خالو دریا و غربت

نوشته شده توسط

در

دلِ دریا می خواهد وقتی لنج از خشکی خلاص می‌شه

وقتی لنج از اسکله بوشهر کَنده می‌شه، دیگه خاک تمومه.

زمینی که پا زیرش محکمه، جاشو داده به موج.

سکان دست ناخداست؛ همون ناخدای بی‌غرور و استخون‌سخت که از نگاهش معلومه چندبار مرگ رو از رو دریا پس زده.

سکانی تو قماره، قلیون در دست، گوش به ناخدا.

طباخ، وسایل خریده‌شده رو چیده دم دست.

شوفر با لباس روغنی و چفیه بر سر، کنار موتور غرغروی لنج نشسته و داره ناله‌های آهنو گوش می‌کنه.

شاید یه شروه‌ی خفه، زیر لب، واسه دل خودش و دل موتور

جاشوها، پا پتی لنگ بالا زده،

طناب می‌کشن، بار ها جابجا می‌کنن،

بار می‌بندن و هوای سفر دارن

مسافرا هر کدوم یه گوشه نشستن،

بعضیا با خیال، بعضیا با دلشوره،

اما یه نفر با بقیه فرق داره؛

یه مرد با نگاهی پر از ترس، نشسته گوشه‌ی عرشه،

نه حرفی، نه حرکتی،

فقط چشم دوخته به کار مردای لنج

ناخدا لنج رو با مهارت از خور دی صیفو درآورده.

همه زیر لب صلوات فرستادن.

حالا که لنج رها شده تو دل خلیج،

ناخدا یه نفس راحت می‌کشه

و با خنده، رو به محمودو سیاه می‌گه:

«ای نغل!

دفعه قبلی، جون سالم از دست شرطه در بردی.

قیافه‌تو نشناختن، ولی دنبال آدمی با تیپ تو می‌گشتن.

حالا داری می‌ری؟

حواست جمع باشه، اون قهوه‌ بوشهریا تو کویت این‌دفعه نرو، خطرناکه…

تو قهوه، هر چی شرطه‌ مخفیه، می‌ریزن همون‌جا.

اوما تو هم کاری نکرده بیدی.

اون کویتی لعنتی می‌خواست پولتو بالا بکشه،

تو از خودت دفاع کردی.

دمت گرم، درس خوبی بهش دادی.

شاید عبرت بشه واسه بقیه که دیگه پول ما زحمت‌کشا رو نخورن

محمودو، خیلیا قیافه‌تو دیده بودن،

ولی این‌قدر از کار اون کویتی بدشون اومده بود،

که هیچ‌کی به شرطه کمک نکرد.

ولی خب، حواستو جمع کن…

اگه گیر بیفتی، مخفر  سالمیه منتظرته.

تا دم مرگ کتک می‌زنن

و بعدشم می‌ندازنت یه‌جایی که نه ویزا بمونه، نه پول.»

محمودو سیاه،

با قدی رشید و بدن ورزشکار،

با کله‌ای که همیشه یه‌جور قهر بود با تنش،

آروم گفت:

«نه ناخدا غلامعلی…

حواسم جمه

چند روزی اصلن آفتابی نمی‌شم.

الان حدود چهار ماهه بوشهرم،

شاید آب‌ها از آسیاب افتاده باشه.

جون اگر از شش ماه بگذره،

ویزای کارم می‌سوزه.

فقط امیدوارم تو گمرک شویخ منتظرم نباشن.

وگرنه پام برسه شهر…

دیگه کسی پیدام نمی کنه.

محمودو سیاه، بعد از حرفای ناخدا، سری تکون داد و گفت:

«نه ناخدا غلامعلی، مخفر سالمیه بیدم… خیلی وحشتناکه.

بدیش اینه که از همون‌جا هم عبرت می‌کنن.

ولی یه بار، تو خیابون الکی دستگیرم کردن.

یه‌دفعه ریختن سرم، دست‌بند زدن و بردنم.

یه ضابط خوبی اون‌جا بود…

وقتی کسی نبود، فارسی صحبت می‌کردیم.

گفت: “تو که با ویزای کاری اومدی، صبح تو شهر چی می‌کنی؟”

خلاصه تا شو نگام داشتن، ولی کتک در کار نبود.

از طریق همون ضابط، خبر دادم به کفیل،

و شُو آزاد شدم.

اصلاً حرف سرشون نمی‌شه…

فقط باید مواظب باشی که پات اون‌جا نرسه!

از همش بدتر،

اگه کفیلت بدو باشه، بدبختی آخره!

باید یه پولی بدی، که اون ضمانت کنه و تو رو آزاد کنه.

البته… کفیل خوب هم هست، زیادم هستن.

بعضیا از اون آدما، آدمای خوبی هستن،

حتی اگه کفیل خودت هم نباشن،

باز کمکت می‌کنن.

ای ناخدا…

خودت که دست تو کاره.

اگه همین چند تا سفر نکنم،

اگه یه ذره جنس نیارم بوشهر،

زندگی‌م چولن!

