
مادر
مادر،
هر بار سفری به وطنِ اسیر
در دستانِ خونآلودِ حکومتِ فاشیستی داشت،
من
بیصبرانه منتظرِ روزِ بازگشت بودم؛
منتظرِ حرفها،
گله و شکایت از زمانه،
و شادیهایی که با خودش
به سوغات میآورد.
اما این بار
تنها رفت
که بماند،
و ماندنی شود.
بله،
مادر رفت؛
با کولهباری از خاطره،
غم،
غصه،
و شادی.
رفت
با عزت و احترام و شرف،
و اعتباری که در طولِ عمرش
— یعنی نزدیک به یک قرن —
از جانبِ همهٔ فامیل و رفیقان
کسب کرده بود.
اما رفتن
این بار
همیشگیست.
رفت
به شهر و دیار و سرزمینِ اجدادی،
به شهری که بخشِ مهمی از زندگیاش
همراه با بچههایش
در آن بزرگ شد
و زندگی کرد.
تلخی و سختیِ زندگیاش
بیشتر بود
تا خوش بودن و شاد بودن؛
با اینهمه
تمامِ فکر و ذهنش
پر بود از خاطراتِ شیرینِ همان شهر:
خاطراتِ پدر و مادرش،
خاطراتِ تولدِ بچههایش،
و روزهایی
که زنِ جوان و زیبایی بود
و صدها طالب داشت.
اما
تنهایی را
برای سالهای زیادی
پذیرفت.
روزهای سخت و پرمشقتی
که
در خطوطِ چهرهٔ پررنجش
هویدا بود؛
خاطراتِ روزهای گرم و شرجی
که پشتِ چرخ خیاطی میگذشت
تا بخشِ مهمی از درآمدِ خانه باشد
برای تداوم
و ادامهٔ حیات.
انتخاب کرد
تنها بماند
و مستقل.
و زمانی که
فرهنگِ غالبِ جامعه
مجبورش کرد
ازدواج کند،
مثل یک عقاب
با نهایتِ توانمندی
از هر چهار فرزندش
نگهداری کرد
و حمایت.
مادر
هرگز
تلخیِ روزهای سختی را
که فرزندِ بزرگش
در مبارزه
برای عشق به آزادی و عدالت
در فرار و گریز
با ضحاکِ حاکم بود
و منتهی شد
به رفتن
به قفسِ شیرِ درندهٔ
فاشیست و دیکتاتورِ زمانه،
فراموش نکرد.
سالهایی
که حتی قوموخویش
و دوستان
و رفیقانِ بهظاهر همدل
با رفتاری عجیب
با او برخورد میکردند؛
چرا که
ترس از جان و مالِ خود داشتند
مبادا
موردِ حملهٔ ضرباتِ وحشیانهٔ
فاشیستِ حاکم
قرار بگیرند.
این خاطراتِ تلخ و بهیادماندنی
مثل یک زخمِ کهنه
همراهش بود،
همسفرش،
حتی در غربت.
اما مادر
با عشقِ عمیق
و اعتقادی
که به آزادی و رهاییِ
سرزمینِ مادریاش داشت،
خیلِ آن همه نادان و جاهل را
فراموش کرد
و بخشید
تا زخمِ کهنهٔ روح و روانش
آزارش ندهد؛
چرا که
آن جاهلان
خود
از رفتارِ بیشرمانهٔ خویش
خجل
و پشیمان بودند.
مادر رفت،
اما
انبوهِ خاطراتِ زیبا
باقی ماند
تا جایِ خالیاش
تمامِ وجودم را
سیراب کند.
هنوز
صدای آرام و شیرین
و پرصلابت و محکماش را
میشنوم؛
صدایی که به من قدرت میداد
مصمم
در افکار و عقایدم
پابرجا و استوار بمانم
و خدشهای
به دلیلِ هستیام
وارد نشود.
هنوز
صدای قدمهایش را
میشنوم؛
آرام راه میرفت،
گویی میترسید
سکوت را بشکند
و باعثِ آسیب دیدنِ
عزم و اراده و مقاومتِ من
در برابرِ دژخیم شود؛
چون
به اندازهٔ جانش
و هستیِ وجودش
مرا دوست داشت.
هنوز
بوی عطرِ تنش را
حس میکنم؛
عطری که سالهای طولانی
از لباسهای سادهاش،
از روسری،
از کفش و جورابش
برگرفته بود،
از فرهنگِ حجب و حیای
منطقهٔ جنوبِ ایران.
همهٔ مادرها
از هر قوم
و هر ملیتی که باشند،
فقط
یک ارثیه
و یک هدیهٔ بیقیمت
و خاطرهای مشترک
و بینهایت زیبا
و غیرقابل توصیف
و لمسنشدنی
برای فرزندان و عزیزان
بهجا میگذارند:
عشقِ
بیقید و شرط
و یکسان،
لطیف
و دوستداشتنی؛
هدیهای که هرگز
از شخصی دیگر
جز مادر
به ما داده نخواهد شد.
مادر
مجموعهای بود
سرشار از محبت،
دوست داشتنِ بیقید و شرط،
گذشتِ بیپایان،
فداکاری،
نادیده گرفتنِ اشتباهات،
و صبوری.
و تنها خواستهای که داشت:
عشق،
دوست داشتن،
احترام.
همین
و بس.
اینها کلماتِ من نیست؛
کلماتِ دوستیست که روایتِ اندوهش را برای من فرستاد.
من فقط امانتدارش بودم.
۵/۲/۲۰۲۶
دیدگاهتان را بنویسید