قسمت بیستم: عشقی که یک دهه دیرتر به دنیا آمد
در آینه، پیرزن و گاریاش کوچک و کوچکتر شدند، اما ستارهٔ قرمز روی یکی از کتابهای داخل گاری تا آخرین لحظه زیر باران دیده میشد.
قدمهای همان تاریخ هنوز در گوشم زنگ میزد.
فقط متأسف شدم که چرا از این فرصت طلایی استفاده نکردم و بیشتر پای صحبت او ننشستم.
برگشتم سمت لنا و گفتم:
— میدانی چه فرصت طلاییای را از دست دادیم؟
لنا متعجب نگاهم کرد.
— یعنی چه؟
گفتم:
— باید میرفتیم یک کافیشاپ و پای صحبتش مینشستیم.
گفت:
— اولاً او به هیچ کافیشاپ بزرگی نمیرود. همیشه سعی میکند به کافیشاپهای کوچک برود تا از آنها حمایت کرده باشد. دوماً، پیدا کردنش اصلاً سخت نیست؛ هر جا مردم زحمتکش باشند، او آنجاست.
گفتم:
— خانه و آدرسی ندارد؟
خندید.
— هیچکس آدرس او را ندارد.
گفتم:
— پس در یک هوای بهتر پیدایش کنیم و علت آن اشک را هم بپرسیم.
گفت:
— من موافقم.
زن سرخپوش گفت:
— من هم خیلی خوشحال میشوم، ولی زندگی با همهٔ مشکلاتش دستم را بسته و وقت آزاد زیادی ندارم.
لنا گفت:
— خب، همهٔ ما درگیر مشکلاتی هستیم، ولی نباید زندگی خودمان را فراموش کنیم.
زن سرخپوش با نگاهی غمگین گفت:
— من یک بچه دارم که دارم با عشق بزرگش میکنم.
لنا گفت:
— من تجربهٔ آن را دارم، ولی زندگی خودم را هم میکردم.
زن سرخپوش آه کوتاهی کشید.
— فکر نمیکردم اینهمه سخت باشد.
لنا گفت:
— بههرصورت، هرقدر هم سخت باشد، میشود با تحلیل و تدبیر پیش رفت؛ ولی نباید زندگی خودت را زندگی نکنی.
در همین لحظه کوکو شروع کرد به عوعو کردن.
نگاهش کردم. انگار آقای کوکو تشخیص داده بود بحث دارد زیادی جدی میشود و وقت مداخلهٔ بخش روابط عمومی اتوبوس رسیده است.
بحث رفت حول اینکه کوکو خسته شده و گفتوگوی ما دربارهٔ زندگی زن سرخپوش نیمهتمام ماند.
پیچیدم توی خیابان.
باران آرامتر شده بود، اما لندن هنوز خیس بود؛ از آن خیسهایی که انگار شهر نه زیر باران، بلکه در خاطرهای قدیمی راه میرود.
لنا چتر قرمزش را بست و کنار صندلی گذاشت.
زن سرخپوش کتاب را دوباره روی زانوهایش گذاشت.
کوکو خودش را تکاند و چند قطره آب روی شلوارم پاشید.
گفتم:
— کوکو جان، اگر قرار است راننده را حمام کنی، حداقل صبر کن به مقصد برسیم.
خر از عقب عرعر کرد.
گفتم:
— تو یکی ساکت. هنوز معلوم نیست چرا از میان تمام موجودات این داستان، خشکترین مسافر اتوبوس تویی.
زن سرخپوش خندید.
اما لنا هنوز به پنجره نگاه میکرد.
بعد آرام گفت:
— میدانی فرق عشق در دههٔ من با عشق در دههٔ بعد چه بود؟
گفتم:
— اگر منظورت فرق قیمت قهوه است، من آمادگی کامل دارم.
گفت:
— نه. رفیق جان، اجازه بده!
زن سرخپوش سرش را بلند کرد.
لنا گفت:
— در دههٔ پنجاه، برای خیلی از زنها حتی عاشقشدن هم چیزی نبود که فقط میان خودشان و قلبشان اتفاق بیفتد. خانواده، آبرو، محله، طبقهٔ اجتماعی، سنت و هزار چشم نامرئی همراه آدم وارد رابطه میشدند.
زن سرخپوش گفت:
— ولی دههٔ شصت هم آنقدر آزاد نبود که حالا از دور به نظر میآید.
