خالویی که مرگ خود را پیشاپیش در خواب دید — قسمت نوزدهم: عشقی که گاری را هل می‌داد

نوشته شده توسط

در

از پشت فرمان بلند شدم.

گفتم:

— بسیار خوب. ظاهراً اتوبوس ما علاوه بر وسیلهٔ نقلیه، به ماشین بازگشت به گذشته هم تبدیل شده است.

خر از صندلی عقب عرعر کرد.

گفتم:

— تو فعلاً همان‌جا بمان. اگر با آن وزن بخواهی از پله‌های خیس پایین بروی، قصهٔ عشق تبدیل به گزارش اورژانس می‌شود.

لنا پیاده شد.

من و زن سرخ‌پوش هم پشت سرش از اتوبوس پایین رفتیم. کوکو پیش از همه بیرون پریده بود و کنار گاری ایستاده بود.

پیرزن دست‌هایش را روی دستهٔ گاری گذاشته بود. باران روی روسری خاکستری‌اش می‌نشست. گاری کوچک و چوبی بود؛ دو چرخ فلزی داشت و با پارچه‌ای تیره پوشانده شده بود.

لنا چند قدم به او نزدیک شد.

پیرزن سرش را بالا آورد و گفت:

— هنوز هم چتر را کج می‌گیری.

لنا ایستاد.

برای لحظه‌ای صورتش شبیه کسی شد که نه می‌داند باید بخندد و نه مطمئن است حق دارد گریه کند.

پرسید:

— مرا به یاد داری؟

پیرزن گفت:

— بعضی آدم‌ها را از چهره‌شان به یاد نمی‌آوریم؛ از باری که روزی روی دوششان گذاشته‌اند، به یاد می‌آوریم.

گفتم:

— امیدوارم مرا از بدهی‌هایم به یاد نیاورند. فهرستشان از این خیابان بلندتر است.

پیرزن نگاهی به من انداخت و از این شوخی خوشش آمد. گوشهٔ لبش بالا رفت و چین‌های صورتش برای لحظه‌ای از باران روشن‌تر شدند.

زن سرخ‌پوش آرام به بازوی من زد.

— بگذار لنا حرف بزند.

گفتم:

— من فقط می‌خواستم فضا را از حالت جلسهٔ بازجویی خارج کنم.

لنا کنار گاری زانو زد و گوشهٔ پارچه را بالا زد.

داخل گاری چند قرص نان، یک فلاسک بزرگ، چند لیوان پلاستیکی، دو پتوی تاخورده و بسته‌ای کتاب بود.

لنا گفت:

— تقریباً همان چیزهایی که آن سال‌ها در گاری بود.

پیرزن پاسخ داد:

— آدم‌ها هنوز گرسنه می‌شوند، سردشان می‌شود و گاهی به کتاب احتیاج پیدا می‌کنند. دلیلی نداشت وسایل گاری را عوض کنم. این گاری عشق من است؛ عشقی که باید با دست‌های خودم هلش بدهم تا به مقصد برسد.

زن سرخ‌پوش پرسید:

— این گاری چه قصه‌ای دارد؟

لنا پارچه را دوباره روی وسایل کشید.

— سال‌ها پیش، وقتی جوان بودم، مدتی با گروهی از کارگران و دانشجویان همکاری می‌کردم. اعتصاب‌ها، اعتراض‌ها و جلسه‌ها بخش بزرگی از زندگی ما بود. فکر می‌کردیم اگر شرایط اجتماعی تغییر کند، انسان‌ها هم آزادتر، برابرتر و مهربان‌تر خواهند شد.

پرسیدم:

— و این پیرزن؟

لنا گفت:

— آن زمان پیرزن نبود. هر روز با همین گاری برای کارگران اعتصابی نان، سوپ و چای می‌آورد. گاهی از بچه‌هایشان مراقبت می‌کرد تا مادرها بتوانند در جلسه شرکت کنند. شب‌ها هم کتاب‌هایی را که جمع کرده بود، میان مردم می‌گرداند.

پیرزن گفت:

— تو هم یکی از همان کتاب‌ها را بردی و هیچ‌وقت پس ندادی.

لنا لبخند زد.

— هنوز آن را دارم.

