خالویی که مرگ خود را پیشاپیش در خواب دید — قسمت بیست‌وچهارم: شورش علیه جمهوریِ بحث

نوشته شده توسط

در

قسمت بیست‌وچهارم: شورش علیه جمهوریِ بحث

آمبولانس آرام‌آرام دور شد.

چراغ‌های آبی‌اش چند لحظه روی آسفالت خیس خیابان و شیشه‌های مغازه‌ها لغزید و بعد پشت پیچ گم شد.

ما همان‌جا ایستاده بودیم.

باران هنوز می‌بارید؛ نه آن‌قدر شدید که آدم را فراری بدهد و نه آن‌قدر آرام که بشود نادیده‌اش گرفت.

لنا چترش را بست.

زن سرخ‌پوش دست‌هایش را در جیب پالتویش فرو برد و گفت:

— خب، حالا چه؟

گفتم:

— حالا برمی‌گردیم اتوبوس.

خر که تمام این مدت زیر سایهٔ ایستگاه اتوبوس پناه گرفته بود، عرعر کرد.

گفتم:

— بله، جناب هم موافق‌اند. جلسه با اکثریت آرا تصویب شد.

زن سرخ‌پوش گفت:

— چه جلسه‌ای؟

گفتم:

— جلسهٔ بازگشت به اتوبوس.

نگاهم کرد.

— تو برای هر کاری جلسه تشکیل می‌دهی؟

— نه. بعضی وقت‌ها اول تصمیم می‌گیرم، بعد جلسه تشکیل می‌دهم که تصمیمم دموکراتیک به نظر برسد.

لنا خندید.

زن سرخ‌پوش سرش را تکان داد.

— خطرناک شدی.

سوار اتوبوس شدیم.

من دوباره پشت فرمان نشستم. زن سرخ‌پوش روی صندلی نزدیک من نشست. لنا رفت ردیف دوم. کوکو خودش را تکاند و مقداری از آب باران را روی شلوار من پاشید.

گفتم:

— ممنون رفیق. دقیقاً همین کم بود.

خر از عقب عرعر کرد.

برگشتم.

— تو یکی ساکت. هنوز معلوم نیست برای این اتوبوس بلیت گرفته‌ای یا نه.

زن سرخ‌پوش ناگهان گفت:

— من اعتراض دارم.

دستم هنوز روی فرمان بود.

برگشتم طرفش.

— به چه؟

— به همه‌چیز.

گفتم:

— این اعتراض کمی وسیع است. اگر ممکن است محدودهٔ جغرافیایی‌اش را مشخص کنید.

گفت:

— از وقتی سوار این اتوبوس شده‌ام، یا دربارهٔ مرگ حرف زده‌ایم، یا عشق، یا تبعید، یا سیاست، یا طبقهٔ کارگر، یا سرمایه‌داری، یا بیمارستان و NHS. حتی وقتی تصادف می‌شود، شما از وسط آمبولانس هم بحث تاریخی بیرون می‌کشید!

لنا زد زیر خنده.

من گفتم:

— خب تصادف خودش بحث مهمی است.

زن سرخ‌پوش دستش را بالا آورد.

— دیدی؟ دوباره شروع کردی!

ساکت شدم.

چند ثانیه همه ساکت ماندیم.

بعد گفتم:

— بسیار خوب. پیشنهاد شما چیست؟

گفت:

— بخندیم.

— همین؟

— همین.

— بدون تحلیل؟

— بدون تحلیل.

— بدون نتیجه‌گیری تاریخی؟

— بدون نتیجه‌گیری تاریخی.

— حتی بدون بررسی مناسبات تولید؟

زن سرخ‌پوش گفت:

— مخصوصاً بدون بررسی مناسبات تولید!

لنا از پشت سر گفت:

— من با این بخش موافقم.

برگشتم طرفش.

— تو که مارکسیستی!

گفت:

— مارکسیست‌ها هم گاهی می‌خندند.

گفتم:

— مدرک داری؟

گفت:

— ندارم.

— پس ادعای علمی نکن.

زن سرخ‌پوش خندید.

کوکو هم که نمی‌دانست چرا می‌خندیم، دمش را تکان داد.

فقط خر جدی مانده بود.

نگاهش کردم.

— تو چرا نمی‌خندی؟

عرعر کرد.

گفتم:

— البته. ببخشید. سؤال شخصی بود.

زن سرخ‌پوش گفت:

— حالا یک قانون تازه برای اتوبوس می‌گذاریم.

— چه قانونی؟

— تا ده دقیقه هیچ‌کس حق ندارد دربارهٔ سیاست، فلسفه، مرگ، تبعید، سرمایه‌داری، سوسیالیسم، روان‌شناسی، عشق و روابط زن و مرد حرف بزند.

گفتم:

— پس دربارهٔ چه حرف بزنیم؟

مکث کرد.

