خالویی که مرگ خود را پیشاپیش در خواب دید — قسمت سی‌ام: خواهری که در ایستگاه جا مانده بود

نوشته شده توسط

در

قسمت سی‌ام: خواهری که در ایستگاه جا مانده بود

اتوبوس دوباره راه افتاده بود.

باران آرام‌تر شده بود، اما لندن از آن شهرهایی است که حتی وقتی باران نمی‌بارد، آدم احساس می‌کند چند قطره آب جایی در هوا منتظرند تا روی سرش بیفتند.

مرد پادشاه‌خواه دیگر چیزی نمی‌گفت.

شاید خسته شده بود.

شاید هم فهمیده بود این اتوبوس جای مناسبی برای بازگرداندن تاج و تخت نیست.

خر هم که تا چند دقیقه پیش با هر جمله‌ای گوش‌هایش را تکان می‌داد، حالا سرش را به شیشه تکیه داده بود.

در آینه نگاهش کردم.

گفتم:

— بالاخره خسته شدی؟

عرعر کوتاهی کرد.

— حق داری. سیاست در ایران فقط آدم‌ها را خسته نمی‌کند، خرها را هم از پا درمی‌آورد.

لنا خندید.

زن سرخ‌پوش هم لبخند زد، اما لبخندش زود محو شد.

چشمش به بیرون بود.

اتوبوس از خیابانی باریک می‌گذشت. مغازه‌ها یکی‌یکی چراغ‌هایشان را روشن کرده بودند. آدم‌ها زیر چترها راه می‌رفتند و نور چراغ‌ها روی آسفالت خیس کش می‌آمد.

ناگهان زن سرخ‌پوش از جایش بلند شد.

گفت:

— نگه دار!

پایم را روی ترمز گذاشتم.

— چی شده؟

جواب نداد.

فقط به آن طرف خیابان اشاره کرد.

زنی زیر سایبان ایستگاه اتوبوس ایستاده بود.

شاید چند سال از زن سرخ‌پوش مسن‌تر بود. بارانی تیره‌ای پوشیده بود و شال قرمزی دور گردنش انداخته بود.

اتوبوس چند متر از ایستگاه گذشته بود.

گفتم:

— از ایستگاه رد شدیم.

زن سرخ‌پوش گفت:

— برگرد.

نگاهش کردم.

از وقتی سوار اتوبوس شده بود، اولین بار بود که در صدایش چیزی شبیه دستور می‌شنیدم.

گفتم:

— خانم، این اتوبوس دوطبقه است، دوچرخه نیست که فرمانش را بپیچانم و برگردم.

لنا از پشت سر گفت:

— یک راهی پیدا کن.

گفتم:

— تو هم شروع نکن.

خر عرعر کرد.

— تو یکی اصلاً حرف نزن. هنوز گواهینامه‌ات را ندیده‌ام.

کمی جلوتر کنار خیابان نگه داشتم.

زن سرخ‌پوش هنوز از شیشه عقب را نگاه می‌کرد.

زن زیر سایبان ما را دیده بود.

اما حرکت نمی‌کرد.

گفتم:

— اگر قرار است سوار شود، باید خودش بیاید. من با این اتوبوس نمی‌توانم بروم روی پیاده‌رو دنبالش.

زن سرخ‌پوش دستش را روی شیشه گذاشت.

چند لحظه هیچ‌کس چیزی نگفت.

آن زن بالاخره از زیر سایبان بیرون آمد.

چتر نداشت.

آرام به طرف اتوبوس راه افتاد.

هرچه نزدیک‌تر می‌شد، بیشتر متوجه چیزی می‌شدم که در ابتدا ندیده بودم.

چشم‌هایش.

نمی‌دانستم چرا آشنا به نظر می‌رسید.

به آینه نگاه کردم.

زن سرخ‌پوش هنوز ایستاده بود.

بعد دوباره زن بیرون را نگاه کردم.

همان چشم‌ها.

نه کاملاً.

اما چیزی در نگاهشان مشترک بود.

در را باز کردم.

زن پایش را روی پلهٔ اول گذاشت.

داخل اتوبوس را نگاه کرد.

اول مرا دید.

بعد لنا.

بعد مرد پادشاه‌خواه.

بعد کوکو.

و سرانجام خر.

چند ثانیه به خر نگاه کرد.

گفت:

— این هم مسافر است؟

گفتم:

— نه، ایشان فعلاً عضو هیئت‌مدیره است.

لنا زد زیر خنده.

حتی مرد پادشاه‌خواه هم خندید.

اما زن سرخ‌پوش نخندید.

زن تازه‌وارد یک پله دیگر بالا آمد.

چشمش به زن سرخ‌پوش افتاد.

ایستاد.

اتوبوس ساکت شد.

حتی خر هم دیگر عرعر نکرد.

دو زن به هم نگاه می‌کردند.

نه مثل دو غریبه.

نه مثل دو دوست.