پیرزن گفت:

— پس دست‌کم دزد منظمی بوده‌ای.

گفتم:

— چه خوب. بالاخره یک پروندهٔ سرقت پیدا شد که ادارهٔ مرگ از آن خبر ندارد.

کوکو دور گاری می‌چرخید و بوی نان را دنبال می‌کرد. ظاهراً از نظر او، بحث‌های تاریخی تا زمانی اهمیت داشتند که به نتیجه‌ای خوراکی برسند.

لنا ادامه داد:

— در همان روزها عاشق شدم؛ یا دست‌کم فکر می‌کردم عاشق شده‌ام. مردی بود که ساعت‌ها دربارهٔ آزادی، برابری و جامعهٔ آینده حرف می‌زد. با هم اعلامیه پخش می‌کردیم، به جلسه می‌رفتیم و خیال می‌کردیم عشق ما هم بخشی از ساختن آن آینده است.

زن سرخ‌پوش پرسید:

— نبود؟

— بود؛ اما همهٔ حقیقت نبود. او در جلسه از برابری زن و مرد دفاع می‌کرد، ولی بعد از جلسه انتظار داشت من غذا آماده کنم، نوشته‌هایش را مرتب کنم و وقتی خسته یا ناراحت بود، تمام نیازهای خودم را کنار بگذارم. در مجموع، خصلت‌های مردسالارانه را با خود حمل می‌کرد؛ همان خصلت‌هایی که در سخنرانی‌هایش علیه آن‌ها حرف می‌زد.

گفتم:

— ظاهراً قرار بود جهان نو ساخته شود، اما بخش خدمات آن همچنان به شیوهٔ جهان قدیم اداره می‌شد.

پیرزن خنده‌ای بلند سر داد. خنده‌اش در خیابان خیس پیچید و چند قطرهٔ باران از لبهٔ روسری‌اش پایین افتاد.

لنا گفت:

— دقیقاً. من هم مدتی اعتراض نمی‌کردم. تصور می‌کردم مشکلات شخصی نباید ما را از مبارزهٔ اصلی دور کند. فکر می‌کردم اگر دربارهٔ نیازهای عاطفی یا خستگی‌ام حرف بزنم، فردگرا شده‌ام.

زن سرخ‌پوش گفت:

— یعنی برای حفظ یک آرمان، خودت را نادیده می‌گرفتی؟

— بله. نسل من، نسلی که در دههٔ پنجاه به دنیا آمده بود، با امید به تغییرات بزرگ رشد کرد. برای بسیاری از ما، عشق فقط رابطه‌ای خصوصی نبود؛ آن را به آزادی، برابری و آینده‌ای بهتر پیوند می‌زدیم. این نگاه ارزشمند بود، اما گاهی اشتباه می‌کردیم و زندگی امروزمان را قربانی فردایی می‌کردیم که هنوز نیامده بود. برای آزادی جهان می‌جنگیدیم، اما گاهی فراموش می‌کردیم آزادی باید از رابطهٔ میان دو انسان هم آغاز شود.

پیرزن یکی از نان‌ها را از گاری برداشت و به لنا داد.

— آن روز را به یاد داری؟

لنا نان را گرفت.

— هیچ‌وقت فراموش نکردم.

زن سرخ‌پوش پرسید:

— چه اتفاقی افتاد؟

لنا گفت:

— یک شب پس از جلسه، با همان مرد دعوایمان شد. من گفتم نمی‌شود در خیابان از آزادی زن حرف زد و در خانه از او انتظار اطاعت داشت. او گفت وقت مناسبی برای این بحث نیست و مسائل بزرگ‌تری وجود دارد.

گفتم:

— «وقت مناسب نیست» یکی از محبوب‌ترین جمله‌های تاریخ است. معمولاً کسی آن را می‌گوید که از همین وضعیت نامناسب سود می‌برد.

لنا ادامه داد:

— از ساختمان بیرون آمدم. هوا سرد بود و باران می‌بارید. همین زن را دیدم که گاری را هل می‌داد. یکی از چرخ‌ها در شکاف خیابان گیر کرده بود. به او کمک کردم. وقتی فهمید ناراحتم، چیزی نپرسید. تکه‌ای نان به من داد و گفت: «اگر بار یک رابطه همیشه روی شانهٔ یک نفر باشد، اسمش هرچه باشد، عشق برابر نیست.»

