قسمت بیستوپنجم: اتوبوسی که خندیدن در آن اجباری شد
صدای خنده در اتوبوس پیچید.
آنقدر ناگهانی و بلند که حتی خر از صندلی عقب سرش را بالا آورد و با قیافهای نگاهمان کرد که انگار میخواست بفهمد در غیاب او چه اتفاق مهمی افتاده است.
کوکو هم گوشهایش را تیز کرد.
زن سرخپوش هنوز میخندید. لنا دستش را جلوی دهانش گرفته بود و من، پشت فرمان، سعی میکردم هم خیابان را ببینم و هم از آینه بفهمم این خنده قرار است تا کجا ادامه پیدا کند.
گفتم:
— بسیار خوب، بسیار خوب! آرامتر. اگر پلیس اتوبوس را متوقف کند، من نمیدانم چطور توضیح بدهم که چند آدم بالغ، یک سگ و یک خر، بدون هیچ دلیل مشخصی در یک اتوبوس دارند میخندند.
زن سرخپوش گفت:
— اتفاقاً مشکل همین است.
— کدام مشکل؟
— اینکه فکر میکنی برای خندیدن حتماً باید دلیل داشت.
لنا گفت:
— این حرف خطرناک است.
پرسیدم:
— چرا؟
گفت:
— چون اگر خالو بخواهد دربارهٔ «فلسفهٔ خنده» صحبت کند، دوباره تا نیمهشب گرفتار میشویم.
زن سرخپوش زد زیر خنده.
گفتم:
— بسیار خوب. پس از همین لحظه فلسفه ممنوع.
زن سرخپوش گفت:
— سیاست هم ممنوع.
لنا پرسید:
— عشق چطور؟
چند لحظه سکوت کردم.
بعد گفتم:
— عشق از همه ممنوعتر.
زن سرخپوش ابروهایش را بالا برد.
— چرا؟
گفتم:
— چون فلسفه نهایتاً آدم را گیج میکند، سیاست آدم را عصبانی میکند، ولی عشق هم گیجت میکند، هم عصبانی، هم آخر شب نمیگذارد بخوابی.
لنا گفت:
— اعتراض دارم.
گفتم:
— اعتراض هم ممنوع.
زن سرخپوش گفت:
— پس دقیقاً دربارهٔ چه چیزی اجازه داریم حرف بزنیم؟
در آینه به خر نگاه کردم.
— دربارهٔ ایشان.
خر همان لحظه عرعر کرد.
گفتم:
— البته به شرطی که خودش وارد بحث نشود.
زن سرخپوش گفت:
— من پیشنهاد بهتری دارم. هرکس بحث جدی شروع کرد، جریمه شود.
لنا پرسید:
— چقدر؟
گفتم:
— نرخش را من تعیین میکنم. بالاخره رانندهام.
زن سرخپوش دستهایش را روی سینه جمع کرد.
— بسیار خوب، آقای راننده. بفرمایید.
گفتم:
— فلسفه یک پوند، سیاست دو پوند…
زن سرخپوش پرسید:
— عشق؟
نگاهش را در آینه دیدم.
گفتم:
— پنج پوند.
هر دو تقریباً با هم پرسیدند:
— چرا پنج پوند؟
گفتم:
— چون خسارتش بیشتر است.
خر عرعر کرد.
زن سرخپوش برگشت طرفش.
— اعتراض ایشان را هم ثبت کنید.
گفتم:
— اعتراض سه پوند.
لنا گفت:
— پس خر سه پوند بدهکار شد.
گفتم:
— ایشان اول پول بلیتش را بدهد، بعد حق اعتراض پیدا میکند.
زن سرخپوش برگشت طرف خر.
— بلیت داری؟
خر چند لحظه نگاهش کرد.
بعد عرعر کوتاهی کرد.
گفتم:
— دیدی؟ از اول هم به قیافهاش مشکوک بودم. شبیه همان مسافرهایی است که تا مأمور کنترل بلیت وارد میشود، ناگهان خوابشان میبرد.
