زن صفحه را ورق زد و انگشتش را زیر عنوان بعدی گذاشت.
— حالا نوبت تاریخ است. این نگاه مادی و دیالکتیکی چگونه وارد شناخت جامعه میشود؟
گفتم:
— ماتریالیسم تاریخی، بهکاربردن همان نگاه مادی و دیالکتیکی در شناخت جامعه و تاریخ است. میپرسد انسانها برای زندهماندن چگونه غذا، لباس، خانه و وسایل زندگی را تولید کردهاند و این شیوهٔ تولید چه روابطی میان آنان به وجود آورده است.
— یعنی همهٔ تاریخ فقط اقتصاد است؟
— نه. اگر کسی چنین بگوید، تاریخ را به حساب دخلوخرج یک مغازه تبدیل کرده است. انسان فقط نان نمیخورد؛ عشق میورزد، هنر میسازد، رؤیا میبیند، میترسد، ایمان میآورد و شورش میکند. اما حتی شاعری که دربارهٔ آسمان شعر میگوید، روی زمینی زندگی میکند که مالک دارد؛ به غذایی نیاز دارد که کسی تولید کرده و به زبانی مینویسد که در یک جامعه شکل گرفته است.
زن گفت:
— پس اقتصاد زیربنای همهچیز است؟
— زندگی مادی، زمینهای است که سیاست، فرهنگ، اخلاق، قانون و اندیشه درون آن شکل میگیرند؛ اما این رابطه یکطرفه نیست. اندیشهها و نهادها نیز بر زندگی مادی اثر میگذارند. قانونی که مالکیت زمین را تعیین میکند، زندگی میلیونها نفر را تغییر میدهد. مذهبی که فرمانبرداری را مقدس اعلام میکند، میتواند سلطه را طولانیتر کند. اندیشهای که آزادی و برابری را وارد ذهن مردم میکند، ممکن است آنان را به خیابان بیاورد.
— پس تاریخ را چه کسی میسازد؟ اقتصاد یا انسان؟
— انسانها تاریخ را میسازند؛ اما نه در شرایطی که خودشان آزادانه انتخاب کرده باشند. هیچکس محل تولد، طبقهٔ خانواده، زبان مادری یا حکومت زمان کودکیاش را انتخاب نمیکند. ما وارد جهانی میشویم که پیش از ما ساخته شده، اما مجبور نیستیم آن را دقیقاً همانگونه تحویل نسل بعد بدهیم.
زن پرسید:
— یعنی انسان هم ساختهٔ تاریخ است و هم سازندهٔ آن؟
— دقیقاً. تاریخ خانهای است که پیش از ورود ما بخشی از آن ساخته شده است. دیوارها، درها و حتی بعضی قفلها از قبل وجود دارند. اما ما فقط مستأجران خاموش آن نیستیم. میتوانیم پنجرهای باز کنیم، دیواری را جابهجا کنیم یا اگر لازم شد، نقشهٔ خانه را عوض کنیم.
خر از صندلی عقب عرعر کرد.
گفتم:
— البته بعضی ساکنان خانه ترجیح میدهند همهٔ دیوارها را خراب کنند و بعد تازه به یادشان میافتد که سقف هم روی همان دیوارها ایستاده بود.
زن گفت:
— پس تغییر جامعه فقط به اراده نیاز ندارد؟
— اراده لازم است، اما کافی نیست. اگر شرایط مادی، سازمانیافتگی، آگاهی و نیروی اجتماعی وجود نداشته باشد، بهترین آرزوها هم ممکن است در حد شعار باقی بمانند. تاریخ با آرزو حرکت نمیکند؛ اما بدون آرزو و عمل انسان نیز راه تازهای باز نمیشود.
زن به بیرون اشاره کرد.
کارگری با جلیقهٔ شبرنگ کنار خیابان ایستاده بود. آب باران از کلاهش میچکید. کمی آنطرفتر، مردی با کت گرانقیمت زیر سایهبان ساختمانی شیشهای با تلفن صحبت میکرد.
