ما خوبیم در قفس تن…
نه که آزاد، نه که آسوده؛
ما خوبیم، چون با درد اُنس گرفتیم،
مثل ماهیای که قلابِ خیط گیرش انداخته باشه،
ولی هنوز خیالِ آب در سر دارد…
خالو نشسته روی لبهی جالبوت،
تیفون خاموش، دل پُر،
شیلو اون گوشه خودش را با موج میخارونه،
باد میپیچه لای تورهای خالبوسشده،
و ماهی خشکشدهای
هنوز چشم به دریاست…
خالو زیر لب میخونه:
«آهای موجها…
ای دریا… نمیدونی!
نمیدونی چقدر خستهام…»
خسته از همه چیز !
رنجورم.اما موجی به ناگه به سوی خالو می اید.
خسته که ! خشمگین !
ای خالو !
رنج نباید تو را غمگین کند
رنج قرار است تو را هوشیارتر کند به اینکه زندگیات نیاز به تغییر دارد. چون انسانها زمانی هوشیارتر میشوند که زخمی شوند، رنج نباید بیچارگی را بیشتر کند.
رنج ات را تحمل نکن، رنجت را درک کن! این فرصتی است برای بیداری، وقتی آگاه شوی، بیچارگی ات تمام میشود.
اما موج، مسیر را عوض می کند ، بیصدا خودش را میکوبه به خیط،
انگار میخواد ماهیِ گرفتار رو آزاد کنه، نه با خالو گپ بزنه!
همونطور که یه نفس،
توی قفس تن،
دستوپا میزنه برای رهایی.
خالو با خودش میگه:
«ماهی که هنوز چشم به آبه،
موجی که خیال نجات داره،
و من…
نفسی که هنوز امید داره از این تن بپره بیرون…
شاید رها شدن،
یعنی همین جنگِ بیصدا با خیطِ سرنوشت.»
تو اون کناری،
با صدایی خشدار و خوابآلود میگی:
«باهات میام، خالو…
اگه تو از قفس درمیری،
منم میرم…
با همون موجی که میخواد آزادت کنه،
با همون شروهای که از گلوت میاد،
با همون طعم نمک اشکهات…»
خالو نگاهی میندازه به آسمون.
ماهِ نصفه،
جوری مونده اون بالا،
انگار خودش هم راهگم کرده…
زمزمهش سنگینتر میشه:
«اگه شانس بیاریم و خوشموقعهی ماهیگیری باشه…
همینجوری که ماهی خودش میپره تو خیط،
منم خودمو از این تن،
پرتاب میکنم به رهایی…»
تیفون، آهسته، صدا درمیآره…
نه تُند، نه واضح،
یه نالهی دور،
از دلِ موج…
پس راه بیفتیم؟
ما خوبیم…
اما در قفسِ تن.
گاهی وقتها باید خودت از تمام شلوغیها پس بگیری،
از حرفهایی که گفتند، از زخمهایی که خوردی.
باید خودت را بهتره که از قفس تن برهانی،
آزادش کنی،
بگذاری فریادی نه از حرص بلکه برای آزادی از تن زند.
آدمیزاد همیشه دنبال صدایی برای آزادیه؛
گاهی صدای خودش،
گاهی صدای موج،
و گاهی هم…
صدای تُفنگ خاموشی که تو دل شب از کار افتاده!
وقتشه…
خودمونو از این قفس،
مرخص کنیم.
شب، طولانیتر از همیشهست.
موجا دیگه نمیکوبن، فقط نفس میکشن…
نه از خشم، نه از شادی —
از خستگیِ نجاتندادن.
از نگاهِ ماهیِ خشکشده،
از گیر افتادنِ ماهی در خیط.
خالو هنوز روی لبهی جالبوته،
ولی یه چیزی تو چشماش تغییر کرده.
مثل کسی که دیگه نمیخواد فقط تماشا کنه…
او حالا از قفسِ تن آزاد شده.
فریاد زده که:
«ای نگاه کنن، من از قفس تنم آزاد شدم!»
آروم خم میشه، دست میبره به خیط،
نه واسه ماهی،
واسه خودش
ماهی، اون پایین، تکون نمیخوره.
شاید مرده باشه…
شاید خودشو زده به مردن،
که خالو نجاتش نده…
چرا؟
چون خالو، خودشو نجات داده.
