خالویی که مرگ خود را پیشاپیش در خواب دید — قسمت شانزدهم: تضاد، حرکت و دگرگونی

نوشته شده توسط

در

زن سرخ‌پوش کتاب را بست، اما دستش را از روی جلد آن برنداشت.

گفت:

— یک جای حرفت ناقص ماند.

پرسیدم:

— کجایش؟

— گفتی ماتریالیسم دیالکتیکی دو بخش دارد. دربارهٔ ماده حرف زدی، اما دیالکتیک را برایم توضیح ندادی.

گفتم:

— حق با توست. ظاهراً من هم مثل بعضی دولت‌ها نیمی از وعده‌ام را اجرا کردم و امیدوار بودم کسی نیم دیگرش را به یاد نیاورد.

خر از صندلی عقب عرعر کرد.

گفتم:

— بله، رفیق. تو یادت بود. اما چون صورت‌جلسه ننوشتی، اعتراضی ثبت نشده است.

زن لبخند زد.

— پس دیالکتیک چیست؟

برای چند لحظه به خیابان نگاه کردم. باران آرام‌تر شده بود، اما آب هنوز روی شیشه‌ها راه می‌رفت. چراغ‌های لندن در قطره‌ها می‌شکستند و هر چراغ به چند چراغ تبدیل می‌شد.

گفتم:

— دیالکتیک یعنی جهان را مجموعه‌ای از چیزهای ثابت و جدا از هم نبینیم. هر پدیده‌ای در رابطه با پدیده‌های دیگر به وجود می‌آید، تغییر می‌کند و سرانجام جای خود را به چیز دیگری می‌دهد. هیچ‌چیز دقیقاً همان چیزی نمی‌ماند که بوده است؛ نه طبیعت، نه جامعه، نه انسان و نه حتی همین اتوبوس.

زن اطرافش را نگاه کرد.

— اتوبوس که هنوز همان اتوبوس است.

— ظاهرش همان است. اما بنزینش مصرف شده، لاستیک‌هایش ساییده شده، مسافرانش تغییر کرده‌اند و راننده‌اش هم از وقتی پشت فرمان نشسته، چند سال پیرتر شده است.

— چند سال؟ ما که مدت زیادی اینجا نیستیم.

— در خواب نمی‌شود به ساعت اعتماد کرد؛ مخصوصاً وقتی ادارهٔ مرگ هم مسئول تنظیم زمان باشد.

زن گفت:

— یعنی دیالکتیک فقط می‌گوید همه‌چیز تغییر می‌کند؟

— نه. تغییر بخش سادهٔ ماجراست. دیالکتیک می‌پرسد این تغییر از کجا می‌آید. پاسخ آن این است که هر پدیده در درون خود رابطه‌ها، کشمکش‌ها و تضادهایی دارد که آن را به حرکت درمی‌آورند.

— تضاد یعنی جنگ؟

— همیشه نه. تضاد می‌تواند کشمکش میان دو نیروی مخالف باشد؛ میان کهنه و نو، نیاز و امکان، کار و سرمایه، آزادی و سرکوب، آنچه هست و آنچه می‌تواند باشد. حتی در خود آدم هم تضاد وجود دارد. ممکن است بخواهد برود و هم‌زمان دلش بخواهد بماند؛ بخواهد گذشته را فراموش کند، اما تمام زندگی‌اش را صرف نوشتن همان گذشته کند.

زن مدتی نگاهم کرد.

— این آخری را دربارهٔ خودت گفتی؟

— من فقط راننده‌ام. مسئولیت تفسیر سخنان راننده با مسافران است.

کوکو سرش را روی پنجه‌هایش گذاشته بود و نگاهمان می‌کرد.

گفتم:

— همین کوکو را ببین. از یک طرف می‌خواهد کنار من بماند، از طرف دیگر اگر بوی غذایی از پیاده‌رو بیاید، تمام وفاداری فلسفی‌اش را فراموش می‌کند. تضاد میان محبت و شکم، یکی از قدیمی‌ترین تضادهای تاریخ است.

زن خندید.

— پس تضاد همیشه بد نیست؟

— نه. بدون تضاد، حرکت و دگرگونی هم وجود نداشت. دانه برای اینکه گیاه شود، باید شکل پیشین خودش را از دست بدهد. کودک برای بزرگ‌شدن نمی‌تواند تا ابد کودک بماند. جامعه هم اگر قرار باشد دگرگون شود، باید با نیروهایی که آن را در وضعیت گذشته نگه می‌دارند درگیر شود.

زن پرسید:

— آیا هر تغییری پیشرفت است؟

— نه. این هم یکی از اشتباه‌های رایج است. تاریخ خط مستقیمی نیست که همیشه رو به بالا برود. گاهی جامعه پیش می‌رود، گاهی عقب می‌نشیند، گاهی دستاوردی را به دست می‌آورد و بعد آن را از دست می‌دهد. هیچ تضمینی وجود ندارد که فردا بهتر از امروز باشد. بهترشدن جهان به عمل انسان‌ها بستگی دارد، نه به قولی که تاریخ به ما داده باشد.

— پس وقتی می‌گویی تکامل، منظورت پیشرفت حتمی نیست؟

— دقیقاً. تکامل یعنی پیدایش شکل‌های تازه از دل شرایط و تضادهای پیشین؛ اما نتیجه از قبل تضمین نشده است. انسان می‌تواند علم را برای درمان بیماری به کار ببرد یا با همان علم بمبی بسازد که هزاران نفر را بکشد. ابزار به‌تنهایی تعیین نمی‌کند انسان با آن چه خواهد کرد. روابط اجتماعی و منافع قدرت نیز دخالت دارند.

زن انگشتش را میان صفحه‌های کتاب گذاشت تا جایی را که خوانده بود گم نکند.

گفت:

— پس هنوز به تاریخ نرسیده‌ایم؟

گفتم:

— رسیده‌ایم؛ اما تاریخ درِ بزرگی دارد. اگر یک‌باره بازش کنیم، ممکن است همهٔ مردگان و زندگان با هم سوار اتوبوس شوند و دیگر برای خر هم صندلی نماند.

خر از عقب عرعر کرد.

گفتم:

— نگران نباش، رفیق. در این اتوبوس، تو تنها مسافری هستی که از آغاز جایگاه طبقاتی‌اش را حفظ کرده است.

زن لبخند زد و دوباره به کتاب نگاه کرد.

روی صفحه نوشته شده بود:

«ماتریالیسم تاریخی»

اتوبوس در خیابان باران‌خورده پیش می‌رفت و من می‌دانستم گفت‌وگوی اصلی تازه دارد آغاز می‌شود.

ادامه دارد…

ناصر کمالی
لندن، در حدود ساعت سه و هفده دقیقهٔ بامداد
در اتاق کوچک و باصفای خود، بدون تاریخ

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Persian
Powered by TranslatePress