خالویی که مرگ خود را پیشاپیش در خواب دید — قسمت بیست‌وسوم: آمبولانسی که بحث را از اتوبوس بیرون کشید

نوشته شده توسط

در

قسمت بیست‌وسوم: آمبولانسی که بحث را از اتوبوس بیرون کشید

اتوبوس هنوز چند صد متر بیشتر جلو نرفته بود که صدای ترمز شدیدی از سمت راست خیابان آمد.

بعد صدای برخورد.

نه آن‌قدر شدید که همه‌چیز را به هم بریزد، اما آن‌قدر که هر سه‌مان همزمان سر برگردانیم.

پایم را روی ترمز گذاشتم.

کوکو از بغل زن سرخ‌پوش پرید پایین.

خر هم که تا چند لحظه قبل در گوشه‌ای کز کرده بود، ناگهان سرش را بلند کرد.

ظاهراً فلسفه و روان‌شناسی برایش خسته‌کننده بود، اما تصادف موضوع دیگری بود.

لنا گفت:

— چه شد؟

از پنجره نگاه کردم.

دوچرخه‌سواری روی زمین افتاده بود و چند متر جلوتر، ماشینی با چراغ خطر ایستاده بود.

گفتم:

— فکر کنم باید پیاده شویم.

زن سرخ‌پوش گفت:

— همه؟

— نه، خر فعلاً بماند. اگر او هم پیاده شود، به‌جای یک آمبولانس سه تا لازم می‌شود.

خر عرعر کرد.

گفتم:

— اعتراض ثبت شد.

در اتوبوس را باز کردم.

باران هنوز می‌بارید.

من، لنا و زن سرخ‌پوش پیاده شدیم.

کوکو هم بدون اجازه دنبالمان آمد.

چند نفر دور مرد دوچرخه‌سوار جمع شده بودند.

مرد جوانی بود، شاید سی‌وچند ساله. روی پهلو افتاده بود و پایش را گرفته بود.

یکی از رهگذران گفت:

— آمبولانس را خبر کرده‌ایم.

لنا کنار مرد نشست، اما به او دست نزد.

پرسید:

— می‌توانید حرف بزنید؟

مرد سر تکان داد.

زن سرخ‌پوش گفت:

— سرتان به زمین خورده؟

گفت:

— فکر نکنم… بیشتر پایم.

گفتم:

— تکان نخور. آمبولانس در راه است.

بعد کمی عقب رفتم.

جمعیت بیشتر شده بود.

یکی چتر گرفته بود.

یکی سعی می‌کرد ماشین‌ها را از محل حادثه دور کند.

یکی تلفنی با اپراتور اورژانس حرف می‌زد.

و برای چند دقیقه تمام بحث‌های عشق و وابستگی و ترس از ذهنمان بیرون رفت.

زندگی، طبق معمول، خودش موضوع تازه‌ای را جلوی پایمان گذاشته بود.

زن سرخ‌پوش آرام گفت:

— اگر این اتفاق جای دیگری می‌افتاد، شاید اولین سؤال آدم این بود که هزینهٔ آمبولانس چقدر می‌شود.

نگاهش کردم.

گفتم:

— و اینجا هنوز خیلی‌ها نمی‌دانند چه تاریخ بلندی پشت همین جملهٔ ساده پنهان است: «آمبولانس در راه است.»

لنا گفت:

— منظورت NHS است؟

گفتم:

— دقیقاً.

صدای آژیر از دور شنیده می‌شد.

گفتم:

— آدم‌ها امروز ممکن است فکر کنند NHS همیشه بوده؛ انگار یک روز از آسمان افتاده یا کسی در بالا از روی لطف تصمیم گرفته برای مردم خدمات درمانی فراهم کند.

زن سرخ‌پوش گفت:

— مگر غیر از این است؟

خندیدم.

— نه خانم. حقوق اجتماعی معمولاً از آسمان پایین نمی‌آیند.

آژیر نزدیک‌تر شد.

