خالویی که مرگ خود را پیشاپیش در خواب دید — قسمت هجدهم: عشقی که روی زمین راه می‌رفت

نوشته شده توسط

در

همان‌طور که بیرون را نگاه می‌کردیم، چشمم به یکی از دوستان قدیمی افتاد. لباس سیاه پوشیده بود و چتری در دست داشت. آرام در پیاده‌رو راه می‌رفت و باران روی چترش می‌زد.

به زن سرخ‌پوش گفتم:

— آن زن سیاه‌پوش از دوستان قدیمی من است. اگر مایل باشی، سوارش کنیم.

زن سرخ‌پوش با خنده گفت:

— من شخصاً مانعی نمی‌بینم. این اتوبوس از وقتی راه افتاده، هم خر سوار کرده، هم سگ، هم مأمور مرگ. یک دوست قدیمی که دیگر از همهٔ این‌ها عادی‌تر است.

پنجرهٔ اتوبوس را پایین کشیدم و صدا زدم:

— لنا!

برگشت. وقتی مرا دید، لحظه‌ای ایستاد و بعد با ذوق به‌طرف اتوبوس آمد. نگاهش به زن سرخ‌پوش افتاد. هر دو با لبخند برای هم دست تکان دادند.

گفتم:

— سوار شو. زیر این باران کجا می‌روی؟

اول کمی تردید کرد. شاید منتظر بود زن سرخ‌پوش هم دعوتش کند.

زن سرخ‌پوش گفت:

— خواهش می‌کنم، بفرمایید. هم جا داریم، هم بحثی که هر لحظه پیچیده‌تر می‌شود.

لنا با اشتیاق چترش را جمع کرد و سوار شد. خودش را به زن سرخ‌پوش معرفی کرد و در ردیف دوم نشست. کوکو و خر هر دو برگشتند و نگاهش کردند. کوکو معطل نکرد؛ از جایش پرید و در بغل لنا جا خوش کرد، طوری که انگار سال‌ها همان‌جا را رزرو کرده بود.

خر هم سرش را جلو آورد و او را بو کشید.

گفتم:

— ایشان مسئول کنترل هویت مسافران است. اگر عرعر نکرد، یعنی تأیید شده‌ای.

لنا دستش را روی سر کوکو کشید و خندید.

پرسیدم:

— در این هوای بارانی چه می‌کردی؟

گفت:

— قصه‌اش دراز است. برایت تعریف می‌کنم.

بعد نگاهش به کتابی افتاد که در دست زن سرخ‌پوش بود.

پرسید:

— چه می‌خوانی؟

زن سرخ‌پوش کتاب را به او نشان داد. لنا آن را گرفت و چند صفحه‌اش را ورق زد.

برگشتم و گفتم:

— داشتیم دربارهٔ بخش‌های مهمی از نگاه مادی به جهان، تاریخ و جامعه حرف می‌زدیم.

لنا گفت:

— امیدوارم مزاحم نشده باشم.

زن سرخ‌پوش با لبخند گفت:

— نه، خواهش می‌کنم. اتفاقاً یک نظر سوم، بحث را غنی‌تر می‌کند. ما دربارهٔ تاریخ، اقتصاد و کمی هم فلسفه صحبت کردیم؛ اما اخلاق، ادبیات، دوست‌داشتن، روابط خانوادگی و عشق در چنین نگاهی چه می‌شود؟ اصلاً از عشق شروع می‌کنم. اگر زندگی مادی را پایهٔ جامعه می‌دانید و سیاست و فرهنگ و اخلاق را در ارتباط با آن می‌بینید، تکلیف عشق و عشق‌ورزیدن چیست؟ منظورم عشق زمینی است؛ نه عشقی که فقط در کتاب‌ها زندگی می‌کند و نه خیال‌بافی شاعرانه.

لنا نگاهی به من کرد.

گفتم:

— پیشنهاد می‌کنم تو شروع کنی.

نگاهی زیرکانه به من انداخت و گفت:

— نه خالو، حالا نوبت توست. عشق را از دید مادی توضیح بده، بی‌آنکه پشت نام فیلسوفی پنهان شوی.

