ننه از وقتی لگنش شکست و همانطور زمینگیر ماند، همهچیز توی خانه عوض شد.
انگار دیوارها هم دلتنگی او را به خود گرفته بودند.
خالو هر صبح زود، پیش از آنکه آفتاب به ایوان بیفتد، میآمد، گوشه اتاق ننه مینشست.
ننه دستی به موهای سفیدش میکشید و میگفت:
«خالو… تو هنوز دمامتو داری؟ هنوز وقتی دلت میگیره گوش به شروه میدی؟»
خالو لبخند تلخی میزد.
«دارم ننه… دمام هم هست، دل ما هم هست… اما زور بازو دیگه نیست برای زدن دمام.
گوشم که حوصله شروه نداره. اون شب، بچهها دم دریا جمع بیدند و هر کی یه دهن شروه خواندند…
ولی مو حوصلم نشد برم.
دیگه حوصلم کم شده، دلم یه طوری گرفته، نمیفهمم! چمم؟
انگار دنبال پر پرواز میگردم…
ولی پرواز هَسی، اما پَرش نیست…»
ننه همانطور نگاهش میکرد و در فکر فرو رفته بود که خالو دچار چه مشکلی شده است.
ننه نفسش به زحمت میآمد.
چشمانش پر میشد از نم اشک.
یاد روزهایی میافتاد که خودش شروه میخواند،
طوری که همسایهها میگفتند:
«این صدا دل دریا را هم نرم میکنه.»
حالا اما شروه در گلویش مانده بود.
گاهی زمزمه میکرد،
گاهی هم اصلاً نمیتوانست.
یک شب که باد از سمت دریا میوزید و صدای موجها میآمد، خالو گوشه ایوان نشست.
دمام را آورد و آرام دست روی پوستش گذاشت.
ضربهای نزد.
فقط دستش را گذاشت که شاید یاد گذشته کمی دل ننه را گرم کند.
ننه نگاهش کرد و گفت:
«یادته اون شبی که تو جاشو بودی و من شروه خوندم؟
تو دل دریا ماهی میگرفتی، من اینجا شروه میخوندم…
میگفتی صدات میاد تا روی آب…»
خالو نفس عمیقی کشید.
«یادمه ننه… یاد همهش هست…
همون شروه بود که دل منو قرص میکرد،
انگار تو عین دریا میخونی…»
ننه چشم بست.
لبهای خشکیدهاش تکان خورد.
انگار دنبال همان شعر قدیمی بود.
خالو کمی نزدیکتر شد.
دست ننه را توی دستهای زبر و آفتابسوختهاش گرفت.
«ننه، اگه بخوای، امشب شروه رو من میخونم.
تو فقط گوش کن…»
صدایش آرام بود.
پر از شکستهدلی و مهربانی.
دمام کنارش بود، اما نزد.
فقط شروهای خواند که شبیه لالایی بود:
«ای دریا، دل ننه را بردی…
ای موج، صداشو پس بیار…
ماهی که گرفتی از دستاش…
یه روز برگردونش کنار ایوون…»
ننه گوش داد.
چشم باز نکرد.
اما گوشه چشمش قطرهای اشک راه گرفت.
در همان شب نمناک، خالو دید که ننه چطور با صدای شروه،
با بوی دریا،
با یاد دمام،
دلش را سبک میکند.
انگار خانه دوباره نفس کشید.
انگار موجی از آرامش، آمد و پیرزن را توی خودش گرفت.
خالو دمام را برداشت و زد.
فقط سه ضربه کوتاه.
نه برای ننه!
نه برای خودش!
برای باد…
که از روی دریا میآمد
و با خودش ندایی به همراه داشت.
یاد همه روزهایی که ننه شروه میخواند
و خالو تو دل دریا، به ماهیها سلام میکرد.
ننه نگاهی به خالو انداخت و گفت:
«مو نمیفهم ننه علی، ننه ماشو و محمد چه میکشن! خیلی سخته!
ننه ابراهیموشریفی چه میکنه وقتی دلش میگیره؟
کسی هست که دمام ابراهیمو رو ورداره و براش بزنه؟
ننه امیر که خبر دارم زمینگیر شده از وقتی خبر رسید که صبح زود لعنتی تو دریا غرق شده…
یعنی دیگه کسی هست که دمام بزنه؟ کسی هست که شروه بخونه؟»
ننه همانطور که صحبت میکرد اشک میریخت
و خالو با دستش آهسته دمام میزد.