تازه…

وقتی می‌رسی به نمره‌چهار،

ارزیاب‌ها که دیگه از شرطه‌های اون‌طرف آب هم بدترن.

مو می‌گم:

ما مرزنشینای بی‌پناه،

مثل چوب دو سر طلا موندیم.

همه‌چی داریم،

اما هیچی مال خومون نیس.

غربیه سودش می‌بره.

ها کا تو غربت،

فکر می‌کنن ما چای رو با قند طلا می‌خوریم!

تو شهرمان، فکر می‌کنن ما تو غربت پول جارو می‌کنیم.

نمی‌فهمن که از صبح تا شو، بلا نسبت شما، مثل خر کا جمال، جون می‌کنیم،

آخرش هم هیچی نداریم.

شش نفری یه اتاق تو منطقه‌ی مجردنشین کرایه می‌کنیم

و با چه بدبختی زندگی سر می‌کنیم که چهار قرون جمع کنیم.

اگه از دست کفیل، شرطه و دزد خودمونی جون سالم در بردی،

تازه دو کشور خودمون، ارزیاب‌ها پدرتو درمیارن.

ناخدا غلامعلی، جون خودت که سیم خیلی عزیزی،

چند وقت پیش، چند تا شلوار و پیراهن و جوراب، روی هم پوشیده بودم،

دم در پلیس بندر گشتم و دستگیرم کردن.

۲۴ ساعت تو شهربانی بیدم.

ای لعنتی‌ها حتی با ته‌لنجی هم که خودشون قول داده بودن،

صلاح نمی‌رن.

ها ناخدا، ایطوریه که آدم دلش از زندگی سیر می‌شه،

دل‌خوشی از زندگی پیدا نمی‌کنه…»

بعد، یه نفس عمیق کشید…

نگاهش دوخت به خط افق،

آهسته یه شروه سر داد:

نه در غربت دلم شاد و نه رویی در وطن دارم

الهی بخت برگردد ازین طالع که من دارم…

ساکت شد…

رفت یه گوشه نشست.

سر به زیر، دل به دریا، نگاه به سکوتِ آب.

ناخدا غلامعلی،

با نگاهی به اطراف،

زیر چشمی یه نگاه به محمودو سیاه انداخت،

و بعد با یه اشاره‌ی آروم به سکانی، فهموند که از خور گذشتن.

حالا وقتشه سکانی بیاد و سکانو بگیره.

گفت:

«خالو… اول اون قلیون رو چاق کن،

بعد بیا سکان رو بگیر.»

خالو، که همون سکانی باشه،

با لبخندی خسته ولی پرشور بلند شد و گفت:

«ناخدا! امشو هوا خمارن…

تا صبح، خوم پشت سکون هسم.

برو عامو، یه خو حسابی بکن!»

خالو چابک بلند شد و بعد از آماده‌کردن قلیون، سکان را از دست ناخدا غلامعلی گرفت.

با خنده گفت:

«ناخدا! بالاخره که اون معمای اصلی “از خور در رفتن” رو یاد ما می‌دی؟

خیلی وقته که سکاندار تو هستم!»

ناخدا غلامعلی با ریشخند گفت:

«خالو، ما ریش و پشم سفید کردیم تا به اینجا رسیدیم.

تو هم کم‌کم جای ما رو می‌گیری…

همون‌طور که مو، جای ناخدا بُزی رو گرفتم.

یادش بخیر… عجب دلی داشت.

تو وسط باد لیمر می‌زد، دریا ترسی هم نداشت.

عجب ناخدایی بید…

دلش از دریا هم بزرگ‌تر بود، باور کن.

حالا وقت دراز و قلندر بیدار سیت تعریف می‌کنم!»

هوا، آرامِ آرام بود. غروب داشت کم‌کم می‌نشست روی آب.

دریا بوی نمک گرفته بود. صدای موتور لنج نرم شده بود، انگار خواب‌آلود.

خورشید هم، مثل ناخدای پیر، خسته و خمیده، داشت پایین می‌رفت…

ناخدا رو کرد به طباخ:

«ها عامو! از شوم چه خبر؟»

طباخ که مردی لاغراندام و کوتاه‌قد بود، با ناله گفت:

«ناخدا… ای هوای رطوبتی، آخر کار مو رو می‌کشه.

همه بدنم درد می‌کنه،

بخصوص وقتی سفر می‌کنم و او دریا بهم می‌خوره.

نه فکر کنی شکایت می‌کنم، نه…

به جون خودت، ناخدا غلامعلی، شکایت نمی‌کنم.

ولی تمام بدنم درد می‌کنه.

هرچی فلفل، زنجبیل و گردو می‌خورم، کاری نمی‌کنه.

ناخدا… رو مردیم هم اثر کرده.

طبعم سرد شده.

مو که زن ندارم…

بعضی وقتا که هوسی می‌کردم، می‌رفتم میدان خانم‌ها،

پشت سینما پارس…

هم در شمشاد عرقی می‌خوردم،

هم هوس خوم رو می‌خوابوندم.

اوما دیگه ناخدا…

طبعم سردِ سرد شده…

دیگه نمی‌فهمم برای چه زنده هستم.»