گفتم:

— کار دشواری است. دربارهٔ اقتصاد می‌شود از کارخانه و دستمزد حرف زد، اما وقتی نوبت عشق می‌رسد، هرکس کارخانه‌ای مخفی در سینه‌اش دارد که حساب‌دارش هم معلوم نیست.

زن سرخ‌پوش گفت:

— یعنی از جواب فرار می‌کنی؟

— نه. فقط می‌خواهم پیشاپیش اعلام کنم که اگر پاسخ ناقص بود، تقصیر قلب است که صورت‌حساب روشنی صادر نمی‌کند.

خر عرعر کرد.

گفتم:

— بله، رفیق. در مورد تو صورت‌حساب روشن است: خوراک، جای گرم و کمی احترام.

لنا گفت:

— شروع کن خالو.

چند لحظه به خیابان خیس نگاه کردم.

— عشق زمینی است، چون انسان زمینی است. ما با بدن، نیاز، خاطره، ترس، تنهایی و امید عاشق می‌شویم. عشق از آسمانی جدا از زندگی نمی‌آید. در همین جهان شکل می‌گیرد؛ میان دو انسانی که در زمان و جامعه‌ای معین زندگی می‌کنند.

زن سرخ‌پوش پرسید:

— پس عشق هم نتیجهٔ اقتصاد است؟

— نه به آن سادگی. اگر عشق فقط نتیجهٔ اقتصاد بود، ثروتمندترین آدم‌ها باید عاشق‌ترین آدم‌های جهان می‌بودند؛ درحالی‌که بعضی از آنان در خانه‌هایی با بیست اتاق، جایی برای یک گفت‌وگوی صادقانه پیدا نمی‌کنند.

لنا گفت:

— اما فقر هم می‌تواند عشق را خفه کند.

— دقیقاً. عشق را نمی‌شود به پول تقلیل داد، اما نمی‌شود آن را از شرایط مادی زندگی جدا کرد. دو نفر ممکن است صادقانه همدیگر را دوست داشته باشند، اما وقتی یکی روزی دوازده ساعت کار می‌کند، دیگری نگران اجاره‌خانه است، کودکی بیمار دارند و آینده‌شان نامطمئن است، عشقشان زیر فشاری قرار می‌گیرد که با شعر برطرف نمی‌شود.

زن سرخ‌پوش گفت:

— یعنی حتی برای دوست‌داشتن هم به وقت نیاز داریم؟

— وقت، امنیت، آرامش و امکان حضور. کسی که تمام نیروی خود را برای زنده‌ماندن می‌فروشد، شب با خستگی به خانه برمی‌گردد. شاید هنوز دوست بدارد، اما توان ابراز آن را نداشته باشد. گاهی آنچه بی‌مهری به نظر می‌آید، خستگی انسانی است که جامعه حتی فرصت نوازش را از او گرفته است.

لنا آرام گفت:

— خیلی از عشق‌ها نه به‌دلیل تمام‌شدن احساس، بلکه به‌دلیل فرسوده‌شدن آدم‌ها از بین می‌روند.

— بله. برای همین نمی‌توان دربارهٔ رابطه‌های انسانی فقط با نصیحت اخلاقی حکم داد. اگر می‌خواهیم خانواده‌ای آرام‌تر باشد، کافی نیست به اعضایش بگوییم مهربان باشید؛ باید ببینیم چه چیزی آنان را مضطرب، وابسته، خسته یا تحقیر کرده است.

زن سرخ‌پوش پرسید:

— پس عشق آزاد چه معنایی دارد؟

گفتم:

— عشق وقتی آزاد است که هیچ‌کس به‌دلیل نیاز اقتصادی، ترس، قانون، آبرو یا زور مجبور به ماندن نباشد. اگر زنی فقط چون درآمد و سرپناهی ندارد، در رابطه‌ای تحقیرآمیز بماند، آن ماندن را نمی‌توان وفاداری عاشقانه نامید. وابستگی با پیوند فرق دارد.

لنا گفت:

— اما آدم‌ها در عشق به هم وابسته می‌شوند.

— وابستگی عاطفی طبیعی است. مشکل از جایی آغاز می‌شود که یکی مالک دیگری شود. عشق می‌گوید: «می‌خواهم با تو باشم.» مالکیت می‌گوید: «تو باید مال من باشی.» این دو جمله شبیه هم به نظر می‌رسند، اما میانشان فاصله‌ای به‌اندازهٔ آزادی انسان وجود دارد.

