و خالو ـ روایتی از چیدهشدن، رستن، و بازگشتن به دریا و موجهایش
خالو، یادت میآد اون درخت انارِ خانهی دی ناصر؟ تو محلهی ترکا!
اونی که سایهش میافتاد روی خاک داغ حیاط، و صدای جیکجیک بوجیکا از لای شاخ و برگش بلند میشد؟
اونی که وقتی باد میاومد، خشخش برگهاش انگار لالایی بود برای بچههای کوچه.
ما بچه بودیم: خالو، ناصر, مهری، مموسیاه… پا پتی، بیخبر از روزگار، از کوچهی گلی رد میشدیم و با دستای خاکی، خسته و چِپِل برمیگشتیم خونه.
نه از جنگ چیزی میفهمیدیم، نه از تبعید و زندون…
فقط صدای بوق ماشین آب رو که میشنیدیم، دو تا سطل ورمیداشتیم و میدویدیم سمتش.
دی ناصر یه دِلهی بیستلیتری رو پر از آب میکرد، میذاشت سرش، و با اون قد کوتاهش از ته کوچه میاومد ـ با پیراهن گلگلی…
عرق میریخت، ولی لبخند میزد.
میگفت:
«او که رسید، زندگی دوباره میجوشه.»
اوما انارها همیشه کوچیک بودن، نارس.
ولی همونطور نارس، دل ما رو میبردن.
نه قرمز، نه پخته ـ اما زنده.
رنگشون یه چیزی بود بین زخم و شوق؛ شبیه خونِ دل.
شبیه دستهای قاشقاششدهی جاشو، موقع لنگر کشیدن…
گاگداری، یکی از ما بچهها که دلش طاقت نمیآورد، دست میبرد و یه دونه میچید.
نه برای خوردن؛ فقط برای حسکردن.
ترشیاش آدمو به سرفه مینداخت، اما بیدارمون میکرد.
مثل بوسهی تلخِ بیداری، توی ظهرهای داغ جنوب.
مادر میگفت:
«نچینشون. بچهن. بذار بزرگ شن. مثل شما که هنوز راه دریا رو بلد نیستین.»
راست میگفت.
تو جنوب، بزرگشدن یعنی شنو بلد بودن، یعنی لنگرگاهو شناختن، یعنی بتونی باد شمال و لیمر رو از هم تشخیص بدی.
اما همیشه دستهایی بودن که زود میچیدن.
زود قضاوت میکردن، زود تبعید میکردن، زود میبردن.
آدمهایی بودن که ما رو پیش از رسیدن چیدن.
گاهی از سر دشمنی،
گاهی از ترس،
گاهی از نادانی،
گاهی از قانونهایی که بوی خاک نمیداد.
ما رو بردن:
تو زندون،
تو تبعید،
تو آسایشگاه روانی،
تو کلاسهای بازپروری که اسمش دانشگاه گذاشته بودن…
ولی خالو،
همونطور که انار نارس، وقتی بیفته تو خاک گرم، سال دیگه تژه میزنه،
ما هم ریشه زدیم.
لای خاک غربت،
لای زخم و بُریدههای امید،
رشد کردیم.
بعضیمون شاعر شدیم، بعضی نویسنده،
بعضی فقط زنده موندیم ـ ولی زندهموندنمون، خودِ مقاومت بود.
و هر وقت کسی میپرسه:
«چرا هنوز ادامه میدی؟ چرا هنوز مینویسی؟»
میگم:
چون تو بوشهر، انار فقط میوه نیست.
یادگار زندگییه؛
حتی اگه نارس، حتی اگه چیدهشده باشه…
میدونی خالو؟
خیلی از ما، مثل همون انار نارس،
افتادیم ته خاک.
اما همین خاک بود که نجاتمون داد.
خاکی که بوی مادر میداد،
بوی دی ناصر،
بوی دِلهی آب،
بوی سایهی درختی که هنوز امید داشت.
اگه دلمون هنوز میتپه،
اگه هنوز قصههامون تهی از نفرت نیست،
اگه هنوز تو قصههامون، از نه بخشیدن و نه فراموشکردن مینویسیم،
برای اینه که ریشههامون تو خاک خومونه ـ
همون جایی که انار نارس هم فرصت دگرگونی داره.
و حالا،
اگه یه روز از کنار درخت اناری گذشتی که هنوز نارس مونده،
یاد ما بیفت…
یاد اونایی که زود چیده شدن،
اما هنوز امید دارن…
که یه روز، از دل همین خاک، دوباره تژه بزنن ـ
و قصههاشون،
نه فقط درخت،
که جنگلی بشه از خاطره، از عشق، از بیداری.
پیوست واژگان محلی
- بوجیکا: گنجشکها
- محله ترکا: محلهای در منطقهی سنگی بوشهر، معروف به “ترکا”
- مموسیاه: کودکی با پوست تیره که به این نام شناخته میشد ـ بدون بار نژادپرستانه
- چِپِل: کثیف، خاکآلود
- گاگداری: بعضی وقتها، گاهگاهی
- شنو: شنا
- تژه: رشد مجدد، جوانه زدن دوباره
- لیمر: باد تند و تیز موسمی که در جنوب، بهویژه در پاییز، میوزد
- دِله: ظرف فلزی بزرگ برای آب یا نفت، معادل حلب بیستلیتری
ناصر کمالی
مه ۲۰۲۵ / لندن
دیدگاهتان را بنویسید