‌کند که می‌داند بابتش کتک خواهد خورد و وقتی خطر نزدیک می‌شود، بهترین سنگر جهان را پیدا می‌کند:

زیر چادر مادر.

چه پناهگاه عجیبی بود.

نه دیوار داشت، نه قفل، نه نگهبان.

فقط تکه‌ای پارچه بود و بوی مادر.

اما تمام ارتش‌های جهان هم نمی‌توانستند آن امنیت را به من بدهند.

می‌رفتم زیر چادرش و خیال می‌کردم دیگر هیچ دستی در دنیا به من نمی‌رسد.

حتی دست ساواکی‌ها که می‌گفتند:

— ما همه‌جا هستیم.

حتی دست پاسبان موجی که در کلانتری ۲ از پاسبان‌های خوب محل بود.

چه می‌دانستم روزی خواهد رسید که دیگر نه آن کوچه همان کوچه باشد و نه آن چادر بالای سرم.

سال‌ها گذشت.

کوچه‌ها عوض شدند.

آدم‌ها رفتند.

بعضی‌ها مردند.

بعضی بی‌گور ناپدید شدند.

بعضی‌ها گم شدند.

بعضی‌ها فقط در حافظه ماندند.

و من بزرگ شدم، پیر شدم، هزار راه رفتم، هزار بار زمین خوردم و دوباره بلند شدم.

اما شب لعنتی هنوز بلد است آن پسربچه را از جایی درون من بیرون بکشد.

دیشب هم آمد.

این بار سنگین‌تر.

نیمه‌شب، ناگهان خیس عرق از خواب پریدم.

قلبم چنان می‌زد که انگار کسی از داخل مشت به سینه‌ام می‌کوبید.

هوا کم بود.

پنجره را می‌خواستم.

آسمان را می‌خواستم.

فضایی می‌خواستم که دیوار نداشته باشد.

برای لحظه‌ای دلم هوای پرواز کرد.

نه پرواز برای رفتن.

پرواز برای فرار از آن اتاق خفه، از آن خنجر، از آن شب؛ برای رسیدن به جایی که بتوانم یک نفس کامل بکشم و مطمئن شوم هنوز اینجا هستم.

اما آدم در چنین لحظه‌ای کجا برود؟

کجای این جهان هنوز جایی هست که بتوان بی‌ترس در آن نشست، سر را پایین انداخت و چند دقیقه از زندگی مرخصی گرفت، بی‌آنکه از خودِ زندگی مرخص شد؟

دیشب دنبال همان چادر می‌گشتم.

چادر مادر.

همان پناهگاه کوچک کودکی.

اما مادر دیگر آنجا نبود که گوشهٔ چادرش را بالا بزند و بگوید:

— بیا اینجا.

پس ماندم.

من و شب.

من و قلبی که می‌کوبید.

من و پنجره.

من و آسمانی که پشت شیشه باز بود.

اما دسترسی به آن دشوار بود؛ شاید فقط در رؤیا می‌شد به آن رسید، یا در جایی که هنوز هیچ‌کس قصه‌ای از آن برایمان تعریف نکرده است.

و شاید دشوارترین حقیقت بزرگ‌شدن همین باشد:

روزی می‌رسد که دیگر نمی‌توانی زیر چادر مادر پنهان شوی.

باید تکه‌ای از همان چادر را درون خودت بسازی.

جایی کوچک و امن.

شاید یک اتاق.

شاید صدای یک دوست.

شاید یک فنجان قهوهٔ سیاهِ ناخواسته.

شاید چند خط روی کاغذ.

شاید دستی که بتوانی نیمه‌شب شماره‌اش را بگیری و فقط بگویی:

— امشب حالم خوب نیست. چند دقیقه با من بمان.

نمی‌دانم آن جای امن دقیقاً کجاست.

هنوز پیدایش نکرده‌ام.

شاید اصلاً جای امنی وجود نداشته باشد که برای همیشه امن بماند.

شاید آدم مجبور باشد هر بار، میان همین ویرانه‌های حافظه، گوشه‌ای از آن را دوباره بسازد.

اما یک چیز را می‌دانم:

وقتی شب با خنجر می‌آید، نباید تنهایی با او جنگید.

گاهی شجاعت همین است که چراغ را روشن کنی، پنجره را باز کنی، تلفن را برداری و اجازه بدهی انسانی دیگر چند دقیقه کنار تو بنشیند.

تا شب بفهمد این خانه بی‌دفاع نیست.

و من هنوز اینجا هستم.

زخمی شاید.

خسته حتماً.

اما هنوز اینجا هستم.

ناصر کمالی
لندن، صبحِ بعد از یک شب لعنتی، در آشپزخانهٔ دوست‌داشتنیِ خانه
۱۹/۹/۲۰۲۶


از روایت تا روان‌شناسی

خواندن تحلیل روان‌شناختی متن «شب لعنتی» ←

دیدگاه‌ها

یک پاسخ به “شب لعنتی”

  1. سیما نیم‌رخ
    سیما

    ناصر جان این حس تنهایی مطلق و سرگشتگی، گمگشتگی، از همان روزی که بدنیای بزرگسالی رسیدیم با ما هست و همیشه خواهد بود .
    بقول زنده یاد فروغ فرخزاد
    ای هفت سالگی
    ای نقطه بزرگ عزیمت
    بعد از تو هر چه رفت
    در جنون و جهالت رفت
    بامهر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Persian
Powered by TranslatePress