پیرزن گفت:

— جملهٔ خوبی بوده است. حیف که حالا یادم نیست خودم گفته‌ام یا از کسی دزدیده‌ام.

گفتم:

— مهم نیست. بیشتر جمله‌های خوب تاریخ چند بار دست‌به‌دست شده‌اند تا بالاخره به نام کسی ثبت شوند که قلم بهتر یا تریبون بزرگ‌تری داشته است.

زن سرخ‌پوش به لنا گفت:

— بعد از او جدا شدی؟

— مدتی بعد. نه فقط به‌خاطر همان دعوا. فهمیدم عشقی که آزادی و رشد یکی از دو نفر را متوقف کند، با هیچ شعار بزرگی انسانی نمی‌شود.

زن سرخ‌پوش کمی سکوت کرد.

بعد گفت:

— من متعلق به نسل بعدی‌ام؛ نسل دههٔ شصت. ما با امیدهای بزرگ شما بزرگ نشدیم. بیشتر با شکست‌ها، سرخوردگی‌ها و بی‌اعتمادی به وعده‌های جمعی روبه‌رو بودیم. شاید به همین دلیل عشق را شخصی‌تر دیدیم؛ جایی برای آرامش، شناخت خود و نجات‌دادن بخشی از زندگی از آشوب جهان.

لنا گفت:

— این نگاه را می‌فهمم. نسل شما می‌خواست حق زندگی شخصی را پس بگیرد؛ حقی که نسل ما گاهی آن را به آینده موکول می‌کرد.

زن سرخ‌پوش گفت:

— اما من هنوز فکر می‌کنم عشق را نمی‌شود فقط با شرایط اجتماعی توضیح داد. دو نفر ممکن است خانه، کار، امنیت و آزادی داشته باشند، اما نتوانند یکدیگر را دوست داشته باشند. و دو نفر ممکن است در سخت‌ترین وضعیت، عشقی عمیق بسازند.

لنا پاسخ داد:

— درست است. شرایط اجتماعی عشق را تولید نمی‌کند، اما می‌تواند به آن امکان رشد بدهد یا آن را خفه کند. فقر به کسی دستور نمی‌دهد چه کسی را دوست داشته باشد، ولی خستگی، اضطراب، بی‌خانمانی و وابستگی اقتصادی وارد رابطه می‌شوند. این‌ها پشت در نمی‌مانند؛ وارد خانه می‌شوند، سر سفره می‌نشینند و گاهی حتی میان دو نفر می‌خوابند.

گفتم:

— گرسنگی شاید عاشق نباشد، اما معمولاً بدون دعوت سر میز شام می‌نشیند.

پیرزن فلاسک را باز کرد و در چهار لیوان پلاستیکی چای ریخت.

چشمم به لیوان‌ها افتاد.

همان شکل ساده، همان سبکی و همان صدای نازکی که هنگام گذاشتن روی زمین داشتند، ناگهان مرا به سال‌های زندان برد. برای لحظه‌ای دیوارهای باران‌خوردهٔ لندن کنار رفتند و دیوارهای سرد بند در مقابلم بالا آمدند. بوی چای کم‌رنگ، صدای کلیدها و انتظار طولانیِ پشت درهای بسته از جایی دور برگشتند.

اما نگذاشتم آن تصویر مرا با خود ببرد. نفسی کشیدم، خودم را جمع کردم و دوباره به خیابان، باران، گاری و آدم‌های کنارم برگشتم.

گفتم:

— رفیق ما در اتوبوس است، اما اگر بفهمد جلسه با پذیرایی همراه بوده، احتمالاً شیشه را می‌شکند.

صدای عرعر خر از داخل اتوبوس بلند شد.

زن سرخ‌پوش خندید.

— ظاهراً فهمید.

یکی از لیوان‌ها را برداشتم و روی پلهٔ اتوبوس گذاشتم.

گفتم:

— چای برای تو؛ ولی دربارهٔ نان باید با کوکو مذاکره کنی.

