خالویی که مرگ خود را پیشاپیش در خواب دید — قسمت بیست‌ونهم: وطنی که در حافظه پیر نمی‌شد

نوشته شده توسط

در

قسمت بیست‌ونهم: وطنی که در حافظه پیر نمی‌شد

مرد گفته بود:

— شاید بد نباشد من هم بگویم چرا بعد از این همه سال هنوز خودم را پادشاهی‌خواه می‌دانم.

لنا چیزی نگفت.

زن سرخ‌پوش صاف نشسته بود.

من هم تصمیم گرفتم برای چند دقیقه خفه شوم.

کاری که، با شناختی که از خودم دارم، دست‌کمی از یک تحول تاریخی نداشت.

خر روبه‌روی مرد نشسته بود و گوش‌هایش را تیز کرده بود.

گفتم:

— بفرمایید. جلسه در اختیار شماست.

مرد نگاهی به من انداخت.

— قول می‌دهی وسط حرفم نپری؟

گفتم:

— من قول می‌دهم.

به خر اشاره کرد.

— ایشان چی؟

گفتم:

— دربارهٔ ایشان هیچ تضمینی نمی‌دهم. مستقل عمل می‌کند.

زن سرخ‌پوش خندید.

مرد چند لحظه ساکت ماند.

بعد گفت:

— من در یک خانوادهٔ سیاسی بزرگ نشدم.

منتظر ماندیم.

— پدرم کارمند بود. مادرم خانه‌دار. زندگی خیلی مجللی هم نداشتیم. یک خانهٔ معمولی، یک ماشین معمولی، مدرسه، مهمانی‌های خانوادگی، تابستان‌هایی که گاهی سفر می‌رفتیم.

مکث کرد.

— وقتی الآن به آن سال‌ها فکر می‌کنم، چیزی که اول یادم می‌آید شاه نیست.

لنا پرسید:

— پس چیست؟

— پدرم.

این جواب را انتظار نداشتم.

مرد ادامه داد:

— صبح زود بیدار می‌شد. صورتش را اصلاح می‌کرد. رادیو روشن بود. مادرم چای می‌ریخت. من باید برای مدرسه آماده می‌شدم. همیشه دیرم می‌شد.

لبخند زد.

— پدرم می‌گفت یک روز این دیرکردن تو را بدبخت می‌کند.

گفتم:

— کرد؟

مرد نگاهم کرد.

گفتم:

— ببخشید. قرار بود ساکت باشم.

زن سرخ‌پوش خندید.

مرد هم خندید.

— نه. هنوز دارم دیر می‌کنم.

گفتم:

— پس پدرت تحلیل درستی داشته.

لنا گفت:

— خالو!

گفتم:

— بسیار خوب. دیگر تمام.

مرد دوباره به پنجره نگاه کرد.

— بعد انقلاب شد. همه‌چیز عوض شد. پدرم خیلی زود پیر شد. نه اینکه واقعاً سنش زیاد شده باشد. یک جور دیگری پیر شد.

زن سرخ‌پوش پرسید:

— یعنی چه؟

— نمی‌دانم. انگار جهانی که می‌شناخت از زیر پایش رفته بود.

این جمله را که گفت، چیزی در دلم تکان خورد.

اما ساکت ماندم.

— بعد من آمدم اینجا. سال‌ها گذشت. پدر و مادرم مردند. خانه فروخته شد. خیلی از آدم‌های آن دوره هم رفتند. حالا وقتی کسی از آن زمان بد می‌گوید، گاهی حس می‌کنم دارد دربارهٔ پدرم بد می‌گوید.

لنا آرام پرسید:

— ممکن است چیزی که از آن دفاع می‌کنی فقط یک نظام سیاسی نباشد؟

مرد نگاهش کرد.

— منظورت چیست؟

— شاید بخشی از آن، دفاع از زندگی‌ای باشد که دیگر وجود ندارد.

مرد چیزی نگفت.

من از آینه نگاهش می‌کردم.

لنا ادامه داد:

— آدم همیشه از گذشته فقط اطلاعات نگه نمی‌دارد. آدم‌ها، بوها، صداها و احساس امنیت را هم نگه می‌دارد.

زن سرخ‌پوش گفت:

— و جوانی خودش را.

مرد به او نگاه کرد.

زن گفت:

— شاید ما گاهی دلتنگ دوره‌ای از تاریخ نیستیم. دلتنگ خودمان در آن دوره‌ایم.

این بار من گفتم:

— این حرف خطرناک است.

مرد پرسید:

— چرا؟

گفتم:

— چون اگر درست باشد، نصف دعواهای سیاسی ایرانی‌ها باید به‌جای تلویزیون در آلبوم خانوادگی حل شود.

زن سرخ‌پوش خندید.

لنا لبخند زد.

حتی مرد هم خنده‌اش گرفت.

خر عرعر کرد.

گفتم:

— ایشان هم احتمالاً دلتنگ کره‌خری خودش شده.

مرد گفت:

— ولی این‌طور هم نیست که همه‌اش نوستالژی باشد.

