زاغو سیاه و خالو 

نوشته شده توسط

در

زاغو، زاده‌ی کپر بید،

بزرگ‌شده‌ی شرجی، نمک،

و بوی تندِ سحکِ ماهی…

وقتی دنیا اومد، صدای دریا می‌کوبید به کپر، و بوی نم شور و ماهی، همه‌ی هوا رو پُر کرده بید.

مادرش لبخندی زد، دست خسته‌اش رو گذاشت رو پیشونی زاغو، و بعد، آروم چشم بست.

پدرش ! چند ماه پیش از تولد زاغو، دل به دریا زده بید و توی غوپی‌های بی‌انتها گم شده بید.

زاغو، یتیمِ دریا بید.

بزرگ شد با پای پَتی روی سِتّه، تخته‌های داغ لنج،

با دست‌هایی که بوی طناب، صمغ، و سحک ماهی گرفته بید.

بچه‌های بندر صداش می‌زدند:

– زاغو سیاه، بچه‌ی شرجی و سحک!

نه که فرق بذارن، خود بچه‌های بندر هم سفید نبیدند،

آفتو پوست همه رو یه رنگ کرده بید.

اما دل زاغو از همه روشن‌تر بید.

می‌گفتند احساس نداره…

نه اینکه نداشته باشه،

زندگی مجال نداده بید که نشون بده.

اصلاً قشنگ نبید که احساساتت رو بزاری بیرون.

اگه می‌ذاشتی، مسخره‌ات می‌کردن.

بهش می‌گفتن سوسول!

ولی هیچ‌کس نگفت بچه‌ ننه،

چون ننه نداشت

خالو از بچگی‌ش می‌شناختش.

یه چیزی تو نگاهش بید که نمی‌ذاشت راحت از کنارش بگذری.

نمی‌خندید، اما وقتی دلش می‌لرزید،

موج هم صداشو نگه می‌داشت.

وقتی سختی می‌رسید، زاغو رو می‌دیدی.

سواد نداشت،

ولی همه‌ی شعرهای محلی رو از بر بید.

شعرهایی که از دل دریا و شرجی جوشیده بید،

از صدای خرخرِ موتور لنج،

از سوز باد لمیر،

از سکوت شب‌های بندر.

وقتی لنج تو شبای شرجی و نمناک، تیق‌توق‌کنان دل دریا رو می‌شکافت،

و بوی ماهیِ خیس از توی بار و تورها بلند می‌شد،

زاغو می‌نشست رو طَفَر،

و شروه می‌خوند.

شروه‌اش مثل نجوای دلِ لنج بید،

یه صدایی که دل عاشقو گرم می‌کرد،

و معشوق را سرگرم،،

شروه‌اش نوید آرامش قبل از تیفون بید.

تو شروه‌اش ناله نبید؛ فریاد بید.

فریاد دادخواهی بید.

کمک نمی‌خواست؛

خودش باید حل می‌کرد.

چند باری خالو هم کنارش نشسته بید.

اون می‌خوند و خالو فقط گوش می‌داد.

اون آوازها، واسه دل خودش نبید؛

واسه همه‌ی ما بید.

ما که از طوفون و شرجی،

دل‌هامون خسته بید.

زاغو تو حکم‌بازی هم دست کمی از شروه نداشت.

۵۲ ورق رو مثل کف دستش می‌شناخت.

وقتی حکم راه می‌نداختن،

اول از همه دنبال زاغو می‌فرستادن.

جدی بید،

هم سر بازی حکم!!

هم وقتی لنج وسط موج می‌لرزید.

یزله؟

زاغو یزله رو مثل آتیش روشن می‌کرد.

جاشوهای خسته، وسط نم و سحک، جون‌شون بالا می‌اومد،

اما زاغو با یه یزله همه رو دوباره زنده می‌کرد.

صدای دست‌ها، قهقهه‌ها، یزله‌ی پشتِ هم،

دل لنج رو از نو پُر می‌کرد.

اون وقتا که خالو جوون بید،

یزله‌ی خالو با یزله‌ی زاغو قاطی می‌شد.

اگه خالو یه ضرب می‌زد، زاغو دو تا جواب می‌داد.

یه جوری حرف می‌زدن، بی‌کلام.

شبایی که دل خالو خون بید،

فقط یزله داشت و زاغو.

زاغو فقط شروه‌خون و جاشو نبید.

وقتی تیفون می‌ زد ،

وقتی آسمون مثل قیر سیاه می‌شد،

وقتی لنج تو موج مثل برگ می‌لرزید،

وقتی موتور زور می زد،

وقتی خن پر او می شد

این زاغو بید که شیرجه می‌زد تو خن،

با دستای خودش آب رو خالی می‌کرد.

باد لمیر که می‌اومد،

شرجی که نفس می‌برید،

زاغو وای می ایستاد؟

نه ! نمی توانست !

با دل و بازوش.

