خالویی که مرگ خود را پیشاپیش در خواب دید — قسمت سیزدهم: روزی که مرگ از اتوبوس جا ماند

نوشته شده توسط

در

پا را از روی گاز برداشتم.

زن سرخ‌پوش نگاهم کرد.

گفت:

— چرا ایستادی؟

گفتم:

— یکی جا مانده.

در آینه نگاه کردم.

کوکو هنوز آنجا بود.

وسط پیاده‌روی خیس، زیر بارانی که انگار از اول این خواب مأموریت داشت لندن را بشوید و هنوز موفق نشده بود.

گفتم:

— این رفیق از اول دنبال ما دویده. حالا که نوبت سوارشدن شده، جا بماند؟

دنده را عوض کردم.

زن گفت:

— می‌خواهی با اتوبوس عقب بروی؟

— نه، می‌خواهم اتوبوس را همین‌جا بگذارم و لندن را عقب بیاورم.

نگاهم کرد.

گفتم:

— معلوم است که می‌خواهم عقب بروم.

اتوبوس را آرام به عقب راندم.

خر از صندلی آخر عرعر کرد.

گفتم:

— نترس. گواهینامه دارم.

دوباره عرعر کرد.

— حالا اینکه مربوط به کدام زندگی بوده، بحث دیگری است.

کوکو فهمیده بود برای او برگشته‌ایم.

اول چند قدم جلو آمد.

بعد ایستاد.

دمش را تکان داد.

در را باز کردم.

— بیا بالا رفیق. ادارهٔ مرگ سرویس حمل حیوانات ندارد.

کوکو پرید داخل.

سر و تنش خیس بود.

خودش را تکاند و نصف آب باران لندن را روی کف اتوبوس پاشید.

زن سرخ‌پوش خندید.

خر سرش را جلو آورد و کوکو را بو کرد.

کوکو هم نگاهش کرد.

چند ثانیه هر دو ساکت ماندند.

گفتم:

— لطفاً اختلافات تاریخی سگ و خر را بگذارید برای بعد. ما فعلاً یک مشکل بزرگ‌تر داریم.

زن پرسید:

— چه مشکلی؟

با سر به آینه اشاره کردم.

مأمور مرگ داشت می‌آمد.

همان پالتوی بلند.

همان کلاه.

همان راه‌رفتن کسی که تصور می‌کند تمام جهان موظف است منتظر رسیدن او بماند؛ همان ابهت مسخره‌ای که بوروکرات‌ها از خود درمی‌آورند و با زندگی مردم بازی می‌کنند.

گفتم:

— رئیس اداره تشریف آورد.

زن گفت:

— فکر می‌کنی می‌خواهد سوار شود؟

— امیدوارم بلیت داشته باشد.

مأمور مرگ رسید کنار اتوبوس.

در هنوز باز بود.

دستش را روی میله گذاشت.

یک پایش را روی رکاب گذاشت.

نگاهم کرد.

من هم نگاهش کردم.

گفت:

— باید صحبت کنیم.

گفتم:

— ساعات اداری تمام شده.

— این موضوع اداری نیست.

— پس فردا صبح بیا.

پایش را بالاتر آورد.

گفتم:

— عامو، یک سؤال.

ایستاد.

— چی؟

— شما برای سوارشدن به اتوبوس مردگان هم بلیت می‌خواهید یا کارت پرسنلی کافی است؟

زن سرخ‌پوش صورتش را برگرداند، اما دیدم دارد می‌خندد.

مأمور گفت:

— مسخره‌بازی درنیاور.

— من؟ شما از اول خوابم دنبال من راه افتاده‌ای، پرونده درست کرده‌ای، مرگم را اعلام کرده‌ای، بعد لغوش کرده‌ای، حالا هم بدون بلیت می‌خواهی سوار اتوبوس شوی؛ آن‌وقت من مسخره‌بازی درمی‌آورم؟

پای دومش هنوز روی زمین بود.

دستم را گذاشتم روی دنده.

گفت:

— صبر کن.

گفتم:

— تمام عمرم همین را شنیدم. مگر شما صبر می‌کنید که من بکنم؟ تازه!

و راه افتادم.

همه‌چیز شاید دو ثانیه طول کشید.

یک پای مأمور مرگ روی رکاب بود.

پای دیگرش روی خیابان.

دستش میله را گرفته بود.

اتوبوس تکانی خورد.

مأمور چند قدم دوید.

