خالویی که مرگ خود را پیشاپیش در خواب دید — قسمت بیست‌ویکم: وقتی عشق تمام وقتت را می‌خواهد

نوشته شده توسط

در

قسمت بیست‌ویکم: وقتی عشق تمام وقتت را می‌خواهد

اتوبوس دوباره به راه افتاده بود.

در آینه، پیرزن و گاری‌اش آرام‌آرام کوچک می‌شدند. برای چند لحظه هنوز ستارهٔ قرمز روی یکی از کتاب‌های داخل گاری دیده می‌شد و بعد آن هم در باران و نور چراغ‌های خیابان گم شد.

لنا به عقب نگاه کرد.

زن سرخ‌پوش کتابش را روی زانو گذاشته بود.

کوکو کنار پایم جمع شده بود و خر، برخلاف معمول، مدتی بود ساکت مانده بود.

گفتم:

— خیلی خوب. فکر کنم دیگر تکلیف عشق را روشن کردیم.

زن سرخ‌پوش گفت:

— واقعاً؟

— تقریباً.

لنا خندید.

— «تقریباً» کلمهٔ خطرناکی است.

گفتم:

— برای همین گفتم تقریباً. آدم اگر بعد از هفتاد سال زندگی هنوز یاد نگرفته باشد راه فرار برای خودش بگذارد، تقصیر خودش است.

زن سرخ‌پوش لبخند زد.

چند متر جلوتر، مردی زیر سایه‌بان مغازه‌ای ایستاده بود و مرتب ساعتش را نگاه می‌کرد.

کنارش صفی از آدم‌ها زیر چترها ایستاده بودند.

تابلوی یکی از مغازه‌ها زیر باران برق می‌زد:

Home Land London LTD

نگاهم چند ثانیه روی مرد ماند.

بعد گفتم:

— یک چیز هنوز مانده.

زن سرخ‌پوش آه کشید.

— می‌دانستم.

گفتم:

— این یکی جدی است.

— قبلی‌ها شوخی بود؟

— نه، ولی این یکی از آن سؤال‌هایی است که اگر جوابش را پیدا کنیم شاید نصف دعواهای دنیا کم شود.

لنا گفت:

— بپرس.

کمی فرمان را چرخاندم و گفتم:

— اگر کسی را دوست داشته باشی، چقدر باید برایش فداکاری کنی؟

زن سرخ‌پوش فوراً جواب نداد.

گفتم:

— منظورم این است که همیشه گفته‌اند اگر کسی را واقعاً دوست داشته باشی، باید از خودت بگذری. وقتت را بدهی، راحتی‌ات را بدهی، برنامه‌هایت را عوض کنی، اگر لازم شد از خیلی چیزها هم بگذری.

زن سرخ‌پوش گفت:

— از خودت بگذری یا خودت را حذف کنی؟

نگاهش کردم.

— فرقش چیست؟

گفت:

— خیلی زیاد.

لنا برگشت و به او نگاه کرد.

زن سرخ‌پوش ادامه داد:

— ممکن است کسی را دوست داشته باشی و وقتی بیمار است شب تا صبح کنارش بمانی. ممکن است برنامه‌ات را لغو کنی، پولت را خرج کنی، سفر نروی یا مدتی بخشی از خواسته‌هایت را کنار بگذاری. این می‌تواند بخشی از دوست‌داشتن باشد.

گفتم:

— پس فداکاری بد نیست.

— نه. چرا باید بد باشد؟

کمی مکث کرد.

— مشکل وقتی شروع می‌شود که فداکاری دیگر یک انتخاب موقت نباشد و تبدیل شود به شکل دائمی زندگی.

پرسیدم:

— یعنی؟

گفت:

— یعنی تمام وقتت برای دیگری باشد. تمام برنامه‌هایت براساس نیاز او تنظیم شود. دوستانت را کمتر ببینی، سفرهایت را کنار بگذاری، علایقت را فراموش کنی، حتی وقتی تنها هستی باز ذهنت مشغول این باشد که او چه می‌خواهد، چه فکر می‌کند و از تو چه انتظاری دارد.

لنا گفت:

— و بعد ممکن است یک روز متوجه شوی سال‌ها زندگی کرده‌ای، اما تقریباً هیچ بخشی از آن واقعاً برای خودت نبوده.

این جمله چند لحظه در اتوبوس ماند.

گفتم:

— ولی شاید طرف بگوید من خودم خواستم.

زن سرخ‌پوش گفت:

— ممکن است واقعاً هم خودش خواسته باشد.

— پس مشکل کجاست؟

— سؤال این نیست که چقدر وقت به دیگری می‌دهی. سؤال این است که آیا هنوز حق انتخاب داری؟

کمی فکر کردم.

گفت:

— اگر یک روز بخواهی چند ساعت تنها باشی، می‌توانی؟

— اگر بخواهی با دوستانت بیرون بروی، بدون عذاب وجدان می‌توانی؟

— اگر بخواهی سفر کنی، کتاب بخوانی، بنویسی، قدم بزنی یا حتی هیچ کاری نکنی، احساس می‌کنی حقش را داری؟

گفتم:

— و اگر جواب نه باشد؟

گفت:

— آن‌وقت باید پرسید این رابطه چقدر عشق است و چقدر ترس.