نه حتی مثل دو نفری که از دیدن هم خوشحال شده‌اند.

نگاهشان چیزی میان شوق و دلخوری بود.

چیزی که فقط میان آدم‌هایی پیدا می‌شود که روزی خیلی به هم نزدیک بوده‌اند.

زن تازه‌وارد آرام گفت:

— تویی؟

زن سرخ‌پوش گفت:

— خودمم.

— فکر نمی‌کردم ببینمت.

— من هم فکر نمی‌کردم.

زن تازه‌وارد به شال قرمز خودش دست زد و بعد نگاهی به لباس زن سرخ‌پوش انداخت.

لبخند بسیار کوچکی زد.

— هنوز هم قرمز؟

زن سرخ‌پوش گفت:

— تو هم ظاهراً کاملاً بی‌خیالش نشده‌ای.

زن تازه‌وارد چیزی نگفت.

من که هنوز دستم روی فرمان بود، گفتم:

— ببخشید که وسط این صحنهٔ تاریخی دخالت می‌کنم، ولی اگر قرار است خانم سوار شوند، در را ببندم. تمام هوای لندن دارد می‌آید داخل.

زن تازه‌وارد وارد شد.

در را بستم.

گفتم:

— مقصد؟

گفت:

— نمی‌دانم.

سرم را روی فرمان گذاشتم.

— باز یکی دیگر!

لنا خندید.

پرسید:

— چرا باز؟

گفتم:

— چون از وقتی این اتوبوس راه افتاده، هرکس سوار می‌شود یا مقصد ندارد، یا گذشته دارد، یا پرونده دارد، یا دنبال کسی می‌گردد. یک نفر پیدا نمی‌شود بگوید مثلاً من تا میدان بعدی می‌روم.

زن تازه‌وارد برای اولین بار خندید.

خنده‌اش هم آشنا بود.

زن سرخ‌پوش نگاهش کرد.

این بار چیزی در صورتش شکست.

خیلی کوتاه.

اما دیدم.

آن نگاه را می‌شناختم.

نگاه آدمی که ناگهان بخشی از زندگی‌اش را می‌بیند که سال‌ها سعی کرده بود در کشویی بسته نگه دارد.

زن تازه‌وارد جلو نیامد.

روی یکی از صندلی‌های عقب نشست.

زن سرخ‌پوش هم سر جایش نشست.

اما دیگر کتاب را باز نکرد.

اتوبوس را به حرکت درآوردم.

چند دقیقه هیچ‌کس حرف نزد.

من از آینه گاهی یکی را نگاه می‌کردم و گاهی دیگری را.

شباهتشان حالا بیشتر به چشم می‌آمد.

نه فقط چشم‌ها.

حرکت دست.

طرز نشستن.

حتی وقتی هر دو از پنجره بیرون را نگاه می‌کردند، سرشان را تقریباً به یک اندازه کج می‌کردند.

لنا هم متوجه شده بود.

آرام پرسید:

— شما همدیگر را می‌شناسید؟

زن تازه‌وارد گفت:

— بله.

زن سرخ‌پوش تقریباً همزمان گفت:

— قدیم‌ها.

این «قدیم‌ها» در هوا ماند.

لنا دیگر چیزی نپرسید.

من هم نپرسیدم.

بعضی سؤال‌ها را اگر زود بپرسی، جوابشان کوچک می‌شود.

باید بگذاری کمی در هوا بمانند.

چند خیابان جلوتر پشت چراغ قرمز ایستادم.

از آینه دیدم زن تازه‌وارد هنوز به بیرون نگاه می‌کند.

زن سرخ‌پوش بالاخره گفت:

— حالت چطوره؟

— خوبم.

— واقعاً؟

— بعد از این همه مدت، اولین سؤالت اینه؟

زن سرخ‌پوش ساکت شد.

زن تازه‌وارد ادامه داد:

— فکر می‌کردم اگر یک روز همدیگر را ببینیم، حرف‌های زیادی داشته باشیم.

— من هم فکر می‌کردم.

— پس چرا چیزی نمی‌گی؟

زن سرخ‌پوش دستش را روی کتاب گذاشت.

— چون نمی‌دونم از کجا شروع کنم.

چراغ سبز شد.

حرکت کردم.

زن تازه‌وارد گفت:

— مشکل ما همیشه همین بود. هیچ‌کدام نمی‌دانستیم از کجا شروع کنیم. برای همین آخرش اصلاً شروع نکردیم.

دیگر طنزی در اتوبوس نبود.

حتی من هم چیزی نگفتم.

زن سرخ‌پوش آهسته پرسید:

— چند سال شد؟

زن تازه‌وارد گفت:

— تو باید بهتر بدونی.

— شمردنش رو کنار گذاشتم.

— من نگذاشتم.

سکوت.

بعد زن سرخ‌پوش گفت:

— همه‌چیز تقصیر من نبود.

زن تازه‌وارد فوری جواب نداد.