کمکی می‌کرد .

ترسی نداشت ،

چیزی برای از دست دادن نداشت.

زندگی‌اش همین بوی نمک و صدای موتور بید.

واسه همین، وقتی تو غراب،

یه کاپیتان انگلیسی به جاشو توهین کرد،

زاغو جلو رفت.

بی‌واهمه،

با دستای خالی،

با نگاهی که حرف‌ها رو فریاد می‌زد.

خالو اون‌جا بید.

اون نگاه… هنوز تو ذهنشه.

کاپیتانه یه لحظه عقب رفت.

تو اون لحظه، زاغو انگار واسه همه‌مون وایساده بید.

بعدش دیگه کسی  بهش نمی نگفت جاشو!!

گفتند مرد دریا.

در همون روزا،

دریا خشمش رو نشون داد.

لنج تو راه غراب،

تو دل غوپی،

زیر طوفون سنگین، شکم داد.

آدم‌ها یکی‌یکی تو آب ریختن.

اما زاغو موند.

اما لنج دیگه رفتنی بید!!

در آخرین لحظه شیرجه زد دریا ،،،

 تن خسته‌اش رو رو آب نگه داشت.

سه شب و سه روز،

تو دل غوپی،

با شرجی،

با بوی ماهیِ خیس،

با تیفون،

با بادِ سرد زمستون،

بدنش رو با دل زنده نگه داشت.

اما اون‌بار،

زاغو دود شد و ناپدید شد!!!

خیلی جاشو غرق شدن،

اما اسم زاغو از همه بیشتر مونده بید.

تو بندر گفتن:

دریا مرده رو پس می‌ده…

ولی دریا،

زاغو رو پس نداد

از اون روز،

هر وقت شرجی سنگین میاد،

هر وقت لنجی تو دل دریا می‌لرزه،

و طعم نمک و سحک تو هوا می‌پیچه،

می‌گن:

زاغو سیاه هنوز این‌جاست.

بچه‌های بندر وقتی ورق رو می‌زنن،

وقتی یواشکی شروه‌ای زیر لب می‌خونن،

وقتی می‌شینن رو طفر لنج،

دل خیس‌شون می‌گه:

– زاغو، هوامونو داشته باش…

و دریا،

با موج‌های نرم،

انگار لبخند می‌زنه.

گاهی،

تو دل سکوت شب،

یه شروه‌ی گمشده از دور میاد،

شاید هم،

خودِ زاغو باشه …

بعضی شب‌ها،

خالو می‌ره می‌شینه رو تل عاشقون،

گوش می‌ده به دریا.

اگه صدای شروه از دور بیاد،

زیر لب می‌گه:

زاغو… دلم تنگ واویده…

پیوست واژگان بندری:

 • کپر: خیمه‌ای ساده از برگ نخل که در مناطق جنوبی به‌عنوان سرپناه استفاده می‌شه.

 • غوپی: قسمت‌های خیلی عمیق دریا؛ جایی که آب تیره‌تر و بی‌پایان‌تر به‌نظر می‌رسه.

 • سِتّه: تخته‌هایی که کف لنج رو پوشونده‌ان.

 • پای پتی: پای برهنه؛ بی‌کفش راه رفتن روی عرشه داغ یا خاک داغ بندر.

 • سحک: بوی تند و خاص ماهی، مخصوصاً وقتی تازه صید شده یا در گرمای شرجی مونده باشه.

 • طَفَر: قسمت جلو یا نوک لنج؛ جایی که فقط آدم‌های دل‌دار و بی‌واهمه می‌نشینن.

 • شروه: آواز محلی بندری، سوزناک و پر از ناله و حزن، که گاهی مثل دعاست، گاهی مثل فریاد.

 • خن: انبار زیرین لنج که وسایل یا بار توش نگهداری می‌شه.

 • تیفون: باد بسیار تند و سهمگین که با طوفان همراهه.

 • باد لمیر: بادی تیز و خفه‌کننده که بیشتر پاییزها می‌وزه و رفت‌وآمد لنج‌ها رو متوقف می‌کنه.

 • یزله: ضرب گرفتن با دست و خواندن گروهی شعرهای بندری، برای ایجاد ریتم و شور بین جاشوها.

 • جاشو: ملوان، یا کارگر لنج؛ کسی که توی سفر دریایی کمک ناخدا و کاپیتان می‌شه.

 • تل: تپه‌های طبیعی یا خاکی اطراف بندر.

 • تل عاشقون: تپه‌ای کنار دریا، پر از افسانه؛ می‌گن عاشقا اون‌جا شروه می‌خوندن یا دل از دریا می‌بریدن.

 • واویده: شده، تبدیل‌شده؛ حالتی که چیزی به چیزی دیگه مبدل می‌شه یا تغییری در وضعیتش رخ داده.

ناصر کمالی 

می ۲۰۲۵ لندن

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Persian
Powered by TranslatePress