خالویی که مرگ خود را پیشاپیش در خواب دید — قسمت بیست‌ودوم: ترسی که بی‌دعوت سوار اتوبوس شد

نوشته شده توسط

در

قسمت بیست‌ودوم: ترسی که بی‌دعوت سوار اتوبوس شد

سکوتی بر اتوبوس حاکم شده بود.

حتی کوکو هم ساکت بود و برخلاف معمول لوس‌بازی درنمی‌آورد.

باران آرام روی شیشه می‌زد و برف‌پاک‌کن‌ها همان کار تکراری خودشان را ادامه می‌دادند؛ یک بار به راست، یک بار به چپ.

زن سرخ‌پوش ظاهراً تحمل این همه سکوت را نداشت.

کمی خودش را جلو کشید و با همان شیطنتی که همیشه چیزی مرموز پشت آن پنهان بود، گفت:

— می‌دانید، این عشق لعنتی یک چیز دیگر هم با خودش می‌آورد.

پرسیدم:

— باز چه آورده؟ گفتم که پیاده‌اش کردیم.

خندید.

— ترس.

نگاهش کردم.

گفت:

— یکی از بدترین ترس‌هایش هم ترس از دست‌دادن رابطه است. من هنوز نفهمیده‌ام این ترس از کجا سروکله‌اش پیدا می‌شود. یک‌دفعه می‌بینی آمده، گوشه‌ای از ذهنت نشسته و کم‌کم زندگی آدم را سیاه می‌کند.

کمی مکث کرد.

— خالو، نظر تو دربارهٔ ترس و ترسیدن چیست؟

چند لحظه سکوت کردم.

بعد گفتم:

— قبل از اینکه برویم سراغ ترس، من هنوز یک حساب قدیمی با عشق دارم.

زن سرخ‌پوش خندید.

— مگر نگفتی پیاده‌اش کردیم؟

— پیاده‌اش کردیم، ولی یک چمدان جا گذاشته.

لنا که تا آن لحظه به بیرون نگاه می‌کرد، برگشت.

گفتم:

— من هنوز می‌خواهم یک جمع‌بندی بکنم دربارهٔ تفاوت عشق و وابستگی. اصلاً چه فرقی دارند؟ خیلی‌ها در زندگی‌شان یک روز چشم باز می‌کنند و می‌بینند به طرف مقابل وابسته شده‌اند، اما خودشان هم نمی‌دانند از کجا عشق تمام شده و وابستگی شروع شده.

هر دو زن ساکت شدند.

مثل اینکه مسابقه گذاشته بودند با سکوتشان مرا مجبور کنند ادامه بدهم.

گفتم:

— سؤال اصلی شاید این باشد: آیا عشق خودش وابستگی می‌آورد؟ اگر می‌آورد، چطور بفهمیم این وابستگی طبیعی است یا دارد آرام‌آرام ما را می‌بلعد؟

زن سرخ‌پوش زیرچشمی نگاهم می‌کرد.

لنا متفکرانه گوش می‌داد و گاهی نگاهی به زن سرخ‌پوش می‌انداخت.

گفتم:

— وابستگی عاطفی را خیلی راحت می‌شود با عشق اشتباه گرفت، چون هر دو ممکن است با علاقه، صمیمیت و میل به نزدیک‌بودن شروع شوند.

دستم را روی فرمان جابه‌جا کردم.

— اما فرقشان از جایی پیدا می‌شود که ببینی این رابطه با تو چه می‌کند.

زن سرخ‌پوش پرسید:

— یعنی؟

گفتم:

— اگر رابطه همراه با اعتماد، احترام، آرامش و رشد باشد، اگر دو نفر یکدیگر را دوست داشته باشند ولی هنوز شخصیت، دوستان، علایق و استقلال خودشان را حفظ کنند، می‌شود گفت رابطه در مسیر سالم‌تری حرکت می‌کند.

لنا گفت:

— یعنی نزدیک‌بودن، بدون حل‌شدن در دیگری.

— دقیقاً.

کمی مکث کردم.

— اما وابستگی شدید اغلب خودش را با ترس نشان می‌دهد. ترس از دست‌دادن، احتیاج دائم به اطمینان‌گرفتن، حسادت، کنترل، اضطراب وقتی دیگری جواب تلفن را دیر می‌دهد، یا این تصور که «اگر او نباشد، من دیگر نمی‌توانم خوشحال باشم.»