زن سرخ‌پوش گفت:

— حسادت چه؟ آیا حسادت همیشه نشانهٔ مالکیت است؟

— همیشه نه. گاهی از ترس ازدست‌دادن، ناامنی یا زخمی قدیمی می‌آید. اما اگر حسادت به بازجویی، کنترل، تحقیر یا زندانی‌کردن دیگری تبدیل شود، دیگر نامش عشق نیست. هیچ انسانی با دوست‌داشته‌شدن، حق مالکیت بر زندگی دیگری پیدا نمی‌کند.

کوکو در بغل لنا تکانی خورد و دستش را روی بازوی او گذاشت.

لنا گفت:

— کوکو ظاهراً با مالکیت مشکلی ندارد.

گفتم:

— کوکو طرفدار اشتراک عادلانهٔ محبت است، به شرطی که سهم خودش از همه بیشتر باشد.

خر دوباره عرعر کرد.

— و ایشان اعتراض دارد که در تقسیم محبت، حیوانات بارکش همیشه فراموش می‌شوند.

زن سرخ‌پوش لبخند زد و گفت:

— ازدواج در این میان چه جایگاهی دارد؟

گفتم:

— ازدواج هم مثل هر نهاد انسانی تاریخ دارد. همیشه فقط پیوند دو عاشق نبوده است. در دوره‌های طولانی، با مالکیت، ارث، تبار، زمین و انتقال ثروت ارتباط داشته. بسیاری از زن‌ها نه شریک برابر، بلکه بخشی از دارایی خانواده به شمار می‌آمدند. عشق ممکن بود وجود داشته باشد، اما شرط اصلی ازدواج نبود.

لنا گفت:

— و امروز؟

— امروز در بخش‌هایی از جهان، انسان‌ها آزادی بیشتری در انتخاب دارند، اما گذشته کاملاً ناپدید نشده است. هنوز هم پول، طبقه، مذهب، خانواده و توقع جامعه در انتخاب‌ها دخالت می‌کنند. حتی گاهی ظاهر مدرن است، اما درون رابطه همان فرمان‌برداری قدیمی ادامه دارد.

زن سرخ‌پوش گفت:

— آیا استقلال اقتصادی زن، عشق را تضعیف نمی‌کند؟

— اگر رابطه فقط با ناتوانی یک نفر در ترک‌کردن حفظ شود، از ابتدا عشق محکمی نبوده است. استقلال، عشق واقعی را ضعیف نمی‌کند؛ اجبار را ضعیف می‌کند. وقتی هر دو می‌توانند بروند و بااین‌حال ماندن را انتخاب می‌کنند، ماندن معنای بیشتری دارد.

لنا گفت:

— یعنی آزادی، دشمن عشق نیست؟

— آزادی شرط اخلاقی عشق است. دو زندانی ممکن است به هم وابسته شوند، اما نمی‌توان زندان را به‌خاطر رابطه‌شان مقدس دانست.

زن سرخ‌پوش کتاب را بست.

— خانواده را چطور می‌بینی؟ پناهگاه است یا بخشی از ساختار جامعه؟

— می‌تواند هر دو باشد. خانواده نخستین جایی است که کودک در آن محبت، زبان، امنیت و همکاری را می‌آموزد؛ اما همان‌جا ممکن است اطاعت، تبعیض، ترس و نابرابری را هم یاد بگیرد. خانواده فقط جای احساس نیست؛ جایی است که نسل تازه پرورش پیدا می‌کند و ارزش‌های جامعه به او منتقل می‌شود.

— پس حتی آغوش مادر هم سیاسی است؟

— خود آغوش نه؛ اما شرایطی که مادر در آن زندگی می‌کند، چرا. مادری که هیچ حمایت اجتماعی ندارد، تمام بار مراقبت را تنها به دوش می‌کشد و برای کوچک‌ترین نیاز به دیگری وابسته است، محبتی دارد که واقعی است؛ اما جامعه از همان محبت برای پنهان‌کردن بی‌عدالتی استفاده می‌کند. می‌گوید مادر فداکار است، تا نپرسد چرا باید همهٔ این فداکاری را تنها انجام دهد.