لنا گفت:

— یا وظیفه.

زن سرخ‌پوش سر تکان داد.

— یا عادت. یا احساس گناه. یا ترس از تنهایی. یا ترس از اینکه اگر برای خودت زندگی کنی، دیگری تو را ترک کند.

خر از عقب عرعر کرد.

گفتم:

— بفرمایید. روان‌شناس چهارپای ما هم وارد بحث شد.

لنا خندید.

زن سرخ‌پوش گفت:

— شاید حرف مهمی دارد.

گفتم:

— حرفش همیشه یک چیز است: اگر یونجه هست، من هستم.

خر دوباره عرعر کرد.

— دیدی؟ تأیید کرد.

کوکو سرش را بلند کرد و چند ثانیه به من نگاه کرد.

گفتم:

— شما هم اگر اعتراضی داری، نوبت بگیر.

زن سرخ‌پوش خندید، اما بعد دوباره جدی شد.

— یک مسئلهٔ دیگر هم هست.

گفتم:

— بفرما. پرونده دارد قطور می‌شود.

— بعضی آدم‌ها واقعاً از مراقبت از دیگری لذت می‌برند. نباید از بیرون برایشان حکم صادر کرد که «تو خودت را فدا کرده‌ای».

لنا گفت:

— درست است. اما حتی آنجا هم باید دید آیا این مراقبت انتخاب است یا نقش تحمیل‌شده.

گفتم:

— نقش تحمیل‌شده یعنی چه؟

لنا گفت:

— یعنی از کودکی به کسی یاد داده باشند که ارزشش در این است که همیشه برای دیگران باشد. خانواده، فرهنگ، سنت، اقتصاد، حتی تقسیم کار داخل خانه می‌تواند این را تقویت کند.

زن سرخ‌پوش گفت:

— بعضی آدم‌ها آن‌قدر به «برای دیگران بودن» عادت می‌کنند که وقتی برای خودشان کاری می‌کنند احساس گناه می‌کنند.

گفتم:

— مثلاً اگر یک روز بگویند امروز می‌خواهم فقط برای خودم باشم؟

— بله.

— یا سفر بروند؟

— بله.

— یا تلفنشان را خاموش کنند؟

— بله.

گفتم:

— این آخری دیگر خیلی انقلابی شد.

لنا خندید.

زن سرخ‌پوش هم خندید.

بعد گفت:

— ولی واقعاً همین است. اگر تو نتوانی گاهی از دسترس خارج شوی، استراحت کنی، خلوت داشته باشی و زندگی خودت را ادامه بدهی، کم‌کم چیزی از خودت باقی نمی‌ماند.

پرسیدم:

— اما اگر طرف مقابل ناراحت شود چه؟

گفت:

— ناراحت‌شدن حق اوست. تصمیم‌گرفتن به جای تو حق او نیست.

این بار ساکت شدم.

باران دوباره کمی شدیدتر شده بود.

برف‌پاک‌کن‌ها رفت‌وبرگشت می‌کردند.

لنا گفت:

— مسئله فقط فردی هم نیست. اگر در یک رابطه همیشه یک نفر وقت، انرژی و کار عاطفی بیشتری بدهد و دیگری بیشتر دریافت کند، به‌مرور مسئلهٔ قدرت هم شکل می‌گیرد.

پرسیدم:

— کار عاطفی یعنی چه؟

گفت:

— یعنی کسی که همیشه باید حال دیگری را بفهمد، آرامش کند، اختلاف‌ها را جمع کند، برنامه‌ریزی کند، یادش باشد چه چیزی دیگری را ناراحت می‌کند و دائم مراقب فضای رابطه باشد.

زن سرخ‌پوش گفت:

— و گاهی خودش دیگر کسی را ندارد که حال او را بپرسد.

گفتم:

— یعنی می‌شود وسط یک رابطه بود و باز هم تنها بود؟

گفت:

— خیلی هم می‌شود.

این جمله را آرام گفت.

نگاهش برای لحظه‌ای از ما جدا شد و به شیشهٔ خیس رفت.

من چیزی نپرسیدم.

لنا هم چیزی نگفت.

بعضی سؤال‌ها را اگر فوراً دنبال کنی، تبدیل به بازجویی می‌شوند.

چند لحظه بعد گفتم:

— پس آدم در رابطه چقدر باید برای خودش نگه دارد؟

زن سرخ‌پوش گفت:

— نمی‌شود برایش درصد تعیین کرد.

— پنجاه‌پنجاه؟

— نه.

— شصت‌چهل؟

— خالو، زندگی حساب بانکی نیست.

خر عرعر کرد.

گفتم:

— حسابدار پیدا شد. ایشان می‌گوید هفتاد درصد یونجه برای من، سی درصد برای بقیه.

لنا زد زیر خنده.