ناخدا خنده‌ای کرد و گفت:

«عامو! سن خودتو هم ببین.

سن خر کا جمال رو داری!

جوان بیست ساله که نیستی…

تازه، باید بازنشسته بشی!»

طباخ یک‌دفعه با صدایی که از جاه بیرون می‌اومد گفت:

«ناخدا… اگه مو کار نکنم، کی می‌خواد نونم بده؟

بازنشسته‌م کنی ناخدا، مو مردم!

اگه می‌خوای بکوشیم، بازنشسته‌م کن!

ناخدا، تو خود خوب می‌دونی…

که دولت از ما حمایت نمی‌کنه.

مثل زائر محد،

یه روز جسد خشک‌شده‌م رو پیدا می‌کنن…

ناخدا…

مو تا در کار طباخی و لنج کوتاهی کردم؟

تازه هرچی هم که بهم می‌دی، راضی هسم!

ناخدا…

اگه بیکارم کنی، می‌میرم.

خوراک که می‌پزم بَدن؟

سیم بگو کجاش بَدن، درستش می‌کنم!

از مو با تجربه‌تر و سر به‌راه‌تر پیدا نمی‌کنی.

ناخدا غلامعلی…

مو تازه ناتور لنج هم هستم!

مفتی!

پولی هم که نمی‌خوام…

تازه سهمیه ته‌لنجی هم که خودت داری…

و مو تا حالا ادعایی کرده‌م؟»

ناخدا غلامعلی، ریشخندی زد و پکی به قلیون داد و گفت:

«عامو گرگعلی…

کی گفته که تو رو می‌خوام از لنج پایین کنم؟

تو عامو، سرقفلی لنجی!

بجنب که ملت گشنه‌ن،

و باید اول شو همه خوراک بخورن.

فکر بد هم نکن!»

عامو گرگعلی، در حالی که دولا دولا حرکت می‌کرد،

مثل برق، خوراک همه سرنشینان لنج را آماده کرده بود.

خالو، سکان را به دست گرفته بود و زیر لبی شروه‌آیی هم می‌خواند:

میون موج دریا خونه‌ی مو

آی فلک بر هم زده والا آشونه‌ی مو

ای وای رفیقان آی جمع گردید دور فایز

آی که آخر پر شده پیمونه‌ی مو

ای وای وای اگر یادت بیاید…

خالو با نگاه تیزبین خود که از ناخدا غلامعلی تقلید می‌کرد،

لنج را در غروب دلگیر دریا هدایت می‌کرد.

و همان‌طور که شروه‌آیی می‌خواند،

متوجه سایه‌ی شخصی شد که به او نزدیک می‌شود.

خالو سریع برگشت و آن مسافر غریبه را دید.

خنده‌آیی کرد و حال او را جویا شد.

مسافر به خالو نزدیک شده و با احترام گفت:

«می‌تونم اینجا بنشینم؟»

خالو با طنز گفت:

«همه‌ی این محل سرای توست. خو کا خوبی؟»

مسافر با حالتی مثل کسی که دریا او را گرفته باشد، گفت:

«نه ناخدا، دلمَه تو همه!»

خالو گفت:

«چیزی نیست، بی‌خیال! از غوپی که رد می‌شیم، خیلی‌ها دریا اونا رو می‌گیره، ولی بعدش عادی می‌شه!

اگه حالت خش نی، برو پیش طباخ گرگعلی. او خبره‌ی کاره! یه‌سوته حالت رو خوب می‌کنه.»

مسافر غریبه با خنده گفت:

«البته قرص ضد استفراق از داروخونه خریدم،

ولی حالم هم خیلی بد نیست، ناخدا.»

خالو بادی در غبغب انداخت که حالا به او ناخدا می‌گفتند و کلی حال می‌کرد:

«خو عامو اسمت چنه؟»

مسافر گفت:

«نوکر خود، محمد…

اوما تو محل صدام می‌زنند ممو!

خیلی وقته که دیگه از کسی نشنیدم که صدام ممو بزنه…

دلم سی ممو، اسم خوم تنگ شده، ناخدا خالو!»

خالو گفت:

«ها، مو جندِت! خو، اگه مشکل  نداره، مو صدات می‌زنم ممو!

خو، هر چی باشه باید امشو تا فردا ظهر که به کویت رسیدیم، را یه‌طوری سر کنیم.»

ممو:

«ها، راست می‌گی!»

خالو:

«تو قصه‌ات چیه؟

به نظر تاجر نمی‌رسی،

چون اولین باره که می‌بینمت.

هر چی باشه ما تو ای کار ریش و پشم سفید کردیم

و آدماهای غربیه رو از دور تشخیص می‌دیم.»

ممو:

«یه ویزای کار، آشنایان در کویت برام جور کردن،

و دارم می‌رم که کار کنم.

اما دل تو دلم نی!

وحشت دارم که چه کنم…

پول سی ویزا ندادم،

اما خو، هر چی باشه آشنایانی که این محبت را برای من کردن،

انتظار دارن که موفق باشم.