گفتم:

— معلوم است که نیست.

این بار جدی بودم.

— آدم می‌تواند دربارهٔ یک دورهٔ تاریخی ارزیابی سیاسی داشته باشد. بحث ما این نیست که هرکس از گذشته دفاع کرد، بگوییم چون جوان بوده این‌طور فکر می‌کند. آن‌وقت دیگر بحث سیاسی نکرده‌ایم؛ روان‌شناسی سرهم کرده‌ایم.

لنا گفت:

— دقیقاً. باید حافظه را از تاریخ جدا کرد، بدون اینکه یکی را بی‌ارزش کنیم.

مرد پرسید:

— فرقشان چیست؟

لنا گفت:

— حافظه می‌پرسد: «من چه تجربه کردم؟» تاریخ می‌پرسد: «چه اتفاقی افتاد؟»

زن سرخ‌پوش گفت:

— و این دو همیشه دقیقاً روی هم نمی‌افتند.

مرد گفت:

— مثلاً؟

لنا گفت:

— ممکن است خانواده‌ای در یک دوره زندگی باثباتی داشته باشد و خانواده‌ای دیگر در همان دوره تجربهٔ کاملاً متفاوتی داشته باشد. هر دو خاطره واقعی‌اند. اما هیچ‌کدام به‌تنهایی تصویر کامل جامعه نیست.

گفتم:

— زندان هم همین است.

همه ساکت شدند.

گفتم:

— کسی که بیرون زندان زندگی عادی خودش را داشته، ممکن است واقعاً نداند چند خیابان آن‌طرف‌تر چه اتفاقی می‌افتاده.

مرد گفت:

— من آن موقع از خیلی چیزها خبر نداشتم.

گفتم:

— باور می‌کنم.

نگاهم کرد.

شاید انتظار داشت حمله کنم.

گفتم:

— آدم از چیزی که نمی‌داند نمی‌تواند خاطره داشته باشد.

لنا گفت:

— اما بعدها می‌تواند درباره‌اش تحقیق کند.

گفتم:

— درست است.

مرد گفت:

— و شما فکر می‌کنید من نکرده‌ام؟

گفتم:

— نمی‌دانم.

مکث کردم.

— و امروز یاد گرفته‌ام «نمی‌دانم» گاهی محترمانه‌ترین جواب دنیاست.

مرد لبخند زد.

خر عرعر کرد.

گفتم:

— البته نه وقتی از شما می‌پرسند بلیت داری یا نه.

زن سرخ‌پوش خندید.

برای چند ثانیه صدای باران قطع شد.

بعد دوباره شروع شد.

مرد گفت:

— پس شما فکر می‌کنید من پادشاهی‌خواهم چون دلم برای پدرم تنگ شده؟

گفتم:

— نه.

— پس چی؟

گفتم:

— اصلاً وظیفهٔ من نیست برایت تعیین کنم چرا پادشاهی‌خواهی. تو باید خودت جواب بدهی.

کمی مکث کردم.

— اما لنا یک سؤال خوب مطرح کرد: چه مقدار از تصویری که همهٔ ما از گذشته داریم، تاریخ است و چه مقدارش زندگی شخصی خودمان؟

مرد پرسید:

— خودت چی؟

— من چی؟

— حافظهٔ تو چقدر در سیاستت دخالت دارد؟

سؤال خوبی بود.

این بار نتوانستم با خر نجات پیدا کنم.

گفتم:

— زیاد.

لنا به من نگاه کرد.

گفتم:

— خیلی زیاد.

مرد لبخند زد.

— بالاخره گیرت انداختم.

گفتم:

— ذوق نکن. هنوز بازجویی تمام نشده.

زن سرخ‌پوش گفت:

— بگذار جواب بدهد.

گفتم:

— حافظهٔ من هم بی‌طرف نیست. حافظهٔ هیچ‌کس دوربین مداربسته نیست. انتخاب می‌کند. بعضی چیزها را بزرگ می‌کند. بعضی چیزها را عقب می‌برد. بعضی صداها را حتی بعد از پنجاه سال نگه می‌دارد.

لنا گفت:

— برای همین اسناد مهم‌اند.

گفتم:

— اسناد، آمار، روزنامه‌ها، نامه‌ها، خاطرات آدم‌های مختلف، پژوهش تاریخی؛ همه لازم‌اند. چون اگر تاریخ را فقط به حافظه بسپاریم، هرکس کشور خودش را می‌سازد.

مرد گفت:

— شاید همین کار را کرده‌ایم.

پرسیدم:

— چه کاری؟

گفت:

— هرکدام یک ایران ساخته‌ایم که فقط در سر خودمان وجود دارد.

این جمله در اتوبوس ماند.

زن سرخ‌پوش آرام گفت:

— و بعد سر اینکه کدام ایران واقعی است با هم دعوا می‌کنیم.

لنا گفت:

— در حالی که جامعهٔ واقعی بسیار متناقض‌تر از خاطرهٔ همهٔ ما بوده.