گفتم:

— NHS در پنجم ژوئیهٔ ۱۹۴۸ شروع به کار کرد. دولت کارگر کلمنت اتلی بر سر کار بود و آنورین بوان، وزیر بهداشت، نقش اصلی را در شکل‌دادن و اجرای آن داشت. قانون NHS در سال ۱۹۴۶ تصویب شده بود و قرار بود خدمات درمانی جامع، بر پایهٔ نیاز مردم و بدون دریافت هزینه در محل ارائهٔ خدمات در اختیار همه قرار بگیرد.

لنا گفت:

— و همهٔ این‌ها بعد از جنگ جهانی دوم بود.

گفتم:

— بله. بریتانیا از جنگ بیرون آمده بود؛ کشوری خسته، بدهکار و با مشکلات اقتصادی فراوان. اما همان جامعه تصمیم گرفت دولت رفاه را گسترش دهد. گزارش بوریج در سال ۱۹۴۲ هم زمینهٔ مهمی برای این تغییرات ایجاد کرده بود و بر ضرورت خدمات درمانی همگانی و امنیت اجتماعی تأکید داشت.

زن سرخ‌پوش پرسید:

— یعنی تو NHS را دستاورد طبقهٔ کارگر می‌دانی؟

گفتم:

— من نمی‌توانم آن را جدا از مبارزات طبقهٔ کارگر و جنبش اجتماعی این کشور ببینم.

نگاهی به مرد روی زمین انداختم.

— وقتی کارگر معدن، کارخانه، راه‌آهن، بندر، بیمارستان و هزار جای دیگر سال‌ها برای امنیت زندگی، دستمزد، بیمه و حق تشکل مبارزه می‌کند، نتیجهٔ این مبارزه همیشه فقط چند پوند اضافه حقوق نیست. گاهی بخشی از آن مبارزه تبدیل می‌شود به حق اجتماعی.

لنا گفت:

— ولی اگر بخواهیم تاریخ را دقیق تعریف کنیم، فقط اتحادیه‌های کارگری هم نبودند.

گفتم:

— حتماً. تاریخ را نباید برای اثبات عقیدهٔ خودمان کوتاه کنیم.

زن سرخ‌پوش لبخند زد.

ادامه دادم:

— دولت اتلی، گزارش بوریج، تجربهٔ جنگ، رأی مردم در انتخابات ۱۹۴۵، جنبش کارگری، اصلاح‌طلبان اجتماعی، کارکنان درمان و نیروهای مختلف سیاسی و اجتماعی همگی بخشی از این تاریخ‌اند. حتی خود بوان برای راه‌اندازی NHS با مخالفت شدید بخشی از پزشکان و انجمن پزشکی بریتانیا روبه‌رو شد.

در همان لحظه آمبولانس رسید.

دو امدادگر پیاده شدند.

جمعیت کمی عقب رفت.

یکی از آن‌ها کنار مرد زانو زد و دیگری کیف تجهیزاتش را باز کرد.

کوکو از دور نگاه می‌کرد.

خر هم از پشت شیشهٔ اتوبوس سرش را بیرون آورده بود؛ احتمالاً می‌خواست مطمئن شود کسی او را بیمار بعدی حساب نمی‌کند.

زن سرخ‌پوش گفت:

— پس خانوادهٔ سلطنتی چه نقشی در پیدایش NHS داشتند؟

گفتم:

— در روایت تاریخی پیدایش NHS، قانون، دولت، پارلمان و مبارزات اجتماعی تعیین‌کننده‌اند. NHS حاصل تصمیم و اجرای دولت پس از جنگ و قانون مصوب پارلمان بود؛ نه طرحی که خانوادهٔ سلطنتی به مردم هدیه کرده باشند.

لنا گفت:

— شاید چون وقتی تاریخ را فقط از بالا تعریف می‌کنند، مردم عادی و مبارزاتشان کم‌کم از تصویر حذف می‌شوند.

گفتم:

— دقیقاً.

— بعد از چند نسل، حقی که برایش مبارزه شده، شبیه لطف کسانی به نظر می‌رسد که اصلاً برای به‌دست‌آوردنش در صف اول نبودند.

زن سرخ‌پوش گفت:

— و شوروی؟

نگاهش کردم.

می‌دانستم بالاخره سؤال به آنجا می‌رسد.