خالو ناخدا، دل تو دلم نی…

چند روزه همش خوم را می‌خورم که نرم،

ولی تو بندر هم جام نبید.»

خالو:

«بچه‌ی کمو محلی هستی؟»

ممو:

«ای… بچه‌ی سنگی، محل ترکا!»

خالو:

«ها، مو جندِت! چند نفری می‌شناسم، تو سینه با هم آشنا شدیم.

بچه‌های ساده و خوبی هستن.»

ممو:

«سنگی محله‌ی خوبیه،

مردم خون‌گرم و خوبی داره.

قدیما جز حاشیه‌ی شهر محسوب می‌شد،

اما وقتی کپرآبادی‌ها رو جمع کردن

و بانک عمران خانه‌سازی راه انداخت،

سنگی هم شد جز بوشهر، و آب و برق هم بهش دادن.»

خالو:

«ها، کپرآبادی‌ها کجا رفتن؟»

ممو:

«اونا رو کوچ دادن به سمت قبرستون شکری و اون‌جا اسکان دادن.»

خالو:

«عجب! نمی‌دانستم.»

ممو:

«خالو ناخدا، چند وقتیه که این کار رو کردن.

حالا خو، تو دریا هستیم

و دیگه دیواری نداریم که سوراخ داشته باشه و موش داشته باشه.

ولی می‌گن وقتی زن شاه آمده بود شهر و سری هم به سینما فانوس زده،

چشمش به اون‌جا افتاده بود.

البته مسئولین شهر جلو اون‌جا رو خانه‌سازی کرده بودن،

ولی بالاخره یه گوشه‌آیی رو فراموش کرده بودن،

و زن شاه ناراحت می‌شه که چرا این همه زمین خوب وسط شهر بی‌مصرف مونده.

از طریق بانک عمران، که بانک خودشون بود،

اون‌جا خونه‌سازی کرد

و کپرآبادی‌ها رو به سمت شکری، به زور کوچ می‌دن.

راستش یکی از بچه‌های دستگیرشده هم تو دادگاه نظام

به مسئله‌ی کپرآبادی‌ها اعتراض کرده بود.

یکی از پاسبانا که تو دادگاه حضور داشته، شنیده

و اتفاقی برای دوستش تعریف می‌کنه

و تو شهر می‌پیچه.»

خالو ناخدا:

«هی عامو! تو خن هم ما خیلی موش داریم،

جون بابات برای ما دردسر درس نکن!

خو ممو، حالا که داری می‌ری کویت، چه کاری بلدی؟»

ممو به ناخدا خالو نزدیک شد

و آهسته، در گوشی گفت:

«خالو، به نظرم تو آدم مطمئنی هستی…

وجداناً، پیش خودمون باشه…

ممو می‌خوام برم سالمیه و دفتر سازمان آزادی‌بخش فلسطین رو پیدا کنم

و به اونا وصل بشم.»

خالو ناخدا،

مثل اینکه برق او را گرفته باشد،

تکانی خورد

طوری که سکان از دستش در رفت

و لنج تکان خفیفی خورد.

ناخدا غلامعلی، مثل فنر بلند شد و به سمت خالو رفت،

با داد و فریاد:

«داری چه می‌کنی؟

می‌خوای غرق شیم؟

مو سیت گفتم که هنوز زوده که ناخدا بشی

و سکان رو تنهایی دست بگیری،

اون‌وقت می‌گی که مو نمی‌خوام یادت بدم؟!»

خالو ناخدا، با سکوت به ناخدا غلامعلی نگاه کرد

و سرش را زیر انداخت.

و ممو، همان‌طور که آهسته و بی‌صدا آمده بود،

آن‌جا را ترک کرد

هوای دریا سنگین شده بود.

نه آن‌قدر که طوفانی ،

نه آن‌قدر که بشه بهش دل بست.

مثل دل خالو، گرفته و نامعلوم.

لنج، بی‌صدا، لابه‌لای موجا می‌رفت؛

نه انگار مقصدی داره،

نه انگار کسی منتظرشه.

باد از ناکجای دریا می‌اومد،

نه از طرف ساحل بود،

نه از جایی که اسم داشته باشه.

یه باد غریبه،

مثل ناله‌ی آدمی که می‌خواد چیزی بگه

ولی صداش تو گلوش گم می‌شه.

پشت لنج، تو تاریکی،

جاشو، خسته و خیسِ عرق و فکر،

کُنجی گز کرده بود.

تمام روز کار کرده بود

اما خواب، انگار باهاش قهر بود.

