ای وقتی خالو سر بندر گیر کنه،
جایی بین لنگر زنگزده و طناب پاره،
وقتی جالبوتش لحام کرده باشه،
تو گل و شل ساحل گیر کرده باشه،
نه جلو بره، نه عقب،
شل هم تا نصفه تو دل جالبوت لم داده باشه،
چشمهاشو ریز کرده،
آرومآروم قصد خفه کردن جالبوت و دل خالو رو داشته باشه…
دل خالو پُر از حرفه،
اوما زبونش بسته.
حرفها توی گلوش میدونن،
اما راهی به بیرون پیدا نمیکنن.
لبها خشک،
دل خسته،
اما دلخالی؟ نه.
موج میاد سمتش،
با خودش خاطره میاره،
اوما بیشتر از اون، خاطره میبره.
هر چی بوده و نبوده،
شسته میشه و میره…
صدای جاشوها،
دستهای پینهبستهی پدر،
پیشبند خیس مادر،
همه با موج میرن.
بعد، نسیم میاد.
انگار دستی باشه از جنس ناز،
میزنه به دل،
و دلِ خالو،
که شده بود تکهای از گل،
صیقل میخوره.
اما این نسیم،
فقط نرم میکنه،
نمیتونه بکنه از جا.
چیزی هست که نمیگذره.
نه با موج،
نه با نسیم،
نه با جزر و مد…
اون چیز،
اسمش صبره.
صبر مردم بندر.
صبری که نه از کتاب اومده،
نه از دعا.
از خودِ دریاست.
از همنفسی با بادهای جنوب،
از صبحهای زود لعنتی پیش از اذان،
از سحرهایی که خسته، بیخواب،
دل به دریا میزدن با چشمهای خشمگین،
و امید داشتن که یه روز برمیگردن.
خالو خیره میمونه به افق.
میدونه یه باد هست…
بادی از دریای خومون میاد
که از شمال میاد.
نه تند مثل لیمر،
نه آروم مثل قوس اول پاییز.
یه باد که بیدار میکنه.
دلها رو،
جالبوتها رو،
حرفهای بسته رو…
آروم میوزه، اما تغییر میده.
ویران نمیکنه ـ آبادگره.
همهچیز رو بهطور مساوی تقسیم میکنه؛
نه نونی زیاد، نه نونی کم.
نه کسی با شکم گرسنه، سر بذاره رو خاک!!!!!!
نه کسی با شکم سیر و برآمده سر بذاره رو بالشت.
نه ناله میذاره بمونه تو گلو،
نه اشک بیصدا بمونه پشت پلک.
بادیه که بندر ازش خاطره داره،
بادیه که خالو باهاش عهد کرده…
خالو تو دل خودش میگه:
«مو هنوز چشمانتظار اون بادم.
بادی که بیاد،
شل رو ببره،
جالبوت لحامکرده رو از توی گل و شل بکشه بیرون،
و مو، خالو،
واسه اولین بار بعد از سالها،
لب وا کنم و بگم…
مو زندهم،
مو هنوز دل دارم،
و صدای مو،
مثل شروه،
قراره بپیچه تو بندر،
تو کوچههای خاکی،
تو گوشِ بچههای چشمانتظار،
تو خوابِ زنایی که چشمانتظارن…»
و همونوقت،
خالو سرشو بالا میگیره،
میگه:
«اگه خالو خفه شد،
نه از بیهوایی،
از زیاد بودنِ خاطره بود…
اما هنوز زندهم،
تا وقتی اون باد بیاد.»
اما خالو، با خوش فکر میکنه.
میگه: نه عامو، نباید همیشه منتظر باد از روی اب بود.
اول باید خودت آستین بالا بزنی،
تا بعدش باد بیاد، بیفته پشتِ جابلوته، کمکت کنه.
باد از روی اب نه از خارجهگه،
نه از آنورِ آب میآد.
همین مردمن… همین مردم خودمونان.
خالو میگه: اگه دل به خارج بسته باشی،
کارت وِل و معطره.
باد نجات، از دریای خودمون بلند میشه،
از دل همین گل و شل، از صدای شروه،
از موجهای خستهای که هنوز امید دارن…
ای اصلن!
نجات، از ماست، نه از غریبه!!!!!!!!
پیوست: واژهنامه و توضیحات بومی
• لحام شده: وقتی جالبوت در ساحل و هنگام جزر در گل یا لجن گیر کند و دیگر نتواند حرکت کند، میگویند «لحام کرده»؛ مثل جوش خوردن به زمین.
• گل و شل: اصطلاح بومی برای ترکیب گلِ رسِ خیس (گل) و آب لیز و ماندهی کف ساحل (شل)؛ زمینی چسبنده که جالبوت یا پا در آن فرو میرود و گیر میکند.
• شل: آب تهنشین و بوگرفتهای که در کف جالبوت مینشیند، خاصیت لیز و متعفن دارد.
• باد قوس: بادیست که در اواخر پاییز (ماه قوس) از شمال شرق میوزد. نه به تندی لیمر، اما گاه پیشدرآمد طوفان است؛ بادی که میتواند بیصدا همهچیز را دگرگون کند.
• لیمر: باد شمالیـغربی شدید و طوفانی که با خشم به ساحل و دریا میکوبد و نشانهی ناآرامیست.
• صیقل دادن دل: اصطلاحی شاعرانه برای نرمکردن دل خسته، سبککردن اندوه و شستوشوی زخمهای درونی.
• شروه: آواز سوزناک بوشهری که بیشتر در فراق، دلتنگی یا هنگام وداع خوانده میشود؛ نوعی روایت عاشقانهی مردمی.
• لنگر زنگزده: نمادی از توقف، فرسودگی، و گذشتهای که در ساحل مانده؛ و با هر بار نگاه، خاطرهای را صدا میزند.
• بالشت: بهمعنای متکا یا بالش خواب؛ در این متن، نمادی از آسایش شبانه و نابرابری اجتماعی، وقتی عدهای سیر و آسوده سر بر بالش میگذارند، و عدهای با شکم گرسنه.
اصلن. به معنی اصل است .
ناصر کمالی لندن
می ۵
دیدگاهتان را بنویسید