زن سرخپوش از روی صندلی سوم پرسید:
— کجا میرویم؟
دستم را روی فرمان جابهجا کردم و به خیابان خیس روبهرو نگاه کردم.
— سؤال سختی است.
گفت:
— فقط پرسیدم این اتوبوس کجا میرود.
گفتم:
— در زندگی من، اتوبوسها هیچوقت فقط به یک ایستگاه نرفتهاند.
کمی به جلو خم شد.
— پس خودت میدانی کجا میروی؟
— میدانم کجا ایستادهام. فعلاً همین برای رانندهای که یکبار مرده، دوباره زنده شده و گواهینامهاش را هم ادارهٔ مرگ تمدید نکرده، کافی است.
خر از صندلی عقب عرعر کرد.
گفتم:
— تو دخالت نکن. نشانی خانهات از همهٔ ما روشنتر است.
کوکو شروع به عوعو کرد؛ انگار میگفت: «من هم هستم؛ ما را هم در جمع شرکت دهید.»
اتوبوس آرام در خیابان خیس پیش میرفت. باران روی شیشه مینشست و برفپاککن آن را کنار میزد؛ اما چند ثانیه بعد، باران دوباره برمیگشت. انگار بعضی چیزها را نمیشود برای همیشه از جلوی چشم پاک کرد.
زن سرخپوش مدتی ساکت ماند. بعد کتابی را که روی زانوهایش بود، کمی بالا آورد.
گفت:
— من کتابهای عرفانی میخوانم. به من آرامش میدهند. فکر میکنم اگر ادامه بدهم، بتوانم به آرامشی که میخواهم برسم.
از آینه نگاهش کردم.
— من دربارهٔ عرفان اطلاعات زیادی ندارم؛ اما معتقدم شعور هر فرد تا اندازهٔ زیادی تابع شرایط اجتماعی زندگی اوست. آدم بیرون از زمان و جامعهاش فکر نمیکند. فقر، جنگ، تبعید، زندان، عشق و شکست، همه در شکلگرفتن نگاه او به جهان سهم دارند.
زن سرخپوش دستش را روی جلد کتاب کشید.
— من مذهبی نیستم؛ اما به خدای خودم اعتقاد دارم. خدایی که در وجود من است. آرامشم را هم در عرفان یافتهام.
گفتم:
— اگر این باور به تو آرامش میدهد، من نمیخواهم آن را از تو بگیرم. فقط جهان را از جای دیگری نگاه میکنم. تو برای یافتن حقیقت به درون خودت میروی؛ من ابتدا به جهان بیرون نگاه میکنم: به مناسباتی که انسان را میسازند، زخمی میکنند و گاهی وادارش میکنند برای تحمل زندگی، پناهگاهی در درون خودش بسازد.
پرسید:
— پس به جهان درون انسان اعتقادی نداری؟
— چرا؛ اما درون آدم را جدا از بیرونش نمیبینم. ذهن ما اتاقی دربسته نیست. پنجره دارد و جامعه هر روز از آن وارد میشود؛ گاهی با نور، گاهی هم با باتوم.
لبخند کمرنگی زد.
— یعنی تو ماتریالیستی؟
گفتم:
— اگر منظورت این است که برای شناخت جهان، از واقعیت مادی و زندگی اجتماعی آغاز میکنم، بله. اما ماتریالیسم دیالکتیکی برای من یعنی جهان را ثابت نبینیم. همهچیز در حرکت، تضاد و تغییر است. نه انسان همان آدم دیروز میماند و نه جامعه.
پرسید:
— و متافیزیک؟
گفتم:
— متافیزیک معمولاً پاسخ را آنسوی واقعیت مادی جستوجو میکند؛ در روح، امر غیبی یا حقیقتی فراتر از جهان محسوس. تو خدا را درون خودت پیدا میکنی و من ریشهٔ اندیشه را در زندگی واقعی انسانها. شاید از دو در وارد میشویم؛ اما هر دو دنبال راهی هستیم که زیر بار زندگی خرد نشویم.
خر از صندلی عقب عرعر کرد.
گفتم:
— البته ایشان هنوز موضع فلسفیشان را اعلام نکردهاند. احتمالاً منتظرند ببینند یونجه را کدام مکتب تأمین میکند.
زن سرخپوش خندید.
صدای خندهاش برای چند لحظه با صدای باران درهم آمیخت و سمفونی شک را در درون زن سرخپوش به صدا درآورد.
بعد دوباره به من نگاه کرد و پرسید:
— این نگاه مادی، در تبعید هم به تو آرامش داده است؟
دستانم روی فرمان سفت شد.
گفتم:
— آرامش! تا تو آرامش را در چه ببینی. اما کمک کرده بفهمم چرا پس از اینهمه سال، هنوز وقتی کسی میپرسد «کجا میرویم؟»، پیش از فکرکردن به مقصد، یاد جایی میافتم که از آن رانده شدهام.
ادامه خواهد داشت.
ادامه دارد.
ناصر کمالی
لندن بارانی، اتاق زیبا، در تنهایی و خلوت خودم، بدون تاریخ.

دیدگاهتان را بنویسید