مادر شروه

مادر، شروه، و دو سایه‌ی مهربان از سرزمینی دور

گاهی مهربانی از آن‌سوی دریاها می‌آید، بی‌دعوت، بی‌کلام.

گاهی دست‌هایی غریبه، گرم‌تر از تمام آشناها، پتو را روی شانه‌های مادری می‌کشند که دیگر زبان برای گفتن ندارد.

اما مگر فقط زبان است که می‌گوید؟

مگر نمی‌شود یک نگاه، جای هزار واژه را بگیرد؟

مادر، آن زن صبور و ساکت، که سال‌ها در دل خودش حرف زده بود،

سال‌ها با مشکلات، نه اینکه کنار آمده باشد، که آن‌ها را حل کرده بود.

حالا با چشم، با نفس، با لرزش انگشتانی که در دست‌های گرمِ دو دختر هندی آرام می‌گرفت، زندگی را دوباره لمس می‌کرد.

نه فارسی می‌دانستند، نه او توان گفتن داشت.

اما یک چیز مشترک بود: دل.

و دل، راه خودش را بلد است.

آن‌ها که آمده بودند، فقط برای مراقبت آمده بودند؛

ولی خالو خوب می‌دانست که بعضی مراقبت‌ها از دارو و پرستاری فراتر می‌روند.

گاهی تبدیل می‌شوند به نوعی شروه،

شاید صدای دمامی که از امواج دریا بلند می‌شود…

نه با آواز، که با لبخند.

نه از دل کوه و دشت، که از قلب انسانی که خودش را در دیگری گم کرده و دوباره پیدا می‌کند.

دو دختر هندی، با زبان شکسته‌شان، تلاش می‌کردند «مادر» را صدا بزنند.

و مادر، در سکوت، با برق نگاهش جوابشان را می‌داد:

«جانِ مادر…»

نه فقط پرستار، نه فقط کارگر مراقبت…

دو سایه‌ی مهربان،

که در خانه‌ی مادر، یک جور غریبِ آشنا شده بودند.

آنجا که دل‌ها از مرز می‌گذرند و انسانیت، بی‌نیاز از ترجمه، معنا پیدا می‌کند…

و خودش را در شروه به نمایش می‌گذارد.

یکی‌شان «فضیل» بود،

دختری با لهجه‌ای شیرین،

که واژه‌های فارسی را مثل مرواریدهای نارس، آرام از دهان بیرون می‌ریخت.

لهجه‌اش به دل می‌نشست، مثل شروه‌خوانی زاغو سیاه،

که شب‌های تیفونی در بندر، تا تهِ جان می‌رود.

آهنگ صدایش شروه‌ای بود که در دل مادر می‌نشست،

و یزله‌ای در چشمان مادر به راه می‌انداخت.

ـ «مادَر… من دوست دارَم شما…»

او هر روز، آرام می‌نشست کنار مادر،

روغن نارگیل می‌ریخت کف دستش،

و موهای سفید او را، مثل گنجی، شانه می‌کرد.

و خالو…

از گوشه‌ی اتاق، از نی‌اش صدای آهی بیرون می‌کشید.

آهی که شروه می‌شد،

آهی که نمی‌خواست بغضش را کسی بفهمد،

اما فضیل فهمیده بود.

خالو به او گفت:

ـ «تو، فضیل جان، با همین دلِ نازکت، فارسی هم که یاد بگیری، می‌تونی فرشته باشی برای مادرا…»

و فضیل لبخند زد؛

لبخندی از شمال هند،

که جا خوش کرد در چشم‌های خسته‌ی مادر.

و آن‌یکی، «هیلا» بود،

کم‌حرف، ساکت، آرام،

مثل بادِ بندر که خودش را به رخ نمی‌کشد،

اما همیشه هست…

همچو فریادی که بی‌صداست.

او، مادر را صبح‌ها بیدار می‌کرد،

لباس تمیز می‌پوشاند،

شیشه‌ی آب را نزدیک لبش می‌گرفت،

و چیزی نمی‌گفت.

اما نگاه مادر، او را دنبال می‌کرد.

و خالو می‌فهمید:

گاهی سکوت، خودش زبان است؛

زبانی که فقط دلِ آدم‌های زخمی آن را می‌فهمد.

شبی،

همه‌چیز آرام بود.

فضیل نشسته بود کنار تخت،

هیلا ، آرام، دست مادر را در دست داشت.

آن‌ها آمده بودند که مادر را بخوابانند و بروند…

اما صدای نی آمد.

شروه‌ای بی‌کلام،

از دلِ نی،

از دلِ دل‌تنگی،

از دلِ شکرگزاری.

فضیل، با صدایی لرزان گفت:

ـ «مادَر… شما خوب هست؟ امروز… خیلی قَشنگه شما…»

و مادر،

فقط با لرزش پلکی،

جواب داد.

آن لحظه،

نه درد بود، نه سال‌ها بیماری.

فقط یک چیز بود:

زندگی،

در لمس،

در نگاه،

در دو دختر از دیاری دور،

و یک خالو،

با نی‌اش،

که شروه را نواخت و آرام به مادر نگاه می‌کرد.

آن شب، هیچ‌کس نفهمید،

اما در آن اتاق،

شروه‌ای از مهر و مهاجرت،

از مادر و مهربانی،

از تنهایی و لمسِ آرامی که جان را نجات می‌دهد،

برای همیشه پیچید…

و تا امروز،

اگر خوب گوش بدهی،

در سکوتِ دست‌های مادر،

در خنده‌ی فضیل،

در راه رفتنِ ساکتِ هیلا،

و در نیِ خالو،

هنوز می‌شنوی‌اش…

شروه‌ای که بی‌کلام آغاز شد،

و هیچ‌وقت تمام نشد.

انسانیت،

مرز نمی‌شناسد،

رنگ نمی‌شناسد،

مذهب نمی‌خواهد…

فقط دل می‌خواهد،

و دستی که در سکوت، بگوید:

“جانِ مادر…”

ناصر کمالی

جولای ۲۰۲۵، لندن

پیوست:

 • شروه: گونه‌ای آواز غمگین در جنوب ایران، ویژه‌ی سوگواری و درد دل.

 • دمام: نوعی طبل سنتی که در آیین‌های عزاداری و مراسم آیینی در جنوب ایران نواخته می‌شود.

یزله : رقص دسته جمعی بوشهری

خالو: به مانند عمو یا دایی اما در جنوب  برای احترام هم بکار می رود

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Persian
Powered by TranslatePress