لنا هم فکر کرد.

من منتظر ماندم.

سه نفری به هم نگاه کردیم.

زن سرخ‌پوش گفت:

— نمی‌دانم.

گفتم:

— دیدی؟ تمام موضوعات بشریت را ممنوع کردی، حالا چیزی برایمان نمانده.

لنا گفت:

— دربارهٔ غذا حرف بزنیم.

گفتم:

— خطرناک است.

— چرا؟

— چون از غذا می‌رسیم به فقر، از فقر به نابرابری، از نابرابری به طبقه، از طبقه…

زن سرخ‌پوش فریاد زد:

— خالو!

گفتم:

— باشد، باشد. ادامه نمی‌دهم.

چند متر جلوتر حرکت کردیم.

باران روی شیشهٔ جلو می‌خورد و برف‌پاک‌کن با حوصله آن را کنار می‌زد.

زن سرخ‌پوش پرسید:

— آخرین باری که از ته دل خندیدی کی بود؟

این‌بار جوابم فوری نیامد.

خواستم چیزی جدی بگویم.

بعد یاد قانون افتادم.

گفتم:

— سؤال شما مشکوک است. بوی روان‌شناسی می‌دهد.

لنا خندید.

زن سرخ‌پوش گفت:

— قبول. سؤال پس گرفته شد.

گفتم:

— من یک سؤال دارم.

— بپرس.

— اگر قرار باشد هرکدام از ما همین الان بدون فکرکردن یک کار کاملاً احمقانه انجام بدهیم، چه کار می‌کنیم؟

لنا گفت:

— من پیاده می‌شوم.

گفتم:

— این احمقانه نیست. با توجه به رانندگی من کاملاً عاقلانه است.

زن سرخ‌پوش گفت:

— من رانندگی می‌کنم.

فوراً پایم را روی ترمز گذاشتم.

— نه!

هر دو خندیدند.

گفتم:

— شوخی حد و مرز دارد.

زن سرخ‌پوش گفت:

— ترسیدی؟

— من؟ هرگز. فقط مسئول جان مسافرانم.

خر از عقب عرعر کرد.

گفتم:

— مخصوصاً ایشان. بیمه‌کردنش هم لابد دردسر دارد.

لنا گفت:

— حالا نوبت توست. کار احمقانهٔ تو چیست؟

کمی فکر کردم.

سیگارم را از جیب بیرون آوردم، نگاهش کردم و دوباره سر جایش گذاشتم.

گفتم:

— شاید یک روز صبح از خواب بیدار شوم و تصمیم بگیرم هیچ کاری نکنم.

زن سرخ‌پوش گفت:

— این کجایش احمقانه است؟

گفتم:

— برای آدمی مثل من؟ بسیار خطرناک است. ممکن است تا ظهر احساس گناه کنم که چرا جهان را نجات نداده‌ام.

این بار هر سه خندیدیم.

حتی خودم.

اتوبوس آرام در خیابان خیس پیش می‌رفت.

برای چند دقیقه هیچ‌کس از مرگ حرف نزد.

هیچ‌کس از تاریخ نگفت.

کسی جهان را تحلیل نکرد.

حتی لنا هم ساکت بود.

زن سرخ‌پوش سرش را به شیشه تکیه داده بود و لبخند می‌زد.

کوکو کنار پایم خوابیده بود.

خر از پنجرهٔ عقب بیرون را نگاه می‌کرد.

و من ناگهان فکر کردم شاید خندیدن هم یکی از راه‌های زنده‌ماندن باشد.

خواستم این فکر را با صدای بلند بگویم.

اما زن سرخ‌پوش انگار ذهنم را خوانده باشد، بدون آن‌که نگاهم کند گفت:

— تحلیلش نکن.

گفتم:

— من چیزی نگفتم!

گفت:

— ولی داشتی فکر می‌کردی.

گفتم:

— فکرکردن که هنوز ممنوع نشده.

برگشت و نگاهم کرد.

— اگر ادامه بدهی، آن را هم ممنوع می‌کنم.

خر از عقب عرعر کرد.

زن سرخ‌پوش گفت:

— دیدی؟ حتی خر هم با من موافق است.

به آینه نگاه کردم.

— بسیار خوب. من در این اتوبوس رسماً در اقلیت قرار گرفتم.

و دوباره صدای خنده در اتوبوس پیچید.

بیرون، لندن همچنان زیر باران خودش بود.

اما داخل اتوبوس، برای چند دقیقه، هیچ‌کس قصد نداشت دنیا را عوض کند.

فقط داشتیم در آن زندگی می‌کردیم.

ادامه خواهد داشت…

ناصر کمالی
لندن؛ اتاق کوچک و باصفای خودم، در غروبی بارانی

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Persian
Powered by TranslatePress