کلاهش افتاد.

دستش از میله جدا شد.

و با آن پالتوی بلند و آن همه ابهت اداری، وسط خیابان خیس لندن نقش زمین شد.

از آینه نگاه کردم.

خر عرعر کرد.

کوکو پارس کرد.

زن سرخ‌پوش زد زیر خنده.

گفتم:

— لطفاً احترام بگذارید. ایشان مقام رسمی هستند.

زن بیشتر خندید.

در آینه دیدم مأمور مرگ بلند شد. باور نمی‌کرد یک مرده، از دید او، چنین برخوردی کرده باشد.

اول خیلی مؤدبانه انگشت وسط را حواله داد. مردمی که او را تماشا می‌کردند، از حرکت این آقای جنتلمن که انگشت حواله می‌کرد متعجب شدند.

اول پالتویش را تکاند.

بعد کلاهش را از زمین برداشت.

بعد چیزی گفت که از آن فاصله نشنیدم.

گفتم:

— صدایت نمی‌آید عامو! فرم شکایت را پر کن.

زن پرسید:

— واقعاً از او نمی‌ترسی؟

این بار جواب ندادم.

اتوبوس جلو می‌رفت.

مأمور در آینه کوچک‌تر می‌شد.

باران میان ما پرده می‌کشید.

کوکو آمده بود کنار پایم نشسته بود.

خر هم آرام شده بود.

گفتم:

— چرا؟ می‌ترسم.

زن دیگر نمی‌خندید.

گفت:

— پس چرا این کار را کردی؟

— کدام کار؟

— با مرگ.

کمی فکر کردم.

— شاید چون ترسیدن یک چیز است، اطاعت‌کردن یک چیز دیگر.

زن انگار انتظار این جواب را نداشت.

— پس چرا این کار را کردی؟

دستم را روی فرمان جابه‌جا کردم.

— چون ترسیدن با تسلیم‌شدن فرق دارد.

مدتی ساکت ماند.

من ترس را می‌شناختم.

نه از روی کتاب. در زندگی تجربه‌اش کرده بودم. وحشت هم کرده بودم. ولی…

ترس همیشه اول در فکر آدم پیدا نمی‌شود. گاهی بدن زودتر از خودت می‌فهمد که خطری نزدیک است.

قلب تندتر می‌زند.

نفس کوتاه می‌شود.

گوش‌ها دنبال صدا می‌گردند.

چشم، بی‌آنکه از او خواسته باشی، در و پنجره و راه خروج را پیدا می‌کند.

بدن برای چند لحظه از تو جلو می‌زند و می‌گوید:

«رفیق، من یک چیزهایی دیده‌ام که هنوز به مغزت نرسیده.»

زن گفت:

— یعنی ترس دست خود آدم نیست؟

گفتم:

— آمدنش؟ همیشه نه.

— رفتنش چطور؟

— آن هم همیشه نه.

— پس چه چیزی دست ماست؟

نگاهش کردم.

— اینکه وقتی آمد، فرمان را کامل دستش بدهیم یا نه.

زن به دست‌های من روی فرمان نگاه کرد.

گفتم:

— ترس کار خودش را می‌کند. خطر را نشان می‌دهد، بدن را آماده می‌کند، گاهی هم اشتباه می‌کند و وقتی خطری نیست آژیر می‌کشد. مشکل از جایی شروع می‌شود که فکر کنیم چون ترسیده‌ایم، دیگر حق انتخاب نداریم.

زن پرسید:

— و تو همیشه انتخاب کرده‌ای؟

خندیدم.

— نه بابا. اگر قرار بود همیشه درست انتخاب کنم که زندگی متفاوتی داشتم.

بعد با شوخی گفتم:

— الان رانندهٔ یک اتوبوس کهنهٔ پر از خر و سگ و زن سرخ‌پوش نبودم که مأمور مرگ هم دنبالش می‌دود.

خندید.

بعد گفتم:

— بعضی وقت‌ها فرار کرده‌ام. بعضی وقت‌ها خشکم زده. بعضی وقت‌ها هم کاری کرده‌ام که بعدها خودم نفهمیده‌ام جرئت بود یا حماقت.

— فرقشان چیست؟

— معمولاً چند سال بعد معلوم می‌شود.

زن خندید، اما من دیگر نخندیدم.

