قسمت بیستوهفتم: انقلابی که از اتوبوس جا نمانده بود
اتوبوس دوباره راه افتاد.
باران آرامتر شده بود، اما خیابان هنوز خیس بود و چراغهای لندن روی آسفالت کش میآمدند.
مرد پادشاهیخواه درست روبهروی خر نشسته بود.
نمیدانم چرا از میان آنهمه صندلی خالی، آنجا را انتخاب کرده بود.
شاید خیال میکرد خر شنوندهٔ خوبی است.
که البته بود.
خر دستکم وسط حرف آدم نمیپرید. فقط گاهی عرعر میکرد که آن هم، اگر منصف باشیم، از بعضی تحلیلهای سیاسی روشنتر بود.
مرد دستی به یقهٔ کتش کشید و گفت:
— من هنوز یک چیز را نمیفهمم.
از پشت فرمان پرسیدم:
— فقط یک چیز؟
زن سرخپوش خندید.
لنا هم لبخندی زد.
مرد گفت:
— چرا اصلاً انقلاب کردید؟
خر سرش را بلند کرد.
گفتم:
— سؤال شما توجه بخش سیاسی اتوبوس را جلب کرد.
مرد نگاهی به خر انداخت.
— من جدی میگویم.
گفتم:
— من هم جدیام. ولی وقتی بعد از نزدیک به نیم قرن میپرسی «چرا انقلاب کردید؟»، انگار میلیونها آدم یک صبح از خواب بیدار شدند، صبحانه خوردند و گفتند امروز کار دیگری نداریم، برویم انقلاب کنیم.
لنا خندید.
مرد گفت:
— کشور داشت پیشرفت میکرد.
لنا این بار جدی شد.
— پیشرفت برای چه کسی؟ با چه معیاری؟
مرد برگشت و نگاهش کرد.
لنا ادامه داد:
— جامعه فقط ساختمان و جاده و کارخانه نیست. باید مناسبات قدرت، آزادی سیاسی، توزیع ثروت، وضعیت کارگران و دهقانان، سرکوب مخالفان و شکافهای اجتماعی را هم دید.
مرد گفت:
— یعنی هیچ چیز مثبتی وجود نداشت؟
گفتم:
— این را کسی نگفت. تاریخ اگر قرار باشد جدی بررسی شود، نه سیاه مطلق است نه سفید مطلق. مسئله این است که وجود توسعه در بخشی از جامعه، خودبهخود تضادهای آن جامعه را از بین نمیبرد.
خر عرعر کرد.
نگاهش کردم.
— شما فعلاً وارد بحث توسعهٔ ناموزون نشوید. بعداً برایتان کلاس جدا میگذاریم.
زن سرخپوش خندید.
مرد هم لبخندی زد، اما کوتاه.
بعد گفت:
— ولی نتیجهٔ انقلاب را که دیدید.
گفتم:
— این دقیقاً همان جایی است که من و تو اختلاف داریم. تو نتیجهٔ بعدی انقلاب را برمیداری و با آن خود انقلاب را محاکمه میکنی.
مرد گفت:
— مگر میشود این دو را جدا کرد؟
گفتم:
— نه کاملاً. اما یکی هم نیستند.
لنا گفت:
— انقلاب یک فرایند اجتماعی است. اینکه چه نیروهایی آن را آغاز میکنند، چه طبقات و گروههایی واردش میشوند و در نهایت چه نیرویی رهبری و دستگاه قدرت را در اختیار میگیرد، لزوماً یک چیز نیست.
مرد رو به من کرد.
— یعنی هنوز فکر میکنی انقلاب درست بود؟
گفتم:
— اگر منتظری بعد از اینهمه سال از من بشنوی که مردم اشتباه کردند علیه استبداد شوریدند، منتظر نمان.
چند لحظه ساکت شد.