صدای دمام مثل نفس کشیدن درختی که سالهاست کنار ساحل تنها مانده،
آهسته،
بیکلام،
و پر از خستگی بود.
خانه دوباره ساکت شد.
ولی نه آن سکوت مردهای که از درد میاد.
سکوتی که انگار ننه با اشکش، خالیاش کرده بود.
خالو چیزی نگفت.
فقط سرش را پایین انداخت،
دستهایش هنوز روی دمام بود
و پوست دمام، گرم از اشک انگشتهای او…
ننه زیر لب گفت:
«مو دیگه شروه نمیخونم…
ولی اگه یه روز رفتی پیش ننه ماشو، بگو خالو هنوز دمامشو داره…
هنوز گاهی برای دریا میزنه… برای باد، برای موج…»
خالو سرش را بالا آورد.
بغضش را قورت داد.
و آن شب،
تا سحر،
دمام خالو با باد بازی میکرد…
همآواز با دل ننه،
و مادرانی که صدایشان به دریا نرسید.
خالو همانطور که دمام را نوازش میکرد،
به چشمان خیس ننه نگاه کرد.
ننه دیگر چیزی نمیگفت.
اما خانه پر از صدایی شده بود…
نه صدای انسان،
بلکه صدای چیزی که از دل اشکها به راه افتاده بود.
سکوت ننه، شبیه سکوت موجی بود که هنوز خودش هم نمیدانست چه وقت به صخره خواهد خورد.
صدای دمام دوباره آرام آرام بلند شد.
اینبار نه از خالو،
بلکه از خود دمام…
انگار پوستش خیس از اشک ننه و اشک دست خالو ،
داستانی را بهخاطر آورده بود که خالو فراموشش کرده بود.
خالو به آرامی زیر لب شروهای زمزمه کرد:
«ننه که صدا نداشت،
دلش اما دریا بود…
دریا که گریه کرد،
اقیانوس از جا پرید…»
و همان لحظه، انگار موجی از بندر گَریخت.
کف به دهان،
خروشان،
دیوانهوار
به راه افتاد،
و صدای خفهی آن مادران را
که سالها در گلو مانده بود،
به اقیانوس رساند.
ننه چشم بسته بود،
اما گوش دلش باز بود.
در دل موج، صدای شروه شنیده میشد:
نه با کلام،
نه با ساز،
بلکه با لرزش آب،
با خروش کف،
با گریهی باد.
خالو آهی کشید.
«ننه… صداها به راه افتادند…
حتی اگه تو نخونی،
حتی اگه مو دمام نزنم،
اون چیزی که تو دلت جامونده،
راهشو پیدا میکنه…
میرسه، ننه… میرسه به گوش اونایی که باید بشنون…»
ننه لبخند زد.
ضعیف،
اما روشن.
«یعنی شروه من هنوز تو دریاست، خالو؟»
خالو سرش را تکان داد.
«تو دریا، تو موج، تو اقیانوس…
صداهایی که از ما نیست،
اما مال ماست…»
دمام آرام میزد.
نه برای سوگواری،
برای بیدار کردن چیزی در دل دریا.
برای یادآوری اینکه
مادران،
اگرچه زمینگیر،
اگرچه خاموش،
اما هنوز با موجاند…
و هیچ اشکی بیجواب نمیماند.
در دوردست، موجی به ساحل کوبید.
صدایش مثل صدای شروه بود،
نه از دهان،
بلکه از دل.
ساحل، سالها بود که صدا نداشت.
نه صدای پاروی لنجی،
نه نعرهٔ جاشویی،
نه حتی رد پای دمامی که از دور بیاید و دلِ کوچههای خاکخورده را بلرزاند.
ساحل فراموششده،
نه خشم داشت،
نه امید،
فقط صامت بود،
و انگار خاک و نمک، پیمان بسته بودند به سکوت.
اما آن شب…
وقتی موج، کف به دهان رسید،
وقتی دمامِ خالو پاسخ خروسِ دریا را داد،
چیزهایی در دل خاک ترک برداشتند.
چوبهای شکستهٔ اسکله، صدای “قرچقرچ”شان با باد قاطی شد.
صدایی شبیه زخمِ قدیمی که دوباره خارش گرفته باشد.
نه برای درد،
بلکه برای بیداری.