گفتم:

— شجاعت برای من نترسیدن نیست. آدمی که اصلاً نمی‌ترسد شاید هنوز نفهمیده چه خبر است. شجاعت شاید این باشد که ترس را ببینی، صدایش را هم بشنوی، ولی نگذاری به‌جای تو تصمیم بگیرد.

زن دوباره به آینه نگاه کرد.

مأمور مرگ دیگر تقریباً دیده نمی‌شد.

گفت:

— پس تو از مرگ می‌ترسی؟

گفتم:

— منظورت مأمور مرگ است؟

— معلوم است.

کمی مکث کردم.

— ولی تا وقتی من پشت این فرمانم، قرار نیست ترس مسیر اتوبوس را تعیین کند.

از عقب صدای عرعر آمد.

گفتم:

— البته ظاهراً یک نفر دیگر هم برای مدیریت مسیر اعلام آمادگی کرده.

زن خندید.

و اتوبوس جلو رفت.

زن به خیابان نگاه کرد.

مدتی چیزی نگفت.

بعد پرسید:

— برای کوکو هم به همین دلیل برگشتی؟

نگاهش کردم.

— نه.

— پس چرا؟

— چون رفیقم بود.

همین.

نه توضیحی داشتم، نه فلسفه‌ای.

آدم رفیقش را وسط باران جا نمی‌گذارد.

خصوصاً وقتی خودش رانندهٔ اتوبوس باشد.

زن گفت:

— حتی اگر عجله داشته باشی؟

— کجا قرار است بروم که این‌قدر عجله داشته باشم؟

— شاید برای زنده‌ماندن.

خندیدم.

— اگر قرار باشد برای زنده‌ماندن رفقایم را جا بگذارم، باید اول ببینم از آن زندگی چه چیزی باقی می‌ماند.

زن سرش را به طرفم برگرداند.

این بار نگاهش طولانی‌تر بود.

گفتم:

— یک بار هم در اوج سرکوب سال ۱۳۶۰ به یک رفیق گفتم: «تو برو. اگر قرار است کسی بماند یا خطری را به جان بخرد، من می‌مانم.»

زن پرسید:

— یعنی چه؟

گفتم:

— یعنی وقتی پای رفیق وسط باشد، اگر قرار است یکی بماند و دیگری برود، من می‌گویم: «رفیق، تو برو. من می‌مانم.»

— حتی اگر برایت گران تمام شود؟

— آن لحظه دیگر حسابش را نمی‌کنی.

مکث کردم.

— خب، خطر را نمی‌شود نصف کرد.

زن چیزی نگفت.

من هم ادامه ندادم.

بعضی جمله‌ها اگر یک بار گفته شوند، زندگی‌شان را می‌کنند. اگر ده بار توضیحشان بدهی، می‌میرند.

چند خیابان جلوتر رفتیم.

چراغ‌ها روی آسفالت خیس دراز و درازتر می‌شدند.

زن پرسید:

— تو فکر می‌کنی زندگی معنا دارد؟

گفتم:

— این سؤال را از راننده نپرس. من مسئول مسیرم، نه معنای جهان.

لبخند زد.

— جدی می‌پرسم.

— من هم جدی جواب دادم.

— هیچ‌وقت فکر نکرده‌ای شاید همهٔ این‌ها بیهوده باشد؟

— چرا.

— و؟

— و چه؟

— به چه نتیجه‌ای رسیدی؟

سیگار را میان انگشتانم چرخاندم.

خاموش شده بود.

گفتم:

— هنوز جلسه ادامه دارد.

— کدام جلسه؟

— جلسهٔ من با خودم.

لبخند زد.

گفتم:

— هفتاد سال است تشکیل شده، هنوز صورت‌جلسهٔ نهایی نداریم.

زن خندید.

بعد گفت:

— اگر آخرش مرگ باشد چه؟

به جلو نگاه کردم.

خیابان زیر باران ادامه داشت.

— آخر اتوبوس هم ایستگاه است. دلیل نمی‌شود وسط راه پیاده شوی.

ساکت شد.

چند لحظه بعد گفت:

— اما اگر هیچ معنایی پشت این راه نباشد؟

— چه کسی گفته باید پشتش چیزی باشد؟

نگاهم کرد.

گفتم:

— شاید اشتباه ما همین است. دنبال کسی می‌گردیم که قبل از تولدمان یک پاکت گذاشته باشد کنار تخت و رویش نوشته باشد: «ناصر جان، معنای زندگی شما داخل پاکت است. لطفاً تا قبل از مرگ باز کنید.»