صدای خنده دوباره در اتوبوس پیچید.
کوکو از جایش بلند شد و آمد کنار پای من نشست.
نگاهش کردم.
— تو هم زیاد خوشحال نباش. وضعیت بلیت خودت هنوز روشن نیست.
زن سرخپوش گفت:
— کوکو را مأمور جمعآوری جریمهها میکنیم.
گفتم:
— نمیشود.
— چرا؟
— جیب ندارد.
— پولها را زیر دستمال قرمزش میگذاریم.
گفتم:
— نه خانم. وقتی مأمور جمعآوری پول، پول مردم را زیر لباسش پنهان کند، معمولاً آخر کار پای حسابرس وسط میآید.
لنا فوراً گفت:
— این سیاسی بود.
زن سرخپوش گفت:
— دو پوند!
گفتم:
— کجایش سیاسی بود؟
— همین اعتراض، سه پوند دیگر.
گفتم:
— یعنی پنج پوند بدهکار شدم؟
— فعلاً.
— هنوز اتوبوس به ایستگاه بعدی نرسیده، شما مرا ورشکست کردید.
زن سرخپوش گفت:
— نگران نباش. درآمد جریمهها صرف رفاه حیوانات همین اتوبوس میشود.
در آینه به خر نگاه کردم.
— پس ایشان تنها مسافری است که از حرفزدن من سود اقتصادی میبرد.
لنا گفت:
— اقتصادی شد.
زن سرخپوش گفت:
— یک پوند دیگر.
— چرا؟
— نمیدانم. ولی کلمهٔ «اقتصادی» مشکوک بود.
گفتم:
— با این روش شما تا آخر شب خانهٔ مرا هم مصادره میکنید.
زن سرخپوش گفت:
— سیاسی شد.
گفتم:
— باشد! دیگر حرف نمیزنم.
و واقعاً ساکت شدم.
اتوبوس در خیابان خیس جلو میرفت.
برفپاککنها روی شیشه میرفتند و برمیگشتند.
چپ.
راست.
چپ.
راست.
زن سرخپوش چند لحظه تحمل کرد.
بعد پرسید:
— چرا حرف نمیزنی؟
گفتم:
— چون حرف بزنم، جریمه میشوم.
— اینطور که نمیشود.
— چرا نمیشود؟ قانون خودتان است.
— منظورم این نبود که اصلاً حرف نزنی.
— پس دقیقاً چه حرفی بزنم؟
کمی فکر کرد.
— یک چیز معمولی.
— مثلاً؟
— مثلاً یک خاطرهٔ خندهدار.
گفتم:
— خاطرههای من معمولاً از وسط زندان، سیاست، تبعید یا یک رابطهٔ پیچیده سر درمیآورند. هرکدام را شروع کنم، تا آخر خیابان بدهکار میشوم.
لنا گفت:
— پس دربارهٔ خود اتوبوس حرف بزن.
گفتم:
— این یکی خطرناکتر است.
— چرا؟
آینه را کمی تنظیم کردم.
— چون هنوز نفهمیدهام این اتوبوس مال کیست.
زن سرخپوش گفت:
— یعنی چه؟
— یعنی یک روز از خواب بیدار شدم، دیدم مرگم را از قبل دیدهام؛ بعد پرونده پیدا کردم، سایه دیدم، خر پیدایش شد، کوکو آمد، بعد رانندهٔ یک اتوبوس شدم و حالا هم دو خانم پشت سرم نشستهاند و از من جریمه میگیرند. شما اگر جای من بودید، اول سند اتوبوس را بررسی نمیکردید؟
لنا چند ثانیه نگاهم کرد.
بعد گفت:
— من یک سؤال مهمتر دارم.
— بپرس.
— گواهینامهٔ اتوبوس داری؟
دستم روی فرمان خشک شد.
زن سرخپوش آرام سرش را طرف لنا چرخاند.