زن سرخ‌پوش نگاهش را از من گرفت و به پنجره دوخت.

گفتم:

— آدم شاید گاهی باید از خودش چند سؤال ساده بپرسد.

لنا گفت:

— مثلاً؟

— آیا وقتی او کنارم نیست، هنوز احساس ارزشمندی می‌کنم؟

— آیا حضورش به من آرامش می‌دهد یا فقط ترس از ازدست‌دادنش را بیشتر می‌کند؟

— آیا در این رابطه رشد کرده‌ام یا آرام‌آرام خودم را فراموش کرده‌ام؟

زن سرخ‌پوش آرام گفت:

— سؤال‌های ساده‌ای نیستند.

گفتم:

— نه. فقط کوتاه‌اند.

خر از گوشهٔ اتوبوس سرش را کمی بالا آورد.

گفتم:

— شما نگران نباش. سؤال امتحانی نیست.

خر دوباره سرش را پایین انداخت.

کوکو هم حتی زحمت نداد به ما نگاه کند.

گفتم:

— خلاصه اینکه عشق قرار نیست آدم را زندانی کند. اگر رابطه مدام عزت‌نفس، آرامش و آزادی آدم را کم کند، باید ایستاد و نگاه کرد چه اتفاقی افتاده.

زن سرخ‌پوش گفت:

— یعنی عشق باید آدم را آزادتر کند؟

گفتم:

— دست‌کم نباید او را کوچک‌تر کند.

لنا اضافه کرد:

— و آدم نباید برای حفظ رابطه مجبور شود خودش را از زندگی حذف کند.

نگاهش کردم.

— دقیقاً. همان چیزی که گفتیم: عشق یعنی کنار هم رشدکردن، نه اینکه بدون دیگری نتوانی خودت باشی.

کمی مکث کردم.

— فکر کنم لب مطلب را گفتم. اگر نظری ندارید، حالا می‌توانیم برویم سراغ ترس؛ همان موجودی که ظاهراً بدون بلیت سوار اتوبوس شده.

زن سرخ‌پوش این بار نخندید.

چند ثانیه سکوت کرد و بعد گفت:

— من یک‌دفعه یک‌سری اتفاقات برایم افتاد که تبدیل شد به ترسی ناشناخته. باور کنید زندگی‌ام را سیاه کرد.

صدایش آرام‌تر شد.

— حتی روی رابطهٔ عاطفی‌ام هم اثر گذاشت. آن دوست کمی از رابطه عقب نشست. گفت برای آرامش هر دوی ما این کار را می‌کند.

لنا گوش می‌داد، اما وارد بحث نشد.

من هم فوری چیزی نگفتم.

بعضی اعتراف‌ها جواب سریع نمی‌خواهند.

بعد گفتم:

— ترس چیز پیچیده‌ای است. اگر واردش شویم شاید چند روز در همین اتوبوس گیر کنیم.

زن سرخ‌پوش گفت:

— مگر مقصد داریم؟

گفتم:

— نه، ولی خر بالاخره یونجه می‌خواهد.

خر بلافاصله عرعر کرد.

گفتم:

— دیدی؟ مسائل مادی همیشه فلسفه را زمین‌گیر می‌کند.

لنا خندید.

گفتم:

— اما جدی، قبل از هر بحثی باید یک چیز را روشن کنیم: ترس دشمن ذاتی انسان نیست.

زن سرخ‌پوش پرسید:

— یعنی چه؟

— یعنی اگر ترس نبود، احتمالاً اجداد ما خیلی زود خوراک حیوانات دیگر می‌شدند.

لنا گفت:

— پس ترس کارکرد حفاظتی دارد.

— دقیقاً.

گفتم:

— از دید روان‌شناختی، ترس یک سیستم هشدار است. وقتی مغز احتمال خطر را احساس می‌کند، بدن آماده می‌شود: ضربان قلب بالا می‌رود، تنفس تغییر می‌کند، عضلات منقبض می‌شوند، توجه روی تهدید متمرکز می‌شود. بدن می‌گوید: یا بجنگ، یا فرار کن، یا گاهی خشک‌ات بزند و تکان نخوری.

زن سرخ‌پوش گفت:

— ولی مشکل من این است که گاهی خطری وجود ندارد، اما ترس هست.