زن پرسید:
— اقتصاد سیاسی از همینجا شروع میشود؟
گفتم:
— تقریباً. اقتصاد سیاسی فقط دربارهٔ قیمت نان، نرخ بهره یا بالا و پایینشدن بازار نیست. میپرسد چه کسی تولید میکند، چه کسی مالک ابزار تولید است، ثروت چگونه تقسیم میشود و چرا کسانی که بیشتر کار میکنند، اغلب سهم کمتری میبرند.
— اما صاحب کارخانه هم سرمایهگذاری کرده و خطر پذیرفته است.
— درست است. تحلیل مادی قرار نیست واقعیت را ناقص ببیند. سرمایهدار پول، ابزار و امکان تولید را فراهم میکند، اما مسئله این است که سود از کجا میآید. ماشین بهتنهایی ارزش تازه تولید نمیکند. این نیروی کار انسان است که مواد را به کالا تبدیل میکند. کارگر در بخشی از روز، ارزشی برابر دستمزدش میسازد و در بخش دیگر، ارزشی تولید میکند که بهصورت سود در اختیار مالک قرار میگیرد.
زن گفت:
— همان چیزی که ارزش اضافی مینامید؟
— بله. پشت بسیاری از ساختمانهای درخشان، ساعتهایی از زندگی انسان پنهان شده است که هرگز به خودش بازنگشتهاند.
— انسان فقط نیروی بازو نمیفروشد؛ بخشی از عمرش را میفروشد. دستمزد، قیمت ساعاتی است که دیگر هرگز به او بازنمیگردد.
زن به کارگر آن سوی شیشه نگاه کرد.
— آیا این همان ازخودبیگانگی است؟
گفتم:
— بخشی از آن است. انسان چیزی تولید میکند، اما محصول به او تعلق ندارد. ساعتهای زندگیاش را میفروشد، اما دربارهٔ هدف و نتیجهٔ کارش تصمیم نمیگیرد. کمکم کاری که باید بیان توانایی انسانی او باشد، به فعالیتی تبدیل میشود که فقط برای زندهماندن تحملش میکند.
— یعنی آدم با کار خودش غریبه میشود؟
— با کارش، با محصول کارش، با دیگران و گاهی با خودش. صبح وارد جایی میشود که اختیار زمان، حرکت و حتی لبخندش در دست دیگری است. شب برمیگردد و احساس میکند تمام روز حضور داشته، اما زندگی نکرده است.
زن گفت:
— این فقط دربارهٔ کارگر کارخانه صدق میکند؟
— نه. شکلهایش تغییر کردهاند. ممکن است کسی پشت میز، مقابل صفحهٔ کامپیوتر یا حتی در خانه کار کند و باز احساس کند عمرش در اختیار برنامهای است که خودش ننوشته است. فناوری میتواند کار را آسانتر کند، اما اگر مالکیت و قدرت تغییر نکنند، همان فناوری ممکن است فقط سرعت فرسودهشدن انسان را بیشتر کند.
کوکو خمیازهای کشید و سرش را دوباره روی پنجههایش گذاشت.
گفتم:
— البته کوکو هنوز ازخودبیگانه نشده است. او بهمحض اینکه از کاری خوشش نیاید، همانجا دراز میکشد. طبقهٔ کارگر هنوز از این نظر چیزهایی برای آموختن دارد.
زن خندید.
— اما امروز کارگران نسبت به زمان مارکس زندگی بهتری دارند.
— در بسیاری از کشورها، بله. اما این بهبود هدیهٔ صاحبان سرمایه نبود. نتیجهٔ اعتصاب، تشکل، مبارزهٔ سیاسی، قانونگذاری و جانفشانی نسلهایی بود که نپذیرفتند کودک دوازدهساله روزی چهارده ساعت در معدن کار کند. مرخصی، بیمه، حق بازنشستگی، محدودیت ساعت کار و حق تشکیل اتحادیه از آسمان پایین نیامدند.