لنا گفت:

— و پدر؟

— او هم در قالبی گرفتار می‌شود که می‌گوید نباید گریه کند، نباید بترسد، باید همیشه نان‌آور و فرمان‌دهنده باشد. جامعه گاهی زن را از استقلال محروم می‌کند و مرد را از لطافت. بعد هر دو را روبه‌روی هم می‌نشاند و می‌پرسد چرا خوشبخت نیستید.

زن سرخ‌پوش مدتی سکوت کرد.

باران روی سقف اتوبوس می‌کوبید و صدایی شبیه انگشت‌زدن بر میز می‌ساخت.

پرسید:

— جای اخلاق کجاست؟ اگر همه‌چیز تاریخی و اجتماعی باشد، آیا خوبی و بدی هم نسبی می‌شود؟

گفتم:

— شناختن ریشه‌های اجتماعی رفتار، به معنای بی‌مسئولیت‌کردن انسان نیست. برعکس، کمک می‌کند بفهمیم چگونه می‌توان شرایطی ساخت که انسان‌ها کمتر به یکدیگر آسیب بزنند. اخلاقی که فقط گناهکار پیدا کند اما علت رنج را نبیند، بیشتر شبیه دادگاه است تا راهنمای زندگی.

لنا گفت:

— برای من، اخلاق از جایی شروع می‌شود که دیگری را وسیله نبینیم؛ نه وسیلهٔ سود، نه وسیلهٔ لذت، نه وسیلهٔ آبرو و نه حتی وسیلهٔ نجات خودمان از تنهایی.

گفتم:

— درست است. دوست‌داشتن یعنی پذیرفتن اینکه دیگری جهانی مستقل است؛ نه آینه‌ای که فقط تصویر ما را برگرداند.

زن سرخ‌پوش پرسید:

— ادبیات چه می‌کند؟

لنا پاسخ داد:

— ادبیات به ما اجازه می‌دهد برای مدتی در جهان دیگری زندگی کنیم. عدد می‌گوید هزاران نفر فقیرند، اما داستان می‌تواند کاری کند که سرمای دست‌های یک نفر را حس کنیم. ادبیات اگر راست‌گو باشد، انسان را از آمار بیرون می‌آورد.

گفتم:

— و عشق در ادبیات گاهی چیزی را آشکار می‌کند که جامعه پنهان کرده است؛ اینکه چه کسانی حق انتخاب داشته‌اند، چه کسانی مجبور به سکوت بوده‌اند و چه کسانی حتی اجازه نداشته‌اند نام معشوق خود را بر زبان بیاورند.

زن سرخ‌پوش گفت:

— اما بازار، عشق را هم به کالا تبدیل کرده است.

— البته. برای هر احساسی تاریخی تعیین کرده‌اند و برای اثباتش کالایی ساخته‌اند: گل، عطر، انگشتر، سفر، رستوران و عکس. خود این چیزها بد نیستند. مشکل وقتی است که ارزش محبت با قیمت هدیه اندازه‌گیری شود. بازار حتی به انسان می‌گوید چگونه عاشق باشد، چه چیزی بخرد و در چه روزی احساسش را اعلام کند.

لنا گفت:

— پس هدیه‌دادن اشتباه است؟

— نه. یک شاخه گل ممکن است جهانی معنا داشته باشد؛ اما اگر هدیه جای توجه، احترام و حضور را بگیرد، فقط بسته‌بندی زیبای یک غیبت است.

زن سرخ‌پوش گفت:

— و اگر کسی هیچ پولی نداشته باشد؟

— می‌تواند گوش بدهد، وقت بگذارد، مراقبت کند، یاد بگیرد عذرخواهی کند و آزادی دیگری را محترم بشمارد. البته نباید فقر را شاعرانه کنیم. نان لازم است. خانه لازم است. درمان لازم است. اما عشق، با همهٔ زمینی‌بودنش، فقط چیزی نیست که بتوان آن را خرید.

لنا از پنجره به خیابان نگاه کرد.

— عشق گاهی آدم را از خودش بیرون می‌آورد. درد دیگری را جدی می‌کند.

