قسمت بیستوهشتم: اگر دوباره بیستساله بودم
سؤال مرد هنوز وسط اتوبوس مانده بود:
— اگر برگردی به سال پنجاهوهفت، باز هم انقلاب میکنی؟
چند خیابان گذشته بود و من هنوز جواب نداده بودم.
نه اینکه جواب نداشته باشم.
مشکل این بود که بعضی سؤالها جواب کوتاه دارند، اما جواب کوتاهشان معمولاً غلط از آب درمیآید.
مرد پادشاهیخواه بالاخره طاقت نیاورد.
— خب؟
گفتم:
— خب چی؟
— جواب.
— کدام جواب؟
— همان که گفتی برای ایستگاه بعدی نگه دارم.
به بیرون نگاه کردم.
— هنوز به ایستگاه بعدی نرسیدهایم.
مرد گفت:
— دو تا ایستگاه را رد کردی!
گفتم:
— پس چرا نگفتی؟ من رانندهام، راهنمای تور تاریخی که نیستم.
خر عرعر کرد.
گفتم:
— شما هم اگر مسیر را بلد بودید، زودتر اطلاع میدادید.
زن سرخپوش خندید.
اما لنا ساکت بود.
میدانستم منتظر است ببیند چه میگویم.
سرانجام گفتم:
— اگر دوباره بیستساله بودم، اول یک سؤال از خودم میپرسیدم.
مرد گفت:
— چه سؤالی؟
— اینکه آیا منِ امروز حق دارم به جوانی که پنجاه سال پیش زندگی میکرد دستور بدهم چه کار کند؟
مرد ابروهایش را بالا برد.
— یعنی چه؟
گفتم:
— یعنی من امروز چیزهایی میدانم که آن جوان نمیدانست.
زن سرخپوش گفت:
— و چیزهایی را هم شاید فراموش کردهای که او میدانست.
نگاهش کردم.
— مثلاً؟
گفت:
— مثلاً اینکه بیستسالگی چه شکلی است.
خندیدم.
— این را خوب آمدی.
لنا گفت:
— این دقیقاً مسئله است. ما گذشته را با تجربهٔ امروز قضاوت میکنیم، در حالی که آدمِ آن روز به تجربهٔ امروز دسترسی نداشت.
مرد گفت:
— باز داری از جواب فرار میکنی.
گفتم:
— نه. دارم به جواب نزدیک میشوم. عجله نکن. انقلاب ساندویچ نیست که بگویی با سس یا بدون سس.
خر عرعر کرد.
— شما ساندویچ شنیدی بیدار شدی؟
زن سرخپوش خندید.
بعد جدی شدم.
— اگر سؤال این است که آیا دوباره در برابر استبداد میایستادم، جوابم روشن است: بله. اما اگر سؤال این است که آیا همهٔ کارهایی را که آن نسل کرد، دوباره دقیقاً همانطور انجام میدادم، نه.
مرد سریع گفت:
— پس قبول داری اشتباه کردید.
گفتم:
— تو عجب علاقهای به این کلمه داری!
لنا خندید.
گفتم:
— مگر زندگی سیاسی امتحان مدرسه است که آخرش معلم با خودکار قرمز بنویسد «غلط»؟
مرد گفت:
— بالاخره یا درست بوده یا غلط.
لنا این بار وارد بحث شد.
— همین نگاه خودش مشکل دارد.
مرد برگشت.
لنا گفت:
— تجربهٔ تاریخی را نمیشود به دو ستون «درست» و «غلط» تقسیم کرد. ممکن است هدفی را درست بدانی و روش رسیدن به آن را نقد کنی. ممکن است تحلیلت از یک تضاد درست باشد اما از نیرویی دیگر اشتباه. ممکن است شجاع باشی اما سازمان ضعیفی داشته باشی. ممکن است فداکار باشی اما جامعه را کامل نشناسی.
گفتم:
— و ممکن است آنقدر عاشق آینده باشی که حواست نباشد آینده برای ساختهشدن فقط شجاعت نمیخواهد.
زن سرخپوش پرسید:
— چه میخواهد؟
چند لحظه فکر کردم.
— صبر.
لنا گفت:
— سازمان.
زن سرخپوش گفت:
— آزادی؟
گفتم:
— حتماً.
مرد پادشاهیخواه گفت:
— قانون.
برگشتم و از آینه نگاهش کردم.
— بالاخره شما هم یک چیزی به این انقلاب اضافه کردی.
خندید.
خر عرعر کرد.
گفتم:
— تو چه میخواهی اضافه کنی؟
دوباره عرعر کرد.
گفتم:
— غذا را قبلاً گفتیم.
صدای خنده در اتوبوس پیچید.