پیرمردی، در سایهروشن صبح، از پشت دیوار گِلگرفتهای بیرون آمد.
پایش میلنگید،
اما گوشش تیز بود.
با خود گفت:
«دمامی بود؟ یا خیال؟
مو که فکر میکردم دیگه هیچکی تو این خاک دمام نمیزنه…»
و هماندم، صدای نازک و خجالتی دختری از پشت موج شنیده شد:
«باباجون… شنیدی؟ یکی داشت یزله میخوند… مثل خواب بود…»
پیرمرد ایستاد.
خم شد.
دست به خاک زد.
خاک، هنوز گرم بود…
آنسوتر، بوی قدیمی شروه،
از پنجرهی شکستهٔ اتاقی به بیرون خزید.
خانهای که سالها بود ننهای نداشت.
و درست همانجا،
جایی که روزی مادر ابراهیمو با دستهای پینهبستهاش لباس شست،
صدای ضربهٔ دمام،
از ته دل زمین بالا آمد.
خالو همان نزدیکی نبود.
ننه در اتاقش بود،
اما آن ساحل،
دیگر ساحل فراموششده نبود.
حالا موج،
حافظه داشت.
حالا خاک،
صدا داشت.
و دمامی که سالها در سکوت پوسیده بود،
با اشک مادران،
با خشم ماهیگیرانِ گمشده،
و با زمزمههای یزله،
جان گرفته بود.
نخلها تکان خوردند،
نه از باد،
بل از یاد.
و دریا،
با تمام غرورش،
آرام زمزمه کرد:
«مو هنوز صداتونو دارم…
تو موجام، تو کفهام، تو دل ماهیهام…
فراموشی دیگه رفته…
ساحل برگشته…»
دختر، آرام از ماشین پیاده شد.
نه شبیه کسی که فقط برای دیدن یک ننه بزرگ پیر آمده،
بلکه شبیه کسی که انگار چیزی در دل خاک این خانه،
او را صدا زده بود.
از دور، خانهی گِلی با دیوارهای نمزدهاش همان بود.
اما انگار نفس میکشید.
نفس عمیق، پرشده از بوی شروه،
از یادهایی که سالها در خاک مانده بودند و حالا بالا میزدند.
مادرش گفته بود:
«ننه بزرگت دیگه همون ننه نیست… خیلی وقته چیزی نمیگه، اما هنوز گاهی زیر لب، شروه میخونه… بیصدا…»
دخترک باور نداشت.
اما حالا، همین که پا روی آستانه گذاشت،
قلبش تپید…
نه از دلتنگی،
از آشناییِ بینام.
انگار جایی در عمق جانش،
قبلاً این لحظه را زندگی کرده بود.
پیرزن خوابیده بود.
چشمانش بسته، اما انگار هر پلک، داستانی نگفته بود.
دختر، کنج اتاق چشم چرخاند.
و ناگهان…
نوارِ قدیمی، با برچسبی رنگپریده:
“شروهی مادر برای ابراهیمو”
آن را در ضبط گذاشت.
خشخش…
سکوت…
و بعد، صدایی که انگار از دل خودِ او میآمد.
شروه را نشناخت،
اما اشک بیاجازه آمد.
نه از غم،
از چیزی شبیه رهایی…
شبیه تولدِ ثانوی.
دخترک بیدرنگ به گوشهای رفت.
دمامِ قدیمی، زیر پارچهای نیمسوخته،
خوابیده بود.
اما وقتی دست روی پوستش کشید،
دمام لرزید.
نه از پوسیدگی،
که از شوق.
او دمام را برداشت،
بیآنکه بداند چرا.
و ضربه زد.
اولی آرام،
دومی لرزان،
سومی… درست.
و ننه بزرگ ، همان لحظه،
چشم گشود.
لبهای خشکیدهاش لرزیدند.
«تو…»
«تو اون شروه رو شنیدی؟»
دخترک، با اشک، سر تکان داد.
ننه گفت:
«تو برگشتی…
نه فقط برای من…
برای اون صداهایی که سالها راهشونو گم کرده بودن…
برای اون مادرایی که هیچوقت صدای دمامِ پسرشونو نشنیدن…»
ننه بزرگ دست دختر را گرفت،
نه از روی ضعف،
بلکه مثل کسی که چیز گرانبهایی را به وارثش میسپارد.
و دریا…
از دور،
موج زد.