خر دوباره عرعر کرد.
گفتم:
— ایشان یادآوری میکند که حق استراحت حیوانات بارکش هم هنوز کاملاً رعایت نشده است.
زن گفت:
— مارکسیسم چه نقشی در تکامل انسان داشته است؟ مگر پیش از مارکس کسی از عدالت حرف نمیزد؟
— چرا. آرزوی عدالت بسیار قدیمیتر از مارکس است. بردگان شورش کردند، دهقانان قیام کردند و انسانها قرنها پیش از او از جهانی عادلانهتر سخن گفتند. اهمیت مارکس این بود که عدالت را فقط یک آرزوی اخلاقی ندید. کوشید سازوکار مادی استثمار را بشناسد و نشان دهد نابرابری صرفاً نتیجهٔ بدجنسی چند ثروتمند نیست؛ درون شیوهای از تولید و مالکیت بازتولید میشود.
زن پرسید:
— یعنی مارکسیسم به انسان کمک کرد خودش را بهتر بشناسد؟
— به نظر من، بله. همانطور که برخی دانشها جایگاه انسان را در طبیعت نشان دادند، مارکسیسم جایگاه او را در روابط اجتماعی روشنتر کرد. به کارگر گفت فقر تو الزاماً نتیجهٔ تنبلی، بیاستعدادی یا مجازات آسمانی نیست. ممکن است تمام عمر کار کنی و باز فقیر بمانی، چون ساختار جامعه حاصل کار تو را به جیب دیگری منتقل میکند.
— و این شناخت چه تغییری ایجاد کرد؟
— انسانِ تنها ممکن است خودش را مقصر بداند. اما وقتی بفهمد میلیونها نفر وضعیت مشابهی دارند، رنج شخصی به آگاهی اجتماعی تبدیل میشود. آنوقت میپرسد چرا چنین است و آیا میتوان آن را تغییر داد. مارکسیسم به بخشی از بشریت زبان داد تا دربارهٔ طبقه، استثمار، ازخودبیگانگی و رهایی سخن بگوید.
زن کمی مکث کرد.
— اما حکومتهایی هم به نام مارکسیسم انسانها را زندانی و سرکوب کردند.
گفتم:
— حقیقت را نمیشود برای دفاع از یک نام پنهان کرد. هرجا اندیشهای به کتاب مقدس تبدیل شود و قدرت، خودش را صاحب یگانهٔ حقیقت بداند، خطر آغاز میشود. اگر مارکسیسم نتواند خودش، تجربههایش و حکومتهایی را که به نامش ساخته شدهاند نقد کند، دیگر دیالکتیکی نیست؛ به مذهبی تازه تبدیل شده است.
زن پرسید:
— آیا میشود عدالت را بدون آزادی ساخت؟
— نه. عدالتی که انسان نتواند دربارهاش سؤال کند، خیلی زود به فرمان تبدیل میشود. جامعهای که به نام کارگر دهان کارگر را ببندد، ممکن است مجسمهٔ مارکس را در میدان شهر بگذارد، اما از روش او دور شده است. رهایی را نمیتوان با زندانیکردن انسان ساخت.
— و آزادی بدون عدالت؟
— آن هم ناقص است. آزادیِ کسی که از گرسنگی ناچار است هر شرایطی را بپذیرد، بیشتر شبیه انتخاب میان دو اجبار است. آزادی واقعی فقط حق سخنگفتن نیست؛ امکان زیستن، آموختن، درمانشدن، کارکردن و مشارکتداشتن در تصمیمهایی است که زندگی انسان را شکل میدهند.
زن گفت:
— پس عدالت و آزادی باید یکدیگر را نگه دارند؟
— بله. اگر یکی را قربانی دیگری کنیم، سرانجام هر دو را از دست میدهیم.