نه چشم رو هم می‌اومد،

نه دل آروم می‌گرفت

زیر لب شروه‌ای زمزمه می‌کرد،

صدایی لرزون،

مثل دل خودش،

که هم زخمیه،

هم بی‌کس:

«وای بر دل… وای بر یار… وای بر شبی که

نه خوابی داره،

نه خبری از صبحش…»

لنج می رفت 

در دل شب،

در دل غربت،

در دل قصه‌هایی که هیچ‌وقت

سرش معلوم نبوده، تهش هم معلوم نمی‌شه

ناخدا همانطور که با طباخ صحبت می‌کرد نظرش به شوفر افتاد که خندان لب خن نشسته و چای می نوشید . ناخدا ها زائر علی چطوری ؟ موتور که اذیت نکرده صدای موتور مثل نی داره سرمست می خوانه و همه را شاد می کنه ! شوفر ها ناخدا اما خن کمی او گرفته ! هندل که زدم و پمپ او کشید خن کمی او گرفته چیزی نیست نفسی بخورم آب‌ها را خالی می کنیم . ناخدا غلامعلی خو  ولی صدای موتور با ترترش خیلی حال داره حالا سی جاشوها می گم که بیایند کمکت و اب خن را خالی کنند. شوفر علی تا هوا تاریک نشده بهتره شو کار را سخت می کنه. ناخدا هی غلو

خود و منو بیاین کمک شوفر اب خن را خالی کنن اگر شو شد کار مشکل می شه . غلو بچه ظلم آباد از وقتی بچه بوده در لنج های مختلفی کار کرده حالا سی خوش یه پا جاشوی کار آمدی است . هیج کس نداره و همه عمرش در لنج زندگی می کنه . عشقش عرقی بخوره بره میدان خانموما و سینمای ساحل فیلم های بیک نگاه کنه و حرکات و صدای او را تکرار کنه . تمام فیلم های بیک را از حفظ است و افتخارش اینه که وقتی بیک فیلمی  را که در بوشهر ساخته بودند از دور  بیک‌از تاکسی پیاده می شه او را دیده بود و از روی آن قصه ها ساخته بود . شب ها روی لنج که جمع می شدند همه از او می خواستند که قصه اش را بگوید و طوری خودش باور کرده که یک زمانی به تهران رفته و در کنار بیک‌ بازی کند . غلو وقتی تو پنکیه لنج چیزی گیر می‌کرد نترس از دریا غوص می‌کرد و پنکیه لنج را آزاد می‌کرد .تعریف می کنه که یکبار همانطور که داشته پنکیه لنج زا تمیز می کرده یه بمبکی  را از دور می بینه که داره می اید طرفش با شنا خودش را به لنج رسانده و خود نجات می دهد . البته ماهی گیری خوبی هم بود با خیطش ماهی لنج را تامین می‌کرد . موقعی که شوفر می خواست هندل بزنه که موتور لنج را روشن کنه ای او بود که در خن آمده و کمک شوفر می کرد و امید داشت که روزی شوفر شود . شوفر هم خوب این قضیه را می دانست و از او همه جور کار می کشید . بعضی شب ها قبلا که کوچکتر بوده چند بار شوفر قصدی داشته که غلو نمی گذاره ولی با همه این وجود با شوفر رابطه خوبی داشت . شوفر بهش کفته که اگر می خواهی شوفر بشی یادت می دهم ، اما باید بیشتر با هم دوست باشیم ولی ، هنوز به کسی قضیه شوفر نگفته بود . هر وقت که می رفت تو خن  کمک او تو خن ، شوفر سعی می کرد که خودش را به بچسباند و او با صبر تحمل می کرد . اگر شوفری یاد می گرفت. یه شو که همه خواب بودند ، شوفر را می آنداخت در دریا و کار تمام بود . البته کمی شوفری یاد گرفته بود و هنوز کافی نبود ، شوفر هم خوب این را می دانست که باید مواظب باشه که یاد نگیره ، بهرصورت غلو دل شوفر را برده بود و برای شوفر دسترسی به او غیر ممکن بود . ناخدا غلامعلی حواسش جمع بود ، ولی عکس العملی نشان نمی داد. شوفر مجددا به ناخدا کفت که به غلو بگو بیاد کمکم تا شب نشده خن را خالی کنیم . ناخدا خوب می دانست که یکروز این دو با هم دعوا خواهند کرد ! اما غلو جاشوی خیلی خوبی بود و شوفرعلی هم خیلی خوب بود . غلو خیطش را انداخته بود دریا و داشت سته لنج را تمیز می کرد که ناخدا صداش زد و گفت که بره خن و کمک شوفر بکنه . غلو ترسی نداشت ولی فقط نمی خواست که با شوقر دعواش بشه . غلو لنگش را تا زانو بالا زده و می رفت به سمت خن و شوفر با نگاه شهوت آلود او را نگاه می کرد . غلو نزدیک شوفر که رسید خنده آیی کرد و گفت که چه باید کند و شوفر گفت که برو پایین و‌با آن سطل را پر اب کن  بده بالا  تا خن را خالی کنیم . غلو خوب می دانست که تا او رفت پایین  شوفر هم پیداش می شه و خودش را به او می چسباند . غلو این بار می خواست به سیم آخر بزنه و حساب شوفر را برسه . سطل در خن بود و غلو خم شد و آهسته با  دقت به شوفر نگاه می کرد وارد خن شد و سطل را پر کرد بدهد بالا که. شوفر صدای یکی دیگر از جاشو ها زد و خودش رفت پایین در خن و طبق معمول خودش را به غلو چسباند ! غلو که خشمگین شده بود اولین مشت را به صورت شوفر زد و سر شوفر به  موتور اصابت کرده و پر خون شد و از حال رفت . این قضیه مثل بمب روی لنج ترکید . ناخدا که انتظار این حرکت را نداشت وا خورده و خود را سریع به خن رسانید . شوفر غرق در خون و بی هوش شده بود . کاری که نباید می شد ، شده بود سریع شوفر را از خن بیرون او ردند ، غلو وحشت زده کناری ایستاده‌ و نگاه می کرد . خالو یکی از جاشو ها را صدا زد و کفت که بیو فقط این سکان را بگیر و خودش را به خن رسانید.