خالو نفسش رو حبس میکنه،
دست میبره به تور.
اما…
اما تور، گرهخوردهتر از اونیه که بشه بازش کرد.
یه خالبوسه، مثل زندگی.
وقتی خالبوس میشه، دیگه وا کردنش، کار حضرت فیله.
زمزمه میکنه:
«شاید…
رهایی، همیشه آزاد شدن نیست…
شاید فقط رفتنه به یه خیطِ دیگه…
ولی با دلِ خودت…»
اما نه!
اگر زندگی، آزادی رو فهمیده باشی،
آزادی از خیط به خیط دیگه نیست.
آزاد شدن از قفسِ بدنه.
پروازه؛ دل به هوای آسمون باز دادنه.
ها کا ! دل به هوای آسمون باز دادنه،کا!
دل به پیروزیه.
دل بر اینکه دیگه، همهچیز فقط مال یه طبقه خاص نباشه.
دل به اینکه همهچیز، مساوی تقسیم بشه.
که مثل دریا، نتونن براش مرز بکشن.
که مثل موج، هر جا دلش خواست، بره سر بزنه.
که شروه، محدود نشه؛ صداش همیشه جاری باشه.
که تن، ازادانه بتونه خودشو آزاد کنه،
و دل، سیر بشه از گوش دادن به شروه.
که گریه، آزاد باشه،
و توی چشمِ آدم، رقصِ آزادی رو به نمایش بذاره.
تو اون کناری، دیگه نمیخوابی.
میگی:
«ما که تا اینجا اومدیم، خالو…
تا اینجا که رسیدی،
یهبار، با دستِ خودت بزن به موج…
حتی اگه بدونی ماهی دیگه زنده نیست…»
خالو بلند میشه.
جالبوت، یه تکونِ خفیف میخوره.
ماهی، هنوز چشم به دریاست…
و تیفون، اینبار یه صدای روشن درمیآره:
نه ناله، نه غرش ،
یه صدا، که انگار داره خالو رو صدا میزنه.
و خالو،
خالو میپره…
نه توی دریا،
نه از روی جالبوت،
بلکه از درونِ خودش.
شاید برای اولین بار،
واقعاً رها میشه.
خالو با خودش زمزمه میکنه،
نه بلند،
نه واسه کسی،
واسه خودش:
کوه، از ایستادنِ زیاد،
از بین میره…
رود، از رفتنِ بیامان،
از جون میافته.
شروه از نخواندن!بی محتوا می شه .دمام به صدا در نیامدنش می پوسه، ترک وار می داره. ،
و آدم،
میونِ ایستادن و رفتن،
تو همون دو راهیِ لعنتی،
از درون، تهی میشه…
آروم، بیصدا،
از بین میره…
بعد، سرش رو بالا میگیره، به آسمون خیره میشه،
همون آسمونی که هنوز یه تیکه ماه،
لای ابرها خوابیده،
و میگه:
لحظههارَا گذروندیم…
ال حوی، همون لحظهها بود…
همین بودن،
همین ایستادن،
وسطِ شب، وسطِ دریا،
بین تصمیم و بیتصمیمی…
همین بود زندگی…
بودن!
تیفون،
یهجور صدا درمیآره
که نه از موج میاد،
نه از خالو،
بلکه انگار از خودِ زندگییه…
خیطها همیشه هستن،
خالبوستر از قبل.
اما گاهی،
تو دیگه ماهی نیستی…
خودِ موجی.
ما خوبیم، در قفس تن…
اما روزی، رها میشویم.
ناصر کمالی
۳۱ جولای ۲۰۲۵ لندن
پیوست واژگان:
• خیط: نخ یا تور ماهیگیری در لهجه بوشهری. در این متن، استعارهایست از بند و اسارت، از بهدامافتادگی.
• خالبوس: در لهجهی بوشهری، توری که در هم پیچیده، گرهخورده و بازنشدنیست. استعارهای از گرههای زندگی و تنهاییهای عمیق.
• ال حوی: لحظهای ناب از بودن، که نه رفتنه، نه موندن؛ فقط حضوره. نه نجات، نه غرق — فقط زنده بودن، همینجا، همین حالا
تیفون؛ باد تند در لهجه بوشهری
دیدگاهتان را بنویسید