— و اگر پاکتی نباشد؟

— خودمان کاغذ پیدا می‌کنیم.

— و چه می‌نویسیم؟

این بار کمی طول کشید تا جواب بدهم.

کوکو سرش را روی کفش من گذاشته بود و خورخور می‌کرد؛ خوابش برده بود.

خر از پشت صندلی نگاه می‌کرد.

باران آرام‌تر شده بود.

گفتم:

— بستگی دارد.

— به چه؟

— به اینکه چه کسی قلم دستش باشد.

زن گفت:

— قلم دست توست.

گفتم:

— پس دردسر شروع شد.

خندید.

بعد جدی شد.

— چه می‌نویسی؟

به شیشه نگاه کردم.

برای لحظه‌ای تصویر خودم را در آن دیدم.

مردی پشت فرمان یک اتوبوس قدیمی.

سگی کنار پایش.

خری پشت سرش.

زنی سرخ‌پوش کنارش.

مأمور مرگی که چند خیابان عقب‌تر روی زمین افتاده بود.

و شهری که هیچ توضیحی برای هیچ‌کدام از ما نداشت.

گفتم:

— شاید بنویسم زندگی قول نداده عادلانه باشد.

زن ساکت ماند.

— قول نداده طولانی باشد. حتی قول نداده آخرش بفهمیم چرا آمدیم.

زن پرسید:

— پس امید کجاست؟

گفتم:

— نمی‌دانم.

منتظر ماند.

— واقعاً نمی‌دانم. من از آن آدم‌هایی نیستم که امید را توی جیبشان می‌گذارند و هر وقت اوضاع خراب شد بیرون می‌آورند و می‌گویند: «نگران نباش، همه‌چیز درست می‌شود.»

— پس چه؟

— بعضی چیزها درست نمی‌شوند.

لبخند از صورتش رفت.

گفتم:

— بعضی آدم‌ها برنمی‌گردند. بعضی زخم‌ها خوب نمی‌شوند. بعضی شکست‌ها را نمی‌شود تبدیل کرد به جمله‌های قشنگ.

زن آرام پرسید:

— پس چرا ادامه می‌دهی؟

گفتم:

— چون من زندگی را مثل کتابی می‌بینم که خیلی از صفحه‌هایش هنوز سفید است.

— و امید؟

گفتم:

— امید برای من همین صفحه‌های سفید است. اینکه هنوز چیزی نوشته نشده و قلم هنوز دست خود ماست.

زن به من نگاه کرد.

گفتم:

— شاید زندگی از اول معنایی آماده برای ما نداشته باشد. شاید کسی هم قرار نیست از جایی بیاید و توضیح بدهد برای چه به دنیا آمده‌ایم. اما این الزاماً چیز بدی نیست.

— چرا؟

— چون اگر صفحه سفید باشد، خودمان می‌توانیم روی آن بنویسیم. با انتخاب‌هایمان، با آدم‌هایی که دوستشان داریم، با رفاقت‌هایمان، با مبارزه‌هایمان، حتی با اشتباه‌هایمان.

زن گفت:

— یعنی ما خودمان به زندگی معنا می‌دهیم؟

گفتم:

— من این‌طور فکر می‌کنم. زندگی کاغذ را می‌دهد؛ قلم دست ماست.

از عقب صدای عرعر آمد.

نگاهی در آینه انداختم.

— البته بعضی‌ها از همان اول اصرار دارند در نوشتن کتاب دخالت کنند.

زن خندید.

گفتم:

— مشکل اینجاست که هنوز معلوم نیست ایشان نویسنده است یا منتقد ادبی.

این بار کوکو هم سرش را بلند کرد.

گفتم:

— تو هم نگاه نکن. برای چاپ اول همین یک منتقد کافی است.

به کوکو نگاه کردم.

بعد در آینه خر را دیدم.

بعد زن را.

— شاید امید برای من این نیست که باور کنم فردا حتماً بهتر است.

— پس چیست؟

— اینکه فردا هنوز نیامده.

زن چیزی نگفت.

گفتم:

— همین کافی است که در را به رویش نبندم.

چند لحظه سکوت کردیم.

بعد از عقب صدای عرعر آمد.

گفتم:

— البته ایشان نظر دیگری دارند.

زن خندید.

— شاید می‌گوید معنای زندگی علف است.

— دست‌کم نظریه‌اش از خیلی نظریه‌هایی که خوانده‌ام واقع‌بینانه‌تر است.

