خالو، نشسته روی دماغهی حالبوتی پوسیده، تورها پاره، دل پارهتر.
در دل شب، دریا آرام نیست؛ موج میغرد. مثل مردمی که خشمشان را به زبان نمیآورند اما در دلشان شورش میجوشد.
خالو زیر لب زمزمه میکند:
«اهای موج، باز بیانیه دادند؟ باز یکی پیدا شد که گفت همه با هم؟»
ماهیای از آب بیرون میجهد، مثل واژهای از دل سکوت…
شروهای از سینهاش برمیخیزد، نه از حنجره، که از اعماق دل مردی که زخمخوردهی هر دو حکومت است…
از کودتا تا کودتا… از “یا مرگ یا مصدق” تا “موسوی را از نظر پایگاه طبقاتی جایگاه او کاملا مشخص است .
در لابهلای موجها، صدای بلندگو میآید. یکی از توی لنجی که از ساحل دور میشود فریاد میزند:
«بیانیهی تازه صادر شده. گفتهاند راه نجات ما هستیم مشتی جایزه بگیر و بلندگو به دست…»
خالو میخندد. صدایی خفه، تلخ، مثل بوی زنگزدگی.
«اصلاح؟ شروهخوانییه که از حلقوم ماهی بکشند بیرون. فقط اونا میفهمن که رقصان میمیرن، نه با وعده.»
ماهی دیگری میجهد. کنار لنج، بازیکنان، انگار که دارد با شروهی خالو رقص میکند.
خالو میگوید:
«اگه شروه رو بفهمن، دیگه دنبال امام و پادشاه و رهبر نمیرن.»
دور، در افق، آتشی زبانه میکشد. شاید جنگ ۱۲ روزه باشد، شاید ذهن خالو…
مردی میآید با چهرهای آشنا، یا شاید سایهای از گذشته.
میگوید: «ما که گفتیم همه با هم. چرا تو جدا ایستادی؟»
خالو نگاهش می کند ! چقدر چهره او آشنا است .اما
خالو جواب نمیدهد. شروهای دیگر زیر لب میخواند:
«دلمو سپردهم به موج، نه به وعدهٔ امواج ساختگی…»
ماهی دیگری از اب می پرد بیرون رقصان همراه امواج خود را به خالو می رساند . با لبخندی ساختگی!
به خالو می گوید باز آینها اب را گل آلود کردند که ما را بگیرند ، نه دیگه آن زمان گذشت . مثل ماهی سیاه کوچولو دواشان خنجر است .
خالو فقط گوش می داد و ناظر رقص ماهی نقره فام ! اما خالو ما آگاهی پیدا کردیم و خنجر را هم تهیه می کنم
ماهی نقرهفام، همان که لبخندش ساختگی بود، دور خالو میچرخید؛ گاه رقصان، گاه زخمی.
خالو نگاهی به چشمهایش انداخت. انگار که آنهمه سال، آنهمه وعده، آنهمه سرکوب، در نگاه ماهی تهنشین شده بود
خالو گفت:
«تو شروه بلدی؟»
ماهی گفت:
«بلد نبودم، ولی درد یادم داد.»
خالو پرسید:
«تو خنجر میخوای یا راه؟»
ماهی مکثی کرد، بعد آرام گفت:
«خنجر فقط وقتی مقدسه که راهو باز کنه… نه که کور کنه.
موجی بلند از دور رسید، آنقدر که لنج خالو را تکان داد. از دل موج، صدایی پیچید:
«بیانیه شمارهی تازه: اتحاد، امید، رأی! همه با هم، دوباره!»
ماهی نقرهای پوزخندی زد.
زیر لب زمزمه کرد:
«باز هم باهمباهم گفتن، اما هر بار ما رو تنها انداختن ته خور!»
خالو تور پاره را دور دستش پیچید. دستی که زخمهای قدیمی داشت، اما هنوز گرم بود.
او رو کرد به دریا، به موج، به ماهی، به تمام بیانیههایی که مثل لاشهی قایقهای غرقشده، در ذهنش شناور بودند.
با صدایی سنگین، ولی آرام گفت:
«این موجها رو فقط اونایی میفهمن که یا ازشون گذشتهن، یا غرق شدن. ما هنوز نیمهجان، روی آبایم. بین زندگی و فراموشی…»
در دوردست، صدای شروهای واقعی بلند شد. نه از خالو، نه از ماهی، بلکه از دل دریا.
شاید شروهی پیرزنی تبعیدی، شاید جوانی زیر شکنجه، شاید رفیقی که در ۶۷ رفت اما هنوز صداش در موجها مانده.
ماهی نقرهای، برای لحظهای بیرقص ماند. فقط شنید. مثل خالو.
