مرگ و زندگی، به زبون خالو

عامو، به گمون مو، هیچی قشنگ‌تر از زندگی نی، هیچی تلخ‌تر از مرگ نی، و هیچی سُخت‌تر از کشیدن بار زندگی نی‌، مثل جَلَبوتی که تو گل لحام کرده و دیگه نمی‌تونه جنب بخوره.

خوب زندگی کردن که سراغ هر کسی نمی‌اد! همون‌طور که مرگ خوب هم همیشه حوصله‌اش نمی‌کشه سراغ هر کسی بره. اوما بعضی وقت‌ها، خود زندگی و مرگ می‌ره و سراغ آدمو می‌گیره! نه به اختیار، که به جبر!

ها، خالو… زندگی کردن سخته و بار زندگی کشیدن سختر.

زندگی مثل جَلَبوتیه که تا نو و جون‌داره، خالو سوارش می‌شه و می‌ره دریا. اما وقتی کهنه شه، می‌ذارنش کنار، یه گوشه‌ای. شاید که رَشمیز کم‌کم تخته‌هاشو بخوره، و اون، مرگ جَلَبوتِه. مثل آدمی که وقتی پیر می‌شه، دیگه کاری ازش برنمی‌آد، و اون‌وقته که فکر رفتن می‌افته به سرش!

مرگ، آخرِ راهه؛ نه راهِ دررو داره، نه پیچ و خمی. همه، رفتنی هستند، یه روزی می‌رسن، که بار سنگین نفس کشیدن رو می‌ذارن زمین و دیگه نمی‌کشنش… مثل جَلَبوتی که رشمیز تمام تخته‌هاشو خورده و تو گل و شُل لحام شده، و شُل داره آروم‌آروم می‌کشدش به ته.

اما خالو دلش می‌خواد مثل درخت بمیره: نه شکسته، نه وارفته! وایساده، استوار، نه افتاده و بی‌رمق. اون روزی که دیگه دست و پام نره، اون وقتی که دیگه کاری ازم برنیاد، یه ماهی نتونم بگیرم و نیاز به زحمت دیگرون داشته باشم، اون‌وقته که خالو، دیگه اون خالوی همیشگی نی!

زندگی جَلَبوت تا وقتی معنا داره که سینه‌ی دریا رو بشکافه؛ تا وقتی معنا داره که بتونه کاری بکنه، فایده‌ای داشته باشه، جاشوها به بودنت دلگرم باشن. ها خالو! شاید مو اشتباه بکنم، ولی به مو بگو: پیری آخرش چیه، جز مرگ؟

خالو این روزا گاگداری به مرگ فکر می‌کنه. از خودش می‌پرسه: اگه یه روز رفتم واسه همیشه، چی می‌شه؟ دنیا قیومت می‌شه؟ نه عامو، هیچ خبری نمی‌شه! او از او تکون نمی‌خوره.

خونواده، رفیقا، دوستان چی کار می‌کنن؟ جوابش همیشه این بوده: هیچی! هیچ اتفاقی نمی‌افته!

نه عامو، دنیا واسه خالو دل نمی‌سوزونه. می‌گذره، انگار نه انگار. همون‌طور که ما خیلیا رو فراموش کردیم، خیلیا هم ما رو فراموش می‌کنن. زندگی راه خودشو می‌ره؛ با خالو یا بی‌خالو. مثل جَلَبوتی که وقتی لحام شد و رشمیز خوردش، دیگه حتی چیش خالو هم بهش نمی‌افته! یا اگر خالو پرید، یکی دیگه لنگر حالبوت را به او می‌اندازه!!!!!

ها عامو، دنیا ای‌طوریه! ای حرفه‌ام نه از ناامیدی‌یه، که از سر امیده!

اوما، خالو مثل جَلَبوتی که تا جون داره می‌زنه به دریا و از موج نمی‌ترسه، مو هم می‌رم! تا وقتی بتونم یه حریف برای موج باشم، می‌رم! تا وقتی بتونم از دل موج یه حرف بگیرم که به درد خالو بخوره و کسی رو تکون بده؛ تا وقتی یه رفیق با حرفه‌م دلگرم بشه، مو هستم! ولو لنگ‌لنگون، ولو با پایی که درد می‌کنه و دلی که خسته‌س، ولی هستم!

اما روزی که دیگه جَلَبوت او نزنه، تو هم دل موج رو نشکافی، و بشی مثل شیلو دم دریا که بی‌خاصیت شده! اون‌وقت دیگه زندگی نی‌! اون‌وقته که خالو نمی‌خواد باری باشه رو دوش کسی… مثل شیلویی که فقط با موج می‌رقصه، بی‌هیچ خاصیت. نه عامو، اون خالو دیگه می‌شه مثل جَلَبوتی که لحام کرده و رشمیز خوردتش!

خالو می‌گه: تا وقتی می‌ری ماهی‌گیری، زنده‌ای! آدم وقتی می‌میره که دیگه چیزی واسه گفتن نداشته باشه، وقتی که خودشو تکرار کنه و ته دلش خالی بشه. حالِبوت وقتی اون مرگه رو قبول می‌کنه، خودش رو لحام می‌کنه، و اون‌وقته که پایان جَلَبوتِه. جَلَبوت تا آخر، تخته‌اش رو به کول نمی‌کشه.

آییه جان خالو! ایی‌یه فلسفه‌ی مو از مرگ و زندگی. نه از رو ناامیدی‌یه، نه از بی‌دلی؛ فقط از درک یه راه سخته، از دل زندگی!

خالو مثل اون نهگاییه که وقتی وقتش برسه، خودش می‌آد به ساحل… و دیگه، تمام.

پیوست

گمون مو    به باور  من 

جَلَبوت       قایق 

لحام وقتی لنج یا قایق در گل فرو می رود ؛ استعاره ای برای در گل ماندن در زندگی

نمی‌اد. نمی اید

رشمیز.  موریانه

می‌رسن. می رسند

ته  !! آخ

جاشو !! کارگر یا ملوان روی کشتی

گاگداری!! بعضی وقت ها 

او !!!!! اب

چیش !!!!! چشم

پرید!!!!! مردن

می‌رم / می‌ری

می‌روم / می‌روی

شیلو !!!جلبک دریایی

کول.  دوش 

اییه !!! این است

نهگا

نهنگ (می‌گویند نهنگ پیر به ساحل می‌آید و خودکشی می‌ کنند.

ناصر کمالی 

می ۲۰۲۵ لندن

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Persian
Powered by TranslatePress