گفتم:
— من میتوانم عملکرد خودمان را نقد کنم. میتوانم دربارهٔ اشتباهات نیروهای چپ، ضعف تحلیلها، تفرقهها، ارزیابی نادرست از توازن نیروها و هزار مسئلهٔ دیگر بحث کنم. اما نقد اشتباهات نیروهای انقلابی یک چیز است و پشیمانی از مبارزه علیه استبداد چیز دیگری.
لنا آرام گفت:
— و مسئلهٔ اصلی این است که چه شد نیرویی که تمام انقلاب نبود، توانست خود را بهعنوان نمایندهٔ انقلاب تثبیت کند.
مرد گفت:
— خب مردم همانها را انتخاب کردند.
لنا گفت:
— من اینقدر ساده نمیبینم.
مرد پرسید:
— چطور میبینی؟
لنا کمی جلو آمد.
— اگر از یک نگاه مارکسیستی بررسی کنیم، باید به توازن طبقاتی و بینالمللی آن دوره هم نگاه کنیم. انقلاب ایران در خلأ اتفاق نیفتاد. جنگ سرد بود. سرمایهداری جهانی منافع خودش را داشت. بورژوازی ایران یکدست نبود. بخشهایی از آن با شاه تضاد پیدا کرده بودند، اما این به آن معنا نبود که خواهان یک تحول رادیکال اجتماعی یا قدرتگیری طبقهٔ کارگر باشند. نیروهای مذهبی هم شبکهٔ اجتماعی و سازمانی گستردهای داشتند.
مرد گفت:
— یعنی باز هم خارجیها مقصر بودند؟
لنا گفت:
— نه. این سادهکردن همان چیزی است که دارم علیه آن حرف میزنم.
من از آینه نگاهش کردم.
لنا ادامه داد:
— هیچ قدرت خارجی نمیتواند از هیچ، میلیونها انسان را به خیابان بیاورد. ریشههای انقلاب داخل خود جامعه بود. تضادها واقعی بودند. نارضایتی واقعی بود. سرکوب واقعی بود. اما این به آن معنا نیست که قدرتهای جهانی نسبت به اینکه چه نیرویی از دل آن بحران بیرون بیاید بیتفاوت بودند.
گفتم:
— درست همینجاست که تحلیل من هم وارد میشود. من معتقدم سرمایهداری جهانی از یک طرف با رژیمی روبهرو شده بود که بحرانش عمیق شده بود و از طرف دیگر با جنبشی که معلوم نبود تا کجا پیش خواهد رفت. برای قدرتهای بزرگ سرمایهداری، یک انقلاب رادیکال که نیروهای چپ و کارگری در آن دست بالا پیدا کنند، مسئلهٔ کوچکی نبود.
مرد گفت:
— یعنی معتقدی رهبری انقلاب را خارجیها تعیین کردند؟
گفتم:
— نه، اینطور ساده نه. تاریخ با یک تلفن از واشنگتن یا لندن ساخته نمیشود. من از مجموعهای از منافع و تضادها حرف میزنم؛ از قدرتهای جهانی، بخشهایی از بورژوازی داخلی، نیروهای مذهبی سازمانیافته و در طرف دیگر نیروهای انقلابیای که هم دشمنان قدرتمندی داشتند و هم ضعفها و اشتباهات خودشان را.
لنا گفت:
— انقلاب میدان برخورد نیروهای اجتماعی است. هرکس سازمانیافتهتر باشد، امکانات بیشتری داشته باشد و بتواند در لحظهٔ بحران توازن قوا را به نفع خودش تغییر دهد، شانس بیشتری برای تسلط بر مسیر بعدی پیدا میکند.
مرد گفت:
— این تحلیل شماست.
گفتم:
— دقیقاً. تحلیل ماست. قرار نیست آن را روی سنگ حک کنیم و بگوییم هرکس قبول ندارد از اتوبوس پیاده شود.
خر عرعر کرد.
نگاهش کردم.
— بهخصوص شما. شما اصلاً بلیت هم ندادهاید.
این بار همه خندیدند.
مرد پادشاهیخواه هم خندید.
بعد گفت:
— ولی شما آخرش از ایران رفتید.