گفتم:

— و شاید از همین‌جا بتوان میان عشق خصوصی و همبستگی اجتماعی پلی ساخت. کسی که واقعاً دوست‌داشتن را آموخته باشد، سخت‌تر می‌تواند نسبت به تحقیر انسان‌های دیگر بی‌تفاوت بماند. نمی‌شود در خانه از محبت گفت و بیرون، رنج کارگر، پناهنده، زن، کودک یا بی‌خانمان را ندید.

زن سرخ‌پوش گفت:

— یعنی عشق می‌تواند انقلابی باشد؟

— اگر انسان را از مالکیت، خودخواهی و فرمان‌برداری دور کند، بله. اما هر شعاری که نام عشق داشته باشد، رهایی‌بخش نیست. گاهی به نام عشق از انسان می‌خواهند خودش را نابود کند. عشق سالم نمی‌گوید «برای من نباش»؛ می‌گوید «با من، خودت هم باش.»

لنا گفت:

— و اگر عشق تمام شود؟

گفتم:

— تمام‌شدن یک عشق، لزوماً ثابت نمی‌کند که از ابتدا دروغ بوده است. بعضی چیزها واقعی‌اند، اما ابدی نیستند. کودکی واقعی است، بااینکه پایان می‌یابد. بهار واقعی است، بااینکه می‌گذرد. بی‌احترامی به گذشته است اگر هر رابطهٔ پایان‌یافته‌ای را دروغ بنامیم.

زن سرخ‌پوش آهسته پرسید:

— پس وفاداری یعنی چه؟

— یعنی تا وقتی در رابطه‌ای هستیم، با دیگری صادق و مسئول باشیم؛ نه اینکه به نام ابدیت، زندگی یکدیگر را به زندان تبدیل کنیم. گاهی وفاداری در ماندن است و گاهی در راست‌گفتن و محترمانه رفتن.

اتوبوس آرام در خیابان خیس پیش می‌رفت. چراغ‌ها در آب جمع‌شده روی آسفالت می‌لرزیدند. زن سرخ‌پوش به فکر فرو رفته بود و لنا هنوز دستش را روی پشت کوکو می‌کشید.

گفتم:

— عشق را نباید از زمین جدا کرد. اگر از زمین جدا شود، به افسانه تبدیل می‌شود؛ و اگر فقط به حساب سود و زیان تقلیل یابد، جانش را از دست می‌دهد. عشق زمینی هم به نان احتیاج دارد، هم به آزادی؛ هم به بدن، هم به خیال؛ هم به دو نفر، هم به جهانی که اجازه دهد آن دو انسان بمانند.

لنا گفت:

— بد نگفتی خالو. فقط زیادی جدی شدی.

گفتم:

— تقصیر شماست. من راننده بودم؛ شما مرا به بخش فلسفه منتقل کردید، بدون افزایش دستمزد.

خر با صدای بلندی عرعر کرد.

زن سرخ‌پوش گفت:

— ظاهراً نمایندهٔ اتحادیه هم با تو موافق است.

همه خندیدیم.

کمی جلوتر، پیرزنی را دیدیم که گاری دستی کوچکی را زیر باران می‌کشید. چرخ گاری در شکافی از پیاده‌رو گیر کرده بود و او با تمام نیرو می‌کوشید آن را بیرون بیاورد.

لنا ناگهان گفت:

— نگه دار خالو.

پایم را روی ترمز گذاشتم.

پرسیدم:

— او را می‌شناسی؟

لنا به پیرزن نگاه کرد و گفت:

— قصه‌ای که گفتم دراز است، از همین زن و همین گاری شروع شد.

زن سرخ‌پوش کتاب را روی زانو گذاشت. کوکو سرش را بلند کرد و خر گوش‌هایش را تیز کرد.

درِ اتوبوس را باز کردم.

باران و بوی خیابان به داخل آمد.

لنا چتر سیاهش را برداشت و گفت:

— بعضی قصه‌ها را نمی‌شود نشسته تعریف کرد. باید پیاده شد و بخشی از آن‌ها را دوباره زندگی کرد.

ادامه دارد…

ناصر کمالی

لندنِ بارانی، در اتاق کوچک خودم، میان خاطرات خوش
نیمه‌شب، بدون تاریخ

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Persian
Powered by TranslatePress