کوکو سرش را بالا آورد و چنان به من نگاه کرد که گویی مذاکره از نظر او فقط نام محترمانهٔ تسلیم بی‌قیدوشرط بود.

زن سرخ‌پوش رو به لنا گفت:

— تفاوت ما شاید این باشد که تو از جامعه به عشق می‌رسی و من از عشق به جامعه. شاید هم بتوان گفت تو از درد به جست‌وجوی بی‌دردی رسیدی و من از بی‌دردی ظاهری به شناخت درد.

لنا گفت:

— شاید. من می‌پرسم انسان در چه شرایطی می‌تواند آزادانه عشق بورزد. تو می‌پرسی عشق چگونه انسان را از درون تغییر می‌دهد.

— و آیا هر دو پرسش لازم نیست؟

— چرا. اگر فقط از شرایط بیرونی حرف بزنیم، انسان را به عدد و طبقه و درآمد تقلیل می‌دهیم. اگر فقط از احساس درونی حرف بزنیم، فراموش می‌کنیم که عشق هم به زمان، خانه، امنیت، استقلال و برابری نیاز دارد.

پیرزن گفت:

— شما دو نفر عشق را خیلی خوب توضیح می‌دهید. فقط مواظب باشید آن‌قدر توضیحش ندهید که دیگر فرصتی برای زندگی‌کردنش باقی نماند.

گفتم:

— این دقیقاً خطری است که همهٔ روشنفکران را تهدید می‌کند. ابتدا زندگی را تحلیل می‌کنیم، بعد متوجه می‌شویم زندگی بدون اجازهٔ ما اتفاق افتاده و رفته است.

لنا نان را به دو قسمت تقسیم کرد. نیمی را به زن سرخ‌پوش داد و نیم دیگر را خرد کرد و تکه‌ای از آن را جلوی کوکو گرفت.

پیرزن گفت:

— عشق هم شبیه همین نان است. اگر فقط درباره‌اش حرف بزنی، کسی سیر نمی‌شود. اگر همه‌اش را برای خودت نگه داری، دیگری گرسنه می‌ماند. اگر هم خودت هیچ‌وقت از آن نخوری، بالاخره چیزی برای بخشیدن نخواهی داشت.

زن سرخ‌پوش گفت:

— پس عشق از نظر تو چیست؟

پیرزن دست‌هایش را دوباره روی دستهٔ گاری گذاشت. مدتی به چرخ‌های خیس آن نگاه کرد؛ چرخ‌هایی که انگار سال‌ها نان، کتاب، خستگی و امید را از خیابانی به خیابان دیگر برده بودند.

سپس سرش را بلند کرد، به زن سرخ‌پوش نگاه کرد و لبخند زد.

باران آرام‌تر شده بود.

اما پیش از آنکه پاسخ بدهد، صدای بوق اتوبوس در خیابان پیچید.

خر، که ظاهراً طاقت شنیدن تعریف عشق با شکم خالی را نداشت، پوزه‌اش را روی بوق گذاشته بود.

گفتم:

— بسیار خوب، رفیق! فهمیدیم که از نظر تو عشق یعنی تقسیم عادلانهٔ نان. اجازه بده پیرزن هم نظری بدهد.

پیرزن دستهٔ گاری را محکم‌تر گرفت و گفت:

— پاسخ این سؤال را نمی‌شود کنار خیابان داد. بعضی جواب‌ها را باید در حال راه‌رفتن پیدا کرد.

بعد گاری را کمی به جلو هل داد.

یکی از چرخ‌های فلزی در گودال کوچکی افتاد، اما این بار پیش از آنکه گاری متوقف شود، لنا و زن سرخ‌پوش هر دو دستشان را به آن رساندند.

من لیوان چایم را برداشتم و پشت سرشان راه افتادم.

کوکو هم با تکه‌ای نان در دهان، جلوتر از همه حرکت کرد.

و گاری عشق، زیر باران آرام لندن، دوباره به راه افتاد.

ادامه دارد

ادامهٔ داستان: قسمت بیستم — عشقی که یک دهه دیرتر به دنیا آمد

ناصر کمالی
لندن؛ غروب زیبای گرینویچ، کنار رودخانه و در خلوت خودم

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Persian
Powered by TranslatePress