بعد هر دو به من نگاه کردند.
گفتم:
— سؤال بعدی.
زن سرخپوش گفت:
— نه، نه. همین سؤال خیلی خوب است.
— گفتم سؤال بعدی.
— گواهینامه داری یا نه؟
سعی کردم کاملاً جدی باشم.
— ببینید، بعضی مسائل در زندگی بهتر است در هالهای از ابهام باقی بماند.
زن سرخپوش گفت:
— خدای من! ما سوار اتوبوسی شدهایم که رانندهاش گواهینامه ندارد!
گفتم:
— من نگفتم ندارم.
— پس داری؟
— نگفتم دارم.
لنا آنقدر خندید که سرش را به پشتی صندلی تکیه داد.
خر هم عرعر کرد.
برگشتم طرفش.
— تو یکی ساکت! اگر وضعیت مدارک تو را بررسی کنیم، احتمالاً نه پاسپورت داری، نه ویزا، نه بلیت.
زن سرخپوش گفت:
— حداقل او ادعا نمیکند راننده است.
گفتم:
— بسیار خوب. اگر کسی به رانندگی من اعتراض دارد، میتواند پیاده شود.
زن سرخپوش از پنجره بیرون را نگاه کرد.
باران همچنان میبارید.
گفت:
— فعلاً ادامه بده.
گفتم:
— دیدی؟ آدمها تا وقتی هوا خوب است خیلی به اصولشان وفادارند.
لنا گفت:
— فلسفی شد.
زن سرخپوش گفت:
— یک پوند.
گفتم:
— این دیگر چه فلسفهای بود؟
— اعتراض کردی. سه پوند دیگر.
سرم را تکان دادم.
— من تا آخر این سفر مجبور میشوم اتوبوس را بفروشم.
لنا پرسید:
— اتوبوسی را که نمیدانی مال کیست؟
چند لحظه سکوت کردم.
بعد هر سه زدیم زیر خنده.
این بار خر هم عرعر کرد و نمیدانم چرا احساس کردم او هم دارد میخندد.
برای چند دقیقه واقعاً هیچکس دربارهٔ چیز مهمی حرف نزد.
نه از مرگ.
نه از سیاست.
نه از عشق.
نه از گذشته.
فقط خندیدیم.
و عجیب بود که آدم گاهی بعد از این همه سال تازه میفهمد خندیدن هم میتواند نوعی استراحت باشد؛ نه فرار از زندگی، بلکه چند دقیقه زمین گذاشتن بار آن.
زن سرخپوش سرش را به شیشه تکیه داد.
لنا بیرون را نگاه میکرد.
کوکو کنار پایم آرام گرفته بود.
خر هم، شاید برای اولین بار، تصمیم گرفته بود نظری ندهد.
اتوبوس جلو میرفت.
چند خیابان را رد کردیم.
بعد لنا ناگهان گفت:
— راستی خالو…
— جانم؟
— یک سؤال دارم.
گفتم:
— اگر فلسفی است، پولش را خودت میدهی.
— نه.
— سیاسی؟
— نه.
— دربارهٔ عشق؟
— نه.
گفتم:
— پس رایگان است. بپرس.
لنا کمی جلو آمد.
— واقعاً داریم کجا میرویم؟
پایم روی پدال گاز کمی شل شد.
زن سرخپوش هم سرش را از شیشه برداشت.
برای چند ثانیه کسی چیزی نگفت.
به خیابان نگاه کردم.
راستش را بخواهید، نمیدانستم.
از وقتی پشت فرمان این اتوبوس نشسته بودم، حرکت کرده بودم؛ پیچیده بودم، ایستاده بودم، آدم دیده بودم، مسافر سوار کرده بودم، حرف زده بودیم، خندیده بودیم.
اما هیچوقت واقعاً از خودم نپرسیده بودم مقصد کجاست.
گفتم:
— به نظرم این سؤال جریمه دارد.
زن سرخپوش پرسید:
— چرا؟
— چون زیادی جدی است.