زن سرخ‌پوش گفت:

— شاید فقط لازم باشد آدم گاهی از خودش یک سؤال بپرسد.

— چه سؤالی؟

نگاهم کرد.

— در این رابطه، هنوز زندگی خودم را هم زندگی می‌کنم؟

این بار چیزی نگفتم.

دستم را روی فرمان جابه‌جا کردم.

سؤال ساده‌ای بود.

اما جوابش همیشه ساده نبود.

زن سرخ‌پوش ادامه داد:

— ممکن است کسی را خیلی دوست داشته باشی و برایش کارهای بزرگی بکنی. اما اگر دوست‌داشتن او به این معنا باشد که دیگر حق نداشته باشی از زندگی خودت لذت ببری، چیزی اشتباه شده است.

لنا گفت:

— و لذت‌بردن از زندگی خیانت به عشق نیست.

زن سرخ‌پوش گفت:

— دقیقاً.

— آدم حق دارد دوست داشته باشد و در همان حال دوست هم داشته شود.

— حق دارد مراقبت کند و مراقبت هم ببیند.

— حق دارد کنار کسی باشد و در همان حال خودش هم باقی بماند.

پرسیدم:

— پس آن جمله‌های قدیمی که می‌گویند «همهٔ زندگی‌ام را فدای تو می‌کنم» چه؟

زن سرخ‌پوش گفت:

— شاعرانه است.

گفتم:

— یعنی در عمل اجرا نکنیم؟

— بهتر است نه.

لنا گفت:

— چون اگر تمام زندگی‌ات را فدای کسی کنی، بعد از مدتی چیزی برای شریک‌شدن با او هم نداری.

زن سرخ‌پوش سر تکان داد.

— عشق سالم دو زندگی را به هم نزدیک می‌کند. قرار نیست یکی از آن دو را بخورد.

گفتم:

— مثل دو رودخانه؟

گفت:

— شاید.

لنا گفت:

— فقط لطفاً یکی وارد دیگری نشود و ناپدید نشود.

گفتم:

— بسیار خوب. مثال رودخانه هم از دستور کار خارج شد.

خر عرعر کرد.

گفتم:

— تو هم لطفاً مثال جدید نزن.

اتوبوس از کنار همان مردی رد شد که هنوز ساعتش را نگاه می‌کرد.

نمی‌دانستم منتظر چه کسی بود.

شاید پنج دقیقه دیر کرده بود.

شاید پنج سال.

شاید هم اصلاً کسی قرار نبود بیاید.

زن سرخ‌پوش به او نگاه کرد.

گفتم:

— حالا فکر کنم می‌توانیم پروندهٔ عشق را ببندیم.

پرسید:

— مطمئنی؟

گفتم:

— نه.

خندید.

گفتم:

— ولی آدم باید یک‌جایی بحث را تمام کند، وگرنه عشق را آن‌قدر تحلیل می‌کنیم که دیگر خودش فرصت زندگی‌کردن پیدا نمی‌کند.

لنا گفت:

— این یکی را قبول دارم.

گفتم:

— بالاخره یک جمله گفتم که هر دو قبول کردید. لطفاً تاریخ را ثبت کنید.

زن سرخ‌پوش دوباره به پنجره نگاه کرد.

بعد آرام گفت:

— شاید تمام حرف ما همین باشد: برای دیگری در زندگی‌ات جا باز کن، اما خودت را از زندگی بیرون نینداز تا او جایت را بگیرد.

کسی چیزی نگفت.

حتی خر هم ساکت ماند.

کوکو سرش را روی پنجه‌هایش گذاشت.

اتوبوس آرام جلو می‌رفت.

باران روی شیشه می‌نشست و برف‌پاک‌کن دوباره آن را کنار می‌زد.

یک بار به راست.

یک بار به چپ.

خیابان دوباره پیدا می‌شد.

گفتم:

— بسیار خوب رفقا، عشق را همین‌جا پیاده می‌کنیم.

خر عرعر کرد.

برگشتم و نگاهش کردم.

— تو نه. تو از اول بدون بلیت سوار شده‌ای و ظاهراً قصد پیاده‌شدن هم نداری.

لنا خندید.

زن سرخ‌پوش سرش را به شیشه تکیه داد.

من پایم را کمی روی گاز گذاشتم.

در آینه دیگر نه پیرزن دیده می‌شد، نه گاری، نه ستارهٔ قرمز.

فقط خیابان بارانی لندن بود و چراغ‌هایی که روی آسفالت خیس کش آمده بودند.

دیگر دربارهٔ عشق چیزی نگفتیم.

نه چون حرفی نمانده بود.

شاید چون بعضی چیزها را باید جایی از زبان پایین آورد و دوباره به زندگی سپرد.

اتوبوس به راهش ادامه داد.

و این بار هیچ‌کداممان نپرسیدیم مقصد کجاست.

ادامه دارد…

ناصر کمالی
لندن؛ غروبی بارانی، در اتاق باصفای خودم

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Persian
Powered by TranslatePress