دستم روی فرمان محکمتر شد.
— نه.
مرد متعجب نگاهم کرد.
گفتم:
— اینجا کلمه مهم است. من مهاجرت نکردم.
زن سرخپوش ساکت شد.
لنا هم دیگر لبخند نمیزد.
گفتم:
— من تبعیدی شدم.
مرد گفت:
— فرقش چیست؟ بالاخره آمدی خارج.
پایم را کمی از روی گاز برداشتم.
— فرقش خیلی زیاد است.
باران دوباره روی شیشه شدیدتر شده بود.
گفتم:
— مهاجر میتواند برای کار برود، برای درس برود، برای آیندهٔ فرزندش برود، برای عشق برود، برای زندگی بهتر برود. البته مهاجرت هم میتواند سخت، دردناک و پر از جدایی باشد. من درد مهاجر را کوچک نمیکنم.
کمی مکث کردم.
— اما تبعیدی داستان دیگری دارد.
مرد گوش میداد.
گفتم:
— تبعیدی ممکن است خودش بلیت بخرد، خودش چمدان ببندد، خودش سوار هواپیما شود؛ اما تصمیم اصلی را خیلی پیشتر کسان دیگری برایش گرفتهاند.
زن سرخپوش آهسته گفت:
— یعنی ظاهر رفتن انتخابی است، اما زمینهٔ رفتن انتخابی نیست.
گفتم:
— درست است.
لنا گفت:
— مهاجر معمولاً میتواند بگوید «رفتم». تبعیدی گاهی مجبور است بگوید «رانده شدم».
سکوت افتاد.
خر هم ساکت بود.
گفتم:
— عجب! بالاخره ایشان فهمید کجا نباید عرعر کند.
مرد خندید، اما من ادامه دادم:
— ممکن است سی سال، چهل سال در کشور دیگری زندگی کنی. خانه داشته باشی، کار کنی، دوست پیدا کنی، بخشی از جامعهٔ تازه شوی. حتی آن کشور را دوست داشته باشی. اینها هیچ تناقضی با تبعیدیبودن ندارد.
مرد پرسید:
— پس تا آخر عمر تبعیدی میمانی؟
گفتم:
— تبعید را تقویم تعیین نمیکند.
چند ثانیه فقط صدای موتور اتوبوس بود.
بعد گفتم:
— تبعید وقتی شروع میشود که سیاست وارد خانهات میشود، پشت در میایستد و به تو میگوید یا آن چیزی نباش که هستی، یا جایت اینجا نیست.
لنا آرام گفت:
— و گاهی حتی حق بازگشت امن را هم از تو میگیرد.
مرد به پنجره نگاه کرد.
— من هم سیوچند سال است اینجا هستم.
پرسیدم:
— مهاجر یا تبعیدی؟
مکث کرد.
— نمیدانم.
گفتم:
— خوب است.
با تعجب گفت:
— چه چیزش خوب است؟
گفتم:
— اینکه برای اولین بار از وقتی سوار شدی گفتی «نمیدانم».
زن سرخپوش خندهاش گرفت.
لنا هم خندید.
خر چنان عرعری کرد که انگار بالاخره قطعنامهٔ نهایی جلسه را صادر کرده است.
مرد دستش را روی پشتی صندلی گذاشت و گفت:
— شما همهچیز را میبرید سمت شوخی.
گفتم:
— نه رفیق. بعضی چیزها آنقدر جدی بودهاند که اگر گاهی بهشان نخندیم، باید تمام مسیر را گریه کنیم.
این بار کسی نخندید.
اتوبوس از کنار مغازهای ایرانی رد شد.
مرد گردنش را کشید تا نوشتهٔ فارسی روی شیشه را بخواند.
در آینه دیدمش.
گفتم:
— دیدی؟
— چی؟
— سیوچند سال است اینجایی، اما هنوز خط فارسی که میبینی گردنت ناخودآگاه میچرخد.
لبخند زد.
— دست خودم نیست.