— پس مارکس هم ممکن است اشتباه کرده باشد؟
— حتماً. او انسان بود، نه پیامبر. ارزش یک روش فکری به این نیست که بنیانگذارش هرگز اشتباه نکرده باشد؛ به این است که امکان شناخت، نقد و اصلاح را باز بگذارد. من مارکسیسم را عصای مقدسی نمیبینم که با تکاندادنش همهٔ درها باز شوند. برای من ابزاری است برای دیدن روابطی که قدرت ترجیح میدهد نامرئی بمانند.
زن سرخپوش به صلیب کوچک کلیسایی در آن سوی خیابان نگاه کرد.
صدای ناقوس در باران پیچید.
پرسید:
— پس جای مذهب در این بحث کجاست؟
گفتم:
— مذهب هم تاریخ دارد. از آسمان، بیرون از زندگی انسان، وارد جامعه نشده است. از ترس، نادانی، امید، نیاز به تسلی و تلاش انسان برای توضیح جهان پدید آمده و همراه با تغییر جامعه، خودش نیز تغییر کرده است.
— تو مذهب را فقط نیرویی بازدارنده میدانی؟
— نه در زندگی تکتک آدمها. ایمان ممکن است به انسانی داغدیده آرامش بدهد یا او را به کمککردن به دیگری تشویق کند. بسیاری از مؤمنان نیز علیه ظلم ایستادهاند. من حق ندارم درد و امید شخصی مردم را مسخره کنم.
— پس مشکل کجاست؟
— مشکل از جایی آغاز میشود که مذهب از یک باور شخصی به ابزار قدرت تبدیل میشود؛ هنگامی که به فقیر میگوید فقر تو امتحان خداست، به زن میگوید نابرابری سرنوشت طبیعی توست، به ستمدیده وعده میدهد عدالت را پس از مرگ دریافت خواهد کرد و از او میخواهد در این جهان فرمانبردار بماند.
زن گفت:
— شاید وعدهٔ جهان دیگر به انسان امید بدهد.
— امید، اگر نیروی زندگی و مقاومت باشد، ارزشمند است. اما اگر به انسان بگوید برای تغییر این جهان کاری نکن، چون جهانی دیگر همهچیز را جبران میکند، به زنجیر تبدیل میشود. حاکم سیر، به گرسنه وعدهٔ سفرهای در بهشت میدهد؛ اما کلید انبار غلهٔ همین جهان را در جیب خودش نگه میدارد.
باد شاخههای خیس درختان را تکان داد.
گفتم:
— مذهب در طول تاریخ بارها به نظم موجود پوشش مقدس داده است. پادشاه را سایهٔ خدا معرفی کرده، طبقات را خواست الهی دانسته و پرسشکردن را گناه شمرده است. وقتی پاسخ همهٔ پرسشها از پیش در کتابی نوشته شده باشد، ذهن انسان بهجای جستوجو، مأمور اطاعت میشود.
زن پرسید:
— پس علم مذهب را کنار میزند؟
— علم هرجا پیش میرود، بخشی از قلمرو ناشناخته را روشن میکند. بیماری دیگر مجازات ارواح نیست؛ علت مادی دارد. رعدوبرق خشم خدایان نیست؛ پدیدهای طبیعی است. انسان محصول آفرینشی ناگهانی و جدا از طبیعت نیست؛ بخشی از تکامل طبیعت است. به همین دلیل، علم فقط دانستههای ما را افزایش نمیدهد؛ ترسهایی را هم از میان میبرد که قرنها ابزار فرمانبرداری بودهاند.
— اما علم به انسان معنا نمیدهد.
— وظیفهٔ علم تولید معنای آماده نیست. علم به ما کمک میکند واقعیت را بهتر بشناسیم. معنا را خود انسان در رابطه با دیگران، در عشق، آفرینش، مبارزه و مسئولیتی که میپذیرد میسازد. من ترجیح میدهم معنایی انسانی و ناتمام بسازم تا معنایی کامل را فقط بهدلیل ترس از مرگ بپذیرم.
زن آرام گفت:
— شاید ایمان من فقط ترس از مرگ نباشد.