اما اینبار نه برای تسلیت،
برای تبریک.
برای بازگشت خون،
برای بیداری پوست دمام.
خالو آن شب، بیدلیل از خواب پرید.
نه مثل پیرمردی که درد مفصل بیدارش کند،
بلکه مثل جاشویی که صدای موجی ناآشنا به گوشش رسیده باشد.
از پنجرهی چوبی، باد میآمد.
نه سرد،
نه شرجی،
بلکه بادی که بوی چیزی قدیمی را میآورد.
بوی دمام.
بوی دستان پینهبستهای که سالها پیش آن ساز را بیدار کرده بودند.
خالو بلند شد.
ننه خوابیده بود.
ولی خالو حس کرد اتاق خالی نیست.
آرام از ایوان گذشت.
در را باز کرد.
و از همان دور…
صدایی آمد.
نه شروه کامل،
نه دمام حرفهای،
بلکه چیزی که میشد گفت: «نَفَسِ صدا».
چشمش افتاد به سایهای زیر نور چراغ نفتی.
دخترکی که پشتبهاو نشسته بود،
دمام روی زانو،
و دستها لرزان،
اما دل،
محکم.
خالو خشکش زد.
چیزی در جانش لرزید.
آرام نزدیک شد،
بیآنکه صدا کند.
و ایستاد.
دختر برگشت.
چشمهاشان در تاریکی به هم افتاد.
سکوت.
طولانی.
عمیق.
مثل لحظهای که ماهی از تور رها میشود اما در دل صیاد باقی میماند.
خالو گفت:
«کی یادت داد؟»
دختر گفت:
«ننه… نوار… ولی… نمیدونم…
انگار صداها از خود دمام میان… نه از من…»
خالو نفس عمیقی کشید.
دست برد و دست دختر را گرفت.
پوست به پوست.
گرمی به گرمی.
و چیزی گفت که سالها بود نگفته بود:
«دمام، دل میخواد… نه زور بازو…
تو دلت پره، دختر ننه…
پُرتر از خیلی از ما که فقط صدا داشتیم، نه جان.»
بعد نشست.
کنارش.
دمام را گذاشت میانشان.
«از امشب، این دمام مال توئه…
نه برای زدن،
برای گوش دادن…
وقتی شنیدی، بعد بزن.»
دختر لبخند زد.
اشک توی چشمش جمع شد.
و شب،
آرام شد.
اما دریا،
نه!
دریا دوباره موج زد.
صبح روز بعد، آسمان نیمهابری بود.
نه باران میبارید،
نه آفتاب میتابید،
اما انگار همه چیز منتظر بود…
مثل قبل از شروه،
قبل از دمام،
قبل از یادآوری.
دختر، دمام را برداشت.
با خالو رفتند تا لب ساحل.
جایی که روزی اسکله بود.
جایی که حالا پُر از جای قدمهایی شده بود که به یاد میآمدند،
نه به چشم دیده میشدند.
ننه را هم آوردند، با پتو، با مهربانی.
چشمش باز بود،
بیکلام،
اما با نگاهی که «همه چیز» را میدید.
خالو نشسته بود.
دختر روبهرویش.
و چند نفر دیگر هم آمده بودند.
نه دعوتشده،
نه رسمی.
فقط، شنیده بودند که چیزی دارد «برمیگردد».
و آنگاه،
خالو ضربه زد.
یکبار.
دختر ادامه داد.
یزلهای آرام،
از گلوی کسی برخاست:
«دریا دلش گرفته…
مادر صدا نمیزنه…
ولی دمام هنوز هست…
تا وقتی یاد میمونه…»
ننه لبهایش را تکان داد.
کسی نفهمید چی گفت.
اما دختر گفت:
«گفت صداتونو شنیدم…»
و آنوقت،
برای نخستینبار،
دمامِ نسل قبل و صدای نسل بعد،
با هم زدن گرفتند.
دریا هم دم گرفت.
کف، نرم بالا آمد.
انگار دستی میخواست ساحل را ناز کند.
نه از اندوه،
بلکه از قدردانی.
و خانه،
که سالها بوی مرگ میداد،
آن شب،
برای نخستینبار،
بوی زندگی بیصدا داد.
و موج…
برای آخرینبار آن روز،
به خاک بوسه زد.
و رفت.
ناصر کمالی
اول آگوست ۲۰۲۵
دیدگاهتان را بنویسید