قسمت بیستوششم: مردی که هنوز از انقلاب جا مانده بود
مرد آمد و درست روبهروی خر نشست.
این خودش کمی عجیب بود.
اتوبوس تقریباً خالی بود. دستکم هفت، هشت صندلی دیگر وجود داشت که آدم میتوانست با خیال راحت رویشان بنشیند، به پنجره نگاه کند، باران لندن را تماشا کند و اگر خیلی دلش گرفته بود، حتی دربارهٔ سرنوشت بشریت فکر کند.
اما مرد همهٔ آن صندلیها را رها کرد و آمد روبهروی خر نشست.
خر هم نگاهش کرد.
مرد خر را نگاه کرد.
من از آینه هر دو را نگاه کردم.
چند ثانیه هیچکس چیزی نگفت.
بعد گفتم:
— انتخاب جالبی کردید.
مرد پرسید:
— چی؟
گفتم:
— صندلی را میگویم. از میان اینهمه صندلی، دقیقاً این یکی را انتخاب کردید.
نگاهی به خر انداخت.
— مشکلی هست؟
گفتم:
— برای من نه. باید از ایشان بپرسید.
خر گوشهایش را تکان داد.
مرد کمی خودش را عقب کشید.
لنا خندید.
زن سرخپوش کتابش را روی زانو گذاشت.
کوکو از کنار پایم بلند شد، چند قدم جلو رفت، مرد را بو کشید و برگشت.
گفتم:
— ظاهراً بازرسی اولیه هم انجام شد.
مرد گفت:
— این اتوبوس همیشه همینطوری است؟
پرسیدم:
— چهطوری؟
— عجیب.
گفتم:
— نه. بعضی روزها بدتر است.
لنا گفت:
— بستگی دارد چه کسی سوار شود.
مرد به لنا نگاه کرد.
لنا لبخند زد.
مرد شاید هنوز نمیدانست همین لبخند ساده قرار است برایش دردسر درست کند.
اتوبوس حرکت کرد.
باران آرامتر شده بود. چراغهای خیابان روی شیشهها کش میآمدند و لندن پشت پنجره مثل شهری بود که کسی با دست خیس روی آن نقاشی کرده باشد.
مرد کت مرتبی پوشیده بود. شال باریکی دور گردنش بود و عصایی داشت که بیشتر به نظر میرسید برای شخصیتش حمل میکند تا برای راه رفتن.
لنا پرسید:
— اهل لندن هستید؟
مرد گفت:
— مدت زیادی است اینجا هستم.
— چند سال؟
مرد مکث کرد.
— زیاد.
من از آینه گفتم:
— «زیاد» واحد جدید اندازهگیری مهاجرت است؟
مرد لبخند نزد.
لنا گفت:
— پس احتمالاً ایران را خوب به یاد دارید.
مرد فوراً گفت:
— ایران آن زمان را؟ بله.
این «آن زمان» را طوری گفت که انگار یک کشور مشخص با مرزهای مشخص بوده است: ایرانِ آن زمان.
لنا پرسید:
— کدام زمان؟
مرد دوباره مکث کرد.
— زمانی که کشور… نظم داشت.
خر سرش را بالا آورد.
من گفتم:
— دیدید؟ ایشان روی کلمهٔ «نظم» حساس است.
مرد گفت:
— من جدی حرف میزنم.
گفتم:
— خر هم جدی گوش میدهد.
لنا خندهاش را خورد و پرسید:
— منظورتان قبل از انقلاب است؟
مرد نگاهش را به پنجره برد.
— من اسمش را انقلاب نمیگذارم.
این بار حتی زن سرخپوش هم سرش را از روی کتاب بلند کرد.
لنا پرسید:
— پس چه میگذارید؟
— اتفاق.
گفتم:
— اتفاق؟
— بله. یک اتفاق تاریخی.
گفتم:
— اتفاق معمولاً این است که آدم چای را روی شلوارش بریزد. چند میلیون نفر که به خیابان میآیند، کمی بزرگتر از اتفاق است.
مرد گفت:
— همهٔ مردم نبودند.
لنا آرام پرسید:
— چه کسانی بودند؟
مرد دستش را تکان داد.
— گروههایی بودند. تحریک شده بودند. نمیدانستند چه دارند.
لنا گفت:
— یعنی مردمی که در اعتراضها شرکت کردند، نمیفهمیدند چه میخواهند؟
— دقیقاً.
گفتم:
— عجب. پس چند میلیون نفر نمیفهمیدند، ولی شما فهمیده بودید؟
مرد این بار مستقیم به من نگاه کرد.
— من آن دوره را دیدهام.
گفتم:
— خیلیهای دیگر هم دیدهاند.