خالو سکان را به یکی از جاشوها داد و خودش را به خنِ موتوری رساند. شوفر غرق خون بود و نیمه‌بیهوش روی موتور افتاده بود. ناخدا که وحشت کرده بود فقط نگاه می‌کرد. غلو وحشت‌زده گوشه‌آیی ایستاده و می‌لرزید. ممو خودش را به خن رسانید و وارد خن شد؛ انگار کسی جرئت دست زدن به شوفر را نداشت و همه گیج و منگ به جسد شوفر که مملو از خون بود خیره شده بودند.

ممو با هر زحمتی بود خودش را به داخل خن رسانید. نگاهی به شوفر کرد و با خنده گفت:

— ناخدا نترس، خوش به غشی زده و هیچی نیست. جعبه‌ی کمک‌های اولیه دارین؟

ناخدا که مثل مجسمه خشکش زده بود، برگشت و با فریاد بلند به یکی از جاشوها گفت:

— برو تو قماره، اون جعبه رو بیار!

ممو خوب شوفر را ورانداز کرد و گفت:

— حقت بید که از غلو کتک بخوری، آخه خجالت نمی‌کشی که دنبال غلو موس‌موس می‌کنی؟

جعبه را سریع آوردند و ممو که تجربه‌آیی در این کارها داشت، محل زخم را تمیز کرد و با دوا سرخو و کمی پارچه بست. با کمک آدم‌های دیگه او را از خن بالا کشیدند. شوفر نه اینکه چیزی شده باشه، از ترس خودش را به این حالت زده بود.

ناخدا که تازه خودش را پیدا کرده بود، نگاهی به شوفر انداخت و گفت:

مو که سیت گفتم مواظب خودت باش، ولی گوش ندادی. حالا همی می‌خواستی؟

شوفر سرش را زیر انداخته و سکوت اختیار کرده بود. ممو نگاهی به غلو انداخت و آهسته گفت:— دمت گرم! بچه‌های ظلم رو روسفید کردی. بی‌خیال، برو بالا آبی به صورتت بزن، ولی دور و بر ناخدا غلامعلی پیدات نشه.

لنج کمی آرام گرفت. در همین حین موتور لنج به غرغر افتاد، مثل آدمی که سرما خورده باشه و شروع به سرفه کردن کنه. ولی چند لحظه‌آیی به حالت اولش برگشت.

ناخدا با صدای بلند ممدو را صدا زد:

— هرچه زودتر آب تو موترخونه رو خالی کن!

شوفر هم با حال نزار گوشه‌آیی نشسته بود. ناخدا رو به طباخ کرد و گفت:

— خو با غلو چه کنیم؟ وسط آب غوپی دریا هستیم و نمی‌فهمم با او باید چه کنم.

طباخ خیلی جدی گفت:

— خو ناخدا، از خوش دفاع کرده، دادخواهیه!

ناخدا برآشفت و با فریاد گفت:

— عامو طباخ! مگه این لنج دادگاهه؟ دریا قاضیه؟ دنیا حساب و کتاب داره. پامون به خشکی می‌رسید، هی گهی می‌خواست بخوره! لنج خونی شده، لنج نجسه، دریا بیخ گلومون رو می‌گیره. لنج نجس تو دریا عاقبت خوبی نداره!

طباخ با شوخی گفت:

— ناخدا، تو هم شورش نکن! همی حالا با چند تا سطل آب می‌شوریمش، دیگه لنج نجس نی. آب مفت، جاشو هم مفت!

ناخدا گفت:

— خو خودت بلند شو و انجام بده! تو خودت بهتر از همه می‌تونی این کار رو انجام بدی.

صدای موتور کمی عوض شده بود؛ این با تجربیات ناخدا خوش‌آیند نبود. ناخدا رو به شوفر کرد که داشت زیر چشمی ناخدا رو می‌پایید و یک استکان جای هم در دستش بود:

— زائر، چطوری؟ بهتر شدی؟

شوفر با آه و ناله

— نه ناخدا، دارم می‌میرم. همه جام درد می‌کنه!

ناخدا: خوب تقصیر خودته، چند بار بهت گفتم سر به سر ای غلو نذار، گوش ندادی!

شوفر: بخدا داشتم باهاش شوخی می‌کردم. خو، تو دل دریای سیاه، گفتم خستگی در کنم، یه شوخی کردم، نفهمیدم که بلای جونم می‌شه.

ناخدا: حالا می‌خوای باش چه کنی؟

شوفر: پام که به خشکی رسید، تحویل شرطه‌اش می‌دم. یا باید ازم معذرت بخواد، یا هرچه خواستم برام انجام بده!

