چند لحظه سکوت میان ما ماند.
زن سرخپوش کتاب را روی زانوهایش گذاشت و پرسید:
— تو گفتی پیش از فکرکردن به مقصد، به جایی فکر میکنی که از آن رانده شدهای. آیا این هم به نگاه مادی تو مربوط است؟
گفتم:
— همهچیز به همهچیز مربوط است. همین نخستین نکتهای است که من از دیالکتیک میفهمم. هیچ پدیدهای را نمیشود از رابطهاش با جهان جدا کرد. تبعید فقط دورشدن یک بدن از یک خاک نیست؛ نتیجهٔ سیاست، قدرت، سرکوب، مقاومت، ترس و انتخابهای انسانی است.
زن کمی فکر کرد.
— اما هنوز برایم روشن نیست ماتریالیسم دیالکتیکی دقیقاً چیست.
گفتم:
— از اسمش نترس. بعضی کلمهها کتوشلوار رسمی پوشیدهاند تا کسی جرئت نکند از آنها سؤال کند. اگر لباس رسمیاش را دربیاوریم، حرفش چندان پیچیده نیست.
— پس ساده بگو.
— بخش اولش میگوید جهان مادی، مستقل از فکر و خواست ما وجود دارد. کوه پیش از آنکه ما نامش را کوه بگذاریم، آنجا بوده است. باران برای اینکه ببارد، منتظر ایمان یا بیایمانی ما نمیماند. بدن ما هم بخشی از همین طبیعت است و آگاهی از فعالیت همین بدن، مغز و زندگی اجتماعی پدید میآید.
پرسید:
— یعنی چون چیزی را نمیبینی، میگویی وجود ندارد؟
— نه. خیلی چیزها را مستقیم نمیبینیم، اما اثرشان را میبینیم و میتوانیم بررسیشان کنیم. من هوا را نمیبینم، ولی بدون آن چند دقیقه هم زنده نمیمانم. مسئله دیدن با چشم نیست؛ مسئله این است که آیا برای ادعای خود نشانه و دلیل داریم یا نه.
زن گفت:
— پس خدا را چگونه توضیح میدهی؟
— من نمیخواهم خدای درون تو را از تو بگیرم. فقط برای توضیح جهان، از چیزی آغاز میکنم که بتوان آن را شناخت، آزمود و دربارهاش پرسش کرد. اگر جواب پرسشی را ندانم، میگویم نمیدانم. ندانستن برای من عیب نیست؛ ساختن پاسخی قطعی برای پنهانکردن نادانی خطرناکتر است.
— اما این جهان چگونه به وجود آمده است؟
— برای همهٔ جزئیاتش پاسخ آماده ندارم. انسان هنوز در حال شناختن جهان است. دانستههایش هم تغییر میکنند. تفاوت من با یک پاسخ متافیزیکی این است که جای خالی دانش را فوراً با موجودی نادیدنی پر نمیکنم. میگذارم آن جای خالی باز بماند تا پرسش زنده بماند.
زن به شیشهٔ خیس اشاره کرد.
— اینهمه نظم را نمیبینی؟ باران، زمین، گیاهان، انسان؛ چطور میتوان گفت طرحی در کار نیست؟
گفتم:
— طبیعت فقط نظمی نیست که ما دوست داریم ببینیم. در آن زایش هست، اما مرگ هم هست؛ گل هست، اما طوفان هم هست؛ بدن سالم هست، اما بیماری هم هست. آنچه ما نظم مینامیم، نتیجهٔ رابطهها و قانونهای خود طبیعت است. ما معمولاً بخشهای زیبا را انتخاب میکنیم و از آنها نتیجهای کلی میگیریم، اما طبیعت نه مهربان است و نه بیرحم. این ما انسانها هستیم که مهربانی و بیرحمی را میشناسیم.
کوکو سرش را بلند کرد و لحظهای به باران نگاه کرد.
گفتم:
— برای کوکو، این باران احتمالاً نه نشانهٔ نظم جهان است و نه بینظمی آن. فقط به این معناست که پیادهروی بعدیاش خیس خواهد بود.
زن لبخند زد.
— پس احساس، عشق و زیبایی چه میشوند؟ مگر میشود همهٔ آنها را به ماده تقلیل داد؟
— مادیبودن چیزی، آن را بیارزش نمیکند. مغز ما مادی است، اما میتواند عاشق شود، موسیقی بسازد، خاطره نگه دارد و از فقدان انسانی دیگر درد بکشد. یک ساز از چوب و سیم ساخته شده، اما موسیقیاش فقط فهرست چوب و سیم نیست. موسیقی نتیجهٔ رابطه و حرکت آنهاست. آگاهی هم از ماده پدید میآید، اما کیفیتی تازه دارد.