لنا گفت:
— بعضیهایشان زندانش را هم دیدهاند.
سکوت کوتاهی افتاد.
مرد پایش را روی پای دیگر انداخت.
— همهٔ حکومتها زندان دارند.
لنا گفت:
— درست است. اما سؤال این نیست که زندان دارند یا نه. سؤال این است که چه کسی را و چرا زندانی میکنند.
مرد گفت:
— آن زمان کشور داشت پیشرفت میکرد.
لنا پرسید:
— ممکن نیست کشوری همزمان پیشرفت اقتصادی داشته باشد و سرکوب سیاسی هم داشته باشد؟
مرد جواب نداد.
خر یکدفعه عرعر کرد.
— لطفاً اجازه بدهید مهمانمان جواب بدهد.
لنا خندید.
مرد اخم کرد.
زن سرخپوش گفت:
— من در این بحث نمیتوانم خاطرهای داشته باشم. من دو سال بعد از سقوط پهلوی متولد شدهام.
و دوباره کتابش را باز کرد.
مرد به او نگاه کرد.
— پس شما اصلاً آن دوره را ندیدهاید.
زن سرخپوش بدون اینکه سرش را بلند کند گفت:
— دقیقاً همین را گفتم.
من گفتم:
— اولین توافق تاریخی امشب ثبت شد.
کوکو دمش را تکان داد.
لنا گفت:
— ولی من یک سؤال دارم. اگر مردم واقعاً از وضع موجود راضی بودند، چرا آن حجم از اعتراض شکل گرفت؟
مرد گفت:
— تبلیغات.
— فقط تبلیغات؟
— تبلیغات، خارجیها، آخوندها، چپها، روشنفکرها…
گفتم:
— خر را جا انداختید.
مرد گفت:
— چی؟
— گفتم خر را جا انداختید. با این فهرستی که دارید، احتمالاً ایشان هم سهمی در سقوط سلطنت داشته.
خر دوباره عرعر کرد.
لنا این بار بلند خندید.
حتی زن سرخپوش کتاب را جلوی صورتش گرفت تا خندهاش دیده نشود.
مرد گفت:
— شما همهچیز را مسخره میکنید.
گفتم:
— نه. بعضی چیزها خودشان زحمت قسمت مسخرهشدن را میکشند.
مرد رو به لنا کرد.
— شما فکر میکنید مردم انقلاب کردند؟
لنا گفت:
— اینکه جمعیت بزرگی از مردم در انقلاب شرکت کردند یک موضوع تاریخی است. اینکه چرا شرکت کردند، چه نیروهایی حضور داشتند، چه تناقضهایی وجود داشت و بعد چه اتفاقی افتاد، بحث دیگری است.
مرد گفت:
— مردم اشتباه کردند.
لنا پرسید:
— ممکن است.
مرد کمی خوشحال شد.
اما لنا ادامه داد:
— ولی اشتباهکردن مردم، انقلاب را از تاریخ پاک نمیکند.
لبخند مرد محو شد.
من از آینه نگاهش کردم.
حالا کمکم چیزی در او دیده میشد که در لحظهٔ سوارشدنش معلوم نبود.
او فقط دربارهٔ یک حکومت حرف نمیزد.
دربارهٔ بخشی از زندگی خودش حرف میزد.
انگار سقوط آن حکومت، جایی درون خودش هم چیزی را پایین کشیده بود که بعد از این همه سال هنوز حاضر نبود قبول کند سقوط کرده است.
گفتم:
— چند سال است از ایران بیرونید؟
گفت:
— نزدیک پنجاه سال.
پرسیدم:
— و هنوز هر روز دربارهٔ همان چند سال حرف میزنید؟
ساکت شد.
لنا به من نگاه کرد.
فهمیدم شاید سؤال کمی بیشتر از حد معمول به جایی خورده است که نباید با کفش واردش شد.
لنا آرامتر پرسید:
— شما دلتان برای ایران تنگ شده یا برای آن دوره؟
مرد نگاهش کرد.
این بار جواب سریع نیامد.
دستش را روی سر عصا گذاشت.
— برای کشوری که میتوانست بشود.
لنا گفت:
— این با «کشوری که بود» فرق دارد.
مرد گفت:
— شاید.
برای اولین بار کلمهای گفت که در آن قطعیت نبود.
اما چند ثانیه بعد دوباره خودش را جمع کرد.
— با این حال، اگر آن اتفاق نمیافتاد…
من گفتم:
— باز اتفاق؟
— بله.
— هنوز حاضر نیستید بگویید انقلاب؟
— نه.
گفتم:
— بسیار خوب. عجله نداریم. مسیر اتوبوس طولانی است.