گفتم:

— دقیقاً مشکل از همان‌جا پیچیده می‌شود.

برف‌پاک‌کن روی شیشه حرکت کرد.

— مغز همیشه منتظر مدرک دادگاه نمی‌ماند. گاهی فقط احتمال خطر کافی است. گاهی تجربهٔ گذشته، یک جدایی، یک حادثه، یک تحقیر، یک خبر بد یا حتی چند ماه فشار مداوم باعث می‌شود سیستم هشدار بیش از حد حساس شود.

لنا گفت:

— مثل دزدگیری که با عبور گربه هم به صدا درمی‌آید.

گفتم:

— بهترین مثالی بود که می‌شد زد.

زن سرخ‌پوش گفت:

— یعنی آدم ممکن است بداند چیزی خطرناک نیست، ولی بدنش قبول نکند؟

— بله. عقل می‌تواند بگوید «چیزی نشده»، ولی بدن جواب بدهد «من به تو اعتماد ندارم، من خطر را حس کرده‌ام.»

چند لحظه ساکت ماندیم.

بعد گفتم:

— اما ترس فقط یک مسئلهٔ داخل مغز هم نیست.

لنا این بار کاملاً برگشت طرف من.

می‌دانستم اینجا نوبت اوست.

گفتم:

— ما در جامعه زندگی می‌کنیم. ترس‌های ما هم تاریخ و محیط دارند.

لنا گفت:

— مسکن، کار، پول، مهاجرت، جنگ، تبعیض، ناامنی…

گفتم:

— دقیقاً.

زن سرخ‌پوش گفت:

— یعنی جامعه هم می‌تواند آدم را بترساند؟

لنا گفت:

— نه فقط می‌تواند؛ گاهی زندگی اجتماعی طوری سازمان پیدا می‌کند که ترس بخشی از زندگی روزمره می‌شود.

من ادامه دادم:

— کسی که نمی‌داند ماه بعد اجاره‌اش را چگونه بدهد، کسی که از ازدست‌دادن کارش می‌ترسد، کسی که نمی‌داند فردا قانون یا تصمیمی چه اثری روی زندگی‌اش می‌گذارد، کسی که مهاجر است و احساس امنیت نمی‌کند، ترسش فقط محصول تخیل شخصی نیست.

زن سرخ‌پوش گفت:

— پس نمی‌شود به همه گفت «مثبت فکر کن».

گفتم:

— اگر صاحبخانه بالای سرت ایستاده، مثبت‌اندیشی اجاره را پرداخت نمی‌کند.

لنا خندید.

— و اینجاست که نگاه اجتماعی مهم می‌شود.

گفتم:

— بله. اگر تمام ترس را فقط به روان فرد تقلیل بدهیم، ممکن است مسئلهٔ واقعی را نبینیم.

کمی جلوتر، اتوبوس پشت چراغ قرمز ایستاد.

گفتم:

— از نگاه مارکسیستی هم قضیه جالب‌تر می‌شود.

زن سرخ‌پوش گفت:

— بالاخره رسیدیم.

گفتم:

— چه توقع داشتی؟ من راننده‌ام، ولی مسیر خودم را دارم.

لنا لبخند زد.

گفتم:

— در نگاه مادی، انسان را نمی‌شود جدا از شرایط واقعی زندگی‌اش فهمید. احساسات ما در خلأ تولید نمی‌شوند. نوع کار، درآمد، امنیت اقتصادی، مناسبات قدرت، جایگاه اجتماعی و امکان کنترل انسان بر زندگی خودش، همه می‌توانند روی ترس اثر بگذارند.

— یعنی سرمایه‌داری ترس تولید می‌کند؟

گفتم:

— من این‌قدر ساده نمی‌گویم که هر ترسی را بگذاریم گردن سرمایه‌داری و پرونده را ببندیم.

لنا خندید.

ادامه دادم:

— انسان هزاران سال قبل از سرمایه‌داری هم می‌ترسید. از مرگ، بیماری، طبیعت، جدایی و ناشناخته‌ها. اما هر نظام اجتماعی می‌تواند شکل‌های خاصی از ناامنی را تولید یا تشدید کند.

چراغ سبز شد.

اتوبوس حرکت کرد.