لنا برگشت طرف او.
— نگفتم آزاد بود. گفتم چیزی شروع به تغییر کرده بود.
من گفتم:
— یعنی عشق هم مثل اتوبوسهای لندن است؛ شمارهاش همان است، ولی مسیرش عوض میشود؟
لنا لبخند زد.
— تقریباً.
زن سرخپوش گفت:
— من فکر میکنم تفاوت مهمتر این بود که در دههٔ شصت، زن بیشتر شروع کرد دربارهٔ خودش حرف بزند؛ دربارهٔ اینکه چه میخواهد و چه نمیخواهد. در واقع، رشد جنبش فمینیستی هم در این تغییر بیتأثیر نبود.
لنا گفت:
— جنبشهای فمینیستی چندین دهه بود که در کشورهای مختلف فعالیت میکردند. شاید در آن دوره فرصت بیشتری برای اظهار وجود پیدا کرده بودند.
مکثی کرد و ادامه داد:
— و برای حرفزدن دربارهٔ بدن خود زن.
چند ثانیه سکوت شد.
خر عرعر کرد.
گفتم:
— بسیار خوب. ظاهراً نمایندهٔ بخش محافظهکار اتوبوس اعتراض دارد.
هر دو خندیدند.
بعد لنا جدیتر ادامه داد:
— دربارهٔ سکس هم همین اتفاق افتاد. مسئله فقط آزادترشدن رابطهٔ جنسی نبود. این تصویر سادهای است که بعدها از دههٔ شصت ساخته شد. مسئلهٔ عمیقتر این بود که سؤال تازهای مطرح شد: چه کسی دربارهٔ بدن زن تصمیم میگیرد؟
زن سرخپوش گفت:
— خانواده؟
— بله.
— جامعه؟
— بله.
— مرد؟
لنا مکث کرد.
— قرنها جواب همین بود. اما زنان بیشتری شروع کردند به گفتن: خود زن.
خیابان جلوی ما باز شده بود. چراغهای قرمز روی آسفالت خیس کش میآمدند.
گفتم:
— ولی اینجا یک تناقض هم هست.
زن سرخپوش پرسید:
— چه تناقضی؟
گفتم:
— اینکه اگر فقط تابو را بشکنی، الزاماً آزاد نشدهای.
لنا فوراً گفت:
— دقیقاً.
نگاهش کردم.
— بالاخره یکبار هم شد بدون دعوا حرف مرا تأیید کنی.
گفت:
— زیاد خوشحال نشو. هنوز جملهات تمام نشده.
گفتم:
— منظورم این است که ممکن است جامعه از یک طرف بدن را زندانی کند و از طرف دیگر همان بدن را تبدیل به کالا کند. هر دو میتوانند اختیار آدم را از او بگیرند، فقط به دو شکل متفاوت.
زن سرخپوش چند لحظه فکر کرد.
— پس آزادی جنسی بهتنهایی کافی نیست؟
لنا گفت:
— اگر آزادی فقط به این معنا باشد که محدودیتهای قدیمی کنار بروند، نه. باید ببینی رابطهٔ قدرت چه شده است. آیا زن واقعاً انتخاب میکند؟ آیا میتواند «نه» بگوید؟ آیا میتواند «بله» بگوید، بدون اینکه تحقیر شود؟ آیا از نظر اقتصادی و اجتماعی آنقدر مستقل هست که انتخابش واقعاً انتخاب خودش باشد؟
گفتم:
— این همان جایی است که عشق دیگر فقط مسئلهٔ دو نفر نیست.
زن سرخپوش گفت:
— دوباره سیاست را وارد اتوبوس کردی.
گفتم:
— من وارد نکردم. خودش بلیت خریده و آمده.
خر دوباره عرعر کرد.
گفتم:
— البته این یکی هنوز بلیت نداده.
لنا خندید.
زن سرخپوش کتاب را بست.
— اما یک چیز را نمیفهمم. اگر همهچیز را با جامعه، اقتصاد، قدرت و تاریخ توضیح بدهیم، خود عشق چه میشود؟ آن لحظهای که آدم کسی را میبیند و بیهیچ محاسبهای دلش میلرزد؟
لنا برای اولین بار مدتی جواب نداد.
بعد گفت:
— باقی میماند.