ناخدا: خود شرطه‌ کویت رو می‌شناسی؟ اگه پات به مخفر رسید، چه می‌کنن؟

در همین حین صدای موتور بدتر و بدتر می‌شد. موتور به پت‌پت افتاده بود و زور باد بر لنج می‌چربید.

ناخدا: خو حالا برو دستی به موتور بکش، ببینم چه مرگی داره تا بعد.

شوفر: نه مو حالم خوب نیست، نمی‌تونم انجام بدم.

همه‌ی سرنشینان لنج با وحشت به ناخدا نگاه می‌کردند. ناخدا درمانده شده بود. موتور داشت دیگه از کار می‌افتاد. شوفر هم پیروزمندانه منتظر بود که غلو را به‌عنوان قربانی تحویل او دهند.

ممو به سمت غلو رفت و آهسته از او سؤال کرد:

— طی این مدت، چقدر از موتور سر در می‌آری؟

غلو دیگه ترسش ریخته شده بود. روی لبه‌ی لنج نشسته و پاهاش در آب بود. در حالیکه پاهاش رو تکان می‌داد با بی‌خیالی گفت:

— مو می‌تونم درستش کنم!

ممو تأکید کرد:

حتماً؟

غلو گفت عامو، خیالت راحت باشه!

ممو رفت سراغ خالو و قضیه رو با او در میان گذاشت، و اینکه اگر شوفر بخواد در این شرایط سخت گربه‌رقصانی کنه، با ناخدا صحبت کنه و اجازه بده که غلو انجام بده.

خالو با شک و تردید بله‌آیی گفت.

ممو رفت سراغ شوفر. موتور دیگه حسابی داد و فریاد می‌کرد که: اگر به دادم نرسید، همین‌جا تمام می‌کنم!

ممو به شوفر:

— زائر جان، چند آدم در خطرن! برو سری به موتور بزن!

شوفر: ها؟ کتک بخورم، خونی بشم، حالا هم بدهکار جون چند نفر شم؟ بر عامو، چرت می‌گی!

ممو با خونسردی رو به ناخدا کرد:

—جون ما دست تو و لنج و شوفره. ولی در حال حاضر، همه‌ی ما باید در تصمیم‌گیری تو دخالت کنیم. غلو سال‌ها تو لنج کار کرده، کنار شوفرها هم کار کرده. اگر شوفر نخواهد همکاری کنه، باید از غلو کمک بگیریم.

شوفر نگاهی به ممو کرد و با ریشخند گفت:

— خو، وقتی شوفر دارین، دیگه مو به درد شما چه می‌خورم؟

خالو از جا گفت مو با نظر ممو موافقم.

محمودو سیاه هم موافقت خودش رو اعلام کرد.

ناخدا رو به شوفر:یعنی تو می‌خوای با جان همه‌ی ما بازی کنی؟

شوفر سرش رو پایین انداخت و چیزی نگفت.

ناخدا: هی غلو! بیو اینجا!

غلو لنگان‌لنگان به سمت ناخدا رفت.

ناخدا: سی‌کو! بخدا اگه نتونستی درستش کنی، خوم خفه‌ات می‌کنم!

و همگی به سمت موتور حرکت کردند. طباخ از همه خوشحال‌تر بود، اما از همه خوشحال‌تر، خالو بود که این جریان به آینده‌ی ناخدایی او هم ارتباط داشت.

شوفر با خنده زیرچشمی همه را نگاه می‌کرد. غلو فرزی رفت تو خن و ممو و خالو هم رفتند تو خن. موتور دیگه صدای ناله‌اش بلند شده بود و هر آن ممکن بود که خاموش شود.

غلو آچار فرانسه‌ای برداشت و دور و بر موتور دستی کشید و موتور را خاموش کرد. خاموش شدن موتور، وحشت در دل همه انداخت، به‌خصوص ناخدا غلامعلی که حالا تمام سابقه‌اش در دست غلو بود.

غلو کمی روغن با روغن‌دان در موتور ریخت و لنج هم حالا دیگر سرگردان، در دست موج گرفتار. غلو هندل را برداشت که هندل بزند، ولی ممو سریعاً هندل را از او گرفت و گفت:

شوفر، تو موتور رو جک کن. مو هندل می‌زنم.

ممو شروع به هندل زدن کرد و غلو سرش تو موتور بود که یک‌دفعه، موتور مثل ناز یک زن زیبا شروع به کار کرد. همه برای غلو هورا کشیدند. ناخدا که نفس راحتی کشید گفت:

غلو، از حالا دیگه شوفر لنج خومی.

خالو روش خیلی وقت گذاشت، جون بابات خرابش نکنی!

هوای دریا سنگین بود.

نه آن‌قدر که طوفانی باشد،

نه آن‌قدر آرام که دل به آن سپرد.

هوا، مثل دل ناخدا و خالو، گرفته و مرموز،

و دریا…

انگار داشت نفس می‌کشید و هیچی نمی‌گفت.

نه‌ساکت و نه فریادی 

جایی در سینه لنج،

باد از سمت جنوب شرجی آمده بود.