بعد زن سرخپوش پرسید:
— خالو، واقعاً در بیستسالگی فکر میکردی جهان را میشود عوض کرد؟
گفتم:
— فکر میکردم؟
کمی خندیدم.
— من تقریباً مطمئن بودم!
لنا زد زیر خنده.
گفتم:
— آدم در بیستسالگی یک خاصیت خطرناک دارد: هنوز نمیداند بعضی کارها غیرممکن است. برای همین گاهی انجامشان میدهد.
مرد گفت:
— و گاهی هم خرابشان میکند.
گفتم:
— درست است.
مرد لحظهای جا خورد.
شاید انتظار نداشت اینقدر راحت قبول کنم.
گفتم:
— جوانی فقط قهرمانی نیست. بیصبری هم هست. سادهسازی هم هست. گاهی آدم فکر میکند اگر خودش نیت خوبی دارد، لابد همهٔ کسانی که کنارش ایستادهاند هم همان آیندهای را میخواهند که او میخواهد.
لنا گفت:
— در حالی که ائتلاف سیاسی موقت، به معنای یکسانبودن منافع طبقاتی نیست.
مرد گفت:
— حالا رسیدیم به مارکس.
لنا لبخند زد.
— هنوز اسمش را نیاورده بودم.
گفتم:
— خودت آوردی. حالا مسئولیتش با خودت است.
مرد خندید.
لنا ادامه داد:
— در لحظهٔ بحران، نیروهای مختلف ممکن است علیه یک قدرت مشترک کنار هم قرار بگیرند، اما فردای آن روز تضادهای میان خودشان ظاهر میشود. سؤال اساسی این است که چه کسی سازمان دارد، چه کسی پایگاه اجتماعی دارد، چه کسی ابزار قدرت دارد و چه کسی میتواند برنامهٔ خودش را به برنامهٔ مسلط تبدیل کند.
زن سرخپوش گفت:
— یعنی دشمن مشترک لزوماً دوستان مشترک نمیسازد.
لنا گفت:
— دقیقاً.
گفتم:
— کاش این جمله را من در بیستسالگی شنیده بودم.
مرد سریع گفت:
— پس اگر برگردی، به خودت چه میگویی؟
این بار جوابم آماده بود.
گفتم:
— میگویم خالو جان، کمی آرامتر.
زن سرخپوش خندید.
— فقط همین؟
— نه. میگویم قبل از اینکه به کسی اعتماد سیاسی کنی، ببین فردای پیروزی چه میخواهد.
لنا سر تکان داد.
گفتم:
— میگویم فقط نپرس «با چه کسی علیه چه کسی؟» بپرس «بعدش چه؟»
مرد دیگر نمیخندید.
من هم نمیخندیدم.
— میگویم آزادی را نگذار برای بعد.
زن سرخپوش نگاهم کرد.
ادامه دادم:
— عدالت را هم نگذار برای بعد. حقوق زن را هم نگذار برای بعد. حق مخالف را هم نگذار برای بعد. هر چیزی که گفتی «بعد از پیروزی حلش میکنیم»، ممکن است همان چیزی باشد که فردای پیروزی دیگر اجازه نداشته باشی دربارهاش حرف بزنی.
چند لحظه سکوت شد.
لنا آرام گفت:
— این شاید یکی از سختترین درسهای هر انقلاب باشد.
مرد پرسید:
— یعنی هدف وسیله را توجیه نمیکند؟
گفتم:
— اگر برای رسیدن به آزادی، آزادی را خفه کنی، باید شک کنی که داری به کجا میروی.
زن سرخپوش کتابش را بست.
— این حرف فقط دربارهٔ انقلاب نیست.
گفتم:
— نه. دربارهٔ زندگی هم هست.
لنا پرسید:
— اگر جوانی امروز روبهرویت بنشیند و بگوید میخواهم جهان را تغییر بدهم، چه میگویی؟
بدون فکر گفتم:
— میگویم شروع کن.
مرد پادشاهیخواه خندید.
— پس هیچ چیز یاد نگرفتی!
گفتم:
— صبر کن، جملهام تمام نشده.
خر عرعر کرد.
— ببین! حتی ایشان فهمید باید اجازه بدهی آدم حرفش را تمام کند.
بعد گفتم:
— به آن جوان میگویم جهان را تغییر بده، اما خیال نکن جهان منتظر نقشهٔ تو نشسته. اول آن را بشناس. تاریخ بخوان. اقتصاد بخوان. جامعه را ببین. با کارگر حرف بزن. با زن حرف بزن. با کسی که با تو مخالف است حرف بزن. و از همه مهمتر، هیچ رهبر و هیچ سازمانی را جای عقل خودت ننشان.
لنا گفت:
— حتی سازمان خودت را.