گفتم:

— این قسمت را باید با احتیاط گفت.

لنا لبخند زد.

— عجب. خالو هم احتیاط می‌کند؟

گفتم:

— گاهی. معمولاً وقتی پلیس نزدیک نیست.

هر دو خندیدند.

بعد ادامه دادم:

— اتحاد شوروی و گسترش اندیشه‌های سوسیالیستی را نمی‌شود از فضای سیاسی قرن بیستم حذف کرد. وجود یک نظام رقیب که ادعا می‌کرد آموزش، درمان، کار و مجموعه‌ای از حقوق اجتماعی را تضمین می‌کند، در رقابت ایدئولوژیک آن دوره بی‌تأثیر نبود.

کمی مکث کردم.

— از نگاه مارکسیستی می‌شود استدلال کرد که سرمایه‌داری اروپای غربی، علاوه بر فشار داخلی طبقهٔ کارگر، زیر فشار یک بدیل سیاسی و اقتصادی هم قرار داشت. دولت‌های غربی می‌دانستند اگر زندگی بخش بزرگی از مردم همچنان فقط فقر، بیکاری و ناامنی باشد، جذابیت جنبش‌های سوسیالیستی بیشتر می‌شود.

زن سرخ‌پوش گفت:

— پس می‌گویی از شوروی می‌ترسیدند؟

گفتم:

— می‌گویم رقابت با سوسیالیسم یکی از زمینه‌های وسیع‌تر سیاسی آن عصر بود؛ اما اگر بگوییم NHS فقط به‌خاطر ترس از شوروی ایجاد شد، تاریخ را زیادی ساده کرده‌ایم.

لنا گفت:

— یعنی فشار از پایین، تجربهٔ جنگ، خواست عمومی برای رفاه و امنیت، و در سطح جهانی هم رقابت دو نظام.

گفتم:

— من این تصویر را دقیق‌تر می‌دانم.

زن سرخ‌پوش گفت:

— ولی یک چیز روشن است؛ سرمایه‌داری یک صبح از خواب بیدار نشد و گفت مردم عزیزند، برویم برایشان درمان رایگان درست کنیم.

گفتم:

— من شخصاً روی چنین بیداری معجزه‌آسایی حساب باز نمی‌کنم.

لنا خندید.

گفتم:

— حقوق اجتماعی معمولاً تاریخ دارند. پشتشان اعتصاب هست، تشکل هست، رأی هست، اعتراض هست، مذاکره هست، شکست هست، عقب‌نشینی هست و دوباره مبارزه.

یکی از امدادگران مرد را معاینه می‌کرد.

دیگری وسیله‌ای را از کیف بیرون آورد.

بعد با احتیاط مرد را برای انتقال آماده کردند.

چند لحظه نگاهشان کردم.

گفتم:

— و حالا تمام آن تاریخ برای این مرد تبدیل شده به چیزی بسیار ساده.

زن سرخ‌پوش پرسید:

— چه چیزی؟

گفتم:

— اینکه وقتی روی آسفالت خیس افتاده، امدادگر اول نمی‌پرسد حساب بانکی‌ات چقدر است.

کمی مکث کردم.

— زانو می‌زند کنارش و می‌پرسد: «کجایت درد می‌کند؟»

این بار کسی چیزی نگفت.

آمبولانس مرد را برد.

درهای عقب بسته شد.

آژیر روشن شد و خودرو آرام از میان ماشین‌ها دور شد.

باران همچنان می‌بارید.

لنا گفت:

— شاید یکی از مشکلات همین باشد که وقتی یک حق چند نسل دوام می‌آورد، آدم‌ها کم‌کم فکر می‌کنند طبیعی بوده و همیشه وجود داشته.

گفتم:

— دقیقاً.

به خیابان نگاه کردم.

— و وقتی تاریخ یک حق فراموش شود، دفاع از آن هم سخت‌تر می‌شود.

زن سرخ‌پوش گفت:

— یعنی باید یادمان بماند چه کسانی برایش جنگیده‌اند؟

گفتم:

— حداقل باید بدانیم وقتی امروز چیزی برای ما «رایگان در محل استفاده» است، معنایش این نیست که بدون هزینه و بدون مبارزه به دست آمده.