پرسید:
— روح چطور؟
— چیزی که تو روح مینامی، من آگاهی، حافظه، عاطفه و شخصیت مینامم. اینها واقعیاند، اما نمیتوانم آنها را جدا از بدن، مغز، زبان و رابطهٔ انسان با دیگران تصور کنم. کودکی که میان انسانها بزرگ نشود، حتی زبانِ فکرکردنش هم شکل دیگری پیدا میکند. درون ما از جهان بیرون جدا نیست.
زن گفت:
— حالا بخش دیالکتیکیاش را بگو.
— دیالکتیک یعنی جهان را ثابت، جدا و تمامشده نبینیم. هر چیزی در حال شدن است. اتوبوس فقط مجموعهای از آهن و شیشه نیست؛ وسیلهای است که در رابطه با راننده، مسافر، خیابان و مقصد معنا پیدا میکند. اگر سی سال در پارکینگ بماند، آرامآرام زنگ میزند و از اتوبوس به تودهای آهن تبدیل میشود. سکون ظاهری هم درون خودش تغییر دارد.
زن پرسید:
— یعنی هیچچیز ثابت نیست؟
— بعضی چیزها مدتی پایدار میمانند، اما پایداری همیشگی نیست. کوه در چشم ما ثابت است، اما باد و باران آن را تغییر میدهند. جامعه نیز ممکن است دهها سال یکسان به نظر برسد، اما زیر سطحش نارضایتی، امید، ترس و نیروهای تازه جمع میشوند.
— و تضاد چه معنایی دارد؟
— هر پدیدهای درون خودش نیروها و گرایشهای متفاوت دارد. در جامعه، کسانی میخواهند وضع موجود حفظ شود، چون از آن سود میبرند؛ کسانی هم خواهان تغییرند، چون زیر فشار همان وضع زندگی میکنند. این کشمکش، جامعه را حرکت میدهد.
زن پرسید:
— یعنی هر اختلافی تضاد است؟
— نه. اینکه من چای بخواهم و تو قهوه، الزاماً تضاد اجتماعی نیست. تضاد زمانی مهم میشود که منافع، جایگاه و امکان زندگی گروههای مختلف در برابر یکدیگر قرار بگیرند. کسی که مالک ده اتوبوس است و کسی که روزی دوازده ساعت رانندگی میکند، ممکن است هر دو آدمهای محترمی باشند؛ اما رابطهٔ آنها فقط بر پایهٔ اخلاق فردی نیست. یکی دربارهٔ سود تصمیم میگیرد و دیگری برای دستمزد کار میکند.
خر از صندلی عقب عرعر کرد.
گفتم:
— ایشان هم احتمالاً میخواهند بدانند مالکیت یونجه دست چه کسی است.
زن سرخپوش خندید.
— پس تو همهٔ ثروتمندان را بد و همهٔ فقیران را خوب میدانی؟
— نه. بحث بر سر خوب و بد بودن اشخاص نیست. آدم فقیر هم میتواند ظالم باشد و آدم ثروتمند هم میتواند مهربان باشد. بحث دربارهٔ مناسباتی است که به یک نفر قدرت تصمیمگیری میدهد و دیگری را ناچار میکند نیروی کارش را بفروشد تا زنده بماند. اخلاق فردی مهم است، اما جای تحلیل ساختار را نمیگیرد.
زن پرسید:
— تغییر چگونه رخ میدهد؟
— گاهی تغییرها آرامآرام جمع میشوند و بعد ناگهان کیفیت تازهای میسازند. آب را گرم میکنی؛ چند درجهٔ اول هنوز آب است. حرارت بیشتر میشود و باز هم ظاهرش چندان عوض نمیشود. اما در نقطهای به جوش میآید و به بخار تبدیل میشود. در جامعه هم فشارها، اعتراضها و تجربهها ممکن است سالها جمع شوند و بعد وضعی تازه پدید آورند.
— یعنی انقلاب را طبیعی میدانی؟
— آن را نتیجهٔ تضادهای حلنشده میدانم، نه حادثهای که چند نفر از بیرون اختراع کنند. اما هر تغییر بزرگی الزاماً به آزادی نمیرسد. اگر مردم آگاه، سازمانیافته و مراقب قدرت تازه نباشند، ممکن است نامها عوض شوند و همان مناسبات قدیمی با لباس تازه برگردند.
زن گفت:
— پس تاریخ همیشه رو به پیشرفت نمیرود؟
— نه، تاریخ خط مستقیمی نیست. انسان گاهی جلو میرود، گاهی عقب رانده میشود و گاهی چیزی را که شکست خورده، با تجربهای تازه دوباره آغاز میکند. هیچ پیروزی ابدی و هیچ شکستی هم پایان قطعی نیست.