گفتم:
— مخصوصاً سازمان خودت را.
مرد پرسید:
— و اگر حزب گفت باید اطاعت کنی؟
گفتم:
— آن وقت اول باید ببینی حزب از تو رفیق میخواهد یا سرباز!
— فرقش چیست؟
گفتم:
— رفیق سؤال میکند.
لنا گفت:
— سرباز فرمان میبرد.
خر عرعر کرد.
نگاهش کردم.
— شما فعلاً عضو هیچ حزبی نمیشوید. سابقهٔ انضباط تشکیلاتیتان اصلاً خوب نیست.
زن سرخپوش آنقدر خندید که کتاب از روی زانویش افتاد.
کوکو هم با صدای خندهها سرش را بلند کرد.
مرد پادشاهیخواه خم شد و کتاب را برداشت و به زن داد.
بعد گفت:
— یک سؤال دیگر.
گفتم:
— شما بلیت یک ایستگاه خریدی، اندازهٔ یک ترم دانشگاه سؤال پرسیدی.
گفت:
— این آخری است.
— بپرس.
نگاهم کرد.
— بعد از این همه سال، هنوز فکر میکنی انقلاب ممکن است؟
این بار لنا به من نگاه نکرد.
زن سرخپوش هم چیزی نگفت.
حتی خر ساکت ماند.
چراغ قرمز شد.
اتوبوس را متوقف کردم.
بیرون، مردم با چتر از عرض خیابان میگذشتند. جوانی دست پیرمردی را گرفته بود. زنی دوچرخهاش را کنار خودش میکشید. پسربچهای در یک چالهٔ آب پرید و مادرش چیزی گفت که از پشت شیشه نشنیدم.
گفتم:
— تا وقتی جامعه تضاد دارد، تغییر هم ممکن است.
مرد گفت:
— من دربارهٔ تغییر نپرسیدم. دربارهٔ انقلاب پرسیدم.
نگاهش کردم.
— انقلاب فقط روزی نیست که مردم به خیابان میآیند.
لنا آرام گفت:
— گاهی سالها پیش از آن شروع شده.
گفتم:
— در کارخانه. در دانشگاه. در خانه. در ذهن آدمی که برای اولین بار میپرسد چرا باید وضع همین باشد که هست.
چراغ سبز شد.
اتوبوس حرکت کرد.
مرد گفت:
— پس هنوز همان جوان بیستسالهای؟
خندیدم.
— نه.
— پس چه شدی؟
به جاده نگاه کردم.
— همان جوانم، با پنجاه سال صورتحساب اضافه.
زن سرخپوش خندید.
لنا گفت:
— و ظاهراً هنوز پرداختشان نکردهای.
گفتم:
— برای همین هنوز کار میکنم.
خر عرعر بلندی کرد.
گفتم:
— شما نگران نباش. صورتحساب یونجهات جداست.
همه خندیدند.
اما من در آینه به صورتم نگاه کردم.
برای لحظهای خیال کردم پشت صورتم، همان جوان را میبینم.
نه آنطور که واقعاً بود.
آنطور که حافظه دوست داشت نگهش دارد.
جوانی که فکر میکرد اگر دنیا ناعادلانه است، کافی است آدمهای زیادی تصمیم بگیرند عوضش کنند.
امروز میدانستم کار سختتر از این حرفهاست.
قدرت پیچیدهتر است.
جامعه پیچیدهتر است.
انسان پیچیدهتر است.
اما یک چیز را هنوز از آن جوان پس نگرفته بودم:
این باور که هیچ نظمی فقط به این دلیل که سالها دوام آورده، ابدی نیست.
مرد پادشاهیخواه ناگهان گفت:
— حالا نوبت من است.
پرسیدم:
— نوبت تو برای چی؟
لبخند زد.
— تو یک ساعت است از انقلاب خودت حرف میزنی. شاید بد نباشد من هم بگویم چرا بعد از این همه سال هنوز خودم را پادشاهیخواه میدانم.
لنا به او نگاه کرد.
زن سرخپوش صاف نشست.
من از آینه نگاهش کردم.
خر هم گوشهایش را تیز کرد.
گفتم:
— بسیار خوب.
بعد به خر اشاره کردم.
— فقط مواظب باش. سختترین مخالف سیاسیات روبهرویت نشسته.
مرد خندید.
اما این بار معلوم بود حرفی دارد که برای خندیدن نیست.
اتوبوس وارد خیابان دیگری شد.
و برای نخستین بار از وقتی آن مرد سوار شده بود، هیچکدام از ما نخواستیم پیش از شنیدن حرفش جوابش را آماده کنیم.
ادامه خواهد داشت…
ناصر کمالی
لندن، اتاق کوچک و باصفای خودم
دیدگاهتان را بنویسید