— وقتی زندگی آدم شدیداً وابسته به فروش نیروی کارش است، وقتی ازدست‌دادن شغل می‌تواند به ازدست‌دادن خانه و امنیت منجر شود، وقتی رقابت دائمی است، یا انسان احساس می‌کند بر شرایط زندگی خودش کنترل کمی دارد، ترس فقط یک واکنش فردی نیست؛ یک زمینهٔ اجتماعی هم دارد.

لنا گفت:

— و مسئلهٔ ازخودبیگانگی هم اینجا وارد می‌شود.

زن سرخ‌پوش نگاهش کرد.

— یعنی؟

لنا گفت:

— یعنی انسان ممکن است احساس کند زندگی خودش را اداره نمی‌کند؛ کارش، وقتش و حتی بخش بزرگی از روزش متعلق به خودش نیست.

من گفتم:

— و وقتی انسان کنترل کمی بر زندگی خودش احساس کند، ناامنی می‌تواند بیشتر شود.

زن سرخ‌پوش گفت:

— پس ترس هم شخصی است، هم اجتماعی؟

گفتم:

— و گاهی سیاسی.

کمی مکث کردم.

— قدرت همیشه فقط با زور مستقیم کار نمی‌کند. ترس هم می‌تواند ابزار قدرت باشد؛ ترس از اخراج، ترس از طردشدن، ترس از فقر، ترس از حرف‌زدن، ترس از متفاوت‌بودن.

لنا گفت:

— ولی نباید همهٔ ترس‌های فرد را سیاسی کنیم.

— درست است. همان‌طور که نباید همه را هم فقط مسئلهٔ مغز و روان فرد بدانیم.

زن سرخ‌پوش گفت:

— پس برای فهمیدن یک ترس باید دید از کجا آمده.

گفتم:

— دقیقاً.

— آیا خطری واقعی وجود دارد؟

— آیا بدن دارد خاطرهٔ یک خطر قدیمی را تکرار می‌کند؟

— آیا رابطه‌ای ناامن است؟

— آیا شرایط اجتماعی آدم را زیر فشار گذاشته؟

— یا چند تا از این‌ها با هم جمع شده‌اند؟

زن سرخ‌پوش گفت:

— و اگر خود آدم هم نداند؟

گفتم:

— آن‌وقت باید آرام‌آرام پیدایش کرد. نه با سرزنش.

در همان لحظه کوکو که ظاهراً از بحث‌های فلسفی و روان‌شناختی خسته شده بود، چند بار عوعو کرد، از جایش بلند شد و یک‌راست پرید بغل زن سرخ‌پوش.

شروع کرد به لوس‌بازی.

زن سرخ‌پوش بغلش کرد و گفت:

— حداقل یکی اینجا ترس از صمیمیت ندارد.

گفتم:

— عجله نکن. اگر بیسکویت ندهی، پنج دقیقه دیگر تمام نظریه‌های دلبستگی را علیه تو به کار می‌برد.

لنا خندید.

خر در گوشه‌ای کز کرده بود و حتی بیرون را هم نگاه نمی‌کرد.

زن سرخ‌پوش دستش را روی سر کوکو کشید.

بعد به من نگاه کرد.

— خالو، از همهٔ این حرف‌ها یک سؤال برایم ماند.

گفتم:

— بپرس.

— اگر ترس برای حفاظت از ماست، از کجا بفهمیم چه زمانی دارد از ما حفاظت می‌کند و چه زمانی خودش تبدیل شده به زندان؟

برای لحظه‌ای چیزی نگفتم.

این بار حتی لنا هم منتظر جواب من ماند.

به خیابان بارانی نگاه کردم.

گفتم:

— فکر کنم این سؤال، خودش یک قسمت دیگر می‌خواهد.

خر از ته اتوبوس عرعر کرد.

گفتم:

— بله، می‌دانم. شما از اول مخالف طولانی‌شدن بحث بودید.

زن سرخ‌پوش خندید.

اما این بار لبخندش زود محو شد.

اتوبوس در خیابان خیس لندن جلو رفت.

ترس هم، بی‌آنکه کسی دعوتش کرده باشد، همراه ما آمده بود.

و ظاهراً قصد نداشت در ایستگاه بعدی پیاده شود.

ادامه دارد…

ناصر کمالی
لندن؛ شبی بارانی، در اتاق باصفای خودم

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Persian
Powered by TranslatePress