— اگر شرایط اجتماعی شعور انسان را میسازد، پس اختیار چه میشود؟ آدم عروسک شرایط است؟
— انسان در شرایطی به دنیا میآید که خودش انتخاب نکرده است: خانواده، طبقهٔ اجتماعی، زبان، کشور و زمانهاش. اما در همان شرایط دست به انتخاب میزند. آزادی به این معنا نیست که هیچ محدودیتی وجود ندارد؛ آزادی یعنی محدودیتها را بشناسی و برای تغییرشان عمل کنی.
زن گفت:
— یعنی هم شرایط انسان را میسازند و هم انسان شرایط را؟
— دقیقاً. ما هم محصول جهانیم و هم بخشی از نیروی تغییر آن. کارگر با کار خود کارخانه را میسازد، اما کارخانه و نظم کار نیز عادتها، زمان و حتی بدن او را شکل میدهند. انسان جامعه را میسازد و جامعه دوباره انسان را میسازد.
— اندیشهها چه نقشی دارند؟ اگر همهچیز مادی است، فکر دیگر چه اهمیتی دارد؟
— اندیشه از زندگی مادی جدا نیست، اما وقتی پدید آمد، میتواند بر زندگی اثر بگذارد. نقشهٔ یک پل خودش پل نیست، ولی بدون نقشه شاید پل ساخته نشود. یک اندیشه میتواند مردم را متحد کند یا به جان هم بیندازد. پرسش این است که هر اندیشه از کدام شرایط برخاسته و به سود چه کسانی عمل میکند.
زن سرخپوش گفت:
— پس دین را فقط ابزار قدرت میدانی؟
— نه. دین برای بعضی انسانها پناه، امید و زبان مشترک بوده و برای بعضی دیگر وسیلهٔ اعتراض به ظلم. اما قدرت نیز بارها از آن برای توجیه فرمانبرداری و تحمل رنج استفاده کرده است. هیچ اندیشهای را نباید فقط از ادعایش شناخت؛ باید دید در زندگی واقعی چه میکند.
— اگر خدایی نباشد، خوبی و بدی را چه کسی تعیین میکند؟
— انسانها در جریان زندگی جمعی آموختهاند که گرسنگی، شکنجه، تحقیر و کشتن، زندگی را نابود میکند و همکاری، آزادی، عدالت و محبت امکان زندگی را گسترش میدهد. اخلاق برای من فرمانی بیرون از جهان نیست؛ حاصل نیاز انسانها به زندگی مشترک و تجربهٔ رنج و شادی یکدیگر است.
زن گفت:
— اما بدون ترس از مجازات، چه چیزی جلوی جنایت را میگیرد؟
— کسی که فقط از ترس مجازات دست به جنایت نمیزند، هنوز اخلاقی نشده؛ فقط ترسیده است. اخلاق وقتی معنا دارد که درد دیگری را بفهمی و آزادی خودت را از آزادی او جدا ندانی.
زن سرخپوش مدتی ساکت ماند.
بعد پرسید:
— از کجا میفهمی این نگاه درست است؟
— هیچ نظریهای فقط با زیبا حرفزدن درست نمیشود. باید آن را در برابر واقعیت آزمود. اگر واقعیت برخلاف فکر من باشد، وظیفهٔ واقعیت نیست که خودش را عوض کند؛ من باید فکرم را اصلاح کنم. حقیقت با رأیگیری، ایمان یا مقام کسی تعیین نمیشود.
زن سرخپوش کتاب را بست و گفت:
— پس حتی اندیشهٔ خودت هم حقیقت نهایی نیست؟
— اگر اندیشهای خودش را از پرسش و نقد معاف کند، دیگر ابزار شناخت نیست؛ تبدیل به آیین میشود. نگاه دیالکتیکی باید بتواند خودش را هم نقد کند، چون جهان تغییر میکند و شناخت ما هرگز کامل نیست.
باران آرامتر شده بود، اما مه هنوز خیابان را پوشانده بود.
زن پرسید:
— حالا یک سؤال سادهتر دارم.
— بپرس.
— اگر جهان برای تو طرح از پیش تعیینشدهای ندارد، اگر عدالتی در آسمان تضمین نشده و اگر انسان فقط همین یک زندگی را دارد، در روزهای سخت چگونه به آرامش میرسی؟
پایم را کمی از روی گاز برداشتم.
گفتم:
— این دیگر سؤال فلسفه دربارهٔ جهان نیست؛ سؤال انسان دربارهٔ چگونه زندگیکردن در همین جهان است.
زن گفت:
— مگر این دو از هم جدا هستند؟
به خیابان مهآلود نگاه کردم.
— جدا نیستند؛ اما جوابش به یک ایستگاه دیگر احتیاج دارد.
ادامه خواهد داشت.
ناصر کمالی
لندن بارانی، حدود ساعت ۳، در اتاق کوچولو و باصفای خودم، بدون تاریخ.

دیدگاهتان را بنویسید