به او نگاه کردم.
— ممکن است نباشد. من دربارهٔ درون تو حکم نمیدهم. همانطور که نمیخواهم تو بیایمانی مرا نتیجهٔ گمراهی یا خشم از خدا بدانی. گفتوگو وقتی آغاز میشود که هیچکدام دیگری را بیمار یا گناهکار فرض نکند.
زن دستش را روی جلد کتاب گذاشت.
— پس اگر روزی نتوانستم برای ایمانم دلیل بیاورم، باید آن را کنار بگذارم؟
گفتم:
— من نمیتوانم به تو بگویم با ایمان خود چه کنی. فقط میتوانم بگویم هیچ باوری نباید از پرسش بترسد. حقیقت اگر با یک سؤال فروبریزد، شاید از آغاز بیشتر به دیوار شبیه بوده تا حقیقت.
— و اگر بیایمانی تو روزی با واقعیتی تازه روبهرو شود؟
— باید جرئت داشته باشم دوباره فکر کنم. اگر از تغییر نظر بترسم، تمام این حرفها دربارهٔ دیالکتیک فقط تزئینات روی اتوبوس بوده است.
خر عرعر کوتاهی کرد.
گفتم:
— بله، رفیق. تزئینات اتوبوس هم هزینه دارد، اما فعلاً وارد اقتصاد سیاسی حملونقل عمومی نمیشویم.
چند لحظه سکوت کردیم.
اتوبوس از کنار کلیسا گذشت. مرد بیخانمانی زیر پلههای آن خوابیده بود. بالای سرش، مجسمهای سنگی دستهایش را بهسوی آسمان باز کرده بود.
زن از پشت شیشه به او نگاه کرد.
— اگر خدا آنجاست، چرا این مرد این پایین خوابیده؟
گفتم:
— شاید مسئله فقط این نباشد که خدا کجاست. باید پرسید خانههای خالی این شهر متعلق به چه کسانیاند، زمین در اختیار کیست و چرا انسانی باید زیر پلههای ساختمانی بخوابد که هر یکشنبه در آن از محبت سخن میگویند.
زن گفت:
— باز هم به اقتصاد برگشتی.
— چون مرد با موعظه گرم نمیشود. امشب به سقف، غذا و امنیت نیاز دارد.
چراغ قرمز شد و اتوبوس ایستاد.
کوکو از جایش بلند شد و بینیاش را به شیشه چسباند. خر هم گردنش را کشید تا مرد خوابیده را ببیند.
زن پرسید:
— پس در نگاه تو، رهایی انسان از کجا آغاز میشود؟
گفتم:
— از جایی که انسان بفهمد سرنوشتش فرمانی تغییرناپذیر نیست. از جایی که بهجای زانوزدن در برابر نیروهایی که خودش ساخته، آنها را بشناسد. پول، دولت، بازار، مذهب و حتی سنت، پدیدههایی فراانسانی نیستند؛ ساختهٔ تاریخ انساناند. هرچه انسان ساخته، انسان میتواند تغییر دهد.
چراغ سبز شد، اما حرکت نکردم.
زن گفت:
— چراغ سبز است.
گفتم:
— میدانم.
— پس چرا نمیروی؟
به مردی که زیر پلههای کلیسا خوابیده بود نگاه کردم.
— چون گاهی سبزشدن چراغ به این معنا نیست که راه باز شده است.
زن چیزی نگفت.
پایم هنوز روی ترمز بود.
در آینه، خیابان پشت سرمان را نگاه کردم.
مأمور مرگ آنجا ایستاده بود؛ این بار نه با پروندهای در دست، بلکه با کاسهای خالی.
و برای نخستین بار نمیدانستم آمده است کسی را با خود ببرد، یا خودش چیزی برای خوردن میخواهد.
ادامه دارد…
ناصر کمالی
لندنِ بارانی، در اتاق کوچک خودم، میان خاطرات خوش
نیمهشب، بدون تاریخ

دیدگاهتان را بنویسید