چند لحظه به او نگاه کرد.

— من هم نگفتم همه‌اش تقصیر تو بود.

همین جمله کافی بود تا بفهمم قصه‌ای پشت این سکوت خوابیده است.

نه یک دعوای ساده.

نه اختلافی که با دو تلفن و یک فنجان قهوه سیاه تمام شود.

خانواده گاهی عجیب‌ترین میدان جنگ دنیاست.

آدم با غریبه‌ای که دشمنش است تکلیفش روشن است، اما با کسی که دوستش دارد و از او زخمی شده چه کند؟

زن سرخ‌پوش گفت:

— بعضی چیزها دست من نبود.

زن تازه‌وارد گفت:

— بعضی چیزها هم بود.

لنا آرام سرش را پایین انداخت.

مرد پادشاه‌خواه هم این بار برخلاف عادتش دخالت نکرد.

کوکو از جایش بلند شد.

چند قدم میان صندلی‌ها رفت و کنار زن تازه‌وارد نشست.

زن دستش را روی سر کوکو کشید.

گفت:

— حداقل یکی اینجا بدون سؤال آدم را قبول می‌کند.

گفتم:

— زیاد مطمئن نباش. کوکو اول آدم را بررسی می‌کند، بعد تصمیم می‌گیرد.

لبخندی زد.

زن سرخ‌پوش هم لبخند زد.

برای چند ثانیه، آن دیوار نامرئی میانشان کمی کوتاه‌تر شد.

اما هنوز بود.

به چهارراه بعدی رسیدیم.

زن تازه‌وارد ناگهان گفت:

— من ایستگاه بعد پیاده می‌شم.

زن سرخ‌پوش فوراً برگشت.

— همین حالا؟

— قرار نبود اصلاً سوار بشم.

— پس چرا سوار شدی؟

زن به او نگاه کرد.

— شاید می‌خواستم ببینم بعد از این همه سال، وقتی منو می‌بینی چه کار می‌کنی.

— و دیدی؟

— هنوز نه.

زن سرخ‌پوش کمی خودش را کنار کشید.

با دست به صندلی خالی کنارش زد.

— بیا اینجا.

زن تازه‌وارد نگاهش کرد.

چند ثانیه گذشت.

بلند شد.

آرام میان صندلی‌ها جلو آمد.

وقتی به زن سرخ‌پوش رسید، ایستاد.

زن سرخ‌پوش دوباره به صندلی کنارش اشاره کرد.

— بشین.

زن تازه‌وارد گفت:

— مطمئنی؟

— نه.

مکث کرد.

— ولی بشین.

زن نشست.

شانه‌هایشان نزدیک هم بود، اما به هم نمی‌خورد.

من در آینه نگاهشان کردم.

حالا دیگر تقریباً مطمئن بودم.

اما چیزی نگفتم.

مرد پادشاه‌خواه ظاهراً طاقت نیاورد.

خم شد و پرسید:

— ببخشید… شما دو نفر نسبتی با هم دارید؟

زن سرخ‌پوش نگاهش کرد.

زن تازه‌وارد هم نگاهش کرد.

بعد هر دو به یکدیگر نگاه کردند.

زن تازه‌وارد گفت:

— داریم.

زن سرخ‌پوش آرام‌تر گفت:

— خواهرمه.

دستم برای لحظه‌ای روی فرمان ثابت ماند.

به آینه نگاه کردم.

گفتم:

— خب، بالاخره یک چیز در این اتوبوس معلوم شد.

خر از آخر اتوبوس عرعر کرد.

گفتم:

— بله، جنابعالی از اول فهمیده بودی. ما انسان‌ها همیشه کمی دیرتر می‌فهمیم.

این بار هر دو خواهر خندیدند.

نه زیاد.

اما با هم.

و شاید بعد از سال‌ها، همین اولین اتفاقی بود که دوباره با هم انجام می‌دادند.

اتوبوس در خیابان خیس لندن جلو رفت.

دو خواهر کنار هم نشسته بودند.

میانشان هنوز سال‌ها سکوت بود.

حرف‌های نگفته بود.

دلخوری بود.

شاید سوءتفاهم بود.

شاید زخم‌هایی که هیچ‌کدام حاضر نبود دیگری را تنها مقصرشان بداند.

اما فعلاً هیچ‌کدام پیاده نشدند.

و من فکر کردم شاید بعضی آدم‌ها برای آشتی‌کردن به میز، خانه یا جلسهٔ خانوادگی احتیاج ندارند.

گاهی کافی است در یک عصر بارانی، اشتباهی سوار اتوبوسی شوند که راننده‌اش خودش هم نمی‌داند کجا می‌رود.

و البته یک خر هم در صندلی آخر داشته باشد.

ادامه خواهد داشت…

ناصر کمالی
لندن، در اتوبوسی که هنوز مقصدش معلوم نیست

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Persian
Powered by TranslatePress