خر عرعر کرد.

گفتم:

— شما چرا این‌قدر مطمئنی؟ اصلاً آن موقع ایران بودی؟

مرد خندید.

بعد دستی به موهایش کشید.

— یک چیزی را بگویم؟

گفتم:

— بگو.

— من بعضی وقت‌ها فیلم‌های قدیمی تهران را در اینترنت نگاه می‌کنم.

— خب؟

— خیابان‌ها، ماشین‌ها، مغازه‌ها، مردم…

مکث کرد.

— و دنبال خودم می‌گردم.

زن سرخ‌پوش پرسید:

— خودت؟

— می‌دانم مسخره است. ولی نگاه می‌کنم شاید یک لحظه پسری از جلوی دوربین رد شود که من باشم.

دیگر هیچ‌کس نخندید.

مرد گفت:

— حتی می‌دانم احتمالاً آنجا نیستم. ولی باز نگاه می‌کنم.

زن سرخ‌پوش خیلی آرام گفت:

— شاید دنبال خودت نیستی.

— پس دنبال چه هستم؟

— دنبال زمانی هستی که هنوز تمام نشده بود.

مرد سرش را پایین انداخت.

باران روی سقف اتوبوس می‌خورد.

برای چند لحظه، سیاست از اتوبوس پیاده شده بود.

نه شاهی بود.

نه انقلابی.

نه چپی.

نه پادشاهی‌خواهی.

فقط چند آدم مانده بودند که هرکدام بخشی از عمرشان را جایی جا گذاشته بودند و حالا سال‌ها بعد دنبال آن می‌گشتند.

خر ناگهان عرعر کرد.

همه برگشتیم.

گفتم:

— خدا را شکر. داشت زیادی انسانی می‌شد.

خنده‌ای آرام در اتوبوس پیچید.

مرد پادشاهی‌خواه خم شد و دستی روی گردن خر کشید.

خر عقب نکشید.

گفتم:

— مواظب باش.

مرد پرسید:

— چرا؟

— این اولین مرحلهٔ جذب تشکیلاتی است.

لنا خندید.

مرد گفت:

— شاید خودش پادشاهی‌خواه باشد.

گفتم:

— بعید می‌دانم.

— چرا؟

نگاهی به خر انداختم.

— با تاج مشکل ندارد، با پادشاه مشکل دارد.

صدای خنده بلند شد.

مرد گفت:

— فرقش چیست؟

گفتم:

— تاج اگر روی سر خودش باشد، مشکلی ندارد.

حتی لنا از خنده خم شد.

اتوبوس جلو می‌رفت.

بعد از چند دقیقه مرد گفت:

— خالو.

— جانم؟

— یک سؤال.

گفتم:

— باز شروع شد.

— جدی است.

— بپرس.

گفت:

— اگر حافظهٔ ما این‌قدر انتخاب می‌کند، از کجا بفهمیم داریم گذشته را می‌شناسیم یا فقط داریم خودمان را در گذشته تماشا می‌کنیم؟

این بار جواب ندادم.

لنا هم ساکت ماند.

زن سرخ‌پوش کتابش را روی زانو گذاشت.

حتی خر منتظر ماند.

به خیابان خیس روبه‌رو نگاه کردم.

گفتم:

— شاید وقتی حاضر شویم خاطرهٔ خودمان را کنار خاطرهٔ کسی بگذاریم که دقیقاً مخالف ما زندگی کرده.

مرد گفت:

— یعنی من خاطرهٔ تو را بخوانم و تو خاطرهٔ من را؟

گفتم:

— نه فقط بخوانیم.

— پس؟

— احتمال بدهیم که بخشی از حقیقت، جایی بیرون از خاطرهٔ خودمان مانده باشد.

اتوبوس به چهارراه رسید.

چراغ قرمز شد.

ایستادم.

در پیاده‌رو جوانی زیر باران تلفنش را بالا گرفته بود و از خیابان فیلم می‌گرفت.

مرد پادشاهی‌خواه از پنجره نگاهش کرد.

گفت:

— شاید چهل سال دیگر کسی این فیلم را نگاه کند و دنبال خودش بگردد.

گفتم:

— احتمالاً.

مرد گفت:

— و فکر کند آن روزها همه‌چیز بهتر بود.

گفتم:

— احتمالاً.

پرسید:

— حتی اگر نبود؟

چراغ سبز شد.

پایم را روی گاز گذاشتم.

— مخصوصاً اگر جوان بوده باشد.

مرد خندید.

زن سرخ‌پوش هم خندید.

لنا سرش را به شیشه تکیه داد.

خر عرعر کرد.

و اتوبوس دوباره راه افتاد.

اما این بار، به‌جای اینکه گذشته پشت سرمان بماند، انگار سوار طبقهٔ بالای اتوبوس شده بود و بی‌صدا همراه ما می‌آمد.

ادامه خواهد داشت…

ناصر کمالی
لندن، اتاق کوچک و باصفای خودم.

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Persian
Powered by TranslatePress