بعد، خالو آهسته گفت:
«ماهی جان، شاید هنوز زندهایم چون صدایی هست که شنیده نشده… بیا، بیا با هم شروه بخونیم… نه برای اصلاح، نه برای وعده، فقط برای درد.»
ماهی آرام سرش را تکان داد. کنار خالو نشست، بالهاش را به موج سپرد.
در آن دم، حالبوت پوسیده دیگر لنج نبود… تبدیل شده بود به سکوئی از شروه و خشم،
سکوئی که هیچ بیانیهای نمیتوانست مصادرهاش کند.خالو،
خالو چشم بست.
صدای شروه از دور نمیآمد… از نزدیک بود… از تهِ سینه خودش.
از همانجایی که یکروزی، رفیقونش تو سلول انفرادی به دیوار زنجیر بود و زیر لب میخوند:
«موجی بیا و ما را ببر، ما را که خاکمان کردند بیگور…»
ماهی نقرهای سرش را بالا گرفت. چشمهایش برق زدند.
گفت:
«خالو، رفیقونت کی بود؟»
خالو ساکت ماند. دستی به چوب نمخوردهی دماغه کشید.
بعد، انگار به خودش گفت:
«رفیق؟ یه جفت کفش پاره که وسط بازجویی، وقتی چشام بسته بود، پاشو کشید کنار پام… فقط برای اینکه بفهمم تنها نیستم.»
ماهی گفت:
«الان اسمش تو بیانیه هست؟»
خالو پوزخند زد، تلختر از آب شور.
«ها… هست… توی پانویس، با فونت کوچیک، نوشته: “یاد تمامی جانباختگان راه آزادی گرامی باد…”»
ماهی گفت:
«ولی اون که کفش داشت، نه آزادی…»
خالو گفت:
«اون که زنده بود… نه برای آزادی، برای رفاقت… برای اینکه نگه: من تنها نیستم.»
در همان لحظه، لنجی از دور رد شد. بوق کشید. صدای ضبط بلند شد:
«بیانیه شماره بینهایت: ما به آیندهای روشن ایمان داریم. یاد رفقا گرامی… اما ما راه اصلاح را میرویم.»
ماهی سرش را زیر آب کرد، تکان داد، و دوباره بالا آمد.
گفت:
«خالو، به خدا ما ماهیا هم دیگه حالمون از این بیانیهها بههم میخوره. اونا فقط اسم رفیقونو میخوان، نه راهشونو.»
خالو نگاه کرد به دریا، به افق.
شروهاش را عوض کرد. حالا دیگر لحنش آرام نبود؛ فریاد بود، ترکیده از بغض.
خواند:
«رفیقونَم نای رفتن نداشت
بیانیهشدن… ولی یادش نکردن
اون که تو قبر بینام افتاد
الان فقط یه حاشیهس توی متنِ اصلاحطلبا…»
ماهی نقرهای چرخید، رقصان، اما حالا نه با خوشی؛ با خشمی پنهان.
گفت:
«اگه ما شروه بخونیم، اونا میفهمن؟»
خالو گفت:
«نه… اما میلرزن.»
دریا موج برداشت.
باد تو تور پاره پیچید و بوی نم و خون، با هم پخش شد.
در دل آن صدا، در گوش خالو صدایی آمد:
صدای رفیقی که سالها پیش رفته بود:
«تو فقط بخون، حتی اگه نشنون. ما با صدای تو زندهایم، نه با فونت کوچک بیانیهها….
بادتندتر شده بود. موجها انگار دست به دست داده بودن که چیزی را از دل دریا بیرون بکشن.
خالو به لبهی حالبوت خم شد. دستی در آب زد.
ماهی نقرهای بالا آمد، خیس و لرزان.
در دهانش، تکهای کاغذ خیس شده بود.
خالو گرفتش. بازش کرد.
کلمات، از شوری آب ماسیده بودن… اما خوانا بود:
«یاد همهی جانباختگان راه آزادی گرامی باد. از فاطمه تا ناهید، از علی تا رضا…»
خالو دستش را لرزاند. کاغذ از دستش افتاد تو آب.
زیر لب گفت:
«رفیقون من، اسم نداشت… چون هیچی نگفت… چون اسم نگفت، نه گروه، نه خط، فقط گفت: “خالو، بپا نلغزی… من دیگه نیستم.”»
ماهی گفت:
«پس چرا حالا همهشون اسم دارن؟»
خالو گفت:
«چون حالا که رفتهن، میتونن باهاشون تجارت کنن… هی اسم بیارن، هی فراموش کنن که اون آدم، یه نفس بود، یه نگاه، یه حرف ساده، یه تکه نون تقسیمشده تو زندون… نه یه خط در بیانیه.»