کوکو سرش را بلند کرد.

گفتم:

— تو وارد بحث نشو. جلسه همین حالا هم از کنترل خارج شده.

کوکو برگشت، نیم‌نگاهی به زن سرخ‌پوش کرد، خورخوری کرد و ساکت شد.

زن سرش را به شیشه تکیه داد.

— عجیبی.

— این را قبلاً هم گفته‌اند. بعضی‌ها با لحن مهربان‌تر.

— نه. منظورم این است که از پوچی حرف می‌زنی، اما رفتارت شبیه آدم ناامید نیست.

گفتم:

— شاید چون پوچی اگر راست باشد، دلیل تسلیم‌شدن نیست.

— چرا؟

— چون اگر جهان برای من تصمیم نگرفته که چه معنایی داشته باشم، این می‌تواند خبر خوبی هم باشد.

زن سرش را بلند کرد.

— یعنی آزادی؟

— شاید.

— و اگر انتخابت اشتباه باشد؟

— احتمالاً خواهد بود.

— پس؟

— دوباره انتخاب می‌کنیم.

زن لبخند زد.

— به همین سادگی؟

— نه. به همین سختی.

اتوبوس به چهارراه رسید.

چراغ قرمز شد.

ایستادم.

باران تقریباً بند آمده بود.

زن پرسید:

— اگر مأمور مرگ دوباره پیدایش شود چه؟

در آینه نگاه کردم.

خیابان پشت سر خالی بود.

گفتم:

— بالاخره پیدایش می‌شود.

— و آن روز؟

سیگار خاموش را گذاشتم گوشهٔ لبم.

— آن روز دیگر بستگی دارد اتوبوس دست چه کسی باشد.

زن خندید.

چراغ سبز شد.

دنده را جا زدم.

کوکو خودش را کنار پایم جمع کرد.

خر عرعر کوتاهی کرد.

اتوبوس دوباره راه افتاد.

زن سرخ‌پوش به جلو نگاه کرد و گفت:

— کجا می‌رویم؟

گفتم:

— نمی‌دانم.

— پس چرا حرکت کردی؟

نگاهش کردم.

— چون برای حرکت‌کردن همیشه لازم نیست مقصد را بدانی.

— کجا می‌رویم؟

گفتم:

— جلو.

خندید.

— این که نشانی نیست.

— برای شروع بد نیست.

— یعنی مقصد را نمی‌دانی؟

نگاهش کردم.

— چرا باید ندانم کجا ایستاده‌ام، فقط چون هنوز نمی‌دانم آخر این خیابان به کجا می‌رسد؟

زن چیزی نگفت.

گفتم:

— من همین امروز را زندگی می‌کنم. همین خیابان، همین باران، همین اتوبوس، همین رفقایی که کنارم هستند. فردا هم وقتی رسید، نوبت خودش را دارد.

— پس برای آینده برنامه نداری؟

— چرا. اتفاقاً دارم. فقط حاضر نیستم امروز را قربانی فردایی کنم که هنوز نیامده.

کمی مکث کردم.

— آینده را فراموش نمی‌کنم؛ اما نمی‌گذارم از راه برسد و امروز مرا از خانه بیرون کند.

زن لبخند زد.

— و اگر آینده آن چیزی نشد که می‌خواهی؟

دنده را جا زدم.

— مسیر را عوض می‌کنم.

— به همین راحتی؟

— نه. به همین زحمتی.

از عقب صدای عرعر آمد.

نگاهی در آینه انداختم.

— البته تصمیم نهایی باید به تصویب هیئت‌مدیره برسد.

زن خندید.

کوکو سرش را بلند کرد و خر دوباره عرعر کرد.

گفتم:

— دو رأی موافق داریم. شما اگر مخالفتی ندارید، حرکت کنیم.

چراغ سبز شده بود.

اتوبوس آرام راه افتاد.

زن سرخ‌پوش این بار نپرسید مقصد کجاست.

و من هم لازم ندیدم توضیح بدهم.

می‌دانستم کجا ایستاده‌ام.

امروز را زندگی می‌کردم.

و آینده، هرچه بود، فراموش نشده بود.

فقط هنوز نوبتش نرسیده بود.

قطعاً ادامه دارد.

ناصر کمالی

لندن بارانی، حدود نیمه‌شب؛ اتاق کوچک و باصفا، با تنهایی دوست‌داشتنی خودم، بدون تاریخ.

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Persian
Powered by TranslatePress