نه تند،

اما زبون‌دراز؛

باد مثل کسی بود که دیر رسیده و می‌خواهد همه‌چیز را یک‌باره بفهمد…

نه جایی بود، نه کسی مشخص که او را صدا کرده باشد.

فقط بود،

با خودش آواز آورده بود،

فریادهایی که از دور می‌آمد و نمی‌شد فهمید صدای چه کسی‌ست.

دریا هم، مثل همیشه، بی‌طرف نشسته بود و فقط موج‌ها را می‌فرستاد.

در دل آن تاریکی مبهم،

جاشویی،

که تمام روز دویده بود، بار بسته بود،لنگر کشیده بود بالا،

حالا گوشه‌ای گز  کرده بود.

خوابش نمی‌برد،

انگار نه خستگی، نه تاریکی، هیچ‌کدام قدرت آن را نداشتند که پلک‌هایش را ببندند

زیر لب، آهسته شروه می‌خواند؛

نه برای کسی،

نه برای خودش،

برای چیزی که حتی نمی‌دانست چیست:

وای بر دل، وای بر یار، وای بر شب

که نه خوابی داره، نه خبر از صبحش…

کسی نمی‌دانست یاد کی کرده.

اما در آن لحظه،

همه‌ی لنج،

از ناخدا غلامعلی تا سکانی خالو،

از طباخ گرگعلی تا شوفر روغنی،

و حتی سایه‌ی ممو که دیگر نبود،

همه…

در دل‌شان،

دقیقاً همان شروه را با خود زمزمه می‌کردند.

لنج می‌رفت…

اما دیگر آن لنج اول نبود.

یکی سکان‌خورده بود، یکی چشم‌خورده، یکی دل‌خورده…

و در آن سکوت کش‌دار،

دریا مثل زنی بود که قصه‌ی همه‌شان را از حفظ است،

اما هیچ‌وقت تکرارش نمی‌کند.

در انتهای افق، جایی که کویت باید باشد،

نور کم‌سویی دیده می‌شد.

نه مثل امید، نه مثل خطر…

چیزی میان هر دو شک 

و لنج،

مثل یک راز در حال عبور،

رفت در دل شب…

بی‌صدا، بی‌فریاد،

اما پر از حرف‌هایی که گفته نشد.

و شاید فردا،

فقط موج بداند که کدام‌شان برگشته،

کدام‌شان مانده،

و کدام‌شان

هیچ‌وقت

دیگر

نمی اید.

ناصر کمالی

اندن

پیوست 

واژه معنی توضیح

سکانی هدایت‌کننده‌ی کشتی بعد از ناخدا نفر دوم در فرماندهی کشتی

قماره کیوسک فرماندهی ناخدا محل هدایت و کنترل مسیر لنج

شوفر مسئول موتور لنج اپراتور بخش موتوری کشتی

چفیه پارچه‌ای برای پوشاندن سر معمولاً برای محافظت از آفتاب و باد

طباخ آشپز لنج مسئول تهیه و پخت غذا برای خدمه

پا پتی پابرهنه نشانه‌ای از فقر یا کارگر لنجی

لنگ پارچه‌ای رنگی از کمر تا ساق پا پیچیده می‌شود

خور دی صیفو خور عمیق در بوشهر محل عبور یا توقف لنج‌ها

شرطه پلیس (عربی) در کویت و کشورهای عرب‌زبان کاربرد دارد

مخفر ایستگاه پلیس محل بازداشت یا استقرار نیروهای پلیس

سالیمه محله‌ای در کویت مقصد بسیاری از مهاجران بوشهری

ضابط افسر پلیس مقام رسمی و بالاتر از شرطه

عبر اخراج یا دیپورت فرستادن مهاجر یا متهم به کشور مبدأ

کفیل ضامن مهاجرت کسی که ویزا یا اجازه اقامت می‌گیرد برای دیگری

چولن داغان، ویران برای توصیف لنج یا آدم فرسوده و خسته

ته‌لنجی کالای معاف از گمرک توافق نانوشته میان ملوانان و مأموران بندر

خُمارن هوای آرام حالتی که دریا ساکت و بی‌موج است

شوم شام، شب در زبان بومی بوشهری

ناتور نگهبان محافظ لنج یا ساحل

غوپی گودال یا دره‌ی دریایی اغلب عمیق، پیچ‌دار و خطرناک

ها مو جندت من همراهت هستم جمله‌ی محلی برای ابراز موافقت یا همراهی

هندل میله‌ی روشن‌کننده‌ی موتور باید با نیروی دست چرخانده شود

شو شب شکل محلی کلمه

مَنو محمد نام محلی رایج

بیک هنرپیشه‌ی فیلم فارسی اشاره به بازیگران مشهور پیش از انقلاب

بمبک کوسه موجودی ترسناک و ناگهانی در دریا

خیط نخ ماهیگیری ابزار اصلی کار صیادان سنتی

سته لنج تخته‌ی کف لنج سکوی چوبی روی بدنه‌ی داخلی لنج

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Persian
Powered by TranslatePress