باد صدای خالو را بُرد… اما ماهی شنید. موج هم شنید. حتی تور پاره روی دماغه، لرزید.
خالو دست به چوب زد. گفت:
«میدونی رفیق واقعی کیه؟ اونی که وقتی تیر خورده بود، باز به من گفت بخند… گفت نذار اونا غمتو ببینن… گفت: خالو، اگه زنده موندی، اسم منو نگو، فقط نذار اونا فکر کنن ما ترسیدیم…»
ماهی آهسته گفت
«الان اونا اسم همونا رو مینویسن، ولی باهاش راهِ مخالفشو میرن…»
خالو گفت:
«آره… اونوقتا که رفیقون زنده بودن، براشون مزاحم بودن. حالا که مردهن، شدن “الگو”!»
شروهای زیر لب زمزمه کرد… تلخ، پر از داغ:
«تو کاغذ نوشتن، که ما یادتون نکردیم
ولی ما، هنوز بوی عرق تنتون تو سلولو حس میکنیم…
ما صداتونو از دیوار زندون کَندیم، نه از متن سخنرانی…»
ماهی کنار خالو موند. گفت:
«حالا که دیگه زنده نیستن، چیکار کنیم؟»
خالو گفت:
«ما زندهایم. ما نذاشتیم تموم شن. ما همون شروهایم که نه مجوز میخواد، نه ویرایش…»
دریا ساکت شد، ولی انگار در دلش چیزی میجوشید.
از دور، یک لنج بیصدا نزدیک میشد. نه بوقی، نه بیانیهای.
فقط پر از سایههای بیصدا…
خالو گفت:
«اونا رفیقون منن. نه عکس دارن، نه قبر. ولی میآن. هر شب. تو موج، تو بوی نم، توی این شروهها.»
ماهی گفت:
«میخوای دوباره شروه بخونی، خالو؟»
خالو لبخندی زد، آهسته، مثل لرزش برگ در نسیم خلیج.
گفت:
«ها… ولی این بار، شروه نمیخونم که کسی بشنوه. میخونم که فراموش نکنم…»
و صدایش آرام بالا رفت…
نه برای اصلاح، نه برای اعتراض،
برای دل… برای رفیقون…
برای تمام آنهایی که حالا فقط روی کاغذن،
اما تو دل خالو هنوز زندهن،
با کفش پاره، نگاه صبور،
و صدایی که میگفت:
«خالو، بپا نلغزی…»
شروه خالو که بالا گرفت، انگار دریا گوش تیز کرد.
ماهیها دور جالبوت حلقه زدن، مثل رقصانهایی خاموش.
موجها یکییکی جلو اومدن، اما نه با خشم… با احترام. با سنگینی یاد. با اندوهی که شبیه خاطره بود.
خالو کاغذی برداشت.
همان بیانیهها.
کلمههاش خیس، پوسیده…
جملههایی که دیگر معنا نداشتن:
“اتحاد… اصلاح… همه با هم… یاد جانباختگان گرامی…”
با انگشت، پارهشون کرد.
یکییکی.
تکهها را سپرد به موج.
گفت:
«رفیقون من، اینا رو ننوشته بودن… اینا رو نمیخواست… اینا، صدای خندهش نبود…»
ماهی نقرهای سرش را خم کرد.
شروهای در دل آب پیچید، از دهان ماهی، نه با واژه، با موج.
خالو طناب لنگر را برید.
جالبوت، بیصدا از جای کند.
نه با موتور، نه با بادبان.
با شروه رفت… با نگاه خالو…
به سمت دوردستی که خورشید و رفیقون با هم آنجا ایستاده بودند.
در مسیر، موجها بیانیهها را یکییکی بلعیدند.
هر کلمهای که روزی ریا بود، حالا در کف دریا آرام میگرفت.
ماهیها میرقصیدند.
نه برای شادی، نه برای عزاداری.
برای احترام…
برای یاد…
برای خالو…
برای رفیقونی که تو اسم نبودن،
ولی تو دل بودن.
و خالو، ایستاده روی دماغهی جالبوت،
با صدایی لرزان اما استوار، آخرین شروه را خواند:
«اگه توی بیانیههاتون گم شد اسم ما
اگه قبر ندادین، اگه عکس نخواستین
ما هنوز با موجا هستیم
ما، رفیقون،
هنوز زندهایم…»
جالبوت رفت.
محو شد در غبار نمک و شروه.
و فقط یه چیز موند روی آب:
تکهای چوب، که خالو روش نوشته بود با ناخن:
“ما زندهایم، تا وقتی شروه هست
ناصر کمالی
۲۳ جولای ۲۰۲۵ لندن
دیدگاهتان را بنویسید