روایت بندری یه دلخسته تو سرمای لعنتی غربت
خالو، صُبگه چشم وا کرد،
هوا ابری بید.
از اون ابرا که نه بارون دارن، نه آفتو،
فقط سنگینیشون میریزه رو کولِ آدم،
نَفَس کشیدن هم باهاش میشه کُشتی.
نه کتری قل میزد،
نه شرجی میخزید از لای پنجره،
نه صدای چکچکِ شیر آب، که همیشه آدمو دیوونه میکرد،
هچ، هیچی نی بید…
فقط یه درد لجنمانند، از مچ دست تا آرنج،
که یه مدت میومد و میرفت،
اما حالا… انگار جا خوش کرده بید،
وا نمیرفت، ول نمیکرد.
ای درد، مثل مایع بید،
روان، بیصدا، مثل ماری که لای رگ آدم بخزه.
نه فریاد داشت،
نه گریه،نه حتی اجازه،
خالو پاشد، نه واسه صبحونه،
نه کاری داشت،
فقط تخت دیگه جا نداشت برا غلت زدن.
رفت لب پنجره.
پایین، خیابون خیس لندن، پر بوی دود و خموشی بید.
همون کوچه…
همون پنجره…
پارسال یه پسر لاغر، چشمخیس، بیصدا،
پرید پایین.
نه کسی فهمید چرا، نه کسی پرسید چی شد.
ولی خالو فهمید.
چون همون شب، صدای خفهاش به خالو رسید:
«طاقت خِش ندارم…خستم.»
ای جمله، از اون روز تا حالا، مثل پتک میکوبید رو شقیقه خالو.
رفت تو آشپزخونه.
یه قوطی چای خالی،
یه لیوان نشسته،
یه چاقو که آدم نمیفهمید برا نون بید یا یه فکر دیگه.
برگشت اتاق.در فکر فرو رقت،
مادرش هنوز زنده بید،
تو بوشهر، اونور دنیا،
با چشمایی که خوب نمیدید،
اما هنوز ته دلش میگفت:
«بچّم یه روز ورمیگرده…»
و همی کورسوی دلِ مادر،
تنها ریسمونی بید که خالو رو از پرتگاه نگه داشته بید.
«تا مادر زندهه، مو هستم…»
ای جمله، مثل میخ، هر روز فرو میرفت تو دلش.
نه شروه بید،
نه نی،
نه لنج،
نه یزله،
نه رفیق…
فقط یه رفیق قدیمی بید،
اونی که یه وقتی هر شب صدای نفسش با شرجی قاطی میشد،
حالا نه پیامی، نه یادی…
انگار توی همهمه روزگار، گم شده بید.
مثل تنگهای که مدش خواب رفته،
و هیچ لنجی دیگه سراغش
نمیاد.
خالو گوشی ورداشت.
نوشت:
«مو داغونهسم…»
اما حتی واتساپ هم تنهایی خالو رو دعوا نکرد.
همه چی خاموش بید.
نه زنگ، نه پیام،
فقط درد، فقط خستگی، فقط شب.
شبای بعد، حرفی نی بید.
خالو فقط تو دل تاریکی، به خود میگفت:
«طاقت خِش ندارم…»
یه شب،
نشست.
شروع کرد نوشتن.
نه برا چاپ، نه برا تعریف،
فقط برا اینکه خودشو گم نکنه.
نوشت از بچگی تو کپر،
از بوی تندِ سحک ماهی،
از کولای آفتابسوخته،
از بابایی که رفت دریا و دیگه نیومد.
نوشت از زندون،
از بازجو،
از دیوارای خیس،
از شلاق،
از سکوتی که فریاد بید ولی کسی نمیشنید.
نوشت از غربت،
از سرمای لندن،
از ایستگاهای مترو،
از دستی که دیگه بند نی بید،
از قولی که به مادر داده بید:
«تا تو زندهای، مو هستم…»
و بعد نوشت:
«اگه یه روز دیدین مو بیصدا رفتم،
بدونین نه از درد مردم،
نه از شکست،
نه از تنهایی…
از خستگی مردم.