زن سرخپوش بدون اینکه از روی کتاب سر بلند کند گفت:
— من هم دو سال بعد از سقوط پهلوی متولد شدهام.
گفتم:
— بانو، این را قبلاً فرمودید.
گفت:
— میدانم. خواستم مشخص باشد من مسئول آن اتفاق نیستم.
صدای خنده در اتوبوس پیچید.
مرد هم این بار نتوانست خودش را نگه دارد و گوشهٔ لبش کمی بالا رفت.
خر سرش را جلو آورد و تقریباً صورتش را روبهروی مرد گرفت.
مرد گفت:
— این چرا اینطور مرا نگاه میکند؟
گفتم:
— احتمالاً منتظر است موضع سیاسی شما کاملاً روشن شود.
— موضع سیاسی من روشن است.
لنا گفت:
— برای ما هنوز نه.
مرد گفت:
— من معتقدم ایران به یک پادشاه نیاز دارد.
سکوت شد.
نه سکوت سنگین.
بیشتر سکوتی که بعد از حلشدن یک معما میآید.
من از آینه نگاهش کردم.
لنا آرام تکیه داد.
زن سرخپوش صفحهٔ کتاب را ورق زد.
کوکو دوباره سرش را روی پنجههایش گذاشت.
خر چند ثانیه مرد را نگاه کرد و بعد سرش را برگرداند.
گفتم:
— بالاخره رسیدیم.
مرد پرسید:
— کجا؟
گفتم:
— نه ما. شما.
— من کجا رسیدم؟
گفتم:
— به جملهای که از وقتی سوار شدید دورش میچرخیدید.
مرد چیزی نگفت.
لنا پرسید:
— پس شما سلطنتطلب هستید؟
مرد گفت:
— اگر اسمش را میخواهید بگذارید، بله.
گفتم:
— خب، این که جرم نیست. حالا دستکم میدانیم روبهروی خر چه کسی نشسته.
مرد با اعتراض گفت:
— چرا مدام خر را وسط بحث میآورید؟
گفتم:
— چون ایشان تنها مسافر اتوبوس است که هنوز نظام سیاسی مورد علاقهاش را اعلام نکرده.
خر عرعر بلندی کرد.
گفتم:
— البته ظاهراً دارد بیانیه میدهد.
لنا گفت:
— سؤال من اما چیز دیگری است. شما میتوانید سلطنتطلب باشید. مسئله این است که چرا برای دفاع از انتخاب امروزتان مجبورید وجود انتخاب دیروز میلیونها نفر را انکار کنید؟
مرد به او خیره شد.
لنا ادامه داد:
— میتوانید بگویید نتیجهٔ انقلاب را قبول ندارید. میتوانید بگویید از آنچه بعداً به وجود آمد ناراضی هستید. حتی میتوانید آرزو کنید آن انقلاب رخ نمیداد. اما نمیتوانید مردمی را که به خیابان آمدند از تاریخ حذف کنید، فقط چون نتیجهٔ حرکتشان با تصویری که شما از ایران دارید جور درنمیآید.
مرد به پنجره نگاه کرد.
باران دوباره شدید شده بود.
مدتی هیچکس حرف نزد.
بعد مرد آرام گفت:
— شاید من هنوز آن روزها را تمام نکردهام.
این بار من شوخی نکردم.
لنا هم چیزی نگفت.
فقط خر جلو آمد و پوزهاش را به عصای مرد زد.
مرد پایین را نگاه کرد.
گفت:
— حالا این چه میخواهد؟
گفتم:
— نمیدانم. شاید میخواهد بگوید پنجاه سال برای فکرکردن زمان کمی نیست.
مرد گفت:
— یا شاید میخواهد هویج.
گفتم:
— دیدید؟ بالاخره در یک مسئله به توافق رسیدیم.
مرد خندید.
زن سرخپوش کتابش را بست و گفت:
— خوشحالم. مخصوصاً چون من دو سال بعد از سقوط پهلوی متولد شدهام.
این بار حتی مرد هم خندید.
اتوبوس در خیابان خیس جلو رفت.
اما من در آینه هنوز مرد را میدیدم که روبهروی خر نشسته بود و به بیرون نگاه میکرد.
حس میکردم ما تازه فهمیدهایم او سلطنتطلب است.
اما هنوز نفهمیدهایم چرا بعد از نزدیک پنجاه سال، بخشی از وجودش حاضر نیست بپذیرد آن جهان تمام شده است.
و این، احتمالاً سؤال قسمت بعد بود.
ادامه خواهد داشت…
ناصر کمالی
لندن، در اتاق کوچک و باصفای خودم
دیدگاهتان را بنویسید