لنا گفت:
— فرار نکن.
گفتم:
— من رانندهام. فرار نمیکنم؛ مسیر را عوض میکنم.
زن سرخپوش خندید.
اما این بار خندهاش کوتاه بود.
در همان لحظه، مردی در ایستگاه جلو دست بلند کرد.
پایم را روی ترمز گذاشتم.
اتوبوس آرام کنار ایستگاه ایستاد.
مرد زیر باران ایستاده بود.
چتری نداشت.
کت بلند خاکستری پوشیده بود و کیف کوچکی در دست داشت.
زن سرخپوش پرسید:
— میشناسیش؟
گفتم:
— نه.
لنا گفت:
— سوارش میکنی؟
به مرد نگاه کردم.
او مستقیم به من نگاه میکرد.
در را باز کردم.
مرد یک پایش را روی پله گذاشت، اما سوار نشد.
سرش را داخل آورد.
— ببخشید…
گفتم:
— بفرمایید.
پرسید:
— این اتوبوس کجا میرود؟
دهانم را باز کردم.
هیچ جوابی نداشتم.
به زن سرخپوش نگاه کردم.
او به لنا نگاه کرد.
لنا به من نگاه کرد.
کوکو به هر سهٔ ما نگاه کرد.
و خر از آخر اتوبوس عرعر کوتاهی کرد.
مرد همچنان منتظر جواب بود.
گفتم:
— راستش… مقصد دقیق هنوز معلوم نیست.
ابروهایش بالا رفت.
— یعنی خودتان هم نمیدانید کجا میروید؟
گفتم:
— نه دقیقاً.
چند لحظه نگاهم کرد.
بعد سرش را کمی جلو آورد و داخل اتوبوس را برانداز کرد.
زن سرخپوش.
لنا.
کوکو.
و در آخر خر.
فکر کردم الان پایش را از پله پایین میگذارد و ترجیح میدهد زیر باران منتظر یک اتوبوس عادی بماند.
اما مرد ناگهان لبخند زد.
گفت:
— پس درست آمدهام.
گفتم:
— یعنی چه؟
این بار پای دیگرش را هم روی پله گذاشت.
— مدتی است دنبال اتوبوسی میگردم که رانندهاش نداند کجا میرود.
زن سرخپوش از پشت سرم گفت:
— تبریک میگویم. بهتر از این پیدا نمیکردید.
مرد سوار شد.
در را بستم.
از آینه نگاهش کردم.
آرام از میان صندلیها گذشت.
چند جای خالی بود، اما روی هیچکدام ننشست.
رفت تا آخر اتوبوس.
و درست روبهروی خر نشست.
خر که تا آن لحظه برای هر چیزی نظری داشت، ساکت شد.
مرد کیف کوچکش را روی زانو گذاشت.
خر به او نگاه کرد.
او هم به خر نگاه کرد.
چند ثانیه همینطور ماندند.
زن سرخپوش آرام به طرف من خم شد.
— خالو…
گفتم:
— بله؟
آهسته گفت:
— فکر کنم دوباره دردسر سوار کردی.
پایم را روی گاز گذاشتم.
اتوبوس دوباره حرکت کرد.
در آینه یک بار دیگر به مرد خاکستریپوش نگاه کردم.
هنوز به خر نگاه میکرد.
و خر هنوز ساکت بود.
این سکوت خر بیشتر از هر عرعری نگرانم کرد.
اتوبوس وارد خیابان بعدی شد.
هنوز نمیدانستم کجا میرویم.
اما حالا مسافری داشتیم که ظاهراً دقیقاً به همین دلیل سوار شده بود.
و بدتر از همه اینکه احساس میکردم او چیزی دربارهٔ مقصد این اتوبوس میداند که من، رانندهاش، نمیدانستم.
ادامه خواهد داشت…
ناصر کمالی
لندن، در اتاق کوچک و باصفای خودم، در غروبی بارانی
دیدگاهتان را بنویسید