
مادر پرواز کرد؛ من هنوز با بالهای پروازِ او، از مرزی به مرزِ دیگر پرواز میکنم.
بعد از پروازِ مادر
زندگی بعد از پروازِ مادر ادامه پیدا کرد؛ نه مثل قبل، نه با همان صداها و نه با همان نگاه آرامی که سالها درد را تحمل کرده بود و کمتر شکایت کرده بود. خانه همان بود، اتاق همان، تخت همان، و هنوز ردِ دستهایش روی بعضی چیزها مانده بود و نگاه صبورانهٔ او، اما چیزی از جهان کم شده بود؛ شبیه خاموش شدن چراغی که آدم سالها فکر میکرد همیشه روشن خواهد ماند.
آن شب، تا آخرین لحظهای که اتاقش در بیمارستان را ترک کردم، نگاهش رفتن مرا بدرقه کرد؛ با همان سکوت، همان صبوری عجیب و همان خستگی طولانی که سالها روی تخت و ویلچر، میان درد، بیصدا حمل کرده بود. و صبح خیلی زود، خبر رسید. مادر پرواز کرده بود. البته به آرامش رسید.
گاهی فکر میکنم آدمهایی مثل مادرها واقعاً نمیمیرند؛ فقط شکل حضورشان عوض میشود. میشوند بوی خانه، شروهای دور، دمامی ناتمام، یا دستی که هنوز از میان سالها، پشت آدم را آرام لمس میکند، یا موهای تو را نوازش میکنند.
بعد از رفتنش فهمیدم بخشی از وجودم همراه او پرواز کرده است، اما چیز دیگری هم مانده بود؛ انگار از میان تمام اندوه، تمام قبرهای پنهان زندگی و تمام رفتنها، مادر چیزی برایم به جا گذاشته بود: ادامه دادن.
نه ادامه دادن از سر فراموشی، بلکه ادامه دادن با خاطرهٔ او.
و در این سفر نیمهطولانی، در پهنای امریکای لاتین، میان مرزها، اتوبوسهای شبانه، بارانهای استوایی، شهرهای ناآشنا و مردمی که عجیب زود آدم را از غریبه بودن بیرون میآورند، بارها احساس کردم مادر هنوز همراه من است.
از هر مرزی که عبور میکردم، در هر شهر تازهای که وارد میشدم و کولهام را زمین میگذاشتم، انگار بخشی از نگاه او زودتر از من رسیده بود. گاهی وقتی خسته، میان ایستگاهی دور، هتلی کوچک یا کافهای آرام مینشستم، بیاختیار حس میکردم مادر هنوز همراه و محافظ من است.
شاید مادرها بعد از پرواز، شکل دیگری از همراهی را یاد میگیرند.
در نگاه زنی که قهوه تعارف میکند، در مهربانی کارمند هتلی که مشکل زبان را حل میکند، در لبخند کودکی کنار خیابان، یا حتی در آرامش عجیب شهری دور، گاهی مادر را میدیدم و با خود فکر میکردم: مگر میشود انسانی برود و اینهمه بماند؟
اما راستش، بعضی وقتها این دلتنگی سنگینتر میشود؛ آنقدر سنگین که دل هوس پرواز پیدا میکند. آن وقت از جایی دور، از سالهایی دور، صدایی آرام در ذهنم میپیچد:
«دلم میل بسی پرواز دارد، هوای آسمان باز دارد…»
و نمیدانم این میل پرواز، اشتیاق دیدن دوبارهٔ مادر است یا خستگی انسانی که سالها رفتن، جنگیدن، از دست دادن و ادامه دادن را تجربه کرده است.
فقط میدانم بعضی شبها، در اتاقی دور از خانه، در کشوری دیگر، دل بدجور میگیرد؛ آنقدر که آدم میان سکوت و خاطره، به آسمان نگاه میکند و آرام میگوید:
مادر…
دیدی هنوز دارم میروم؟
دیدی هنوز، بعد از همهٔ این سالها، با بالهایی که تو به جا گذاشتی، از مرزی به مرز دیگر میرسم؟
و انگار صدای او میآید؛ آرام، صبور، مثل تمام سالهایی که درد را تحمل کرد:
«نه…
هنوز وقت آمدن نیست.
تو باید بمانی.
چند جادهٔ دیگر را ببینی،
چند انسان دیگر را دوست داشته باشی،
چند قصهٔ دیگر بنویسی،
و هنوز،
به زندگی سلام کن!
و من، میان این همه دلتنگی، آرامآرام فهمیدهام که ادامهٔ پرواز من، شاید ادامهٔ همان پرواز مادر باشد.
شاید حقیقت زندگی همین است؛ بعضی آدمها وقتی میروند، تمام نمیشوند. تبدیل میشوند به نوری خاموش که سالها بعد، در دورترین نقطهٔ جهان، میان غربت و کنار مرزی ناشناس، هنوز راه را نشان میدهد.
زندگی، با همهٔ زخمها و خستگیهایش، هنوز باید ادامه پیدا کند.
من در این گوشهٔ دنیا، در گرانادا،نیکاراگویه ، یاد او و تمام مادران جهان را زنده نگه میدارم.
ناصر کمالی
۱۵ می ۲۰۲۶
گرانادا
دیدگاهتان را بنویسید