گفتم:
— خیلی چیزهای تبعید دست خود آدم نیست.
چند لحظه بعد گفت:
— شاید هرکداممان یک ایران متفاوت با خودمان آوردهایم.
این بار چیزی نگفتم.
لنا هم ساکت ماند.
زن سرخپوش به بیرون نگاه میکرد.
فقط خر گوشهایش را تکان داد.
در آینه نگاهشان کردم.
مرد پادشاهیخواه، لنا، زن سرخپوش، کوکو و خر.
هرکدام با گذشتهای متفاوت در یک اتوبوس نشسته بودیم.
یکی ایران گذشته را در ذهنش حمل میکرد.
یکی انقلاب را.
یکی شکستهایش را.
یکی آرزوهایش را.
و بعضیها، مثل من، هنوز کلیدی را در جیب داشتند که شاید دیگر هیچ دری را باز نمیکرد، اما دلشان هم نمیآمد دورش بیندازند.
مرد ناگهان پرسید:
— اگر برگردی به سال پنجاهوهفت، باز هم انقلاب میکنی؟
نگاهش را در آینه پیدا کردم.
لبخند زدم.
گفتم:
— این سؤال را نگه دار.
— برای چی؟
گفتم:
— برای ایستگاه بعدی.
خر عرعر کرد.
گفتم:
— تو جواب نده. سال پنجاهوهفت اصلاً معلوم نیست کجا بودی.
صدای خنده دوباره در اتوبوس پیچید.
اتوبوس قرمز زیر باران لندن جلو رفت.
اما سؤال مرد همانجا ماند.
درست وسط اتوبوس.
میان گذشته و حال.
میان انقلاب و آنچه بعد از انقلاب آمد.
میان مهاجرت و تبعید.
و میان آدمی که از وطنش رفته بود و آدمی که هنوز، بعد از این همه سال، نمیدانست واقعاً از وطن رفته است یا وطن را روزی از زیر پایش کشیدهاند.
برای مطالعه و بررسی تاریخی
دیدگاههای سیاسی و تاریخی این قسمت در قالب گفتوگوی شخصیتهای داستان مطرح شدهاند. برای مطالعه و بررسی بیشتر دربارهٔ انقلاب ۱۳۵۷، نیروهای اجتماعی و طبقاتی و نقش مناسبات بینالمللی در آن دوره:
۱. Foreign Relations of the United States (FRUS) — U.S. Department of State
مجموعهٔ رسمی اسناد سیاست خارجی ایالات متحده در دورهٔ دولت جیمی کارتر. جلد دهم مجموعهٔ ۱۹۷۷ تا ۱۹۸۰ با عنوان Iran: Revolution, January 1977–November 1979 به اسناد مربوط به دورهٔ انقلاب ایران اختصاص دارد و در زمان نگارش این قسمت هنوز در مرحلهٔ بررسی و آمادهسازی برای انتشار است.
۲. Jimmy Carter Presidential Library
آرشیو اسناد، مکاتبات و مدارک دولت جیمی کارتر دربارهٔ سیاست خارجی آمریکا و ایران در سالهای منتهی به انقلاب و پس از آن.
۳. Wilson Center Digital Archive
آرشیو اسناد بینالمللی مربوط به جنگ سرد و مناسبات قدرتهای جهانی که برای بررسی زمینهٔ بینالمللی انقلاب ایران قابل استفاده است.
۴. Ervand Abrahamian — Iran Between Two Revolutions
پژوهشی دربارهٔ تاریخ معاصر ایران، طبقات اجتماعی، جنبشهای سیاسی، دولت پهلوی و زمینههای اجتماعی و سیاسی انقلاب.
معرفی این منابع به معنای تأیید تمام دیدگاههایی نیست که شخصیتهای داستان بیان میکنند؛ هدف، فراهمکردن امکان مطالعه و بررسی مستقل تاریخی برای خواننده است.
ادامه خواهد داشت…
ناصر کمالی
لندن، اتاق کوچک و باصفای خودم
دیدگاهتان را بنویسید