از اینکه دنیا کر بید،
از اینکه کسی نفهمید درد مایع یعنی چی،
از اینکه وقتی گفتم: طاقت خِش ندارم…
گفتن صبور باش…
ای جملهی بیمصرف که فقط واسه دل خودشونه!»
شاید یه روز،
ته این کوچه،
یه برگه پیدا شه،
با دستخط خالو،
با قصهای که اسمشه:
«خالو، درد و تنهایی»
و اون کسی که ورق میزنه، بفهمه
که آدمایی هستن،
که دیده نمیشن،
ولی دلشون مثل لنجی بید که
تو طوفون،
بیلنگر،
بیموج،
بیصدا،
وا میره…
اون شب، بعد نوشتن، خالو ایستاد کنار پنجره.
صدای باد میزد به شیشه،
و تو دل شب، یاد مادر افتاد…
همونکه هنوزم،
تو بوشهر، تو اونور دنیا،
با چشمایی که خوب نمیدید،
آروم میگفت:
«بچّم یه روز ورمیگرده…»
مثل همهی مادرها و پدرهایی که سالها پشت در منتظر موندن،
مثل اونایی که صدای در، هر شب، دلشونو برد میداشت،
که نکنه ای بار، صدای پای بچهشونه…
مثل اونایی که توی چشم شب خیره میموندن،
به امید یه صدا، یه نامه، یه عکس،
ولی هیچی نمیاومد، جزخاطره…
گاهی رو به عکس خاکگرفتهی خالو میگفت:
«بچّم یه روز ورمیگرده، حتی اگر بعدِ این همه سال، پیر شده باشه،
با موهای سفید، با دل شکسته، با تن خسته…
بازم منتظریم…»
و پدر، ته حیاط، زیر سایهی درخت کُنار،
با قلیون خاموش،
همین جمله رو بیصدا تکرار میکرد.
اونا، هیچوقت نگفتن خالو رفته،
هیچوقت باور نکردن که دیگه نی بید،
فقط هر سال، شب عید، یه دست لباس نو میذاشتن رو طاقچه،
واسه روزی که خالو،
بیخبر، بیصدا،
یهشب، یههو،
پشت در پیدا شه.
خالو، هنوز تو دل مادر زنده بید،
نه با نفس،
با امید.
و همی کورسوی دلِ مادر،
تنها ریسمونی بید که خالو رو از پرتگاه نگه داشته بید…
——
پیوست: واژهنامه بوشهری – داستان «خالو، درد و تنهایی
واژه بوشهری
معادل فارسی
توضیح و کاربرد در متن
آفتو
آفتاب
در لهجه بندری، «آفتو» به آفتاب گفته میشه.
بید
بود
شکل لهجهدار فعل «بودن» در گذشته
نی
نیست
منفیساز افعال. مثل: «هیچی نی بید» یعنی هیچچیز نبود
هچ
هیچ
تاکید بر نبودن مطلق
خِش
خیلی کم، ذرهای
در جمله: «طاقت خِش ندارم» یعنی حتی یه ذره طاقت ندارم
شرجی
رطوبت سنگین جنوب
حال و هوای دمکرده و شرجی جنوب
سحک
بوی تند ماهی، طعمه ماهی
نشونهی زندگی صیاد و لنجنشین
کپر
آلونک ساده
محل زندگی کارگرای فقیر بندری
بند نی
بند نمیشود
در جمله: «دستی که دیگه بند نی بید»
قلیون
قلیان
وسیله دود کردن، نماد سنت پدرا
دلشونو برد میداشت
دلشونو میلرزوند، تکون میداد
اشاره به شوق یا وحشت ناگهانی
مثل تنگهای که مدش خواب رفته
خاموشی، بیحرکتی، سکوتی عمیق
تشبیه به رفیقی که قبلاً پُر صدا بوده و حالا گم شده
کول
شونه
بهجای «شونه» در جمله: «میریزه رو کول آدم» یعنی بار زندگی، سنگینی درد
یزله
آواز ضربی، شادیآور یا کارگرانه
نوعی آواز جنوبی، مخصوص لنجرانها یا کارگران بندری، همراه با ضرب دست یا کوبش پا؛ در متن بهمعنای «نه صدایی از زندگی» بهکار رفته
ناصر کمالی
می ۲۰۲۵ لندن
دیدگاهتان را بنویسید