زن سرخپوش انگار انتظار این جواب را نداشت.
لنا ادامه داد:
— هیچکس نمیگوید احساس واقعی نیست. اتفاقاً واقعی است. مسئله این است که احساس در خلأ متولد نمیشود. ما با تمام گذشتهمان عاشق میشویم؛ با تربیتمان، ترسهایمان، نیازهایمان، طبقهمان، تجربههایمان و حتی با تصویری که جامعه از زن و مرد در ذهنمان ساخته است.
گفتم:
— یعنی وقتی دو نفر عاشق میشوند، فقط دو نفر سر قرار نمیروند؟
لنا گفت:
— گاهی چند نسل هم با آنها میروند.
زن سرخپوش خندید.
— پس میز بزرگی لازم است.
گفتم:
— حالا میفهمم چرا روابط انسانی اینقدر گران تمام میشود.
کوکو آمد کنار پایم نشست.
از آینه نگاهش کردم.
گفتم:
— تو خوشبختی. بو میکشی، دوست داری، دم تکان میدهی. نه دههٔ پنجاه داری، نه دههٔ شصت، نه نظریهٔ عشق.
لنا گفت:
— مطمئنی؟
نگاهش کردم.
— دربارهٔ کوکو هیچوقت مطمئن نیستم. از نصف آدمهایی که میشناسم بیشتر میفهمد، فقط خوشبختانه مقاله نمینویسد.
زن سرخپوش دوباره به لنا نگاه کرد.
— اگر قرار باشد فقط یک تفاوت میان عشق دههٔ پنجاه و شصت بگویی، چه میگویی؟
لنا کمی فکر کرد.
— در دههٔ پنجاه، بسیاری از زنان میپرسیدند: «آیا اجازه دارم این آدم را دوست داشته باشم؟» در دههٔ شصت، زنان بیشتری شروع کردند به پرسیدن: «من از این رابطه چه میخواهم؟»
زن سرخپوش گفت:
— و امروز؟
این بار لنا جواب نداد.
از آینه نگاهش کردم.
گفتم:
— شاید سؤال امروز سختتر باشد.
— چه سؤالی؟
چراغ قرمز شد.
اتوبوس را نگه داشتم.
بیرون، مردی زیر یک چتر سیاه تلفنش را نگاه میکرد. زنی از کنارش گذشت، بیآنکه سر بلند کند. پشت شیشههای کافه، آدمها روبهروی هم نشسته بودند و بعضی بیشتر به صفحهٔ تلفنشان نگاه میکردند تا به صورت کسی که مقابلشان بود.
گفتم:
— شاید سؤال امروز این باشد: در جهانی که میتوانیم با صدها نفر ارتباط داشته باشیم، آیا هنوز بلدیم با یک نفر رابطه داشته باشیم؟
این بار حتی خر هم عرعر نکرد.
چراغ سبز شد.
دستم را روی فرمان گذاشتم و حرکت کردم.
لندن از پشت شیشههای خیس آرامآرام از کنارمان میگذشت.
و من فکر کردم شاید عشق نه متعلق به دههٔ پنجاه بود، نه شصت و نه امروز.
شاید عشق همان مسافر سمجی بود که در هر دوره سوار اتوبوس میشد، لباسش را عوض میکرد، زبانش را تغییر میداد، اما یک سؤال را همیشه با خودش حمل میکرد:
چگونه میتوان دیگری را دوست داشت، بیآنکه او را صاحب شد؟ چگونه میتوان به او عشق ورزید، بیآنکه او را آزار داد؟
هر دو خانم با تعجب نگاهی به من کردند.
معنی آن نگاهها را نفهمیدم، ولی هرچه بود، آهنگ خوشی نداشت!
در همین لحظه، خر محترم به دادم رسید و از انتهای اتوبوس عرعر کوتاهی کرد.
کوکو هم خودش را به پاهایم چسباند و شروع کرد به لوسبازی.
من هم فرصت را غنیمت شمردم، آن دو نگاه غضبناک را فراموش کردم، رو به خر کردم و گفتم:
— بسیار خوب. رأی تو هم ثبت شد.
و اتوبوس در غروب بارانی لندن به راهش ادامه داد.
قطعاً ادامه دارد…
ناصر کمالی
لندن ـ Homeland Estate Agents
بدون تاریخ و زمان
دیدگاهتان را بنویسید