لنا گفت:

— و البته NHS را مردم از طریق مالیات و منابع عمومی تأمین می‌کنند.

گفتم:

— درست است. «رایگان» یعنی وقتی مریضی، قرار نیست اول کیف پولت را باز کنی تا ببینند حق درمان داری یا نه.

خر از داخل اتوبوس عرعر کرد.

برگشتم.

— بله رفیق. فهمیدیم. شما از ابتدا طرفدار خدمات عمومی یونجه بوده‌ای.

زن سرخ‌پوش زد زیر خنده.

لنا گفت:

— فکر کنم حالا باید برگردیم داخل.

به اتوبوس نگاه کردم.

چراغ‌های داخلش در باران روشن بود.

گفتم:

— بله. قبل از اینکه بابت پارک غیرمجاز جریمه‌مان کنند و دولت تمام دستاوردهای تاریخی طبقهٔ کارگر را یکجا از جیب من پس بگیرد.

هر دو خندیدند.

به سمت اتوبوس برگشتیم.

کوکو جلوتر از همه دوید.

خر سرش را از پنجره کنار کشید و طوری خودش را مشغول کرد که انگار از اول هم منتظر ما نبوده است.

پایم را روی پلهٔ اتوبوس گذاشتم.

یک بار دیگر برگشتم.

آمبولانس دیگر دیده نمی‌شد.

فقط خیابان مانده بود.

باران.

چند آدم که دوباره به راه خودشان افتاده بودند.

و جای خیس دوچرخه‌ای که هنوز کنار خیابان افتاده بود.

اما چیزی از آن صحنه در ذهنم مانده بود:

مردی روی زمین.

چند غریبه دورش.

دو امدادگر.

و حقی که امروز عادی به نظر می‌رسد، اما یک روز عادی نبود.

سوار شدم.

پشت فرمان نشستم.

زن سرخ‌پوش دوباره کوکو را بغل کرد.

لنا در جای خودش نشست.

خر هم هنوز قیافه‌ای گرفته بود که انگار تمام بحث NHS زیر نظر مستقیم او انجام شده است.

گفتم:

— بسیار خوب رفقا. بحث ترس را برای چند دقیقه تعطیل کردیم.

زن سرخ‌پوش گفت:

— فقط چند دقیقه؟

نگاهش کردم.

— متأسفانه ترس هنوز بلیت برگشت دارد.

خر عرعر کرد.

گفتم:

— شما دخالت نکن. شما حتی بلیت رفت هم نداشتی.

موتور اتوبوس را روشن کردم.

باران روی شیشه می‌ریخت.

برف‌پاک‌کن یک بار به راست رفت.

یک بار به چپ.

و اتوبوس دوباره وارد خیابان‌های خیس لندن شد.

اما این بار، قبل از آنکه دوباره سراغ ترس برویم، من به چیزی فکر می‌کردم که شاید از خود ترس هم مهم‌تر بود:

اگر مردمی تاریخ حقوقشان را فراموش کنند، از کجا خواهند فهمید چه چیزی را دارند از دست می‌دهند؟

منابع تاریخی این قسمت

  • NHS England — Milestones of the NHS: آغاز NHS در سال ۱۹۴۸ و اصل ارائهٔ خدمات درمانی رایگان در محل دریافت خدمات.
  • UK Parliament — National Health Service Act 1946: قانون تأسیس خدمات جامع درمانی و اجرای آن از ۵ ژوئیهٔ ۱۹۴۸، با نقش آنورین بوان به‌عنوان وزیر بهداشت.
  • The National Archives — The Foundation of the NHS: گزارش بوریج، دولت اتلی، نقش بوان، مخالفت‌های پزشکی و زمینه‌های اجتماعی شکل‌گیری NHS.
  • The National Archives — Attlee’s Britain 1945–1951: شکل‌گیری دولت رفاه پس از جنگ و جایگاه NHS در اصلاحات دولت کارگر.

ادامه دارد…

ناصر کمالی
لندن؛ روزی بارانی، در اتاق باصفای خودم

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Persian
Powered by TranslatePress